رمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و هفت

نگاهِ رُهام روی دیوار خط خطی شده می ماسد. رنگهای آبی و کمرنگ تر و رو به سفیدی و..چقدر سرگردان…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و شش

به ساعتِ گرد و ساده ی نصب شده به دیوار نگاه میکند. نزدیک به دهِ صبح است. بیشتر از نیم…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و پنج

رُهام نمیتواند چشم از او بگیرد. نفس میکشد..از پشتِ بخارِ بازدمش نگاهش میکند و..سکوتش طولانی ست. جوری که رُز دیگر…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و چهار

صدای کِل کشیدن و دست زدن و موزیک و..پوریایی که با خنده و تکان دادنِ سر، به مهمانها سلام میدهد…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و سه

یک صندلی کنارِ ویلچرش میگذارد. فقط کنارش مینشیند. و به روبرو نگاه میکند. درست مثلِ زن!  -نمیدونم چرا اومدم اینجا..…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و دو

پوریا با بازدمِ بلندی، عصبی میخندد: -تو روحت رُهام! این چند وقت سرم خیلی شلوغه..بذار ببینم چی میشه.. رُهام اشاره…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و یک

با نفسِ آرامی میگوید: -بذار رو میز.. زن سینیِ قهوه و کلوچه را روی میز میگذارد.  -شام هم آماده ست..هروقت…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست

نیم ساعتی منتظر می ماند و وقتی مطمئن میشود که کارِ صمد در سالنِ پایین تمام شده، از اتاقش بیرون…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت نوزده

شاید کمتر از ده دقیقه طول میکشد که درِ چوبیِ بزرگِ سالن باز میشود. و قبل از اینکه کسی را…

بیشتر بخوانید »

رمان دلدادگی شیطان پارت هجده

روبروی پنجره ی رو به خیابان می ایستد. از طبقه ی سوم به برفِ نشسته روی زمین و درختها نگاه…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن