رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت شانزده

همینطوری پشت در اتاق وایساده بودم که اینبار با صدای بلندتری در کوبیده شد ….

ای خدا دوباره چی میخواست اخه …

با تردید درو اروم باز کردم واز لای درسارو دیدم که با چشمای خیس پشت در وایساده بود 

یهو کل درو باز کرومو محکم بغلش کردم

– چی شده به تو خوشگلم؟! هان؟

خواب دیدی؟! 

-اره هیوا جون خوابِ ترسناک دیدم میای پیشم بخوابی؟!

یه نگاه به سرو وضعم انداختم هنوز لباسامم عوض نکرده بودم حتی ارایشمم پاک نکرده بودم …

حالا اینم این وسط دستمو گرفته بود ومیکشید 

-بیا دیگه هیوا جون من میترسم بیا بریم پیش من بخواب…

ول کن نبود نیم وجبی ..ناچار دنبالش به اتاقش رفتیم وروی تخت کوچیکش به زور خودمو چپوندم و 

باهاش خوابیدم ….

پیش خودم گفتم بچه ست بخوابه پامیشم میرم تو اتاقم …

اما خودم بدتر از اون خوابم گرفت …

صبح بود که با صدای باز وبسته شدن در اتاق از خواب پریدم …یه نگاه به بچه ها کردم هنوز خواب بودن پس کی بود؟

از بوی عطر اقا کیانوش حدس زدم که خودش باشه …

همیشه قبل از سرکار رفتن بچه هارو میبوسه ومیره …

اصلا حواسم به ریخت وقیافم نبود‌…

وقتی میرفتم تو اتاقم تو اینه چشمم به خودم افتاد تازه متوجه شدم که عجب گندی بالا اوردم …

حتما نشسته خوب دید زده منو مردک هیز…

خودمو توحموم انداختم ویه دوش حسابی گرفتم 

بعد از اماده شدن به سمت اتاق بچه ها رفتم ..

مثل خرس خوابیده بودن …

به ارومی هر جفتشون رو بیدار کردم و پایین رفتیم …

با دیدن کیانوش خان سرمیز شوکه شدم .

افتاب از کدوم طرف دراومده؟ این که همیشه این موقع سرکار بود؟! 

بچه ها که انگار‌ده ساله باباشونو ندیده بودن بیچاره سریع پریدن بغلش وپارسا گفت

– بابایی نرفتی سرکار؟! 

– نه پسرم امروز رو دراختیار شماهام ….

با این حرفش چشمام گرد شد …یعنی تا شب خونست ؟

جلوش باید معذب باشم هعی !! اخه یکی‌نیست بگه مرد تو خونه نمیمونه مگه زنی پاشو برو سرکارت ماهم راحت باشیم دیگه …

بوسه ی دیشب که یادم میافتاد نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم …

با صدای بلندی گفت

-ولی قرار نیست تو خونه هم بمونیم !!

بچه ها یکصدا گفتن

– چیییی؟!

-یعنی اینکه امروز همگی باهم میریم اسکی چهطوره؟!

بچه ها که انگار بهشون تیتاپ داده بودن سریع بالا وپایین میپریدن واخ جون اخ جون میگفتن 

رو به من گفت 

– هیوا خانم شما هم بعد صبحونه اماده بشین بریم ..

سری تکون دادم وگفتم 

– باشه چشم اول بزارین به ثریا خانومم بگم اونم اماده بشه …

– نه ایشون که اسکی نمیتونن کنن بالاخره سنی گذشته من بهشون گفتم ولی قبول نکردن 

اخه یکی نیست بگه مگه منه بدبخت بلدم اخه؟! 

پوکر‌فیس بهش زل زدم وگفتم

– باشه دیگه پس ما صبحونمونو بخوریم تا اماده بشیم …

بابچه ها صبحونه خوردیم وبه اتاقشون بردم تا امادشون کنم …

اخه یکی نیست بگه اسکی از کجات دراومد …

بچه تو این سن وسال میبرن تو برف واسکی ،بیوفته یه چیزیشون بشه ؟! 

خانوادگی یه تخته کم دارن 

به جای اینکه برداره مارو ببره پارکی سینمایی چیزی میخواد ببره برف بازی ….هوووف‌

بچه هارو تا خرخره پوشوندمو خودمم یه لباس گرم پوشیدم ثریا خانمم یکم وسایل خوردنی گذاشته بود اونارو هم برداشتیم وراه افتادیم ….

درِ جلوی ماشینو باز کردم وبه پارسا گفتم 

-خب دیگه مرد بزرگی شدی بهتره بری جلو پیشه بابات بشینی ..!

چشم غره ای بهم رفت ودرو کوبید …درِ عقب رو باز کرد وگفت

-من پیش خواهرم میشینم شما جلو باشی بهتره ….

نیم وجبی چه زبونی داره هاا عه عه عه …

با کراهت جلورو باز کردم ونشستم …

توچال که رسیدیم همه جا پوشیده از برف بود …

ماشینو تا پارک کرد خودم اول از همه پایین پریدم …

بعد من بچه ها دونه دونه پیاده شدن ودوییدن وسط برف ها …

منم از اونا بدتر دنبالشون دوییدم وبا صدای بلندی گفتم 

-پارسا و درسا یواش تر میافتینا!!!

یواش یواش تر بابا …

مثلا نگران بودم اره جون عمم ….دلم برف بازی میخواست خب درسا وپارسا هم بهونه ی خوبی شدن …

سه تایی به هم برف میزدیم ومیخندیدم یهو چشمم به کیانوش خان افتاد که با ژست خاصی به ماشینش تکیه زوده بود وبا لبخند رو لبش به ما خیره شده بود …

نامردا دست به یکی کرده بودن یکیشون از یه دستم و اون یکی از دست دیگم گرفتن وعقب عقب هلم میدادن که با باسن افتادم رو برفا 

حالا هر دو ووروجک افتاده بودن روم و هرچی برف دستشون میومد تو حلق و صورتم میریختن ….

یعنی بزرگترین ارزوم این بود که باباشون اونجا نبود 

یه جوری جفتشونو میزدم که نتونن از جاشون بلند بشن …

باصدای کیانوش خان از روم بلند شدن

– عه درسا؟پارسا ؟این چه جور بازی کردنیه اخه هان؟! 

 زودتر به دادم میرسیدی دیگه این گودزیلاها که منو بیچاره کردن 

بچه ها با قیافه ی مظلومی کنار وایسادن وگفتن

-ببخشید هیوا جون میخواستیم بازی کنیم فقط 

لبخند ملایمی زدم ومیخواستم از جام بلند بشم که یه پام سر خورد ودرست موق

لبخند ملایمی زدم و میخواستم از جام بلند بشم که یه پام سر خورد و درست موقعی  که لنگام میخواست بالا بره دستای کیانوش خان دور کمرم حقله شد ….

یعنی تو سوتی دادن رکورد زدم 

جوری بهم نزدیک شده بود وبهم زل زده بود که نزدیک بود تو حلقم بره  ….

با دیدن اون جفت چشمای خمار و شیطونش یاد دیشب وبوسش افتادم …..

ای بابا این دیگه چه کوفتی بود که گریبان گیرمون شد …

اِهنی کردم که یعنی بسته دیگه با چشمات منو نخور ولم کن 

خداروشکر‌ که تو مسئله ی ایکیو مشکل نداشت سریع گرفت چی میگم و خودشو کنار کشید ..

یکم اسکی کردیم واخر سر با کلی خستگی برگشتیم خونه…

دیگه هوا تاریک شده بود همه خسته شده بودیم ..شام روخوردیم وخوابیدیم 

صبح با عطسه ی بلندی از خواب بیدار شدم …

کل بدنم درد میکرد .. ای بگم ت وروحتون حالا حقتون شد؟ مریض شدم رفت!!

اره خب بایدم مریض بشم اون همه برفو تو حلقم کردن مریض نمیشدم شک میکردم …

سردردم کم کم شروع شد ..اخه برف بازی دیگه چی بود..

تو جام نشسته بودم که بچه ها با سر وصدا وارد اتاق شدن ..

اینارو کم داشتم یعنی …حالا با این حال  و روز بیا از اینا هم نگهداری کن …

عجب غلطی کردیما پرستاره اینا شدیم … 

هرکدوم از یه طرفم اویزون شده بود 

-هیوا پاشو بریم صبحونه 

-پاشو پاشو یالا هیوا پاشو …

دستامو بیرون کشیدم ومحکم گفتم 

– نمیخورم خودتون برید بخورید حال ندارم …

یکم اخم کردن واز اتاق بیرون زدن ..

اخیش از دستشون راحت شدم …به ثانیه نکشید که دیدم در اتاقم کوبیده شد و بعدش صدای کیانوش خان اومد

– هیوا خانم حالتون خوبه؟

بچه ها گفتن نمیاین صبحونه مشکلی دارین؟! 

بچه نیستن که باید دهنشو بست ….

با حرص و بی حالی از جام بلند شدم و یه چی سرم انداختم

از لای در گفتم 

-نه یکم احساس سردرد دارم استراحت کنم خوب میشم …

-اگه حالتون خوب نیست اماده بشین بریم دکتر خب !!

-نه … نه دکتر چی ؟بخوابم خوب میشم …

مردد سرشو تکون داد وگفت 

– باشه حالا که اصرار میکنید حرفی ندارم ….

سریع درو بستم وخودمو روی تخت انداختم …..

یکی دو ساعت گذشته بود که دیدم ثریا خانم با کاسه ای تو اتاق اومد 

-پاشو عزیزم پاشو برات سوپ اوردم 

یعنی باید بگی دمت گرم زن ، فقط تو به فکر مایی نه کسی دیگه 

سوپ رو تا تهش نوش جان کردم و گرفتم خوابیدم …

نزدیکای عصر بود که از خواب بیدار شدم …

با حالت گیجی از اتاق بیرون زدم ولی کسی نبود …

پله هارو پایین اومدم و یه نگاه به کل خونه انداختم 

ولی انگار همه بیرون بودن …

چه بهتر  نه اعصاب تحمل اون دوتا وروجک رو دارم نه اون بابای چشم چرونشون رو …

به افکار خودم خندیدم وبه سمت یخچال راه افتادم … 

تا خونه نیستن یکم راحت باشم بابا 

ماشالا همه چی هم تو یخچال پیدا میشد اب پرتقال رو برداشتم وباز کردم داشتم گلوپ گلوپ بالا میکشیدم که در خونه باز شد 

با فکر اینکه ثریا خانم باشه اهمیتی ندارم ویهو با ظاهر شدن کیانوش خان تو چهارچوب اشپزخونه به سرفه افتادم …..

بیچاره از ترسش وسایلو روی اپن گذاشت به سمتم اومد 

حالا منم دستمو گذاشتم رو گلوم هی سرفه میکنم ….

کیانوش خان هم محکم به پشتم میکوبید …

اگه همین روند ادامه پیدا میکرد فکرکنم بیشتر از اینکه بخوام خفه بشم از کوفتگی میمردم …

دستمو بالا گرفتم وبا لکنت گفتم 

– مممن … من  خوبم … مررسی … کاففیه …

با خیال راحت دستشو از روی کمرم برداشت 

میخواستم قبل از اینکه سوتی دیگه ای ندادم به سمت اتاقم برم که یهو با گرفتن مچ دستم ناباور چشمام گرد شد …..

چرخیدم که گفت 

-چرا اینقدر ازم فرار میکنی هیوا !!!

چه رک وراحت حرفشو زد ،خانم هم دیگه انگار حذف شد هیوا شدم ….

از این همه راحت حرف زدنش معذب شدم وسرم پایین افتاد …

چند قدم نزدیکم شد که ضربان قلبم بالا رفت ..

میخواست چیکار کنه؟!

اگه انگشتش بهم بخوره کل جد وابادشو میارم جلوی چشمش چی فکر کرده درموردم!!!

برخلاف تصورم خیلی اروم گفت 

– راستش من میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم ….

مشتاق بهش زل زده بودم ببینم چی میخواد بگه …

انگار دنبال یه جمله ی مناسب میگشت تا بگه اخرسر کلافه گفت 

-راستش اون روز ،اون روز من نمیدونم چی شد!

با یاداوری اون روز لپهام سرخ شدن …

ای بابا هرچی شد دیگه شد نگو دیگه لامصب یادمون ننداز…

-من میخواستم ازتون معذرت خواهی کنم هیوا ….

پوکر فیس بهش زل زدم وگفتم 

– عیب نداره ‌…هر چی بود وشد گذشت فراموشش کنید منم فراموشش کرده بودم …

اینو گفتمو مثل جت خودمو به اتاق رسوندم …

اره جون ارواح عمت کجا فراموش کردم …هنوزم وقتی یادم میافته تنم مور مور میشه …

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن