رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت نوزده

صبح زود با سروصدای بچه ها از خواب بیدار شدم …

یه خواب راحت واسمون مونده بودکه اون به لطف این دوتا بچه کلا محروم شدیم …

هنوز خستگی تو تنم بود ولی با کش وقوسی به بدنم از جام بلند شدم و بعد از شستن دست وصورتم ،اماده شدم و به سمت اتاق بچه ها رفتم ..

با دوتا بالش افتاده بودن به جون هم وروی تخت بالا  وپایین میپریدن وجیغ جیغ میکردن …

یکی نیست بگه حداقل لال مونی بگیرین وبازی کنید دیگه این چه وضعشه اخههه …

به سمشون که رفتم یه بالش تو صورتم خورد …

شیطونه میگه بگیر یکی یدونه تو سر هرکدومشون بزن …

با حرص بالشو با پام پرت کردم کنار و غریدم

– این چه کاری بود هان؟! زشته ..

دستشونو گرفتن جلوی دهنشون وریز خندیدن …

الحق که عمر من واسه ادم کردن اینا کفاف نمیده…

از ریشه خرابن اینا ..

پوفی کشیدم وبه سمتشون رفتم… لباساشونو عوض کردم وبا خودم پایین بردم…

کیانوش خان صبح زود رفته بود سرکار ..با بچه ها سرمیز نشستیم ومشغول خوردن صبحونه شدیم …

کرم ریختناشون هم شروع شد …یکی خیار پرت میکرد اون یکی گوجه مینداخت …کلافه شده بودم ..

زبون خوش به اینا نیومده …اکفری شدم

پاشدم یکی به هرکدوم بزنم … 

که با صدای زنگ تلفن پاهام به زمین چسبید …چه شانسی دارن این پدر سوخته ها…

بی حوصله گوشی رو برداشتم و بله ای گفتم که با شنیدن صدای کیانوش خان یکم هول شدم 

-سلام هیوا خوبی؟! 

-ممر ررسی …. بلههه ..شماا خوبی؟! 

-زنگ زدم بگم نزدیکای عصر اماده باش بریم خرید …

دیشب درموردش حرف زده بودیم یادت نرفته که ..

-نهه…نه اصلا باشه چشم …

چشمم به بچه ها افتاد که مثل موش یه جا نشسته بودن …

واسشون چشمامو گرد کردم وبا انگشت براشون خط ونشون کشیدم ..

زودتر زنگ میزدی کیانوش خان اینا دیگه همه کسمونو جلوی چشمامون اوردن …

دیدم از ترس باباشون ماتم گرفتن وساکت نشسته بودن واسه همین چیزی نگفتم و با اقا کیانوش خداحافظی کردم ….

بعد صبحونه بردمشون تو اتاق و مشغول بازی باهاشون شدم …سعی کردم یکم بیشتر بهشون نزدیک بشم و از در دوستی وارد بشم ..

حسابی باهاشون بازی کردم جوری که از خستگی روی تخت ولو شدن …

از فرصت استفاده کردم ویکمم به ثریا خانوم کمک کردم …

نزدیک عصر بود که بچه ها رو به ثریا خانوم سپردم وبعد از اماده شدن با کیانوش خان به مرکز خرید رفتیم …

لباس هایی انتخاب میکرد که عتیقه بود …باید بگم که سلیقه ش زیر صفر بود …اینقدر حرص خوردم که گفتنی نیست …

 چند دست لباس خونه و یه چندتایی هم مانتو وشلوار گرفتیم و بالاخره نوبت گرفتن لباس های اقا کیانوش رسید …

به مغازه ای که لباس مردونه داشت رفتیم وچند نمونه برای پروف برداشت و داخل اتاق پروف شد …

منتظر اقا نشسته بود ، صداشو شنیدم که رو به فروشنده میگفت 

-میشه به همسرم بگین بیاد نگاه کنه…

چشمام تا ته گرد شد …همسرم؟! 

قبل از اینکه فروشنده چیزی بگه سریع به طرفش رفتم ویه نگاه بهش انداختم …

الحق که هرچی میپوشید بهش میومد …انصاف نبود بزنم توذوقش …یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم 

-خوبه بهتون میاد …

با لبخند رو به اینه چرخید وگفت

-پس تو که میگی خوبه یعنی خوبه پس میخریمشون ….

اینقدر سرگرم خریدکردن بودیم که اصلا حواسمون به تایم وساعت نبود …

رو به کیانوش خان گفتم 

-دیگه بهتره برگردیم …دیر وقته …

به این باشه که تا صبح دلش چرخ زدن میخواست .

نگاهی به ساعتش انداخت وگفت 

-اره خیلی دیر شد بریم …

تو ماشین نشسته بودیم که گوشیشو بیرون کشید ومشغول شماره گرفتن شد …

تاشروع به حرف زدن کرد فهمیدم که به خونه زنگ زده 

-سلام ثریا خانوم خوبین ؟ بچه ها خوابیدن یا بیدارن؟

هرچی گوشامو تیز کردم ببینم ثریا خانوم چی میگه موفق نشدم که نشدم …اینقدر صدای گوشیرو کم کرده بود که شک کردم خودشم میشنید یا نه …

یکم بلند تر نمیگن ادم بفهمه اون وروجک ها خوابیدن یا نه ؟! 

واای هیوا فکر‌کن بیدار باشن با این خستگی حالا اونارو هم باید نگه داری …اوف 

-اهان ..خیلی ممنون پس شما هم استراحت کنید ..منو هیوا خانوم بیرون غذا میخوریم …

گوشی رو قطع کرد وتو جیبش گذاشت …

پوک فیس بهش زل زدم وگفتم 

-چی شده اقاکیانوش بچه ها خوبن ؟! 

– اره ،ثریا خانوم میگه شامم خوردن ویکم بهونه گیری کردن واخرشم خوابیدن …

نفس راحتی کشیدم وتو دلم واسه ثریا خانوم هزار بار دعا کردم …

واقعا طلاست …

به نزدیک ترین رستوران نزدیک همون مرکز خرید رفتیم تا غذا بخوریم ..

مشغول خوردن غذا بودیم که یهو کیانوش خان گفت 

– راستش یه مدته میخواستم یه چیزی بهتون بگم …

سری تکون دادم و گفتم 

– بله بفرمایید حتما ….

-من میخوام ازدواج کنم ..

با شنیدن کلمه ی ازدواج نمیدونم چی شد که به سرفه افتادم ..اخه همچین خبرایی رو یهویی میگن ؟!

دستپاچه نوشابه رو به طرف گرفت که سریع گرفتم وبالا کشیدم ..

وقتی بهتر شدم

شوکه شده ازش پرسیدم

-چی ؟ ازدواج ؟فکر‌نمیکنید خیلی زوده ؟ بچه هاتون خیلی کوچیکه چه طوری به اونا توضیح میدین ؟! 

یعنی تابلوتر از این اعلام نارضایتیمو نمیتونستم اعلام کنم 

با لبخندی ادامه داد 

-میشه اروم باشی هیوا ،من گفتم ازدواج نگفتم که همین فردا میخوام ازدواج کنم …یکم طول میکشه …

فقط خواستم اولین نفر‌ به تو بگم …

اره دیگه واضح تر از این نمیتونستی بگی کم کم جُلو پلاستو جمع کن و بای بای …

اصلا شانس واسه تو تعریف نشده ست هیوا …

حالا دوباره بیوفت دنبال کار …

قبلا هم حدس زده بودم که اقا عاشق شده ولی حالا که دیگه صد در صد شد …

تو فکر بودم که با صداش به خودم اومدم

– هیوا چرا ماتت برده ؟چرا غذاتو نمیخوری …

-چرا چرا میخورم ، ممنون.. 

یه روز اومدیم خرید که حالمون خوش باشه که اقا قشنگ شبمون رو خوشگل کرد …

میزاشتی حداقل یه روز بگذره ویکم واسه لباس های جدیدم خوشحالی کنم بعد اینجوری بزن تو برجکم .

دیگه زن بگیره حتما باید برم ….قبول نمیکنه که منم باهاشون تو یه خونه باشم …

غذا رسما کوفت جونم شد …

بعد غذا تو ماشین نشستیم وبه سمت خونه راه افتادیم …

کلا زده بودم رو سایلنت …دیگه حرفی نمونده که 

اقا رسما میگفت هیوا دارم زن میگیرم تو هم واسه خودت یه کار دیگه جور کن …

با صداش به طرفش چرخیدم که گفت 

-هیوا ساکتی؟ چی شد؟! 

لبخند ملایمی زدم وگفتم 

– هیچی ..فقط یکم خسته ام همین …

زیر چشمی نگاهی بهم کرد وگفت 

– ولی قبل از گفتن تصمیمم پر انرژی تر بودی ..

ای بابا اینم حوصله داره ها …اخه الان وقت تیکه انداختنه …من به فکر بدبختیامم این به فکر چیاست…

ساکت شدم که دوباره پرسید

– از چی ناراحتی هیوا ؟!

یعنی با این سوال های چرتش دلم میخواست جفت پا برم تو حلقش ….

انگار خودش نمیدونست اب پاکی رو ریخته رو دستم بعد میگه چرا ناراحتی..

تازه داشتم با کارم کنار میومدم که اصلا نمیدونم این ازدواج از کجا دراومد …

پوکر‌فیس گفتم 

– چیزی نیست فقط یکم سریع تر بریم خونه اگه میشه خیلی ممنون ..

سرشو تکون داد ودیگه تا خونه حرفی نزد …وقتی خونه رسیدیم همه خوابیده بودن ..

بی حوصله خودمو تو اتاق انداختم ومشغول لباس عوض کردن شدم ….

شالو زمین انداختم و مانتو رو یه گوشه پرت کردم تیشرتو از تنم بیرون کشیدم که یهو درباز شد ‌..

از ترس جیغ بلندی کشیدم که کیانوش خان سریع لباسارو همونجا رو زمین ریخت وبه طرف پا تیز کرد ..

دستشو جلوی دهنم گرفت وگفت 

-هیسس هیوا بچه ها بیدار میشن ،منم نترس..

اتفاقا از تو یکی خیلی میترسم سابقه ی درخشانی هم نداشتیم که …

سریع لباسمو جلوی خودم گرفتم که گفت 

– افرین اروم باش الان دستمو برمیدارم تو هم دیگه جیغ نمیزنی خب ؟! 

سرمو تکون دادم که دستشو اروم برداشت 

با صدای بلندی گفتم 

– تو واسه چی بی اجازه میای تو اتاقم هان؟؟

دوباره دستشو جلوی دهنم گرفت وگفت 

– نه تو کلا شنواییت مشکل داره ،میگم صداتو بیار پایین بچه ها بیدار میشن ولی تو انگار نه انگار …

یکم به عقب هلش دادم که سفت جلوی دهنمو گرفته بود 

کنار گوشم گفت 

– من چه میدونستم که تو داری لباس عوض میکنی ؟! 

فقط لباس هات مونده بود تو ماشین خواستم برات بیارم همین !

داشتم هلش میدادم که تیشرت از تو دستم سرخورد وافتاد…

واای هیوا ضایع بازی در این حد …فکرشم خجالت اوره ..

با لباس زیر جلوی کیانوش خان وایساده بودم اونم سفت جلوی دهنمو گرفته بود ..

با دیدن بدن لختم دستاش سست شد وافتاد ..

یکی دو قدم عقب عقب رفت که سریع خم شدم ولباسمو برداشتم جلوی خودم گرفتم و گفتم 

-چشاتو ببند ،از اتاقم برو بیرون زود باش …

سریع چشماشو بست وبه طرف دیوار چرخید …

از تکون خوردن شونه هاش فهمیدم که بی صدا میخندید ولی به روی خودم نیووردم و ادامه دادم 

– بفرما بیرون اقا کیانوش …

با یه ببخشیدی سریع از اتاق بیرون رفت 

که پشت سرش راه افتادم ودرو قفل کردم ..

توف به هرچی شانسه …اخه ضایع شدم رفت …

حالا پرو پرو با اون چشماش داشت منو میخورد …

یعنی خاک تو سر هر کی که میخواد زنه این هیز بشه 

من موندم اقا چه طور عاشق که منو اون جوری دید میزد …

لباس راحتی تنم کردم و رو تخت پریدم حتی حوصله ی مرتب کردن وگذاشتن لباس ها تو کمد رو هم نداشتم گذاشتم بمونه برا فردا …

از خستگی زودی خوابم برد

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. سلام
    خسته نباشيد واقعا رمان قشنگيه فقط
    زمان پارت گزاريتون خيلي زياده خواهجا زود به زود پارت گزاري کنيد تا از رمان بيشتر لذت ببريم

    1. سلام عزیزم لطف دارین،جشم سعی میکنیم ولی نزدیکه عیده خودتون میبینین کار زیاده وقت کمه امیدوارم یکم صبور باشین❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن