رمان تا انتهای عشق پارت بیست و هشت

رمان آنلاین

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و نه

_سلام… چیزی شده؟ _آره… تو از نازنین خبر داری؟ _یعنی چی خبر داری؟ اون الآن باید خونش باشه _رفتم اونجا…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و هشت

آلیس نگاهش رو از گردنبند گرفت و گفت: _چون اونموقع انقدر از دستت عصبی بودم که دلم نمیخواست چیزی از…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و هفت

نگاهِ رُهام روی دیوار خط خطی شده می ماسد. رنگهای آبی و کمرنگ تر و رو به سفیدی و..چقدر سرگردان…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و شش

به ساعتِ گرد و ساده ی نصب شده به دیوار نگاه میکند. نزدیک به دهِ صبح است. بیشتر از نیم…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و پنج

 *نازنین سوار ماشین شد به سختی دوتا دستاش رو پشتش قایم کرده بود خم شد سمتم بوسیدتم و گفت:…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دختر شمرون پارت سیزده

  بعد از خوردن یک لقمه یک راست راه اتاق‌خواب را پیش گرفت و به آنجا رفت… می خواست به…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و سه

یک صندلی کنارِ ویلچرش میگذارد. فقط کنارش مینشیند. و به روبرو نگاه میکند. درست مثلِ زن!  -نمیدونم چرا اومدم اینجا..…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و سه

ده بار دیگه پیام رو خوندم .زمان ارسالش ۴ ساعت پیش بود . دستام میلرزیدن…امشب شب آخریه که تنهاییم ……

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دختر شمرون پارت دوازده

  آسمان در مقابل او توانایی حرف زدن نداشت. وقتی به چشمانش نگاه می کرد همه چیز را از یاد…

بیشتر بخوانید »
رمان آنلاین

رمان دختر شمرون پارت یازده

  قبل از آمدن پدرش روی مادرش را که به خواب رفته بود کشید و پیشانی اش را بوسید. از…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن