رمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت سیزده

  بعد از خوردن یک لقمه یک راست راه اتاق‌خواب را پیش گرفت و به آنجا رفت… می خواست به…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت دوازده

  آسمان در مقابل او توانایی حرف زدن نداشت. وقتی به چشمانش نگاه می کرد همه چیز را از یاد…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت یازده

  قبل از آمدن پدرش روی مادرش را که به خواب رفته بود کشید و پیشانی اش را بوسید. از…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت ده

  به خانه که رسید تازه فهمید پسر خاله و دختر خاله اش آنجا هستند. می خواستند او را سورپرایز…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت نه

  به دخترها اعتماد نمی کرد چه برسد به پسرها که حتی با آنها هم صحبت هم نمی شد. حتی…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت هشت

  – خوب کاری کردی! چند لحظه بینشان سکوت برقرار شد و آرش رو به آسمان گفت: – میای اینجا…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت هفت

  یکی از طرح هایش را تا نیمه کشیده بود که سرش را برای استراحت بالا آورد. گردنش را چرخاند…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت شش

  پدر و مادرش برای او بزرگترین دارایی های زندگی اش بودند. انقدر آنها را دوست داشت که هیچ کس…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت پنج

ساعت نزدیک نیمه شب بود و صدای جیرجیرکی که انگار به تنهایی در آن حوالی سر می کرد روی اعصاب…

بیشتر بخوانید »

رمان دختر شمرون پارت چهار

  آرش انگار از دست آسمان حسابی حرص می خورد که آن طور نفسش را با عصبانیت بیرون می فرستاد.…

بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن