رمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت بیست(پارت آخر)

صبح با صدای اروم وپچ پچی از خواب بیدار شدم .. .چشمامو اروم باز کردم وبا دیدن بچه ها کنار…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت نوزده

صبح زود با سروصدای بچه ها از خواب بیدار شدم … یه خواب راحت واسمون مونده بودکه اون به لطف…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت هجده

از خدا بود که دیدم ثریا خانم چند دست از لباس های کیمیا رو پیدا کرد وبرام اورد … یکم…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت هفده

تقه ای به در خود که بلند گفتم  -بفرمایید … اقا کیانوش توی چهارچوب قرار گرفت وگفت  -میخواستم بگم که…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت شانزده

همینطوری پشت در اتاق وایساده بودم که اینبار با صدای بلندتری در کوبیده شد …. ای خدا دوباره چی میخواست…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت پانزده

چشمام تا حد ممکن باز شده بود وتو همون حالت صدای اروم کیانوش خان رو کنار گوشم شنیدم  -مواظب باشین…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت چهارده

  چشمای درشتشو بهم دوخته بود با نگاهِ هیزی بهم زل زده بود …لپهاشو از تو گاز گرفته بود تا…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت سیزده

سریع یه دوش گرفتم ویکمم به خودم رسیدم اخر سرم موهامو مرتب شونه زدم واز بالای سرم بستم  تو فکرم…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا پارت دوازده

منتظر بودم ببینم چی میگه که گفت -فکر کنم شما از پس این بچه های من بربیاین ! اینو گفت…

بیشتر بخوانید »

رمان پرستار شیطون بلا/پارت یازده

سریع از جام بلند شدم، نگاهی به صندلی انداختم، چیزی معلوم نبود!  معلوم نیست چیکارش کرده بودن که اون صدای…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن