رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت هفت

ستاره جون از هولش سریع دویید از تو یخچال بطری آب یخ و برداشت و تو چشم به هم زدنی خالی کرد رو شلوار پیرمرد بیچاره

عمو توی اوج شوک یه لحظه سر جاش ایستاد و رنگ به رنگ شد، صورتش سبزه چمنی شده بود، یهو نعره بلندی زد :

_تُخـ…ام یخ زدددد!!!!

من به عادت همیشم سریع به سقف زل زدم، کیانا عین لبو سرخ شد و ستاره جون با شوک به عمو اسی که پخش زمین شده بود نگاه کرد

میگن خدا خر و میشناخت بهش شاخ نداد، اگه من خانواده میداشتم فک کنم در عرض یک ماه تک تکشون و به طور غیر عمد به فنا میدادم.

☆☆☆

به تیپ ساده ای که زده بودم نگاه کردم، کیانا با نارضایتی نگاهم کرد، زل زدم تو چشماشو حق به جانب گفتم:

_چیه؟

_لاقل یه چیزی به اون صورتت بمال مجلس ختم که نمیری!

_برو بابا، من حوصله این کارارو ندارم، که اگر داشتم تا الان کار پیدا کرده بودم

ایشی کرد و نگاهشو با قهر ازم گرفت، سرمو خاروندم و گفتم:

_به نظرت قبول میکنه من پرستار بچه هاش شم؟

بازم خیلی زود قهرشو فراموش کرد و سرشو با اطمینان تکون داد:

_به احتمال زیاد آره،میدونی داداش من قبلا خیلی وسواس به خرج میداد ولی الان بیشتر فقط دنبال یکی میگرده که بتونه با اون دو تا وروجک شیطون سر کنه، شاید باورت نشه ولی بیشتر از ۵۰ تا پرستار و فراری دادن… هیچکدومشون نتونستن بیشتر از یک ماه اونجا دووم بیارن

دهنم باز موند:

_پُرزام، ۵۰ تا؟

سرشو تکون داد:

_آره

نمیشد اونجا کوله برد و منم که کیف نداشتم، در نتیچه موبایلمو برداشتم و گفتم:

_خب بریم، من آمادم

بلند شدو همراه هم راه افتادیم سمت خونه آقای کیانوشِ سرلک.

….

خونش فاصله زیادی با خونه پدریش نداشت، چون حدودا یک ربع بعد رسیدیم

معلوم بود این خونه هم دست کمی از اون خونه نداره، یه نمای سنگی مشکی سفید بود که تقریبا میشه گفت تنها خونه تکی اون کوچه بود که ویوی تیره ای داشت.

کیانا ماشین و جلوی دربش پارک کرد و گفت:

_من میذارمت خودم میرم، باید یه سر به مزون بزنم ببینم بچه ها در چه حالن، فقط میام که بسپرمت دست داداشمو برم

ادایی درآوردم و گفتم:

_نَمیری

وارد حیاط خونه که شدیم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد یه تاب بزرگ خانوادگی بود که تو ظلغ غربی حیاط قرار داشت، انقدر خوشگل و خواستنی بود که اگر کیانا مانع نمیشد میرفتم سوارش میشدم

داخل خونه که شدیم، زیاد به دکورش توجه نکردم فقط در حدی که فهمیدم گوشه سمت راست پذیرایی یه راه پله مارپیچ داشت که احتمالا میرفت طبقه دوم خونه

و آشپز خونه ام دقیقا کنار در ورودی بود سمت چپ بود، کفشامونو درآوردیمو بعد از پوشیدن صندلایی که کیانا بهم داد داخل شدیم:

کیانا_ کیان بدش میاد با کفش تو خونه راه برن، دیگه ببخشید

_اشکال نداره

کیانا خودشو پرت کرد روی یکی از مبلا و داد زد:

_ثریا خانوم؟

یهو یه زن گوگوری مگوری از تو آشپز خونه زد بیرون و با عجله اومد سمتمون:

_جانم خانوم؟

با نیش باز به گومبولی گومبولیاش”منظورش همون برجستگی بالا تنه خانوماس:/” نگاه میکردم، که انگار فهمید که اخم ریزی کرد و روسریشو پایین کشید

سریع جهت نگاهمو به سمت سقف تغییر دادم، کیانا گفت:

_عشقم دو تا لیوان چای داغ بیار برامون بی زحمت، داداشم کجاست؟

_چشم، آقا تو اتاق کارشونن… میخواید برم بهشون بگم بیان؟

_نه نمیخواد، خودم میرم پیشش صداش میزنم.. دستت درد نکنه

بعد در حالی که بلند میشد رو به من که هنوز عین علف هرز اونجا وایستاده بودم گفت:

_بشین چاییتو بخور من میام

نشستم، یکم بعد همون ثریا خانوم برگشت و سینی چایی رو گذاشت جلوم روی میز و بعد سوالی نگاهم کرد:

_شما پرستار جدیدی؟

_به امید خدا

لپمو کشید و گفت:

_سیاهِ بانمکی هستی

پوکر فیس نگاهش کردم، موندم بین این دو گانگی که الان تر زد به هیکلم یا ازم تعریف کرد؟

چند ثانیه تو همون حالت موندیم، اون با لبخندی که لپای گنده و گل انداخته شو بیرون انداخته بود نگاه میکرد و من پوکر فیس که با صدای مردونه شخصی نگاه از هم گرفتیم

_خوش اومدین

با همون حالت به سمت راه پله نگاه کردم که یکی از زیبایی های خلقت و پیش روم دیدم، قد بلند و چهار شونه، ته ریش و چشمای قهوه ایه نافذ

کیانا از پشت سرش داشت بال بال میزد که بلند شو زنیکه، سریع به خودم اومدم و بلند شدم…

کیانا خدافظی کرد:

_کجا میری تو که هنوز چاییتم نخوردی؟

_دیرم میشه عزیزم

بعد در حالی که دوباره خدافظی میکرد رفت سمت در

بعد از رفتن کیانا با دستش اشاره زد بشینم:

_بفرمایید لطفا

نشستم و روی مبل جلوم نشست و پا روی پا انداخت، انقدر لنگاش دراز بود که کم مونده بود بیاد تو حلق من 

یکی از دو تا فنجون دست نخورده روی میز و برداشتم و بدون تعارف هورت کشیدم:

_خانوم حلوا صادقی درسته؟

چایی پرید تو گلوم و به تِر تِر افتادم، در حالی که از شدت سرفه از چشمام اشک میومد به زور گفتم:

_هیوا ..هستم

مرتیکه پفیوز زل زل تو چشمام نگاه کرد و انگار نه انگار دارم تلف میشم آهانی گفت، سریع دو قلپ دیگه از چایی خوردم بلکم آروم بشم

نفس عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم، وقتی دید خفه شدم ادامه داد:

_کم و بیش کیانا برام توضیح داده راجب رزومه کاریتون اما اگه خودتونم توضیح بدین بهتره

کاملا معلوم بود دنبال اینه که حرفمون دو تا بشه و پرامو وا کنه، ولی من دقیقا از همون لحظه ای که در کمال خباثت حلوا صدام زد تصمیم گرفتم چتر شم تو خونش، و عمرا هم این موقعیت و از دست نمیدادم… یعنی نمیتونستم که از دست بدم، صدامو صاف کردم و عین خودش پا رو پا انداختم:

_بعله حتما، قبلا پرستار بچه یه خانومو آقایی بودم که هر دو پرستار بودن، چند شیفت کار میکردن، ولی حدودا دو سه ماه پیش رفتن شهرستان، منم مجبور شدم دنبال یه کار دیگه بگردم

خدارو شکر کیانا از گیر بودن برادرش خبر داشت، چون اگه باهام تمرین نمیکرد قطعا منه خنگ سوتی میدادم… مدارک تحصیلی و شناساییمو چک کرد و گفت:

_۲۴ سالتونه؟

اومدم بگم پ ن پ که خودمو نگه داشتم و سرمو تکون دادم

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن