رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت پنج

پوکر فیس چواب دادم:

_خالی کردم

جیغ زد:

_پس الان تو کجایی؟ 

_زیر آسمون خدا

_همین الان میام، دنبالت بگو کجایی؟

خواستم آدرس بدم ولی خب حس کردم اول باید یکم شخصیت نداشتمو حفظ کنم:

_چه زود دختر خاله میشی، نگران من نباش من خودم بلدم چطو گلیمم و از آب بیرون بکشم

_امشب جایی داری برای موندن؟

_خب… نه

_حالت خوبه هیوا؟ ینی امشب و میخوای توی پارک بخوابی؟

بازم پوکر فیس جواب دادم;

_خب… آره

حس کردم خندش گرفت، بلاخره بعد از یه مکث چند لحظه ای که فکر کنم داشت بی صدا میخندید گفت:

_خدا مرگت نده دختر، تو توی هر حالتیبا مزه ای

بلاخره بعد از کلی اصرار از سمت کیانا و انکار از سمت من راضی شدم آدرس پارک و بهش بدم، هر کس دیگه بود میگفت باسنتو جمع کن بابا انگار چه پخی هست که انقدر ناز و گوز داره ولی خب کیانا بود دیگه.. اخلاقش با همه آدم پولدارایی که تا الان شنیده و دیده بودم فرق داشت

با تکی که به گوشیم خورد به سمت خیابون راه افتادم، ماشین شاسی بلندش بین اون چند تا پرایدی که کنار خیابون پارک شده بودن خیلی تو چشم بود.

با قر و عشوه رفتم سمت ماشین، دستم و گذاشتم روی دستگیره و خواستم در و باز کنم که چشمم افتاد به راننده یه پرایده که داشت با حسرت نگاه میکرد

پشت چشمی براش نازک کردم و ابرویی بالا انداختم، که یعنی بسوز بدبخت تو که ازینا نداری

 در حال فخر فروشی بودم که یهو در از اون سمت باز شد و محکم خورد تو دهنم

پسره از خنده در ماشین و باز کرد و افتاد وسط خیابون، با گریه رو به آسمون گفتم:

_خدایا یه بار خواستم پُز بدما، زدی با آسفالت کف خیابون یکیمون کردی

نشستم داخل ماشین و به قیافه ترسیده و کپ کرده کیانا نگاه کردم، بنده خدا هنوز تو شوک بود… وقتی دید شبیه شمر ابن زالجوشن دارم نگاش میکنم با ترس گفت:

_بخدا خواستم کمکت کنم

بازم همونجوری نگاهش کردم که سریع روشو برگردوند و ماشین و به حرکت درآورد.

_میریم خونه ما

شونه ای بالا انداختم:

_باشه

***

جلوی در خونه ویلایی بزرگی نگه داشت و بوقی زد، در بعد از چند لحظه باز شد و وارد شدیم

محو آنالیز کردن حیاط بزرگ خونه بودم که با صدای کیانا که میگفت گفت پیاده شم، پیاده شدم

وارد خونه شدیم، برقاشون خاموش بود و پزیرایی بزرگ خونه توی تاریکی فرو رفته بود:

کیانا_ بابام احتمالا بالا خوابه و مامانمم حتما رفته یکی از دورهمی های زنونش

خودمو پرت کردم روی یکی از راحتیا و پاهامو کش و قوصی دادم.

خودش چراغارو روشن کرد و رفت سمت قهوه جوش:

_قهوه میخوری که؟

_اره، تلخ..

بعد سرمو انداختم پایین و با بغض مصنوعی گفتم:

_مثل زندگیم

بعد پقی زدم زیر خنده و عین چسخلا قه قهه سر دادم…کیانا یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که از خودم خجالت کشیدم و سریع خندم و جمع کردم

با شنیدن صدای پایی که از سالن میومد به اون سمت برگشتم و کمی بعد هیکل یه پیرمرد با قد نسبتا متوسط مشخص شد با سیبیلای چنگیزی و کله نسبتا تاس که همون یه ذره موشم سفید بود، پیژامه راه راه و عرق گیر سفید

با اخم یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به کیانا

چنان گرخیدم که سریع تو جام صاف نشستم و از اون حالت لَمیده در اومدم

همچنان داشت نگاهشو بین منو کیانا میچرخوند، هر لحظه امکان میدادم یه دادی بزنه بگه این بز کیه ورداشتی با خودت آوردی که صداشو عین خر میندازه رو سرشو هر هر میخنده

داشتم تو ذهنم به خودم فحش میدادم که یهو نیشش تا بناگوش باز شد:

_مهمون داریم؟

و از همون لحظه ای که نیشش باز شد حس کردم من چقدرم عاشق این لعنتیه تاسم

***

داد زدم:

_گُــــــل

برگشتم سمت عمو اِسی که با حرص به صفحه تی وی نگاه میکرد و پشت چشمی نازک کردم:

_با کمال احترام باختی عمو

دسته بازی رو پرت کرد سمتم و داد زد:

_بی تربیت

پوکر فیس نگاهش کردم و نیشم بسته شد:

_گفتم که با کمال احترام!!

صدای آیفون در اومد، منو عمو اسی هم زمان اول به آیفون نگاه کردیم و بعد زل زدیم به هم…فکر کنم منتظر بود بلند شم ولی من همونجوری بز وارانه زل زده بودم تو چشماش…

دوباره زنگ خورد، با چشم و ابرو به آیفون اشاره کرد… شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

_بله؟

اومد فحش بده که همون موقع کیانا از راه رسید و آیفونو برداشت

یکم بعد کیانا صدامون زد:

_بابا، هیوا بیاید پیتزاهارو آوردن

بلند شدم و اومدم از جلوی عمو رد شم که در کمال خباثت و بی رحمی بهم زیر لنگی داد و با مخ اومدم زمین، امروز انقدر به صورت و دک و دهن من ضربه وارد شده بود که حس میکردم از گردن به بالا بی حسم

بین غذا خوردنمون مامان کیانا ام اومد، قیافه بور بانمکی داشت، معلوم شد که کیانا به کی رفته انقدر شیر برنج شده

کلی با مامانشم عیاق شدم، بعد از شام سوسن جونو عمو اسی رفتن که فیلم ببینن، در حالی که کلی توی موضوع فیلم با هم اختلاف داشتن و با صدای بلند بحث میکردن، آخر سوسن جون با تهدید به اینکه مهرشو میذاره اجرا عمو اسی رو ساکت کرد و نشستن به فیلم ترکی دیدن

داشتم با نیش باز به بحثاشون گوش میدادم که کیانا دستم و کشید و برد به اتاقش. 

_بشین رو تخت

و خودش رفت سمت دراورش و شروع کرد گشتن داخل کشو هاش، محو رنگ دکوراسیون اتاقش بودم و نفهمیدم یهو چرا جنی شد منو کشوند آورد اینجا

کلی اتاق آبی بود، تنها رنگی که غیر از آبی دیده میشد سفید بود، اونم خیلی کم

_آهان پیدا کردم

نگاهش کردم، یه نخ سفید بلند دستش بود…با تعجب گفتم:

_برای یه نخ انقدر ذوق کردی؟

خبیث نگاهم کرد، یکم به مخم فشار آوردم و با فهمیدن اینکه قصدش چه کاریه بلند گفتم:

_اصلا فکرشم نکن

با همون خباثت سرشو بالا پایین کرد و گفت:

_اتفاقا نه تنها فکر میکنم بلکه عملم میکنم

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن