رمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و پنج

بالاخره بعد کلی تمرین روز مسابقه رسید ، برخلاف روزهای دیگه سرتاپا استرس بودم  اصلا نمیتونستم یه لحظه هم بشینم…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و چهار

  _خیلی روت زیاده…شب ههمون رو خراب کردی اونوقت… تام حرف مگی رو قطع کرد و گفت:تمومش کن مگی اونوقت…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و سه

نگاش کردمو گفتم: _کی تو زندگیه منه؟از کی حرف میزنی؟ نازنین نیشخندی زد و گفت:میشه دیگه منو خر فرض نکنی…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق پارت بیست و دو

آروم زیر گوشم گفت: _دیگه نمیزارم جایی بری…جات همینجاست دستاشو دور کمرم محکم کرد سرم تو گودی گردنش فرو رفت…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق/پارت بیست

  اما فقط گفتم:خودت میدونی من چمه… چهره سام تو هم رفت جلوم ایستاد و گفت:ببخشید…من چیو میدونم؟ ازش فاصله…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق /پارت نوزده

  _دیگه هیچوقت جلو من از ی پسر دیگه تعریف نکن خب؟ تعجب تو چشماش رو دوست داشتم گفت:چرا؟ سرمو…

بیشتر بخوانید »

تا انتهای عشق /پارت دوازده

  ته دلم خوشحال بودم که مونده اما نمیخواستم به روی خودم بیارم و نمیزاشتم که مگی هم سوءاستفاده کنه‌.اصلا…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق/پارت یازده

  *نازنین دیگه تقریبا یک هفته ای بود که خونه بودم بعد اون شب و سرمای بدی که خوردم بهانه…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق/پارت ده

  جلو آینم نشستم موهامو سشوآر کشیدمو انتهاشو با بابلیس پیچوندم.دوتیکه از موهای جلوی صورتم رو پشت سرم سنجاق زدم.آرایش…

بیشتر بخوانید »

رمان تا انتهای عشق/پارت نه

  نازنین معترض گفت:ولم کن دیوونه…چیکار میکنی؟ _انقدر حرف نزن و بیا _من نمیخوام باتو بیام از سالن خارج شدیم…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن