رمان آنلاینرمان نیلا

رمان نیلا پارت شانزده

نیلا

مثل چوب خشک وایستاده بودم داشتم به رفتن دانیال خیره خیره نگاه میکردم…چیزهایی و که با همین دوتا چشمام دیده بودم و باور نداشتم…حتی نمیتونستم پلک بزنم.خدای من باورم نمیشد .مَ…مگه میشه اخه؟؟من همین چند وقت پیش با دانیال خونشون رفتم به عنوان همسر ایندش به نسرین معرفی شدم.ولی هیچ عشق و علاقه ای تو چشمای نسرین نسبت به دانیال ندیدم…ما دخترا یه نگاه بهم بندازیم حرف دل همو میفهمیم…این دختر چطور عاشق دانیال بود و من نفهمیدم….اص..اصلا دانیال چطور به من نگفته؟

با چیزی که به مغزم رسید عین دیوونه ها خندیدم…نه امکان نداشت…نَ…نکنه منظور دانیال از زن و بچه همین دختر خالش بود…شاید باهم در رابطه بودن و حالا میخواد ولش کنه.اره…اره همین بود وگرنه این گریه های نسرین و اون بیخیالی دانیال الکی نبود…درسته که از دور میدیدمشون ولی هیچ وقت اون لحظه که نسرین دستهای دانیال و میبوسید و از پشت بغلش کرد یادم نمیره…مطمعنم از عشق بود.اگه اون روز تو اون خونه چیزی نگفت و عادی رفتار کرد به خاطر مامانشون بود..حتی اون نگاه ترسیده دانیال وقتی که ایفون زنگ خورد هم حالا دلیلش و فهمیدم..همین بود!نگاهم تا وقتی دانیال سمت ماشینش رفت دنبالش بود همین طور نگاه نسرین که با عجز دو زانو روی زمین نشسته بود و عین کسی که اخرین روزای زندگیشه اشک میریخت….

تو یه لحظه چیزی از ذهنم رد شد که جون به تنم برگشت…من که میخواستم این رابطه رو تموم کنم.این بهترین دلیلش بود حالا مجبور نبودم از دلیل های مزخرفم که اصلا قانع کننده نبود بگم…الان یه دلیل محکم داشتم.

این فکر باعث شد قدم های محکمم و به سمت دانیال که داشت از ماشین دور میشد بردارم….

تمام سعیمو میکردم که خیلی نزدیک بهش حرکت نکنم!میخواستم ببینم تا کجا میخواد بره…

جالب ترین قسمت این ماجرای مسخره این بود دانیال امروز شبیه اولین روزی بود که دیده بودمش همونقدر سرد همونقدر بهم ریخته… موهایی که کاملا روی پیشونیش ریخته بود،پیرهن مردونه ای که روی شلوارش بود ،ریش های تقریبا پُر و زیاد…

چ…چی؟؟؟ری…ریشش؟؟من…من همین سه روز پیش دیده بودمش ،صورتش کاملا صاف بود…تو سه روز چطور ریشاش اینقدر بلند شد؟؟مَ…مگه میشه؟؟

حتما اشتباه دیدم.چون از دور بوده حتما بد دیدم.

این فکر باعث شد به قدمام سرعت بدم تا زودتر ببینمش.دیگه تقریبا داشتم دنبالش میدویدم،همین که پیچید تو یه کوچه سرش و اورد بالا و به اسمون خیره شد منم سریع از این کند شدن سرعتش استفاده کردم و خودم و رسوندم بهش…

از پشت بازوش و گرفتم که با تعجب برگشت سمتم…

هرآن منتظر بودم شوکه بشه و ازم بپرسه این جا چیکار میکنم…ولی نگاهش…نگاهش شبیه کسی بود که انگار منو قبلا دیده ولی یادش نمیاد من کیم…

متعجب از این سکوت و نگاهش گفتم

_شوکه شدی نه؟؟

وقتی دوباره سکوتش و دیدم عصبی اومدم سرش داد بکشم که نگاهش قفل چشمام شد…خدای من ای…این نگاه همونه!امکان نداره…حالا که امروز اومدم همه چی و تموم کنم چرا باید این نگاه و ببینم.من این نگاه و خوب میشناسم.من چندین ماهه دنبال این نگاهم.

حس دیوونه هارو داشتم.به جای این که حرفمو بزنم داشتم بازم در مورد نگاه هاش با خودم حرف میزدم.

تمام تلاشمو کرد اون عصبانیت اولیه بیاد سراغم ولی هر چی تلاش کردم نشد و تنها چیزی که تونستم بگم همین بود

_چرا؟؟

_چی چرا خانوم محترم؟؟

پوزخندی که رو لبم اومد نشان از تعجبم بود و بس…

_خانم محترم؟با منی؟؟

_اره.چی بگم؟خانوم نامحترم؟

_دانیال میفهمی چی میگی؟تا دیروز که عزیزم و عشقم بودم حالا امروز میبینم با دختر خالتی بعدم جوری رفتار میکنی که انگار نمیشناسی منو.میدونی چیه؟؟من میخواستم این رابطه مسخره رو تموم کنم.دنباله دلیل بودم که نامردی نباشه ولی حالا امروز دلیلشو پیدا کردم.اصلا حقیقتش اینه که تا الان چون مدیونت بودم چون جونم و نجات داده بودی دلم نمیومد این رابطه رو تموم کنم.ولی امروز فهمیدم با یه دِین نمیشه یه زندگی رو شروع کرد.من از همون لحظه اول حس کردم اون ادمی که تو اون لحظه نجاتم داد هیچ چیزش شبیه تو نیست.اون روز تو مثل یه فرشته بودی ولی نمیدونم چرا از روزی که پیدات کردم عوض شدی…پس سعی نکن واسه کاره امروزت دلیل و توجیه بیاری که تصمیم من از چند ماه قبل بوده.پس خواهشا به خاطر من دل دختر خالت و نشکون گناه داره اون مثل این که واقعا عاشقته.ولی تو دل من نسبت به تو هیچ حسی نیست…همین جور که حرفامو پشت هم ردیف میکردم نگاهم رو کل اجزای صورتش میچرخید جز چشمهاش..چون واسه یه لحظه که نگاهم بهش میفتاد تمام حرفام یادم میرفت.لعنتی چه بلایی سره دانیال اومده بود که تا این حد امروز خواستنی شده بود…چرا نگاهش این همه متفاوت و سخت بود.چرا…اینقدر نگاهش زیبا بود.

_اشتباه گرفتی خانوم نامحترم!

داریوش

نگاه شوکه اش که بالا اومد با دقت جزئیات صورتش و نگاه کردم.خودش بود همون دختری که چند وقتی تو خوابم میدیدمش.همونی که چند ماه پیش از تو ماشین نجاتش دادم!فقط ربطش به دانیال و برداشت هایی که از حرفاش به مشامم میرسید خیلی بوی خوبی به نمیداد!

_چ…چی؟؟

_میگم اشتباه گرفتی من دانیال نیستم!

_دیونه شدی تو؟؟یا آلزایمر گرفتی؟؟

_نه دیونه شدم!نه الزایمر گرفتم فقط نمیدونم چرا اینقدر فهمیدن این موضوع برات سخته که من دانیال نیستم؟

_پَ…پس کی هستی؟؟

_فکر نکنم دیگه این به تو مربوط باشه…فقط بدون من دانیال نیستم.پس اگه میخوای رابطت و باهاش بهم بزنی دنبال دلیل دیگه باش چون این قضیه ربطی به اون نداره..

راه افتادم برم که دوباره بازوم و گرفت

_راه جدید پبچوندنه؟اصلا تو چت شده؟؟این چرت و پرتا چیه میگی؟

_ای بابا ول کن دیگه دختر میگم من دانیال نیستم.داداش دوقولوشم اسمم داریوشه.حالا ول میکنی یا نه؟؟؟

_مَگه دانیال برادر دوقولو داره؟؟

_میبینی که داره.به سلامت

دوباره اومدم راه بیفتم که اومد جلوم وایستاد

_پس چرا به من نگفته؟؟

پورخندی زدم که دلیلشو فقط خودم میفهمیدم…

_لابد صلاح ندونسته…

لحنش ناخوداگاه مودب و اروم شده بود.کاملا حس میکردم که اونم منو شناخته ولی مغزش تجزیه و تحلیل نمیتونه کنه.

_ببخشید مَ…من فکر کنم شمارو قبلا دیدم.

دوباره پوزخندی رو لبم اومد که هیچ تلاشی برای از بین رفتنش نکردم

_اره چند ماه با یکی کپه من تو رابطه ای.

_نَ…مطمعنم جای دیگه ای دیدمتون.

_ببین دختر خانوم من وقت ندارم بمونم اینجا تا تو بفهمی کی منو دیدی بهتره این قدر وقت منو نگیری.به سلامت

قدمای بلندمو تند تر از همیشه برداشتم و سعی کردم حتی به عقب بر نگردم ببینم تو چه وضعیتیه.همون بهتر که نفهمه من نجاتش دادم نه دانیال…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن