رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت یازده

سریع از جام بلند شدم، نگاهی به صندلی انداختم، چیزی معلوم نبود!

 معلوم نیست چیکارش کرده بودن که اون صدای لعنتی تولید شد

هنوز داشتن میخندیدن، درسا بین خنده هاش صورتشو با چندش جمع کرد و دماغشو گرفت:

_پیف پیف بو میاد

حالا منه اسکول عوض اینکه یه عکس العملی نشون بدم دارم بو میکشم ببینم واقعا بو میاد یا نه! با صدای اِهمی که کیانوش گفت دو تاشون ساکت شدن، به زور نگاهم و به سمتش چرخوندم… تصور کنید آدمی رو که اخم کرده، اما چشماش پره خندستو لباشو رو هم فشار میده.

وقتی تو اون حالت دیدمش دیگه قشنگ آب شدم رفتم تو پارکتای کف خونه.

گلوشو صاف کرد و جدی گفت:

_ مثل اینکه ناهار براتون کم بود باید شامم به تنبیهتون اضافه کنم، تا شاید دست از این شوخیای ابلهانتون بردارید

اون قسمت نشیمنگاه صندلی رو دادم بالا، یه چیزی عین بادکنک زیرش بود… بَه بَه، پس صدا از این بی ناموس بوده

برشداشتم و نامحسوس گذاشتم تو جیبم، احتمالا بعدا به دردم میخورد

دو تاشون سرشونو عین توله سگای یتیم انداخته بودن پایین و هیچی نمیگفتن، باباهه دوباره ادامه داد:

_برید تو اتاقتون و به رفتار بدتون فکر کنید

برو بابا، عوض اینکه کمربند و بکشه بزنه دک و دهنشونو پر خون کنه میگه برید فکر کنید، همین کارارو کردی کم مونده بیان شلوارمم در بیارن 

خب حالا وقتش بود منم یه چند تا از ترفندای بازیگریم بزنم، بچه ها پا شده بودن برن… قیافمو مظلومانه کردم و گفتم:

_کجا دارید میرید؟

برگشتم سمت باباشونو ادامه دادم:

_من ازشون ناراحت نشدم بذارید بمونن گناه دارن ظهرم ناهار نخوردن

با تعجب نگاهم کرد، احتمالا توقع این و نداشت!

بچه ها اما زرنگ تر از این حرفا بودن، دو تاشون با چشمای ریز شده نگاهم میکردن.. سرمو کج کردم و لبخند مشک مرگ مایی زدم 

کیانوش خان با همون جدیت گفت:

_این دفعه رو بخاطر خانوم صادقی میبخشمتون، زود غذاتونو بخورید برید اتاقتون

لبخندی بهش زدم و مشغول کشیدن غذا برای خودم شدم، بچه ها با حرص نشستن، برام عجیب بود که با تمام سرکشی و بی ادبی و بیشعوریشون چجوریه که رو حرف باباشون حرف نمیزنن

بعد از  اینکه بچه ها رفتن با دستمال دور دهنشو پاک کردن و گفت:

_من پول این دو هفته رو فردا به کارتتون میریزم، اگر موندگار شدید آخر ماه بقیه حقوقتونو واریز میکنم

سعی کردم آروم نیشمو باز کنم که تو ذوق نزنه:

_لطف میکنین

از جاش بلند شد، شب بخیر گفت و رفت، واه… پفیوز خب وایستا منم بخورم با هم بریم دیگه… زیر لب بی فرهنگی گفتم که صداش باعث شد دو قد بپرم

_راستی…

چشمام زده بود بیرون و سوراخای دماغم از شوک گشاد شده بود

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

      1. رویا جان من به گوشیم دسترسی ندارم شکسته.اگه میشه از تو کانالم پارت های بعدی رو برای بچه ها بگذار.مرسی نازنین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن