رمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و سه

یک صندلی کنارِ ویلچرش میگذارد. فقط کنارش مینشیند. و به روبرو نگاه میکند. درست مثلِ زن!  -نمیدونم چرا اومدم اینجا..…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و دو

پوریا با بازدمِ بلندی، عصبی میخندد: -تو روحت رُهام! این چند وقت سرم خیلی شلوغه..بذار ببینم چی میشه.. رُهام اشاره…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و یک

با نفسِ آرامی میگوید: -بذار رو میز.. زن سینیِ قهوه و کلوچه را روی میز میگذارد.  -شام هم آماده ست..هروقت…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست

نیم ساعتی منتظر می ماند و وقتی مطمئن میشود که کارِ صمد در سالنِ پایین تمام شده، از اتاقش بیرون…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت نوزده

شاید کمتر از ده دقیقه طول میکشد که درِ چوبیِ بزرگِ سالن باز میشود. و قبل از اینکه کسی را…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت هجده

روبروی پنجره ی رو به خیابان می ایستد. از طبقه ی سوم به برفِ نشسته روی زمین و درختها نگاه…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت هفده

بهرامی با ابروهای بالا رفته سری تکان میدهد: -خیلی خوبه..اما کارِ پر ریسکیه..سرمایه ی زیادی هم میخواد که نیازی بهش…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت شانزده

پوریا به وضوح متعجب میشود و ثانیه ای دیگر با خوشحالی میگوید: -جدی میگی؟؟ واسش کار جور میکنی داداش؟! هیچ…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت پانزده

نگاهش به درِ بازِ اتاق است و نفس هایش سنگین. به آغازِ بازی فکر میکند. یک قمارِ تمام عیار که…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت چهارده

با بسته شدنِ در، سکوتِ سنگین و خاصی توی چهاردیواریِ دربسته حکمفرما میشود. نگاهِ رُهام از دخترک جدا نمیشود و..صدای…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن