رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت هجده

از خدا بود که دیدم ثریا خانم چند دست از لباس های کیمیا رو پیدا کرد وبرام اورد …

یکم تو تنم زار میزدن ولی از هیچی بهتر‌ بود همونا رو تنم کردم ویکمم از وسایل ارایش به صورتم مالیدم ..

زیاد بلد نبودم ولی در حدی که از بی روحی دربیام به صورتم زدم …

بعد اینکه اماده شدم به اتاق بچه هارفتم …یه نگاه کردم هر جفتشون دست به سینه  بغض کرده بودن ویه گوشه نشسته بودن …

از حالت نشستنشون خنده م گرفت ولی خودمو نگه داشتم وخیلی جدی وارد اتاقشون شدم …

تا نگاشون بهم افتاد عصبی گفتن 

– همش تقصیر توعه ،حالا به خاطر تو نباید شامی که عمه کیانا درست کرده بخوریم 

خودمو بینشون جا کردم وگفتم 

-پاره کردن لباس ها تقصیر من بود؟ یا ریختن ارد تو سشوارم کار من بود؟! 

سرشون پایین افتاد وبا ناراحتی گفتن 

– حالا یعنی تا صبح گشنه میمونیم هیواجون؟!

دلم براشون سوخت …

طفلکی ها با این سن کمشون مگه میتونن گرسنگی رو تحمل کنن اخه …

ناخوداگاه سرشونو بوسیدم وگفتم 

– تا منو دارین غم ندارین بابا ….خودم حلش میکنم …

دیدم گل از گلشون شکفت وسریع از جاشون پریدن و با خوشحالی داد زدن 

– هورااااا…

داشتیم میخندیدیم که کیانوش خان وارد اتاق شد 

– خب دیگه اگه اماده اید بریم دیر شد …

سرمو تکون دادم ودست بچه هارو هم گرفتم چشمکی  بهشون زدم و از خونه بیرون زدیم …

تو ماشین بچه هااز خوشحالی بالا وپایین میپریدن …

منم خنده م گرفته بود کم مونده بود که با صدای بلند بزنم زیر خنده ….

وقتی رسیدیم کیانا به پیشوازمون اومد …

باهامون روبوسی کرد وبه طرف خونه راهنماییمون کرد …

بوی چندین غذا توی خونه پیچیده بود…

واقعا کدبانو بود فقط مونده بودم که چرا کسی اینو نمیگیره پس …

بچه ها سریع خودشونو بغل کیانا انداختن ..

دستامو بهم کوبیدم وبه سمت پذیرایی راه افتادم …

با صدای چند نفر غریبه همونجا خشکم زد …

نگاهی به کیانا و کیانوش خان انداختم که کیانوش خان زودتر گفت

– نگو که دوستاتو هم دعوت کردی کیانا؟! 

-من نه داداش مهمون ناخونده که میگن اینان دیگه …

کیانوش خان که انگار باور نکرده بود جلوتر راه افتاد ..

منم دست بچه هارو گرفتم و پشتش راه افتادم….

تو پذیرایی سه نفر از دوستاش که دوتاشون با شوهرشون بودن ویکیشونم انگار‌تنها بود نشسته بودن ..

با دیدن کیانوش خان همشون از جاشون بلند شدن و سلام واحوال پرسی کردن …

الحق که دوستاشم از خودش شیک پوش تر وخوشگل تر بودن …

نگاشون به من افتاد و گفتن 

-خانوم رو معرفی نمیکنی کیانوش جان؟!

با لبخند گفت 

– ایشون هیوا خانم پرستار بچه ها هستن ….

همشون نگاه تحقیر امیز وپر غروری بهم انداختن وبایه لبخند مصنوعی  سلام خشک وخالی دادن …

دلم میخواست یکی تو دهنشون بزنم پره خون بشه …

انگار از دماغ فیل افتادن واه واه …

حالا چون پول دارن فکر میکنن انگار همه چی دارن …

مرفه های بی درد …

با بچه ها گوشه ای نشستم که همون دختری که تنها بود وشوهر نداشت خودشو به کیانوش خان چسبوند وهمش براش ادا وقیافه میومد…

چندشم شد …دخترم این قدر سبک وجلف اخه…

زیرچشمی داشتم به کیانوش خان نگاه میکردم که بیچاره تو رودواسی جوابشو میداد وهراز گاهی لبخند مصنوعی میزد …

کیانوش خان نه تنها توصورتش نگاه نمیکرد بلکه چشماش همش رو من میچرخید …

دختره با رد نگاهش به من رسید وپوزخند تحقیر امیزی زد …

کیانا مشغول چیدن میز شام بود که یاد بچه ها افتادم …

رو به کیانوش خان گفتم 

– اقا کیانوش میشه میشه یکم باهاتون حرف بزنم ؟!

سریع از جاش بلند شد وگفت 

– بله حتما چرا که نه!!!

وارد بالکن خونه شدیم وگفتم 

– لطفا اگه امکانش هست بچه ها رو ببخشید ….گناه دارن ….

-نه اصلا حرفشم نزنید … باید تنبیه بشن …

-درسته ولی بدون شام بخوابن اخه ؟ نمیشه که …

-اما منم نمیتونم از حرفم برگردم چون دفعه ی بعد فکر میکنن دوباره بخششی درکاره وکارشونو تکرار میکنن ….

یکم فکر کردم وگفتم 

-باشه پس یه کاری میکنیم …من موقع شام براشون شام میبرم و میگم که شما خبر ندارین و قایمکی براتون اوردم اینطوری نه شما زیر‌حرفتون زدین ونه بچه ها گرسنه میمونن….

لبخند عمیقی زد وگفت 

-فکر خوبیه ، خیلی باهوشی تو ،باشه پس این کارو میکنیم …

سرم پایین افتاد وریز خندیدم …از شیشه چشمم به همون دختره افتاد که با حرص به ما زل زده بود …

وااا این چرا اینطوری نگاه میکنه ….کم مونده بیاد یه فصل کتکم بزنه …

دیدم اقا کیانوش به بیرون زل زده …سریع برگشتم وزبونمو براش دراوردم …

دختره ی جلفِ بیشور ….

با تک سرفه ای صدامو صاف کردم وگفتم 

– خب دیگه من برم خونه شاید کیانا باهام کاری داشته باشه …

دروباز کردنی صداشو از پشت سرم شنیدم 

-هیوا خیلی ممنونم برا همه چی …

برگشتم و پوکر فیس بهش زل زدم وگفتم 

– خواهش میکنم …وظیفمه 

سریع وارد خونه شدم و با چشمام دنبال بچه ها بودم که کیانا دستمو گرفت وگفت 

-اگه دنبال بچه ها هستی رفتن تو اتاق مثل اینکه باز تنبیه شدن …

 

سری تکون دادم وبه سمت میز شام رفتیم ….

دوستاش زودتر از ما سر میز نشسته بودن …

کیانوش خان هم کنار کیانا نشست منم دوتا بشقاب غذا کشیدم و جلوی نگاه های خیره ی بقیه به سمت اتاق راه افتادم…

تقه ای به در زدم ووارد اتاق شدم ..بچه ها با دیدن غذا تو دستم از خوشحالی جیغ خفه ای زدن واز جاشون بلند شدن ..

الکی گفتم 

– باباتون نمیدونه ها ببینید چقدر به فکرتون بودم که براتون یواشکی غذا اوردم …

چشماشون برق زد وبا خوشحالی مشغول خوردن شدن …

منم باهاشون چند قاشق خوردم وبشقاب های خالی رو پایین بردم …

همه شام خورده بودن ودور هم نشسته بودن …

اقا کیانوش با دیدنم بلند گفت 

– هیوا خانم بفرمایید اینجا خسته نباشین…

خیلی معذب چشم ارومی گفتم و کنار کیانوش خان رو مبل تک نفره نشستم …..

وسط بحث‌ بودیم که یهو همون دختره ی حسود برگشت وگفت 

– عه کیانا جون این لباس تو نیست که پرستاره بچه ها پوشیده؟یادمه با هم خریده بودیم ….

نگاه پر از تحقیری بهم انداخت و گفت 

-عزیزم لباس نداشتی برا مهمونی ؟! 

دختره ی عوضی از هر فرصتی واسه ضایع کردن من استفاده میکرد ….

یکی نیست بگه اخه بیشور من لباسام پاره بودن وگرنه ندید پدید نیستم که لباس های کیانا رو بپوشم ….

کیانا نگاهی بهم انداخت و میخواست جواب بده که کیانوش خان خیلی عصبی گفت 

– یعنی چی ؟ کیانا این چه دوستایی که داری تو ؟یکم ادب و تربیت ندارن ؟! 

نگاهی بهم کرد وگفت 

– پاشو بچه هارو اماده کن بریم ….

کیانا دست پاچه گفت 

-کجا برین داداش ، تازه اول شبه …نفهمید چی گفت شما ببخش …

-چه بخششی کیانا هیوا خانم پرستار بچه های منه من به کسی اجازه نمیدم تحقیرش کنه …

تو هم توی انتخاب دوست یکم تجدید نظر کن …واقعا یکم فهم وشعور نداره دوستت …

من از هیوا خواسته بودم این لباس هارو بپوشه چون لباس هاشو بچه ها پاره کردن 

شیر مادرت حلالت باشه واقعا که حال کردم ….

به این میگن مرد …دلم میخواست براش دست بزنم ..

سریع رفتم وبچه هارو اوردم …کیانوش خان از همه خداحافظی کرد وزود تر از خونه بیرون زد …

منم از حرصم به بهونه ی برداشتن کیفم پیش همون دختره رفتم ویواش وخیلی اروم که کسی نشنوه گفتم 

-الان فهمیدم که چرا تا الان ترشیدی نگرفتنت….

با نفرت تموم بهم زل زد که لبخندی عمیق زدم تابیشتر  حرصش دربیاد 

اقا کیانوش خیلی بلند صدام زد 

– هیوا خانم منتظرتیم زود باش دیگه …

پشت چشمی نازک کردم وبه طرفش راه افتادم …

دختره ی نفهم فکر کرده کیه ؟!

به خاطر اقا کیانوش چیزی نگفتم وگرنه حالشو  میگرفتم گرچه اقا کیانوشم خوب جوابی داد …

تو ماشین صدایی از بچه ها نمیومد نگاهی به عقب کردم دیدم طفلی ها خوابشون برده …

به بیرون زل زده بودم که یهو دست گرمی روی دستم نشست ..

-هیوا ناراحت شدی ؟! 

چه راحت شده بود دیگه …سریع دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و پوکر فیس گفتم

-نه..من به خاطر حرفای بیخود یه ادم بی ارزش خودمو ناراحت نمیکنم ….

لبخندی زد وگفت 

-افرین به تو خیلی فهمیده ای ازت خوشم اومد ….

چشمام تا ته گرد شد …ازم خوشش اومد؟! 

یعنی چی ؟! 

سریع ادامه داد 

-یعنی …یعنی از طرز برخورد خوشم اومد سوءتفاهم نشه ….خیلی سنگین رنگین بودین …

از اینکه شما پرستار بچه ها هستین خوشحالم …

سری تکون دادم وگفتم 

-خیلی ممنون شما لطف دارین اقا …

پوفی کشید وگفت 

– این اقا وخانم ها خیلی رسمیه هیوا میشه کنار بزاری یکم راحت تر باش …

مونده بودم چی بگم …اخه چه راحتی ؟ مگه نسبتی داریم اخه …

پوکر فیس بهش زل زدم وگفتم 

– چشم سعی میکنم …

نفس عمیقی کشیدم و دوباره به بیرون زل زدم ….

تا خونه رسیدیم درسا رو من بغل کردم و پارسا رو اقا کیانوش …

ثریا خانم با دیدن ماشینمون درو برامون باز کرد ویکسره به اتاق بچه ها رفتیم …

خیلی اروم روی تختشون گذاشتیم ….

فکر نمیکردم درسا این قدر سنگین شده باشه دستم از جاش دراومد …

میخواستم برم تو اتاقم که کیانوش خان گفت

– میشه بیای تو اتاق کارم کارت دارم !!!

با شنیدن اسم اتاق کار یاد اون روز و بوسه اش افتادم …

لپ هام سرخ شد وگفتم 

– عه اگه میشه فردا حرف بزنیم … من ..اخه الان ؟!

انگار اونم یاد اون روز افتاد با خنده گفت 

– نترسین اون روز دیگه تکرار نمیشه بفرمایید…

تو دلم یه ایشالایی گفتم و وارد اتاقش شدم 

روی مبل نشستم که پشت میزش نشست …

منتظر بودم ببینم چیکارم داره که از توی کشوی میزش یه مقدار پول بیرون کشید وبه سمتم گرفت 

-فردا برین واسه خودتون لباس بگیرین ،من متاسفم واقعا کار بچه ها اصلا خوب نبود …

شما هم که نمیتونید بدون لباس بمونید …

نه بابا خوشم اومد چقدر ادم با فهم و با شعوری بود …

خوبه خودش گ

فت نمیدونستم چهطوری بهش بگم …

نگاهی به پولا کردم همش تراول بود دمت گرم واقعا ،گفتم 

– خیلی ممنون ولی این خیلی زیاده واسه لباس ..

-نه هیوا تازه کمم هست لباسات همه خراب شدن …برو هرچی دوست داشتی بخر …

با خوشحالی و از خدا خواسته سریع پاشدم وپولارو ازش گرفتم …

با تشکر از اتاقش بیرون میرفتم که گفت 

-راستی صبر کن ….

صورتمو جمع کردم …ای بابا دیگه چی میخواد بگه …

خیلی اروم برگشتم که ادامه داد 

-فردا کارم زیاد نیست …اماده باش باهم بریم بخریم

منم چند دست لباس لازم دارم اونارو هم بگیریم ..

اره جون عمت بهونه ی قشنگ تری پیدا نکردی با من بیای بیرون اخه ..

تورودرواسی باشه ای گفتم و به اتاقم رفتم 

اخه یکی نیست بگه بابا برو خودت بخر یا با اون خواهر عتیقت بگیر مگه من زنتم که میخوای بامن بیای خرید …

شاید من میخوام یه چیزایی بگیرم که تو ندونی …

رو تخت نشستم و توفکر فرو رفتم 

فکر‌بدی هم نیست …باهاش میرم خرید و اتفاقا لباس های شیک وگرون قیمت میگیرم …به من چه که بچه های تخسش لباس هامو پاره کردن میخواستن پاره نکنن ..

لبخند شیطانی کنج لبم نشست …الحق که تو  شیطونم درس میدی هیوا..

لباسامو عوض کردم وبا خنده پریدم رو تخت وخوابیدم …

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن