رمان آنلاینرمان نیلا

رمان نیلا پارت هجده

_وای چقد حالم بد شد نسرین جون و اینطوری دیدم!دور از جونش عین مرده متحرک بود!

_نمیدونم اخه این چه حماقتی بود!دلم میخواد گردن داریوش و خورد کنم.حالا اگه یکم با دل این دختر راه میومد انگاری میمرد مردک.

_داریوش کیه؟؟

_مگه نمیدونی؟؟

اینقدر استرس گرفته بودم که حس میکردم دانیال الانه که بفهمه دارم دروغ میگم!

_ن…نه.

_داداشم دیگه.گفته بودم که یه داداش دوقلو دارم!

سعی کردم خودمو متعجب نشون بدم!

_نگفته بودی دوقلو داریا!!!!فقط میدونستم یه داداش داری.

_عه؟جدی؟؟اره عزیزم یه داداش دوقلو دارم.

_اهان.چه جالب.خیلی شبیهین؟؟

_در ظاهر انگار یکی هستیم.ولی در باطن نه…

_یعنی چی؟؟

_خُ…خب اخلاقیاتمون یه کوچولو فرق داره دیگه…حالا بیخیال..

همینطور که دستم و گرفته بود کشید سمت پارکینگ بیمارستان و گفت

_بیا بریم یکم بچرخیم یکم حال و احوالم عوض شه…

همین که نزدیک ماشین شدیم با صدایی دقیقا پشت سرمون سر جامون وایستادیم!

_فکر نمیکنید تا این حد نزدیک شدن تو بیمارستان ناجوره؟؟حالا یکم فاصله بگیرین کسی به عشقتون شک نمیکنه!

حتی ندیده هم میتونستم پوزخنده روی لبش و که چند روز پیش دائم رو لبش بود و همین الانم ببینم.

دانیال برگشت سمته داداششو با لحنی که مشخص بود دلتنگی توش موج میزنه ولی تلاش میکنه به روی خودش نیاره گفت

_به تو چه مردک!اینجا چیکار میکنی؟؟افتخار دادی!

حالا دقیقا نگاهش روی من بود که تلاش میکردم از دانیال دور شم ولی کاملا بی نتیجه بود چون جوری منو سفت تو بغلش گرفته بود که انگار میخواست به دانیال نشون بده این دختر مال منه!

ولی واقعا دلیلشو نمیدونستم.نگاهشون جوری با حرص روی هم بود که یه لحظه ترسیدم چیزی این بین باشه و من بی اطلاع باشم.

_کار داشتم.

_همین؟؟کار داشتی؟؟این دختر به خاطر تو اینجوری شده.تو از کی اینقدر بی رحم شدی داداشم؟؟

_بعدا صحبت میکنیم!

_دیگه بعدا کی؟؟تورو نمیشه پیدا کرد.حالا که اینجایی جوابمو بده چرا یکم با دل این دختر راه نمیای؟؟

_لازمه جلوی یه غریبه که تازه از راه رسیده و معلوم نیست کیه در مورد مسائل خانوادگی حرف بزنیم؟؟

چنان شوکه شدم که حس تحقیر تو تک تک بدنم حس شد با یه حرکت جوری خودمو از بغل دانیال بیرون کشیدم که تکون سختی خورد.

_بهتره من برم.

_نیلا کجا؟؟

بدون توجه به صدا کردنای دانیال قدمامو تند کردم.

_نیلا جان؟خانومم وایستا.

همونجور که دنبال من میدوید رو به داداشش گفت

_جواب این کارت و میدم داریوووشششش…

#پارت۵۰

پنج روزی از اخرین دیدار منو دانیال میگذشت.ولی دیگه هیچ تمایلی به دیدن دوبارش نداشتم.نه بخاطر حرف داریوش بلکه بخاطر دل خودم!من از خیلی مدت پیش این تصمیمو گرفته بودم،همون روز هم پشت تلفن به دانیال گفتم.ولی مطمعنا به همین راحتی قبول نمیکرد.ولی من دیگه تصمیمم و گرفته بودم.تحت هیچ شرایطی به این رابطه بر نمیگشتم.

از همون روز هم گوشیمو خاموش کرده بودم.فقز هر از گاهی روشن میکردم و خبری از حدیث و حاجر میگرفتم.یکی دوبار هم اومدن پیشم و حاجر ابراز خوشحالی کرد از تصمیم به جایی که گرفته بودم.!!!

خلاصه بعد از گذشن ۱۰ روز تصمیم گرفتم از خونه برم بیرون تو این مدت اصلا دل و دماغ بیرون رفتن نداشتم ولی امروز از این خواب زمستونی بیدار شدم و دلم تنها قدم زدن خواست زیر این نم نم بارون…

هنوز خیلی از خونه دور نشده بودم که با شنیدن صدای اشنایی به جای ایستادن سرعت قدم هامو تند کردم و تقریبا دویدم..ولی خیلی دور نشده بودم که دستم از پشت کشیده شد و قبل این که به خودم بیام با سر رفتم تو سینه دانیال…ولی به محض این که تعادلم و به دست اوردم خودم و کشیدم عقب و با جسارت زل زدم تو چشمای به خون نشسته دانیال…

_چیه؟؟چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟

_دلیل این مسخره بازیات چیه نیلااااااااا؟؟

نیلا رو چنان فریاد کشید که از ترس تو جام پریدم!ولی کم نیاوردم و گفتم:

_من مسخره بازی نمیبینم فقط دیگه دلم نمیخواد این رابطه بیشتر کش پیدا کنه.حق انتخاب برای زندگی خودم دارم که،ندارم؟؟

_تمومش کن این بچه بازیات و داریوش یه چیزی گفت که خودم به خدمتش رسیدم.الان دیگه دایل این رفتارات و نمیفهمم.بهتره همین الان تمومش کنی!

_ببین منو دانیال این قضیه هیج ربطی به داداش بی ادبت نداره.من این تصمیم و خیلی وقت پیش گرفته بودم ولی بازم نگفتم و منتظر موندم شاید جوری پایبند این رابطه بشم.ولی نشد من داشتم اذیت میشدم…

جوری زد زیر خنده که حرف تو دهنم ماسید و با استرس زل زدم به خندهای عصبی و هیستریکش.اینقدر خندید که دیگه داشتم غالب تهی میکردم.یهو برگشت سمتم و با عصبانیت و خشونت بازومو گرفت تو دستش 

_اذیت میشدی؟؟؟منو مسخره کردی؟؟من باعث شدم اذیت شی؟؟اخه منه الاغ که جز محبت به تو کاری نکردم؟؟یه بار سرت داد زدم؟؟یه بار گیر دادم بهت؟؟جز محبت و عشق چی دیدی ازم؟؟هااااااااا؟؟؟؟بگووو؟؟بگوووو نیللللللللللللا!!!!

همونجور که صداش رفته رفته بالا میرفت،بازومو فشار میداد و محکم تکونم میداد…

وقتی دیدم هرچی میگم حرف تو سرش نمیره تیره خلاص و زدم…چیزی که اصلا دلم نمیخواست به زبون بیارمش!!!

_من اصلا دوستت نداشتم!

شوکه شدن و بهتش و وقتی فهمیدم که دستاش از روی بازوم شل شد و یه قدم عقب رفت…با همون نگاه گفت 

_چ…چی میگی؟

حالم به حدی بد بودکه خودم بغضم شکست و با هق هق و اشکایی که کل صورتم و پر کرده بود گفتم…

_ب…بخشید دانیال.من…من شرمنده توام ولی بخدا خیلی تلاش کردم که دوستت داشته باشم.خیلی خیلی به خودمون فرصت دادم ولی نشد.بخدا نشد مَ…من نمیخوام دلت و بشکنم.من طاقت ناراحتیتو ندارم.تورو خدا منو ببخش.من نامرد نیستم من بیمعرفت نیستم بخدا نمیشه…هرکاری کردم نمیشه.

اینقدر هق زدم که پاهام از شدت لرزش بی حس شد و رو زانوهام نشستم تو همون حال نگاهم سمت دانیال بود که بدون توجه به من راه و برگشت و رفت…ولی دلم برای نگاه اخرش و اون بهت کباب شد.خدا منو ببخشه….خدایا تو که دیدی نشد که بشه…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن