رمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت یازده

سریع از جام بلند شدم، نگاهی به صندلی انداختم، چیزی معلوم نبود!  معلوم نیست چیکارش کرده بودن که اون صدای…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت ده

پارت ۳۸ #پرستار_شیطنت_هایم  رفتم بالا، بین اینکه برم اتاقشون یا نه تردید داشتم، اما آخر سر دلم و یک دله…

بیشتر بخوانید »

پرستار شیطون بلا/پارت نه

با صدای در به زور لای چشمامو باز کردم: _بله؟ صدای ثریا خانوم از پشت در بلند شد: _میتونم بیام…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت هشت

اونم به تبعیت از من سرشو تکون داد و یکم بعد گفت: _اول به مدت دو هفته آزمایشی اینجا کار…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت هفت

ستاره جون از هولش سریع دویید از تو یخچال بطری آب یخ و برداشت و تو چشم به هم زدنی…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت شش

یه قدم رفتم عقب که اخم کرد: _حتی فکر اینم نکن که فردا با این قیافه بری خونه داداشم و…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت پنج

پوکر فیس چواب دادم: _خالی کردم جیغ زد: _پس الان تو کجایی؟  _زیر آسمون خدا _همین الان میام، دنبالت بگو…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت چهار

_برو عمتو خر کن، دو روز فرصت داری اجاره هر دو ماه و بیاری وگرنه جل و پلاست و جم…

بیشتر بخوانید »

پرستار شیطون بلا/پارت سه

نشستیم، یکم بعد گارسون اومد و سفارشامونو گرفت، کیانا دوباره میخواست پر چونگی کنه که سریع بلند شدم: _من یه…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت دو

آخی گفتم، دختره دویید سمتم و با وحشت گفت: _وای چی شدی؟ نالیدم: _آخ دماغم، خدا لعنتت کنه.. باید همون…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن