رمان نیلا

رمان نیلا پارت بیست

ماشین و گوشه خیابون پشت یه درخت پارک کردم و نگاهم و دوختم به روبه رو.واقعا نمیدونستم چرا این وقت…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا پارت نوزده

اینقدر تو همون حال نشستم و زار زدم که دیگه بارون شدت گرفته بود و مثل موش اب کشیده شده…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا پارت هجده

_وای چقد حالم بد شد نسرین جون و اینطوری دیدم!دور از جونش عین مرده متحرک بود! _نمیدونم اخه این چه…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا پارت هفده

پشت هم بوق میزدم و سعی میکردم از ماشین جلوییم سبقت بگیرم ،قلبم داشت میومد توی دهنم ،گوشام فقط یه…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا پارت شانزده

نیلا مثل چوب خشک وایستاده بودم داشتم به رفتن دانیال خیره خیره نگاه میکردم…چیزهایی و که با همین دوتا چشمام…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا/پارت پانزده

ساعت حدودا نه صبح بود که از خونه زدم بیرون تا محل قرارم با نسرین که تو یه پارک نزدیک…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا/پارت چهارده

برخلاف همیشه که میرفتیم تو کافه یا جاهای لوکس این بار نزدیک ترین پارک به خونمون نگه داشته بود. حالاهم…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا/پارت سیزده

_مَ…مَن بهش مدیونم اون جونم و نجات داده.چجوری دلشو بشکونم؟؟ _نیلا؟؟تو مگه بچه ای؟؟صحبت یک عمر زندگیه.میخوای بخاطر یه دِین…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا/پارت دوازده

_نه مادر…داداشت که تازه رفته! _اون همیشه سرزده میاد. مامان دانیال همونجور که میرفت سمت ایفون گفت _خیلی خوب،اگه داداشت…

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا/پارت یازده

از روزی که قبول کردم مادر دانیال و ببینم تا امروز که خلاصه موعد قرار بود یک هفته میگذشت…قرار بود…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن