رمان آنلاینرمان نیلا

رمان نیلا پارت هفده

Nasim_mostafa2 آیدی اینستاگرام نویسنده رمان نیلا

پشت هم بوق میزدم و سعی میکردم از ماشین جلوییم سبقت بگیرم ،قلبم داشت میومد توی دهنم ،گوشام فقط یه جمله ای رو تکرار میکرد که مامان با گریه میگفت:مادر نسرین خودشو از یه پل پرت کرده پایین 

اینقدر این جمله تو مغزمو گوشام تکرار شده بود که الان فقط صدای سوت ممتد  میشنیدم یه صدا مثل بوق قطار…

بعد از نیم ساعت رسیدم به بیمارستان ،سریع ماشین و پارک کردم و بدو بدو به سمت اورژانس رفتم.

حدس میزدم تو اتاق عمل باشه که پرستار هم حدسمو تایید کرد.به سمت اتاق عمل رفتم. نرسیده به در ورودی خاله و مامان و بابا و دانیال و دیدم ،اونا هنوز متوجه من نشده بودن.

خاله که انگار دیگه تو این دنیا نبود رو زمین چسبیده به در اتاق عمل نشسته بود و عین یه مرده زل زده بود به در..

مامان هم کنارش نشسته بود و شونه هاشو ماساژ میداد،بابا تسبیح به دست و دانیال نگران اینور و اونور میرفت..تعلل و جایز ندونستم و داخل رفتم اولین نفر دانیال بود که متوجه من شد.

_وااای داریوش اومدی؟؟

انگار دیدن من یه تلنگر شد برای خاله که با یه جهش بلند شد و خودش و به من رسوند

_وای وای داریوووش دیدی چه خاکی به سرم شد؟؟تو ندیدیش که ندیدی خاله تمام هیکلش خون بود.دستاش یخ بود خاله!دیدی بدبخت شدم؟دیدی بی کس و کار شدم؟خدا همین یه دونه بچه رو هم اضافه دید واسم!

سفت کشیدمش تو بغلم و تن لرزونش و با دستام ماساژ دادم.خودم هنوز از هیچی خبر نداشتم ولی باید الان این زن زجر کشیده رو اروم میکردم.

_عشق داریوش اروم باش .خاله خوشگلم قول میدم نسرین سالم از این اتاق میاد بیرون اصلا نترس.تو مگه دختر خودتو نمیشناسی؟اون قوی تر از این حرفاست.اروم باش.

_پس چرا نمیارنش بیرون خاله؟دوساعته تو اون اتاق لعنتیه!

بعد از کلی تلاش برای اروم کردن خاله وقتی دیدم فایده نداره از پرستار خواهش کردم یه ارام بخش براش تزریق کنه.هرچند که خودم بیشتر بهش نیاز داشتنم.مطمعن بودم این کار نسرین خودکشی بوده.وای خدای من اگه چیزیش میشد من دیگه نمیتونستم ادامه بدم این زندگی سگیو.اخه این چه حماقتی بود انجام دادی دختره احمق…

با حس نشستن کسی کنارم به سمتش برگشتم.با دیدن بابا لبخند پریشونی زدم که با دستای همیشه پرقدرتش به شونه ام فشاری اورد

_پریشونی چرا اینقد بابا؟خدا بزرگه!درست میشه.خدا بهمون رحم میکنه مطمعنم!

_بابا؟

_جانم نور چشمم!چشمات چرا اینقدر نا ارومه؟

_حس میکنم تمام صحنه های چند سال پیش داره تکرار میشه…بوی خون حس میکنم…بوی مرگ…بابا دارم خفه میشمم!

_اروم باش شیرمرد من!به خدا پناه ببر…

_خدایا پناه بر تو…

پنج ساعتی میشد که نسرین تو اتاق عمل بود و هیچ خبری نمیدادن دیگه همگی داشتیم جون میدادیم که در اتاق عمل باز شد، تنها کسی که قدرت راه رفتن داشت بابا بود که با سرعت به سمت دکتر رفت 

_چی شد اقای دکتر؟؟

_شما پدرشونید؟

_من؟نه!ولی مثل پدرشم.توروخدا بگید حالش چطوره.

_خداروشکر خطر تقریبا رفع شده.ولی سطح هوشیاریشون پایین و این یکم مارو نگران میکنه!فعلا بیهوش هست و معلوم نیست کی بهوش بیاد ولی اگه تا ۴۸ ساعت دیگه طاقت بیاره کلا دیگه خطر رفع میشه.این ۴۸ ساعت طلائیه!

دکتر که رفت سر خوردم رو صندلی…

خدایا منو بیشتر از این شرمنده خودم نکن!

خوشبختانه ۴۸ ساعتی که برامون مثل ۴۸ سال گذشت تموم شد ، دکتر میگفت سطح هوشیاریش داره بالا میاد و اگه همینجوری پیش بره تا یه هفته دیگه بهوش میاد.

خاله بنده خدا که دیگه نه توان داشت نه نیرو هیچی نمیخورد و از جلوی ای سی یو تکون نمیخورد.به حرف هیچ کسم گوش نمیداد.میگفت تا نسرین بلند نشه اونم از جاش جم نمیخوره.

خسته و کوفته خودم و انداختم رو مبل.خلاصه بعد از سه روز اومدم خونه.با این تفاوت که خونه بابا اینا نرفتم و مستقیم اومدم خونه خودم.

خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم ولی امروز حس کردم باید بیام اینجا و خودم و پیدا کنم.تمام توانمو گذاشته بودم که عادی باشم ولی نمیشد.

از هر گوشه کنار خونه صدای خنده های مخملی یه زن و خنده های از ته دل یه بچه میومد.حس میکردم سرم و به هر طرف که برمیگردونم تصاویر مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشد…

نگاهم چرخید سمت اشپزخونه ،یه زن با موهای لخت و بلند با لباس سبز تیره ای که پوشیده بود کاملا عین فرشته ها بود نگاهه خیره امو که دید برگشت سمتمو با اون خندهای دلرباش منو کشوند سمت خودش..نزدیک که شدم دستشو اروم گذاشت رو دستم و صداش بلند شد…

_عه داریوش چرا اونطوری نگاهم میکنی بابا خجالت میکشمممم

ولی من میترسیدم،میترسیدم یک کلمه حرف بزنم و از این خواب و توهم بیدار شم.

_عه حرف بزن دیگه.با نگاهت خوردی منو…

همین که اومدم دستشو بگیرم و بکشمش تو بغلم عین یه ابر محو شد و صداش از تو حال اومد

_لباسم قشنگه؟؟راستی گردنبندم بهم میاد؟؟وااای عاشقتم بهترین هدیه ای بود که میتونستی بگیری برام.این لباسم باهاش ست کردم…راستی عین زمرد شدم نه؟؟با این گردنبند و لباس سبز!

از جام تکون نخوردم میدونستم اگه جلو برم محو میشه…

حالا دقیقا صداش از بغل گوشم میومد

_دلم برای بوسیدنت تنگ شده عشق من.

دیگه طاقت نیاوردم و با ضرب افتادم زمین اشکام راهشون و پیدا کردن و با عجز داد کشیدم و گریه کردم.حالا که کسی نبود تا برام ترحم کنه حالا که کسی نبود غرورم بشکنه حالا که کسی نبود ضعیف خطابم کنه میتونستم تا ساعت ها نعره بکشم و گریه کنم.شاید این اتیش دلم خاموش که نه اروم کنه…

نیلا

چند روزی بود که دانیال حالش خوب نبود دختر خالش از رو پل هوایی پرت شده بود پاین و یه ماشین بهش زده بود.البته دانیال میگفت انگار خودکشی بوده ولی کسی جرات بازگو کردنشو نداره.مطمعنم هرچی بوده مربوط به اقای داریوش نام  بود. اون گریه های مظلومانه ی اون دختر بی دلیل نمیتونست باشه.و مطمعنم اون اقای داریوش نام نمیتونست خیلی مقصر باشه ،به اون چشمها نمیومد که بی رحم و بدجنس باشن…هرچند که خودش تلاش میکرد اینجوری نشون داده بشه. هنوز به دانیال چیزی از دیدن برادرش نگفته بودم.دلم میخواست خودش برام بگه.ولی فعلا چیزی از خانوادش نمیگفت…البته همچنان دنبال یه فرصت مناسب بودم تا این رابطه رو تموم کنم.چون دیگه تقریبا مطمعن بودم که هیچ جوره دانیال برام قابل درک نیست.

امروز با اصرار دانیال قرار بود به ملاقات دختر خالش که تازه چند روزی بود بهوش اومده بریم.هرچقد که اصرار کردم نمیام ولی زیر بار نرفت و کلی خواهش کرد.منم وقتی دیدم چاره ای ندارم و انکار بیش از حدم میتونه بی ادبی باشه قبول کردم حالا هم اماده منتظر بودم که دانیال برسه سرکوچه…

آیدی اینستاگرام نویسنده رمان نیلا

Nasim_mostafa2

منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستند.❤️

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن