رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت دو

آخی گفتم، دختره دویید سمتم و با وحشت گفت:

_وای چی شدی؟

نالیدم:

_آخ دماغم، خدا لعنتت کنه.. باید همون زیر لهت میکردم

دختره دستمو که روی دماغم بود گرفت:

_برشدار ببینم چی شد؟

به زور دستمو از روی بینیم برداشتم.. یکم نگام کرد و گوشه لبشو گاز گرفت، معلوم بود خندش گرفته… گلوشو صاف کرد و با لبخند گفت:

_نکنه شکسته باشه، بیا بریم دکتر

زل زدم بهش… از ظاهرش معلوم بود از این مایه داراست… همین کیفی که دستم بود هم تابلو بود کلی پول خورده، کیفشو گرفتم سمتش، از دستم گرفتشو با قدر دانی نگاهم کرد:

_واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم، همه مدارکم توی کیفم بود اگه میبردش کلی توی دردسر می افتادم

دماغم درد میکرد نمیتونستم درست حرف بزنم… به زور گفتم:

_خواهش میکنم

دستشو سمتم دراز کرد:

_کیانا

نگاهی به دستش که توی هوا مونده بود انداختم و با مکث دستمو توی دستش گذاشتم:

_هیوا

ذوق کرد:

_چه اسم قشنگی داری

نیشمو باز کردم که باز دماغم درد گرفت و قیافم جمع شد.

دستمو گرفت و عین کش تنبون دنبال خودش کشید:

_بیا بریم ممکنه شکسته باشه، دکتر ببینه بد نیست

حالا یکی نیس بگه حاج خانوم من آه ندارم با ناله سودا کنم پول دکتر و گچ دماغ از کجا بیارم، دستمو کشیدم و گفتم:

_ول کن این وامونده رو

با تعجب نگام کرد، ادامه دادم:

_من پول همراهم نیس

خندید و دوباره دستمو کشید:

_دیوونه پولِ چی؟ این بلا بخاطر من سرت اومده پس هزینشم باید خودم بدم

شونه ای بالا انداختم و همراهش رفتم، ریموتو زد و سوار ماشین شاسی بلندش شدیم.. راستش اسمشو نمیدونستم، کلا دقدقه های زندگی مرگ زده ی پدرسگم بیشتر از این حرفا بود که بشینم اسم و مدل ماشینارو حفظ کنم

انگار از سکوت بینمون خسته شد که گفت:

_خونتون همین طرفاس؟

پقی زدم زیر خنده، با تعجب نگام کرد:

_چیه؟

بی توجه به درد دماغم بین خنده هام گفتم:

_چس مغز به تیپ من میخوره ماله این طرفا باشم اخه؟

به سیبیلام اشاره کردم:

_ببین اینارو؟ من پشمامو ۶۵۰ ساله نزدم بهم میخوره ماله این طرفا باشم؟

اول اخم کرد و فکر کنم از لفظی که به کار بردم ناراحت شد، ولی با جمله دومم چنان زد زیر خنده که فرمونو ول کرد

جیغ زدم:

_فرومونو بگیر، فرمونو بگیر

زد کنار و سرشو گذاشت روی فرمون، وقتی خندش تموم شد در حالی که اشک گوشه چشمشو پاک میکرد با ته مایه خندش رو به من که تمام مدت پوکر فیس نگاش میکردم گفت:

_وای دهنت سرویس، تو چقد با نمکی

_هوم، حیف که بانمک بودن برام آب و نون نمیشه

دکتر بعد از معاینه گفت بینیم نشکسته ولی ضرب دیده و باید مراقبش باشم

تشکر کردیم و بیرون اومدیم، کیانا با لبخند مهربونش که انگار جزوه لاینفک و جدایی ناپذیر صورتش بود رو به من گفت:

_میخوای بریم یه ناهاری بخوریم؟ من گرسنمه

بی تعارف گفتم:

_من مشکلی ندارم

همون نزدیکی یه رستوران پیدا کردیم 

نگاهی به نمای لوکس رستوران انداختم، کیانا گفت:

_قبلا یه بار با دوستام اینجا اومدم، غذا هاش عالیه

سرمو عین گاو تکون دادم، اولین بارم بود پامو تو همچین رستورانی میذاشتم، نگاهی به تیپ خودمو رستوران انداختم، چقدر تضاد!

مثل همیشه یه گور باباش تقدیم شکوه و جلال رستوران و اون دو تا آقایی که دم در وایستاده بودن و کلشونو عین مرغ بالا پایین میکردن و خوش آمد میگفتن کردم و پشت سر کیانا راه افتادم

دم در با دختری برخورد کردم، یه نگاه چندشی بهم انداخت و رفت، بیشعورِ بی فرهنگ.. چشمامو لوچ کردم و دهنمم کج

تو همون حالت چند لحظه موندم:

_چیه پدرسگ، آدم ندیدی؟

 تازه متوجه اون دو تا مردی شدم که کنارم وایستاده بودن

بهشون نگاه کردم، دو تاشون داشتن به آسمون نگاه میکردن و سرخ شده بودن

حق دارن بخندن، با اون قیافه و دماغ باد کرده که یه ذره سرخ بود هنوز دقیقا عین دلقکا شده بودم

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن