رمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت سی و چهار

خسرو کمی بعد از شوکا وارد شد. زری نگاهی به لباسهای سرتاسر گلی خسرو کرد. دستش را به کمرش زد…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت سی و سه

– فردی تو زندگیت هست که فکرش مشغولت کرده. فکرشو نکن چون تو تصمیم گیرنده نیستی خسرو با خودش گفت:…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت سی و دو

پشت به بقیه و سفره ایستاد ه بود و هیکل درشت و شانه های پهنش دختر ظریف معتمدی را کاملا…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت سی و یک

 اختیارشون گذاشت. شش ماهی با هم زندگی کردیم.آسون نبود ولی گذشت. متاسفانه بابا قلی به خاطر دیسک کمر زمین…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت سی

ا کت و شلوار آبی کاربنی، کروات نقره ای با طرحهای سورمه ای و کفشهای ورنی تصویری دیگری به خسرو…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت بیست و نه

 شوکا ماند که چه بگوید. ناگهان فکری به ذهنش رسید هرچند دروغ… -رفتن تهران.. .دیشب رفتن -مگه کیا بودن؟…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت بیست و هشت

-»من… من…« -دیگه نمیخوام حرفی بشنوم.. . خیلی بهت فرصت دادم… فکر کردی از لحظه ی اول نفهمیدم چرا بهم…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت بیست و هفت

 شاید ده دقیقه مشغول اینکار بودم. نسرین هذیان میگفت و بین حرفاش ازم تشکر میکرد. دیدم اینطوری تبش پایین…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت بیست و شش

 شوکا شانه ای باال انداخت: -چند روزه ندیدمش هر دو پیاده به سمت باغ شکوفه های بهار نا نج…

بیشتر بخوانید »

رمان اشک شوکا پارت بیست و پنج

زهرا داد کشید: – پس اون کثافتکاریای روی تشکچی بود که آوازه ش همه جا رو پر کرده؟ یه نفر…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن