رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت هفده

تقه ای به در خود که بلند گفتم 

-بفرمایید …

اقا کیانوش توی چهارچوب قرار گرفت وگفت 

-میخواستم بگم که اماده بشین تا شام بریم خونه ی کیمیا …برای شام دعوتمون کرده …

معذب یکم تو جام تکون خوردم وگفتم 

– عه چرا زحمت کشیدن یه چیزی درست میکردیم میخوردیم دیگه …

اخه بگو اسگل اگه بگه باشه نمیریم تو که تنها غذایی که از دستت برمیاد همون یه نیمروعه که …

لبخندی زد وگفت 

– نه دیگه دعوتمون کرده زشته نریم …

ثریا خانمم چون شما خواب بودین بچه هارو پارک بردن الاناست دیگه پیداشون بشه …

-دستشون درد نکنه واقعا ،چشم من تا بچه ها بیان اماده میشم و بعد که بچه ها اومدن اونا رو اماده میکنم …

تشکری کرد ورفت 

نگاهی به ریخت وقیافه ی خودم کردم ،موهام که حسابی چرب شده بود …زیر بغلمم بو میداد …با این وضع نمیشد که مهمونی رفت …

پاشدم لباسامو دراوردم ربدوشاپرم رو برداشتم و خودمو تو حموم انداختم ….

با صدای بلند برای خودم اهنگ میخوندم واحساس خوش صدایی میکردم…

یه صداهایی از اتاقم میشنیدم ولی اهمیت ندادم 

کی میخواد باشه یا ثریا خانمه یا بچه ها دیگه …

اقا کیانوش بدون اجازه تو اتاق که نمیاد ….

با فکر‌اینکه اقا کیانوش پشت در حموم باشه ریز خندیدم …

فکرشم خنده دار بود اینکه اقا کیانوش منو با این سر وضع ببینه ..

یکی تو سر خودم کوبیدم وگفتم 

– خاک تو سرت هیوا که تو ادم بشو نیستی …

همینم مونده که منو لخت دید بزنه …با اون چشمای خمار‌ وهیزش…

وقتی حمومم تموم شد ربدوشامپرمو پوشیدم واز تو حموم بیرون اومدم 

یه لحظه با چیزی که دیدم مغزم هنگ کرد ….

درسا وپارسا هردو یه قیچی به دستشون گرفته بودن وکلِ کمدمو پایین اورده بودن …

اخه اینا بچه هستن یا جونور …

دو دستی به سرم کوبیدم وخیلی بلند داد زدم 

-واااااااای …شما چیکار کردین هااان؟

با دیدن من سریع قیچی هاشونم زمین انداختن ودِ فرار…

رو زمین زانو زدم و تک تک لباس های نازنینمو بالا گرفتم …

قشنگ همشونو خوشگل کرده بودن ….

هرکدوم یه طرفش رفته بود…

الان چی بپوشم واسه مهمونی منه بدبخت؟!

همونجا رو زمین وا رفتم ونالیدم ..

-اخه با این بچه ها چیکار کنم من …بکشمشون ؟! 

با حرص چنگ زدم وچند تا از لباسامو برداشتمو به سمت پایین راه افتادم …

اینقدر عصبی بودم که اصلا مغزم کار نمیکرد فقط دلم میخواست بزنمشون و ‌حرصم خالی بشه …

چند پله مونده بود که به پذیرایی برسم خودمو خم کردم ویه نگاه به اطراف کردم …اقا کیانوش نبود انگار ..

بهترین موقعیت بود تا حساب جفتشونو برسم ….

هر دو جوری جلوی تلوزیون نشسته بودن که هر کی میدید انگار از هفت عالم بیخبرن جون عمه هاشون …

با عصبانیت جلوشون وایسادم ولباس هارو پرت کردم تو صورتشون و غریدم 

– این چه کاری بود کردین هان؟! 

الان من چی بپوشم؟! 

ثریا خانم با صدای من سریع خودشو به ما رسوند وگفت 

– چی شده مادر ؟باز چیکار کردن …

موهای خیسمو تو کلاه حوله فرو کردم وگفتم 

– ببین ثریا جون کل لباس هامو پاره کردن حالا چیکار کنم من؟! 

ثریا خانم نگاهی به لباس ها کرد ولبِ پایینیشو زیر دندونش کشید و نوچ نوچی کرد 

میخواستم تو گوششون بزنم که فرز تر از این حرفا بودن سریع از زیر دستم در رفتن …

حالا اینا میدون من با حوله تو تنم میدوام ….

از این صندلی به اون صندلی …از پشت این میز زیر اون یکی میز …

لامصب اینقدر فرز میدوییدن که نمیتونستم بگیرمشون 

واز اونجایی که حوله تنم بود نمیتونستم با سرعت بدوام ممکن بود حوله باز بشه وکل حیثیتم به باد بره …

صدای منو بچه ها کل خونه رو برداشته بود …ثریا خانمم یه گوشه وایساده بود وهمش منو صدا میزد …

اخر این موش گربه بازی با صدای بلند کیانوش خان تموم شد …

-اینجا چه خبره هان؟! 

بچه ها یه گوشه وایسادن وبا مظلومیت گفتن

– بابا اون میخواد مارو بزنه نگاه کن!!!

نگاهی به سرتاپای من انداخت که یعنی انگار اب شدم رفتم تو زمین …

با حوله تن پوش جلوی اقا کیانوش وایساده بودم ….

خیلی جدی گفت 

– هیوا خانم این چه وضعشه ؟این چیه که پوشیدین هان؟! 

شما یادتون رفته که تو این خونه تنها نیستین ؟! 

با بغض گفتم …

-اخه بچه های گلِ شما دست گل به اب دادن …

سرشو تکون داد وگفت 

– متوجه نشدم !!

لباسام که روی زمین افتاده بود برداشتم وگفتم 

-کل لباس های منو پاره کردن حالا من چی بپوشم ؟!

نگاهی به لباس های دستم انداخت …خندش گرفته بود ولی به زور جلوی خندشو گرفته بود..

بایدم خندش بگیره لباس های خوشگل وشیک خودش که پاره نشده بود لباس های بی ریخت وارزون قیمت من پاره پاره شده بود ..

حتما الان توی دلش هم میگفت به خاطر این لباس های دوزاری ماتم گرفته…

ولی درد وغمم این نبود که بدبختی اینجا بود که میخواستیم بریم مهمونی …

خیلی جدی گفت 

-من معذرت میخوام از شما ….بچه ها امروز تنبیه میشن

و از شام عمشون نمیخورن …

بچه ها با دلخوری گفتن 

– یعنی چی بابا؟ نه اینکارو نکنید دیگه …

-یعنی چی و زهرمار این چه کاری بود کردین هان؟! 

الان هیوا خانم چی بپوشن؟! 

برید تو اتاقتون اماده بشین ..با ما میاین مهمونی ولی حق ندارین چیزی بخورین فهمیدین …

یه نگاه بهم کردن که لبخندِ حرص دراری بهشون زدم و به اتاقشون رفتن …

منم سریع خودمو به اتاقم رسوندم …

اگه یه لحظه دیگه با اون شرایط جلوش وایمیستادم دیگه از خجالت اب میشدم .. 

تو اتاق لباس های پاره شدمو جمع کردم ویه گوشه گذاشتم دیگه کار از کار گذشته بود پوشیدنشون بیفایدست …

تقه ای به در خورد که سریع خودمو جمع وجور کردم وبفرمایید گفتم

-ثریا خانم با چند دست لباس تو دستش تواتاق اومد وگفت 

– بیا عزیزم حالا مجبوری از لباس های من بپوشی تا فردا بری لباس بخری …

از لباس های کیمیا خانمم اینجا مونده بود چون هر از گاهی اینجا میموندن قدیما ولی الان پیداشون نکردم پیدا کنم میارم براتون ….

لباسارو از دستش گرفتم وگفتم 

-باشه ممنون ثریا خانم همینا هم غنیمته حالا بپوشم فردا یه کاری میکنم دیگه …

از اتاق بیرون رفت ولباس های گل گلیشو پوشیدم …

سرو تهش یه طرف میرفت …

تو اینه یه نگاه به خودم کردم شبیه یه چوب که لباس گشاد و گل گلی تنش کرده بودن …

با حرص زیر لب گفتم 

– خدا به زمین گرم بزنه شمارو اخه ما هم بچه بودیم اینا هم بچه هستن ..

والا ما دستِ چپ وراستمونم نمیدونستیم مثل خنگ ها یه گوشه میشستیم اینا دیگه چه جورشن واه واه …

سشوارو به برق زدم ومیخواستم روشن کنم که دوباره درِ اتاقمو کوبیدن …

اصلا اسایش وارامش نیست که شده کاروانسرا ‌..

لابد ثریا خانم یکی از لباس های گل گلیشو کم اورده …

بله ای گفتم و سشوارو به طرف موهام گرفتم وروشن کردم …

فقط یه لحظه یه چیز سفید رنگی دیدم که به صورتم میریخت ….

چشمامو محکم بستم و سشوارو رو زمین کوبیدم …

ارد تو سشوار ریخته بودن.‌…

عی توف به روتون بچه های بی ادب …

یکم تو گلومم رفته بود داشتم سرفه میکردم که صدای کیانوش رو شنیدم

-چی شده هیوا خانم خوبین ؟! 

خودشو بهم رسوند وچند ضربه به پشتم زد که سرفم قطع شد 

سرمو که بالا گرفتم با دیدن صورتم خیلی بلند زد زیره خنده ….

گاه گاه میخندید ….

من داشتم حرص میخوردم اقا واسه من میخندید ….

چشمامو سفت بسته بودم تا تو چشمام نره …

خیلی محکم گفتم 

– بسه دیگه اه! حالا من هی هیچی نمیگم …

خندش قطع شد وگفت 

– اها ببخشید …بزارین کمکتون کنم صورتتون رو بشورید ….

-نمیخواد خودم میشورم شما بفرماید بیرون تا بیام …

-مطمعنی؟! 

-‌بله اقا ..

– باشه 

با چشمای بسته یه قدم برنداشته بودم که پاهام به گوشه ی تخت گیر‌ کرد اینجوری فایده نداشت

قبل از اینکه دوباره زمین بخورم وگندی بالا بیارم 

رو به کیانوشه گفتم 

– میشه کمکم کنید تا دستشویی برم ؟!

-چی شد ؟ شما که میتونستید..

حالا وایساده با من یک به دو میکنه به جای کمک کردن ..

از بازوم گرفت وبه سمت دستشویی هدایتم کرد …

تودستشویی ابو باز کرد وگفت 

-خب حالا میتونید صورتتون رو بشورید ..

با دستپاچگی یکم اب رو صورتم ریختم و مشغول پاک کردن شدم که گفت 

-نه اینطوری نمیشه که سرتونو بگیرین زیر اب چون موهاتونم کثیف شده …

عجب خنگیه ها اخه چه طوری سرمو بشورم …

-مگه سرم اینجا اخه جا میشه ؟! شما نظراتتو نگه دارین واسه خودتون …

یهو دستشو پشت سرم گذاشت و زیر اب گرفت …

اب شر شر رو صورت وموهام میریخت ….

یه فاصله هم نمیداد نامرد نمیگه خفه میشم….

دیدم من دارم جون میدم ولی اقا انگار نه انگار …

زانومو خم کردم و یکی به پاش کوبیدم ..

که سریع دستشو برداشت و سرمو بیرون کشیدمو ….عصبی عصبی گفت 

-واقعا که داشتم خفه میشدم این چه حرکتی بود اقا کیانوش …

-شما هم پامو ناقص کردین من فقط

میخواستم ثابت کنم که سرتون جا میشد اونجا تا بشورین …

وای واااای عجب گیر‌ احمق هایی افتادیما ….

میخواست منو خفه کنه تا ثابت کنه فقط سرم زیر اب جا میشد …

اب همینجوری از سرم وموهام قطره قطره پایین میریخت 

نفسی کشیدم وگفتم 

– خب دیگه ممنون از کمکت بفرما بیرون …

با لبخند سرشو تکون داد و از دستشویی بیرون رفت 

میخواستم چند تا فوش در غیابش نثارش کنم که سرشو تو دستشویی انداخت وبا خنده گفت 

-راستی هیوا لباس های ثریا خانم خیلی بهت میاد ….

دیگه پرویی حدی داشت ابو باز کردم وبا دستم بهش اب پاچیدم که خندید وسریع از اتاق بیرون زد ..

یعنی باید برم حتما نذری چیزی کنم تا از دست این بچه ها وباباشون ناقص نشدم …

ناقصم نشم دیونه حتما میشم اینو مطمعنم …

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن