رمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت سی و یک(پارت آخر)

یکی محکم زد به شونه ام و گفت : -حیف داري عروسی می شی وگرنه تا می خوردي می زدمت…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت سی

محدثه صورتم رو بین دو دستاش گرفت و گفت : -مهتاب ! منو ببین ! قرار ما چی بود ؟…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و نه

باشه و تو به خاطر عدم آمادگی روحی قبولش نکنی . وقتی این خطر رو به سلامت رد کردم با…

بیشتر بخوانید »

رمان من برمیگردم پارت بیست و هشت

 یه جوري بودم . اصلاً نفهمیدم تا خونه چطوري رانندگی کردم . خواهر تجدد واضح و روشن ازم براي…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و هفت

 محدثه شروع کرد به گریه و ادامه داد: -فکر می کردم فهمیده که من تقصیري ندارم ولی امروز صبح…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و شش

 اتاقش به حیاطشون پنجره داشت . پنجره هاش هم بزرگ بودن و نور زیادي رو به حیاط هدایت می…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و پنج

 -تو رو خدا آروم باشین خانم تجدد. ایشاالله به هوش می یان و به زودي سلامتیشون رو بدست می…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و چهار

  نگاهی به من و خرسند که با فاصله ي یه میز عسلی رو به روي هم نشسته بودیم انداخت…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و سه

  وقتی واسه خرید رفته بوده بیرون ، می یاد و شوهر و خواهرش رو تو وضعیت بدي می بینه…

بیشتر بخوانید »

رمان من بر میگردم پارت بیست و دو

  -بهشون نگفتم . به پلیسا دروغ گفتم .نمی خواستین که یه ساعت دیگه بیان به جرم خونه ي فساد…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن