رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت سیزده

سریع یه دوش گرفتم ویکمم به خودم رسیدم اخر سرم موهامو مرتب شونه زدم واز بالای سرم بستم 

تو فکرم این بود که این بچه ها با کتک وحرف و تنبیه درست بشو نیستن بهترین کار اینه که با زبون رامشون کنم یا کاری که دوست دارن رو باهاشون انجام بدم 

براوو به تو هیوا تو کلا نخبه ای دختر بزن بریم که امروز روز ماست ….

با بچه ها سر میز صبحونه نشستیم و بهشون گفتم 

-خب بچه ها شما چه کاری رو بیشتر از همه دوست دارین ؟! 

هر جفتشون یه نگاهی بهم دیگه کردن و یه صدا گفتن 

-خرابکاری 

بعدش بلند زدن زیره خنده …

یعنی شیطونه میگه پاشو زیر گوش هر کدومشون یکی یدونه بخوابوناااا ..

خونسردیمو حفظ کردم وگفتم 

شما هنوز یه تنبیه پیش من دارین یادتون نرفته که اگه به باباتون بگم بد میشه 

پارسا سریع پرید وگفت 

-باشه توروخدا هر کاری بگی میکنیم ولی به بابا نگو چون از غذا محروم میشیم ….

درسا هم سرشو پایین انداخت وگفت 

-راست میگه تنبیه ت هر چی باشه قبوله ولی ممنون از غذا نکنیا ..

دلم براشون سوخت چه بابایی دارنا!! اخه چه طور دلش میاد اینا گرسنه بمونن 

تنبیه منم خاصه خودمه هم واسه شما خوبه هم واسه من ….

با قیافه ی متعجب و خنده داری بهم زل زدن چقدر بانمک بودن این فسقلیاا ..

بعد صبحونه بردمشون تو اتاقشون و گفتم 

-خب تنبیهم اینه که اتاقتونو مرتب کنید با کمک من …

اگه کارتون رو درست انجام بدین منم به عنوان جایزه یکی از کارایی که شما دوست دارین رو انجام میدیم…

هردوشون موافق بودن …

بعد از اینکه اتاق شبیه جنگلشونو مرتب کردیم هر سه تامون یکم استراحت کردیم و درسا گفت 

-خب حالا نوبت توست کاری که ما بگیم رو انجام میدیم 

خدا میدونه حالا این نخود مغز ها چه فکری دارن 

یکم دوتایی فکر کردن وبعد پارسا گفت 

-سه تایی کیک درست کنیم !

درسا هم تاییدش کرد 

ای خدا منه بدبخت اخه کیک درست کردنم کجا بود اخه … من حتی یه املتم به زور درست میکنم بیام کیک بپزم اونم با فر؟!

دیگه اینطوری نمیشد پاشدم ویه مجله از ثریا خانم که طرز تهیه ی کیک داشت رو گرفتم 

خونه هم که ماشالا همه چی تموم بود … هر چی میخواستی پیدا میشد …

بچه هارو روی اپن نشوندم وخودمم تک تک وسایل هارو روی میز چیدم 

طبق دستورات مجله و هرچی نوشته شده بود رو با بچه ها باهم ترکیب کردیم وبا خنده وبازی تو ظرف ریختیم وتوی فر گذاشتیم ..

نفس راحتی کشیدم داشتم ظرف های کثیف شده رو توی ظرف شویی میریختم که پارسا خیلی اروم ارد رو از پشت روی سرم خالی …

پسره ی نمک نشناس همین الان براشون جون کندم وکیک درست کردم …کوفتتون بشه !

مثل مجسمه ها سر تا پا سفید شده بودم …حیف که فقط پرستارم وگرنه همچین میزدم که از جاشون بلند نشن …

پارسارو روی زمین گذاشتم وگفتم

-این چه کاری بود پارسا ؟! هیکلم ببین چیکار کردی 

درسا که دلش  گرفته بود وهر هر میخندید 

با صدای کیانوش خان خندش قطع شد

-اینجا چه خبره ؟! 

بادیدن من به زور جلوی ترکیدنشو گرفته بود سریع پارسا رو درسارو فرستاد تو اتاقشون …

حالا منم مثل ارواح به سمت اتاقم رفتم تا دوش بگیرم…

تو راه پله جلومو گرفت وگفت 

-خانم هیوا من واقعا متاسفم ، خودتون میدونید که بچه های من شر وشیطونن 

حالا منم تند تند سرمو به معنای میدونم بابا تکون میدم تا بیخیال بشه وبزاره برم دوش بگیرم 

اینم انگار درد دلش تازه شده بودو ول کن نبود 

-اینا واقعا شورشو دراوردن من …

یکم از ارد تو گلوم پرید وبه سرفه افتادم 

بیچاره دست پاچه شد وبه کمر کوبید

-هیوا خانم خوبید؟! 

دستشم سنگینه ماشالا …یکم  یواش تر بابا کمرو شکستی ….

با هزار‌بدبختی خودمو توی اتاقم انداختم وپریدم حموم 

من اگه ادمتون نکنم هیوا نیستم بچه پروهاا 

*** 

سر میز‌شام جفت بچه ها گه گاهی دستشونو جلوی دهنشون میگرفتن ومیخندیدن ..حدس میزدم که یاد گند کاریشون موقع کیک درست کردن افتادن …

چشمای کیانوش خان هم که میخندید …

منم تو دلم میگفتم که ادمتون میکنم وایسین …

بعد شام کیکی که درست کرده بودم رو ثریا جون اورد …

خودم شاخ دراورده بودم این کاره من بود؟ 

یه کیک به این خوبی اونم دستپخت من از عجایب بود ‌..

بچه ها با دیدن کیک اب دهنشون راه افتاده بود که کیانوش خان گفت 

-شما حق خوردن از این کیک رو ندارین کاری که کردین خیلی بد بود …

توبرجکشون خورد  .حقتونه تا شما باشین از این کارا نکنید ، آی دلم خنک شداا 

هرجفتشون با قیافه ی مظلوم اومدن کنارم وایسادن و اروم گفتن 

-هیوا جون معذرت میخوایم !!!

درست شنیدم ؟! این کوچولو ها داشتن معذرت خواهی میکردن؟! 

دیگه یکم باید عطوفت نشون میدادم تا کیانوش خان نگه این از من سگ اخلاق تره …

با لبخند ملیحی به طرفشون چرخیدم و گفتم 

-باشه این دفعه رو بخشیدم ولی دیگه تکرار نشه باشه ؟! 

چشماشون برق زد طفلکی ها اخییی..

پارسا سریع گفت 

-یعنی میتونیم از این کیک بخوریم .

لپشو کشیدم وگفتم 

-البته که میتونید بخورین 

جفتشون با جیغ وهورا پریدن بغلم …

نه واقعا اینا خانوادگی یه مشکل اساسی دارن …

با مهربونی سرشونو بوسیدمو براشون کیک بریدم 

تازه نگام به کیانوش خان افتاد که با نگاه خاصی بهم زل زده بود 

میخواستم بگم بابا اون چشماتو جمع کن کم مونده بیوفته بیرون ….!

بالاخره به خیر گذشت واخر شب براشون یه قصه ی بی سرو ته تعریف کردم وخوابیدن 

میخواستم وارد اتاقم بشم که صدای کیانوش خان باعث شد وایسم 

-هیوا خانم ؟!

وااا این دیگه چش شده این وقت شب …اخر یه روز کار نده دستمون صلوات 

داشتم تو دل خودم صلوات میفرستادم که در اتاق کارشو باز کرد وخودش جلوتر داخل شد 

پشت سرش وارد شدم و نشستم که گفت 

-هیوا خانم درواقع میخواستم بگم که پس فردا تولد درساست ،میخواستم براش جشن بگیرم اگه امکانش هست میشه تو خرید کادو کمکم کنید …

از خدا خواسته لبخندی زدم وگفتم 

-البته که میشه اره که میشه خب درسا دختره بایدم کمک بگیرین …

-راستش من با کیانا میخواستم برم خرید امابهم گفت که حال یکی از دوستاش خوب نیست و میخواد بره پیشش وگرنه مزاحم شما نمیشدم 

-مزاحم نه بابا چه مزاحمی وظیفست !

حسابی ازم تشکر کرد و وارد اتاقم شدم …

حالا تو تولد چی بپوشم من احتمالا فامیلای عتیقشونم میان دیگه ….اوف اوف 

با هزار تا فکر تو سرم خوابم برد 

**

یکی از بهترین مانتو وشلوارمو پیدا کردم واتو کردم 

داشتم با اقا کیانوش میرفتم خرید کم نیست که ‌…

وقتی اماده شدم یکمم به صورتم وسایل ارایش مالیدم که مثل سومالی ها نشم 

وارد بازار شدیم و با دیدن لباس های عروسکی خوشگل دلم ضعف رفت با اقا کیانوش چند دست به انتخاب خودم گرفتیم واخر سرم یه عروسک گنده که ده برابر هیکل درسا میشد گرفتیم 

به پیشنهاد من برای پارسا هم چند دست لباس گرفتیم درسته که تولدش نبود اما نخواستم بینشون حسادت ایجاد بشه بالاخره بچه بودن دیگه …

موقع برگشت جلوی یه مغازه ی لباس مجلسی فروشی چشمام قفل لباس ها شد ….

هوفف اگه مایه دار بودم ؟ حسابی خوشتیپ میکردم …

اقا کیانوش انگار خیلی با فهم وشعور بود زودتر از من وارد مغازه شد وبه فروشنده گفت 

-لطفا چند دست از بهترین لباستونو بیارین …

کنارش وایسادم وگفتم 

-اقا کیانوش نمیخواد واقعا !! تورو خدا زحمت نکشین !!

-نه خب من حواسم نبود که شما هنوز حقوقتونو نگرفتین بالاخره برای جشن باید لباس داشته باشین 

چقدر اقا بود این مرد ادم دلش میخواست بپره ماچش کنه ..

لباس هارو دونه دونه پوشیدم ویکی که قرمز رنگ بود و بلند خیلی به دلم نشست …

از اتاق پرو بیرون اومدم و لباس رو به دست  فروشنده که با چشماش کیانوش رو داشت میخورد دادم و کنار کیانوش خان ایستادم وگفتم 

-این تو تنم خوب بود 

بعد از حساب کردن موقع از در بیرون رفتن سرمو چرخوندم وزبونمو برا فروشنده دراوردم 

زنیکه بیشور همچین داشت نگاه میکرد انگار ناموسشه ..!

**** 

بچه هارو دادم دست ثریا خانم که ببرشون پارک تا ما هم خونه رو تزیین کنیم …..

اقا کیانوش که اصرار داشت تا ساده برگزار کنیم ولی من ول کن نبودم تولد یه بچه بود نه یه ادم سن بالا که …

یه عالمه بادکنک رو ریختم وسط و شروع کردم به باد کردن …

دونه دونه باد میکردم و میبستم 

یکیش بدجور تو مخ بود کشیدم که باد کنم از دستم در رفت ومیزون خورد تو پیشونیه اقا کیانوش 

از این بد ترم میشد …

سریع از جام پاشدم و گفتم 

-عه چیزی شد ؟ 

 دیگه میخواستی چی بشه کم مونده بود بابای بچه ها رو ناقص کنی یه میلمیرم اینور تر درست تو چشماش میخورد …

بی توجه به من بادکنک ها رو برداشت که بزنه سقف ..

اینقدر گفتم اونجا نه اینورتر که بیچاره گیج شد 

اخرشم از چهارپایه پایین اومد وگفت 

-بهتره خودت بزنیشون …

ابرویی بالا انداختم واز چهار پایه بالا رفتم …

 

همتون تیتیش مامانی هستین دیگه جَلدی همرو خودم میزنم …

چهارمین بادکنک بود که داشتم میزدم با صدای جیغ بلند کیانا تعادلمو از دست دادم ….

اینسری دیگه از کمر به پایین فلج میشم …

رو هوا معلق شده بودم که تو بغل اقا کیانوش افتادم 

حالا منم گیج دارم بلند بلند خدارو شکر میکنم به خاطر اینکه رو زمین نیوفتادم ..

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن