رمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و سه

  ببخشید کوتاهی گفتمو از کنارش رد شدم.فقط همین رو واسه امروزم کم داشتم.روپوشم رو تنم کردم موهامو بالای سرم…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و دو

  با عصبانیت دستش رو پس زدمو گفتم: _نمیتونی اینجا بمونی…برگرد همون جایی که بودی کتی روی مبل ولو شد…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و یک

  *آرش بعد از اون شب لعنتی مطمئن بودم که درباره نازنین هیچ شانسی ندارم اما نمیخواستم قبول کنم.حاظر نبودم…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت چهل

  *نازنین از ماشین سام که همینطور میخندید پیاده شدم.تصمیم داشتم اساسی حالش رو بگیرم.وارد خونه شدم و بلند سلام…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و نه

  سام سرش رو گذاشته بود رو فرمون.همینکه در ماشین رو باز کردم سرش رو بلند کرد تا منو دید…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و هشت

به سمت آلیس رفتم که مشکوک نگاهم میکرد. سرمو براش تکون دادمو کنارش نشستم. مرموز خندید و گفت: _ی ندایی…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و هفت

  آلیس گفت: _سلام…نازنین خوبی؟ نازنین یری تکون داد و گفت:اشکان چیزی نگفت؟ _نه بهش گفتم درمونگاهی و بعدش میای…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و شش

  آب دهنمو قورت دادمو گفتم: _نه…کاری نداره…منم میخواستم پاستا درست کنم که تموم کردیم _ای جانم…چه غذایی میشد از…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و پنج

  کنارم ایستاد و گفت:این پسره به چه حقی تو رو میاره و میبره ها؟ سعی کردم بهش توجه نکنم…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت سی و چهار

  بعد از چند بوق جواب داد: _بفرمایید _سلام استاد هندریک…راد هستم… _اووه..سلام نازنین چطوری؟اوضاع خوبه؟ _ممنونم…استاد میشه آدرس آزمایشگاه…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن