رمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و نه(پارت آخر)

 دستش را سمت پیراهنی که تن مانکن در ان سوی شیشه بود دراز کرد. _وای مسعود این پیرهن ۴خونه…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و هشت

_دستت اونقدری درد نداشت که حرفهات داره،تا کی قراره گل احساست رو تو باغچه کسی که قرار نیست هیچ وقت…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و هفت

 _نه عزیزم نگران نباش قضیه اتیش سوزی واین حرفا نیست من یه دوستی دارم همین که صاحب ملک پروژه…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و شش

 _هیچ کدام.تو از من فقط یه تصویر از فردای روز رفتنت به خاطر میاری،یه ادم دلشکسته و رها شده.ولی…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و پنج

 انگشتان سرما زده و بی حسش را بالا برد و دکمه گرد و چرک مرده میان صفحه طوسی و…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و چهار

اولین ها همیشه باقی می مانند چرا که مبدا هر مسیر رفته ای هرگز فراموش نمیشود. اولین هایی که شبیه…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و سه

_خوب غلط کردی میگی دوستم داری دِ آخه دختره احمق تو از من میترسی،یه نگاه به خودت بنداز مثل تابلو…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و دو

 چشمهایش را ریزکرد وبا حالت احمق نباش گفت:برو خودت روسیاه کن نه منی که مادرتم،تو اگه بخوای زن بگیری…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست و یک

نور تیز گوشی چشمانش را اذیت میکرد دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به این فکر کرد که چرا…

بیشتر بخوانید »

رمان بیراهه پارت بیست

_ راست میگه؟ در پاسخ شانه اش را بالاانداخت، انگار که این افشاسازی هیچ تاثیری روی او نداشته و نسبت…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن