رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت دوازده

منتظر بودم ببینم چی میگه که گفت

-فکر کنم شما از پس این بچه های من بربیاین !

اینو گفت وسریع رفت 

نه مثل اینکه خلو چلی تو دی ان ای این نسل هست

حالا که اقا تشریفشونو برده بودن بچه هام که نبودن جلوشون بداموزی بشه خدای نکرده

قشنگ از دوباره برا خودم غذا کشیدم وافتادم به جون غذا ، فکر کنم تا اخر صد کیلو بشم من ….

موندم چه طور با این همه غذا های خوشمزه کیانوشه همچنان خوش هیکل مونده 

به افکار خودم پوزخندی زدم وگفتم 

-خاک تو مخت هیوا خوب معلومه اینا که مثل تو ندید پدید نیستم 

غذام که تموم شد به سمت اتاق بچه ها راه افتادم 

یه شب بخیر بهشون یاد بدیم لاقل واسه اولین روز

به عنوان پرستار یه چی یاد داده باشیم 

تا درو باز کردم چشمام تو دهنم دختره ثابت موند که یه موز رو درسته تا حلقش کرده بود ودولپی میلنبوند 

پسره نزدیکم شد ودستشو روی شکمم گذاشت همینطوری که عقب عقب هلم میداد گفت 

-فکر کردی با خود شیرینی جلوی بابام میتونی دل مارو بدست بیاری؟ 

کور خوندی خانم پرستار !!

همتون لنگه ی همید ،ناراحت نباش تو رو هم مثل اون پونزده شونزده نفری که اومده بودن ردت میکنیم بری

همین طور عقب عقب میرفتم ومیخ نحوه ی حرف زدنش شده بودم 

بچه با این سن این طرز حرف زدن نوبر به خدا  

یهو پام روی چیز نرمی رفت وزرتی لنگام بالا رفتن …

منتظر بودم که با باسن بخورم زمین …اگه خوش شانس باشم قطع نخاع نمیشم …

چشمامو بسته بودم که تو بغل گرمو بزرگی فرو رفتم …

نکنه سرم خورد زمین و مردم رفتم بهشت؟! 

با صدای بم مردونه ی کیارش خان سریع چشمامو باز کردم 

-شما حالتون خوبه؟! 

از این همه نزدیکی حس کردم لپام سرخ شدن 

چشمام از حدقه زده بود بیرون اونم که از خدا خواسته با چشماش داشت تک تک اعضای صورتمو رصد میکرد 

یعنی اینهمه جذابیت رو تا حالا چرا ندیده بودم خودم مونده بودم 

حالا نیش منم تا بناگوش باز شده بود وداشتم با علامت سرم میگفتم که یعنی اره خوبم 

اره جون عمه نداشتم کجام خوب بود اخه! ضربان قلبم که رو هزار میکوبید 

با کمک دستش صاف ایستادم که اروم دستاشو از دور کمرم باز کرد و ازم فاصله گرفت 

تازه نگام به پوست موزی افتاد که زیر پام بود 

پس بگو چرا خانم کوچولو دولپی موز میخورد …

هنوز تو کف اون بغل گرم بودم که با صدای کیانوش خان توهم های منفیمو کنار زدم 

-اومده بودم به بچه ها شب بخیر بگم ولی انگاری نزدیک بود فاجعه رخ بده 

یه جور میگه فاجعه انگار که برج ایفل میخواست فرو بریزه 

یه افتادن بود دیگه …

-ولی به موقع رسیدم !!تنبیهتون رو میسپارم به هیوا خانم ایشون میگن که چه تنبهی کردن و شما هم باید حرفشو گوش بدین 

سر هر جفتشون پایین افتاد و خیلی بامزه اخم کردن !

هرکی میدید میگفت این مادر مرده هاچقدر مظلومن خدایی 

نگاهی به من کرد وگفت 

-تنبیه بچه پای شماست من دیگه میرم بخوابم !

یه شب بخیر خشکی گفت ورفت 

بشر انگار عصا قورت داده 

موندم با همچین پدری این بچه هاافسرده نشدن به کار از شیطنت کمم ندارن 

هر جفتشون رو به اتاق بردم ورو تخت نشستم دختره رو سمت راستم پسره سمت چپم نشوندم دست جفتشونو گرفت وگفتم 

-اوووم خب تنبیه با منه؟! 

پسره پرید گفت 

-یعنی از صبحونه محرومیم ؟! 

دختره گفت 

-نکنه فردا حق بیرون رفتن از اتاق رو نداریم!

تو چشماشون غم موج میزد طفلکی ها فکر میکردن الان میخوام یکی از این کارا رو بکنم 

یکم فکر کردم وبلند گفتم

-هیچ کدوم 

چشماشون از تعجب گرد شده بود همزمان با هم گفتن 

-پس چی کار میکنی؟! 

صب میگم بگیریم بخوابیم الان 

هر کدومشونو رو تخت خودش دراز کشید ولامپارو خاموش کردم 

درو بستم وبیرون اومدم که درست با اقا کیانوش فیس تو فیس شدم 

هینی کشیدم و اروم گفتم 

-چی شده ؟

خیلی اروم به اتاق کارش اشاره کرد وگفت 

-بریم اونجا حرف بزنیم !

یه نگاه به اتاق کردم یه نگاه به کیانوش ،

نه بابا بهش نمیاد همچین ادمی باشه !نه ..نه هیوا ایمانتو نسوزون 

پوکر فیس سرمو به معنای باشه تکون دادمو وارد اتاقش شدیم 

رو مبل نرم وراحتش نشستم که اومد درست روبه روم نشست وگفت 

-من باید یه چیزی بگم بهتون هیوا خانم!

صدامو صاف کردم وگفتم 

-بله بله حتما بگین !!

-خودتون متوجه شدین که بچه ها خیلی شیطونن !

وشما اولین پرستار نیستین یعنی نصف بیشتر پرستارا به خاطر شیطنت بچه ها استعفا دادن ورفتن 

خب اینارو که میدونم خنگول خان بچه نیستن که هیولان بابا 

خیلی مودبانه سرمو تکون دادم و گفتم 

-بله متوحه هستم بچه هستن دیگه درست میشن انشالا

یعنی عمرا اون بچه هایی که من دیدم درست بشو نیستن داشتم امید الکی میدادم به بیچاره 

میخواستم بلند بشم که گفت 

-و …

سرمو چرخوندم که گفت 

-من وشما اینجا نسبت به هم هیچ نوع محرمیتی نداریم ممنون میشم اگه یکم تو حجاب اینا دقت داشته باشین 

حجاب؟ …حجاب ؟ من که حجاب داشتم 

دستی به سرم کشیدم وقتی دیدم شال تو سرم نیست یکی زدم تو سرم که از چشماش دور نموند 

دستشو سریع جلوی دهنش گرفت و معلوم بود داره میخنده …

سریع با یه ببخشید از اتاق بیرون زدم وشالمو از جلوی در اتاق بچه ها برداشتم 

اینقدر جوگیر شده بودم که اصلا متوجه افتادن شالمم نشده بودم 

بگو اخه خاک برسر پسر ندیده ای ؟! 

یک هیچ به نفعت اقا کیانوش ،

حسابی ضایع شدم رفت ! سریع پریدم تو اتاق خودم  لباسامو کندم و با یه تاپ راحتی وشلوار خوابیدم 

صبح با احساس فرو رفتن چیزی تو بینیم از خواب پریدم ویه جفت شیطون بامزه بالا سرم نشسته بودن 

با دیدن چشمای من شلیک خنده هاشون شروع شد

تا به خودم بیام سریع از تخت پایین پریدن وبه سمت در فرار کردن 

یعنی من اگه شماهارو تنبیه نکنم هیوا نیستم 

فکر کردن منم کیانوشم که بزرگترین تبیهم ممنوع الغذا شدنه من اعصابم بهم بریزه تو جفت دهناتون میکوبم 

به سرعت دنبالشون راه افتادم و تا درو باز کردم با اقای کیانوش رو در رو شدم 

یعنی توف به این شانس ،

یه نگاه از سرتا پامو انداخت وسرشو پایین انداخت 

با گفتن صب بخیر گذاشت رفت محو کت وشلوار تنش بودم که یکی به پام کوبید

-هوی بابای منو دید میزنی !

چقدر زبون داشت این یه وجبی اخه 

جلوش نشستمو لبامو یه گوشه جمع کردم وبا ناز گفتم 

-مگه بابات بردپیت که بخوام دید بزنم اخه به چیش مینازید !

موهامو کشید وگفت 

-تو خودت به چیت مینازی یه نگاه به خودت بنداز تواینه 

 

رفت تو اتاق و درو کوبید

وارد اتاق خودم شدم وجلوی اینه یه نگاه به خودم کردم 

تازه فهمیدم چه قافی دادم 

با یه تاپ که همه چی بیرون ریخته بود ویه شلوار گشاد و موها هم که پرواز میکردن …

ابروم رفت !

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن