رمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پنج

  بعداز تموم شدن مهمونی که بی نهایت شلوغ وحوصله سر بر بود با کمک بقیه خدمتکار ها خونه رو…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهار

  اهورا رفت و در رو محکم روی هم کوبوند.. همین که در بسته شد باصدای بلند زدم زیر گریه..…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سه

  باحرص به طرفش برگشتم وگفتم: _چرا؟ واقعا چرا فکر میکنی که اون شناسنامه و چندتا خطی خطی واسه من…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دو

ازجام بلند شدم وباقدم های بلند به طرف شرکت حرکت کردم .. نباید کم بیارم.. نباید جلوی اون ضعفم رو…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو یک

  این حرف نرگس نشون میداد که اهورا هیچی از اون شب نمیدونه.. ازاینکه اهورا اون شب رو به خاطر…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد

  باحسرت آهی کشیدم وگفتم: _کاش میشد بمونم نرگسم.. اما اینجا جای من نیست.. نفس هم گناه داره اگه با…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودونه

  بجای عصبی شدن.. بجای از خود بیخود شدن فقط بغض کردم… بعداز اینکه یک دل سیر بوسیدم ازم جدا…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودو هشت

بی توجه به حرف های نیایش گریه کنان رفتم سراغ کمدم و همه ی لباس هامو انداختم روی زمین و…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودو هفت

  برگشتم توی اتاقم.. نیایش از دعوای ما شوکه شده بود.. اما نرگس، دوست داستنش انگار واقعی بود.. بخاطر پول…

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودوشش

  توچشم هاش زل زدم وگفتم: _توناراحت بچه ای یا لو رفتن حقیقت؟ _شیرین من ناراحت بچه ای هستم که…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن