رمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت هفده

تقه ای به در خود که بلند گفتم  -بفرمایید … اقا کیانوش توی چهارچوب قرار گرفت وگفت  -میخواستم بگم که…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت شانزده

همینطوری پشت در اتاق وایساده بودم که اینبار با صدای بلندتری در کوبیده شد …. ای خدا دوباره چی میخواست…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت پانزده

چشمام تا حد ممکن باز شده بود وتو همون حالت صدای اروم کیانوش خان رو کنار گوشم شنیدم  -مواظب باشین…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت چهارده

  چشمای درشتشو بهم دوخته بود با نگاهِ هیزی بهم زل زده بود …لپهاشو از تو گاز گرفته بود تا…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت سیزده

سریع یه دوش گرفتم ویکمم به خودم رسیدم اخر سرم موهامو مرتب شونه زدم واز بالای سرم بستم  تو فکرم…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت دوازده

منتظر بودم ببینم چی میگه که گفت -فکر کنم شما از پس این بچه های من بربیاین ! اینو گفت…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت یازده

سریع از جام بلند شدم، نگاهی به صندلی انداختم، چیزی معلوم نبود!  معلوم نیست چیکارش کرده بودن که اون صدای…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت ده

پارت ۳۸ #پرستار_شیطنت_هایم  رفتم بالا، بین اینکه برم اتاقشون یا نه تردید داشتم، اما آخر سر دلم و یک دله…

بیشتر بخوانید »

پرستار شیطون بلا/پارت نه

با صدای در به زور لای چشمامو باز کردم: _بله؟ صدای ثریا خانوم از پشت در بلند شد: _میتونم بیام…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت هشت

اونم به تبعیت از من سرشو تکون داد و یکم بعد گفت: _اول به مدت دو هفته آزمایشی اینجا کار…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن