رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا/پارت ده

پارت ۳۸

#پرستار_شیطنت_هایم 

رفتم بالا، بین اینکه برم اتاقشون یا نه تردید داشتم، اما آخر سر دلم و یک دله کردم و رفتم سمت در اتاق

اروم در زدم.. صدای نازک و دخترونه درسا اومد:

_ثریا برو، اکه بابا بفهمه برامون غذا آوردی تورو هم تنبیه میکنه

پس تنبیهشون این بود، منو بگو فکر کردم بی رگ تر از این حرفاست که کاری به کارشون داشته باشه

بدون اینکه منتظر اجازشون بمونم در و باز کردم و عین گاو رفتم داخل، تازگیا حس میکنم خودم بیشتر از این بچه ها نیاز به تربیت شدن دارم

پارسا داشت با ماشیناش بازی میکرد و درسا هم پشت میز مطالعه نشسته بود و مداد رنگی دستش بود

هر کی میدید فکر میکرد چقدر این دو تا بچه بچه های خوب و گلین، اما من از ذات کثیفشون آگاه بودم

هر دو تاشون با وارد شدن من دست از کار کشیدن، پارسا با حرص گفت:

_براچی اومدی اینجا؟ بخاطر تو حتی از غذا خوردنم محروم شدیم

درسا هم به تبعیت از برادرش از پشت میز بلند شد:

_والا، اینجا هم از دستت آسایش نداریم؟

عه عه عه، بچه پررو انگار عمم بود که بخاطر کارای شوم اینا نزدیک بود افلیج بشه، حس میکنم آخرش چاک دهنم باز میشه، اما فعلا نه، اون روی خبیث کثیفمو بعد از بستن قرار داد باید نشون این دو گرگ وحشی در لباس بره میدادم

باز خوبه توی این خونه یه تنبیهی براشون در نظر میگیرن وگرنه احتمالا این خونه رو با ساکنینش میفرستن هوا، سعی کردم مهربانانه برخورد کنم، قیافمو مظلوم کردم و گفتم:

_ من فقط اومدم باهاتون آشنا بشم و شماهارو با خودم آشنا کنم

درسا اومد جلوم وایستاد، نسبتا قدش نسبت به هم سن و سالاش بلند تر بود، که اونم از بابای دیلاقش به ارث برده بود، اما بازم تا زیر سینه من میرسید

حق به جانب انگشت اشارشو زد به شکمم و گفت:

_ما نمیخوایم با تو آشنا بشیم، نیازی هم نمیبینم که تو بخوای با ما آشنا بشی، حالا هم یا با زبون خوش از اینجا برو

پارسا ادمه حرف خواهرشو گرفت و با پوزخندی که قیافشو بیش از حد شبیه پدرش میکرد گفت:

_ یا یه کاری میکنیم که خودت دمتو بذاری رو کولت و از اینجا فرار کنی

پُرزام ریخته بود از زبون این بچه، عین باباش لفظ قلم حرف میزد، حالا اگه من میخواستم اینطوری حرف بزنم صد در صد اون وسط مستا به پت پت میوفتادم

یه چند بار دهنمو باز کردم بگم:

_آخه پدرسگ، تو خودتو تو آینه چی دیدی که منو از اینجا فراری بدی؟

اما خب خودمو نگر داشتم، لبخندی زدم و گفتم:

_تمام تلاشتونو بکنین بچه ها، من مشتاقانه منتظرم ببینم چه خوابایی برام دیدین

فکر کنم جا خوردن از جوابم، چون تا زمانی که از اتاق بزنم بیرون و در و ببندم سکوت کرده بودن

 لبخند خبیثی زدم و راه افتادم سمت اتاقم.

***

حدودا ساعتای ۸ بود که ثریا برای شام صدام زد، مانتو مشکی سادمو پوشیدم و یه شال مشکی ام انداختم رو سرم، باید یه چند تا لباس برای اینجا میگرفتم

نمیشه همش شبیه صاحب عزا ها تیپ بزنم که، نمیگن این بدبخت چرا همه لباساش سیاهه؟

از پله ها که رفتم پایین همشون دور میز غذا خوری نشسته بودن، باباهه راس میز نشسته بود و بچه ها هم کنارش

یکم این پا اون پا کردم و در آخر با سلام بلندی رفتم سمتشون، هر سه سرشونو عین بز تکون دادن

میخواستم بگم کله دو کیلویی واموندتونو بالا پایین میکنین، زحمتتون میشه اون زبون دو مثقالی رو تکون بدین؟

مونده بودم کجا بشینم که پارسا گفت:

_هیوا جون بشین صندلی کنار بابا، اونجا رو برای شما خالی نگه داشتیم

اوهوک، چه غلطا… نکنه بازم نقشه ای تو سرشونه؟

با سوءضن داشتم نگاهشون میکردم که با نیش باز زل زده بودن بهم

آخر با صدای کیانوش خان چشم ازشون گرفتم:

_مشکلی پیش اومده؟

همچین با اخم نگاه میکرد، همون طور که مینشستم گفتم:

_ن….

که با صدای مهیبی که ایجاد شد دهنم باز موند و چشمام زد بیرون، بچه ها پقی زدن زیر خنده

جرعت نمیکردم برگردم به کیانوش نگاه کنم، پارسا در حالی که از شدت خنده سرخ شده بود اشارشو گرفت سمتمو گفت:

_گوزید

و دوباره پقی زد زیر خنده و من بیشتر سرخ شدم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن