رمان آنلاینرمان پرستار شیطون بلا

رمان پرستار شیطون بلا پارت بیست(پارت آخر)

صبح با صدای اروم وپچ پچی از خواب بیدار شدم ..

.چشمامو اروم باز کردم وبا دیدن بچه ها کنار لباسام سریع از جام پریدم وبه سمتشون رفتم ..

-شما فسقلیا داشتین چیکار میکردین؟هاان؟

باز میخواستین دَخل لباسارو بیارین ؟ 

هر دوشون عقب وایسادن وبا اخم گفتن 

– وا هیوا جون چرا همچین میکنی ؟ فقط میخواستیم لباس های جدیدتو ببینیم …

اره جون عمتون که کیمیاست ..

چشمامو ریز کردم وهمینطور که با انگشت اشارم براشون خط ونشون میکشیدم گفتم 

– دیگه دور وبر لباسام پیداتون نشه …نبینم که کار زشتتون رو تکرار کنید ..وگرنه اینسری حسابتون رو خودم میرسم …

با سرهای پایین از اتاق بیرون رفتن …. دیگه خواب که تعطیل شده بود لباس هارو مرتب تو کمد چیدم ویکیشون رو هم رو تخت گذاشتم تا بپوشم پایین برم …

دست وصورتمو شستم و سارافن شیری رنگ با شلوار مشکی و شال طرح داری که گرفته بودیم رو پوشیدم ویه کمم به صورتم رسیدیم وپایین رفتم..

بچه ها با پدرشون سر میز نشسته بودن و داشتن میلونبوندن 

سلام ارومی گفتم وبدون نگاه کردن به صورت کیانوش خان کنار بچه ها نشستم …

مگه میشد با افتضاحی که دیشب بار اومد تو صورتش نگاه کرد؟!

تا پشت میز نشستم صدای کیانوش خان رو شنیدم 

– مبارکه هیوا خانم بهتون میاد …

پوکرفیس جواب دادم

– خیلی ممنون 

بعد صبحونه از پشت میز بلند شد ورفتنی گفت

-هیوا خانم بعد صبحونه تشریف بیارین تو اتاقم کارتون دارم …

ای بابا باز چیکار داره اخه…بیشتر از اینکه به بچه ها برسم دارم با باباشون سر وکله میزنم …

چشم ارومی گفتم که به سرعت به طبقه بالا رفت …

بچه هارو به اتاقشون بردم و یکم بعد با زدن تقه ای وارد اتاقش شدم ..

خیلی جدی ومغرور پشت میزش نشسته بود ومشغول مطالعه کردن کتابی بود …

چه اداهاا ..

اقا کتاب خون هم بودن خبر‌نداشتیم …

تا چشمم بهم افتاد کتاب رو گوشه ای گذاشت وگفت 

– هیوا بیا تو ..

هیچی هیچی چقدر راحت شده این با من…

رو صندلی رو به روش نشستم که زود گفت 

– دیشب تصمیمو بهت گفتم ، ازت میخوام کمکم کنی هیوا ..

کمک؟ نکنه میخواد براش خواستگاری هم برم..

من برم خواستگاری اقا کیانوش ….

به فکر‌خودم ریز خندیدم که ادامه داد 

– راستش ازتون میخوام که با من بیاین بریم انگشتر بگیریم من تو این چیزا سلیقه ندارم میشه باهام بیای؟

ای بابا انگشتر‌انگشتره دیگه چه فرقی داره حالا …با اکراه باشه ای گفتم وسریع از اتاقش بیرون اومدیم …

نزدیک عصر بود که به طلا فروشی شیک و گرون قیمتی رفتیم 

انگشتر خانم کیانوش خان بایدم از همچین جاهایی باشه دیگه …احتمالا یه خانم دماغ عملی و پرافاده ست ..

اقای فروشنده با دیدن کیانوش خان لبخندی زد واز جاش بلند شد 

بعد از سلام واحوال پرسی انگشتر های پر زرق و برق و شیکی رو جلومون چید 

یکی از یکی قشنگ تر بود …ادم نمیتونست چشم ازشون برداره …

با دهن باز بهشون خیره شده بودن که اقای کیانوش اِهنی کرد که سریع به خودم اومدم و دو سه تا از بین انگشترا بیرون کشیدم و گفتم 

– به نظرم اینا قشنگن اقا کیانوش باز حالا سلیقه ی اون خانم رو نمیدونم من که از اینا خوشم اومد …

یکیشونو برداشت و درست اندازه ی انگشت من گرفت وتو جعبه گذاشت 

کلا یه تختش کمه …حالا انگشتش از انگشت من بزرگتر بود چی اونوقت ؟! 

با خریدن انگشتر‌ از طلا فروشی بیرون اومدیم و به سمت خونه راه افتادیم که گفتم 

– اقا کیانوش میگم بهتر نبود با خودش میومدین میخریدین شاید خوشش نیاد یا شاید اندازه ی انگشتش نشه 

-نه چرا من مطمئنم خوشش میاد اندازشم اگه نشد  فوقش میایم عوض میکنیم 

وقتی خونه رسیدیم دیدیم کیمیا هم اومده …یکم حال و احوال پرسی کردیم وهمین اینکه تنها شدیم سریع کنارم نشست وبادستش رو زانوم زد وگفت 

– هیوا چه خبره ؟ امار بیرون رفتناتون بیشتر شده ..

چشمکی زد وادامه داد 

-شیطون نکنه قاپ داداشمو دزدیدی؟! 

یه جور میگفت داداش انگار حالا چه تحفه ای هم هست داداشش ..

ابرویی بالا انداختم و گفتم 

– نه بابا اون که قاپ داداشتو دزدیده من نیستم …

پوکر فیس جواب داد 

-یعنی چی هیوا ؟پای کسی دیگه وسطه؟! 

سرمو خم کردم و با صدای ارومی گفتم 

– داداشت عاشق شده کیمیا …

با صدای بلند زدم زیر خنده .‌‌‌.

ولی کیمیا نه تنها خوشحال نشد برعکس با قیافه ی ناراحتی گفت 

-وا؟ حالا کی هست ؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم 

-نمیدونم ..فقط چند روز پیش بهم گفت که میخوام  ازدواج کنم همین ..

با قیافه ی مظلومی ادامه دادم 

– کیمیا جونِ همون داداشت یکاری برام جور کن ..

اگه داداشت بخواد ازدواج کنه من دیگه نمیتونم اینجا بمونم که ….عروس خانم که بیاد منم باید جُلو پلاسمو جمع کنم بزارم برم ..

دستمو گرفت وگفت 

-تو ناراحت نباش من خودم یه کاری میکنم برات فکرشم نکن …

نفس راحتی کشیدم ..

دمت گرم واقعا …اگه بتونی این دفعه یه کاری جز پرستاری بچه مچه ردیف کنی که دیگه حرف نداری

یعنی حسابی حال دادی …

نشسته بودیم که پارسا از تو اتاقش داد زد 

– هیوا جون .. هیواجون 

باز معلوم بود دسته گل به اب دادن …

از کنار کیمیا بلند شدم و به اتاقشون رفتم …

با دیدن درسا که سرتا پا رنگی شده بود هینی کشیدم 

این چرا اینطوری شده ؟

پارسا سریع گفت 

– هیوا جون ،درسارو میشوری تموم رنگ قواش رو روی خودش ریخته ….

برگشتم و دست به سینه گفتم 

– خودش ریخته یا تو ریختی شیطون هان؟! 

-حالا هر چی هیواجون داشتیم بازی میکردیم دیگه …

اه اه اخه برا بچه با این سن قواش و اینا میخرن ؟! 

انداختمش تو حموم ولباس های رنگی شده اش رو بیرون کشیدم 

شیر ابو باز‌کردم و شستمش ….بدن کوچولوشو لیف میکشیدم ومیشستم 

وقتی تموم شد حوله پیچ بیرون اوردمش ولباس های تمیز براش پوشوندم 

جوری بغلم کرد که کل گند کاریاشون از اولین روز جبران شد 

پارسا هم به تقلید از اون بهم چسبید وگفت 

-هیوا جون تو خیلی خوبی ممنونیم ازت ..

نه واقعنی انگار ادم شدن یکم 

اتش بس داده بودن مثل اینکه ..

رفتار بچه ها خیلی تغییر کرده بود باهام نرم تر شده بودن و تقریبا حرف گوش کن تر شده بودن …

ولی چه فایده … حالا که قرار بود باباشون زن بگیره ومنم برم باهام جور شده بودن 

دلمم نمیومد بهشون بگم که بهم وابسته نشینا چون قراره بزارم برم 

گفتم باباشون بهشون میگه من چیکار کنم ..

باهاشون مشغول بازی شدم…

موقع شام بود که با صدای کیانوش خان سریع از اتاق بیرون زدن وبا گفتن 

اخ جون بابا اومده اخ جون بابا اومده پایین رفتن ….

یه نگاه به سر وضعم کردم ، اینقدر با بچه ها بازی کرده بودم عرق کرده بودم و بو گرفته بودم ..

سریع وارد اتاق شدم و لباسمو با تونیک قرمز رنگی عوض کردم …بعد از مرتب کردن خودم پایین رفتم که پارسای دهن لق سریع گفت 

– عه هیوا جون لباستو عوض کردی؟

درسا یه نگاهی کرد وپشت بندش گفت

-چون بابام اومد لباستو عوض کردی ؟! 

دیگه کلا ضایع شدم رفت الان کیانوش خان واسه خودش چه توهماتی میسازه از حرف دوتا بز مچه …

سر میز نشستم  واروم گفتم 

– نه بچه ها با شما که بازی کردم لباسم کثیف شده بود عوضش کردم همین …

خودم که میدونستم بیشتر به خاطر کیانوش خان بود ولی پرو پرو به روی خودم نیووردم …

بعد شام بچه هارو به اتاقشون بردم و براشون یه کتاب داستان خوندم به اخرش نرسیده بودم که دیدم جفتشون خوابیدن …

لبخندی زدم و کتابو همونجا گذاشتم …

انصافا منم به بچه ها عادت کرده بودم ولی چاره هم نیست با ازدواج کیانوش خان باید از خونه میرفتم …

پوفی کشیدم واز اتاقشون بیرون اومدم …

وارد اتاقم شدم و  تا لامپو روشن کردم یهو با دیدن کیانوش خان وسط اتاق از ترس همونجا خشکم زد و جیغ خفه ای زدم …

سریع فاصله شو باهام تموم کرد و دستشو روی دهنم گذاشت 

-هیس نترس هیوا کاریت ندارم که …سرمو تکون دادم که دستشو برداشت …

از فاصله ی نزدیکش معذب بودم سرمو پایین انداختم و گفتم 

– میشه یکم عقب تر برین ؟! 

-چیه خجالت میکشی ؟! 

چقدر به این رو دادی تو هیوا واقعا ، مثل روزای اولش نیست مردک …

خیلی اروم گفت 

– پرستار کوچولو خوب تو دلِ بچه ها جا باز کردی!!! 

لبخند ملایمی زدم که با شنیدن جمله ی بعدیش خشکم زد وچشمام گرد شد 

– وهمچنین من !!

یعنی چی من ؟! مگه این نمیخواست زن بگیره عجب ادم بیشوریه هااا 

به یکی دیگه قول ازدواج داده حالا اومده جلوم راست راست چرندیات سر هم میکنه 

سرمو به معنی نفهمیدم تکون دادم که یهو لباش روی لبهام نشست …

هنوز گیج و گنگ همونجا خشکم زده بود که اروم دستش به سمت کلید لامپ رفت وخاموشش کرد…

وقتی به خودم اومدم به عقب هلش دادم و بعد روشن کردن لامپ عصبی گفتم 

– تو خجالت نمیکشی ؟از من خجالت نکشیدی از سن وسالت خجالت بکش از اون دوتا بچه ای که داری خجالت بکش از اون زنی که میخوای باهاش ازدواج کنی خجالت بکش …

قراره با یکی دیگه ازدواج کنی اونوقت اومدی اینجا منو میبوسی ؟! واقعا شرم اوره …

من فردا صبح از این خونه میرم …

سریع به سمتم اومد وگفت 

-نه هیوا ،خواهش میکنم نرو.. من ازت خوشم میاد …

هه از من خوشش میاد اقا انوقت واسه یکی دیگه انگشتر‌ میگیره …

با این که قلبم تند تند میکوبید ولی به خودم مسلط شدم و گفتم

-از اتاق من برو بیرون فردا هم یه پرستار جدید پیدا میکنی برا بچه هات …

– هیوا چرا لجبازی میکنی ؟ من ازت خوشم میاد یه لحظه وایسا …

منتظر‌بودم ببینم چیکار میکنه که دیدم از توی جیبش همون انگشتر رو بیرون کشید وبه طرف گرفت 

-هیوا با من ازدواج میکنی ؟!

گیج و مات همونجا وایساده بودم و چشمام روی انگشتر‌ خشک شده بود …

با لکنت گفتم

-پپ پس‌ اونن خخااانمه چی میشه ؟

-از اولم خانمی در کار نبود هیوا ،من از تو خوشم اومده بود …فقط دنبال فرصت بودم بهت بگم …

میشه باهام ازدواج کنی هیوا ؟! 

نمیدونم چی شد که بله ی ارومی از دهنم بیرون اومد 

سریع بغلم کرد ودو دور اتاق رو چرخوند …

چه بی جنبه بود این بشر …

تا پاهام به زمین رسید انگشتر‌ رو تو دستم کرد ودستمو بوسید ….

خودمم نمیدونم چم شده بود راست راستکی به اقا کیانوش بله گفتمااا اصلا باورم نمیشد …

فردا با بچه ها مطرح کردیم برخلاف انتظارم نه تنها ناراحت نشدن بلکه از اینکه میخواستن منو تو لباس عروس ببینن هیجان زده شده بودن وبالا وپایین میپریدن ….

با گفتن خبر پشت تلفن به کیمیا جیغ بلندی کشید که گوشام سوت کشید …

البته هم باید خوشحال بشن …از خداشون بود من عروسشون بشم دیگه …

یه روزی رو برای تاریخ عقد وعروسی انتخاب کردیم …

تا روز عروسی دل تو دلم نبود ..

هیوا واقعا داری عروس میشی دختر عه عه عه ..

کی باورش میشد منو اقا کیانوش با هم ؟! …

ریز خندیدم 

روز عروسی اینقدر خوشگل شده بودم که نمیتونستم چشم از خودم بردارم 

خودمم باورم نمیشد که این فرد مقابل که تو اینه میبینمش خودم باشم …

عروسی بزرگ و با تجملا‌ت دوست نداشتم گرچه کیانوش دوست داشت برام عروسی بزرگ و با شکوه بگیره اما من قبول نکردم ..

به یه عروسی ساده و کوچیک تو خونه اکتفا کردم و راضی بودم …

با صدای کیانوش دست از نگاه کردن به خودم برداشتم و به طرفش چرخیدم ..

بیچاره با دیدنم هنگ کرده بود حقم داشت

اینقدر اهل ارایش و اینا نبودم که وقتی هم این همه ارایشم کرده بودن خب معلومه حسابی تغییر میکنم …

دستمو گرفت وگفت 

– خوشگل ترین عروس دنیا بریم که از امروز تموم ثانیه ها و دقیقه ها مال ماست …

پایان .

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن