رمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت بیست

میگم بهتر ما بریم به بقیه کارا مون برسیم اینطور که معلومه جمشید خان فعلا حال خوشی ندارن  بقیه صحبت…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت نوزده

شما بفرمایید بالا الان  منم میام….. با صدای جیغ دخترا سریع به سمتشون برگشتیم شیوا ترسیده با دست به صندق…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت هجده

میگم بهت لعنتییی با خونسردی دوباره کلتم رو برگردوندم سرجای قبلیش و به سپهر اشاره کردم که اومد بازوی دختره…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت هفده

دیگه حوصله شیوا رو نداشتم به اطراف نگاهی انداختم تا چیزی برای فراد از دسته وراجی هاش پیدا کنم  که…

بیشتر بخوانید »

رماندجمجمه‌ی سیاه پارت شانزده

مانیا با حرص پا هام رو تکون میدادم که سارا با ارنجش زد توی پهلوم و اروم گفت: ااااه کمتر…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت پانزده

گفتم: اره همه همینو بهم میگن خلاصه تا هواپیما بشینه این دختره مخم رو خوردش داشتم زیر لب به خاندان…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت چهارده

با یاد اوری اون دوتا گرگ از بیرون رفتن پشیمون شدیم بعد چند دقیقه شاهین با دست پر اومد توی…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه پارت سیزده

تا وقت خواب داشتم عکس ها واطلاعاتشون رو میخوندم  با صدای سارا دست از خوندن برداشتم وبهش نگاه کردم سارا:خواهری…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه/پارت دوازده

گفتم:خوب اروم باش ابرومون رو پیش دکتر بردین نازگل وعمو سهراب به کارای این دوتا میخندیدن رو کردم سمت عمو…

بیشتر بخوانید »

رمان جمجمه ی سیاه /پارت یازده

به سیبل که تو فاصله یک متریم بود نگاه کردم پشت خطی که کشیده بودن ایستادم وطبق گفته مانی دارت…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن