رمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و سه

ده بار دیگه پیام رو خوندم .زمان ارسالش ۴ ساعت پیش بود . دستام میلرزیدن…امشب شب آخریه که تنهاییم ……

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و دو

هرچیزی ی تاوانی داره…من دادم…توام میدی دستمو از دستش بیرون کشیدمو رفتم که گفت: _من تاوان چیو بدم؟چی بدتر از…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد و یک

از لحظه ای که سام رو خونه اون دیدم و حرفهایی که از دهن نازنین شنیده بودم بیقرار و آشفته…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت هفتاد

دوباره با دیدن اون همه چیز برام زنده شد نگاهی به نازنین انداختمو راه افتادم. جیک با قیافه ای جدی…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت شصت و نه

به سمت خونه حرکت کردم. مدام چشمهای خوشگل و متعجب نازنین جلو چشام میومد.این دختر همه چیزش خواستنی بود.رسیدم خونه…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت شصت و دو

_حالا که دیدی بیدارم…مادرم کجاست؟ _رفته پیش پدر کتی دستشو زیر چونم گذاشت سرمو بلند کرد تازه متوجه صورتش شده…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت شصت و‌یک

بی روحش همش جلوی چشام بود نمیتونستم آروم بگیرم .زیاد طول نکشید که استاد هنریک وارد بیمارستان شد کت چرم…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت شصت

_اعتقاد داره مادرش تو خونه ای که بودین حضور داره..روح مادرش رو اونجا حس میکنه _تو چی داری میگی؟ نازنین…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و نه

میدونستم میخواد چی بگه مادر نازنین قبلا دربارش بامن صحبت کرده بود و من همیشه از عکس العمل نازنین میترسیدیم.و…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت پنجاه و هشت

 _عملش خیلی پر خطره… چندتا دیگه از رگهای قلبش بسته شده… _نه نه نه…عمل نمیخواد… مادرمن خوبه.. .عمل نمیخواد……

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن