رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت یازده

ادر! نفرین به خود آدم برمی گرده ها ! مادرت می خواست که مهین رو حلال کنی . گویا حالش خوب نیست . می گفت تو دلت …

پریدم وسط حرفش و گفتم: -من دلم پاك نیست عمه . پر از کینه ست. پر از نفرته. پر از حس انتقامه . مادرم اشتباه فکر می کنه .
مثل همه ي کارهاي غلطی که کرده ، الان هم اشتباه می کنه فکر می کنه من مهین رو می بخشم . من از خودم هم بگذرم ، حق ندارم از حق بچم بگذرم . از حق مهلام واسه داشتن یه خانواده . پس لطفاً هم شما و اون به اصلاح مادر که الان داره واسه بچه ي حروم دختر هرزه اش اشک می ریزه اما یه ذره هم واسه بچه ي
حلال و پاك من ناراحتی نکرد ، دست از سر من بردارید. حلالیت من می مونه واسه قیامت . من نه از مهین ، نه از علی ، نه از اون زن و مرد ، نمی گذرم عمه .
نمی گذرم . راستی می دونین امروز چه روزیه ؟

عمه نارحت و متعجب نگاهم می کرد .

گفتم : امروز سالگرد ازدواج من وعلیه. فکر نمی کنید خواست خدا بوده که بچه ي اونا درست همین امروز که
من عزادار یه خوشبختی از دست رفته بودم ، بمیره ؟

خواستم ادامه بدم که دیدم آرش وارد آشپزخونه شد و مهلا از دیدن اون با دست پر و بوي مسحور کننده
کباب ، محکم دستاشو کوبید به هم و شادي کرد. بحث رو همونجا کات کردم و مشغول چیدن میز شدم .
ولی خداییش ته دلم یه جشنی بود که بیا و ببین.
شنبه با یه انرژي عجیب رفتم کارخونه. هنوز خودمم باورم نمی شد که اینقدر سنگ شده باشم که از
مرگ یه بچه اینقدر سر کیف بیام . اما واقعیت ماجرا این بود که اونقدر دلم رو سوزونده بودن که دل سوختگیشون ، از ته دل شادم کرده بود . زندگی و اتفاقاتی که توش می افته ، آدما رو خیلی عوض میکنه.خیلی! من آدم دل رحم و احساساتی که با مرگ یه گنجیشک دیوونه می شدم ، ببین به کجا رسیده بودم که از مرگ خواهر زادم مسرور بودم .
وقتی جناب تجدد وارد اتاق شد ،با سرزندگی باهاش سلام علیک کردم که با تعجب ابروشو داد بالا و
گفت :
-علیک سلام خانوم مهدوي!

چه عجب ما شما رو خندون دیدیم. اگه کار خواهرم اینقدر خوبه که یه
هفته اي اینطوري رو شما تاثیر گذاشته ،بهتره منم برم یه وقت بگیرم .
سرجام نشستم وگفتم : -انصافاً کار ایشون که خوبه. ولی من از یه جاي دیگه اینقدر با نشاط شدم . پشت میزش نشست و گفت: -هرچند فضولیه ولی می شه بدونم ازکجا ؟ گفتم : -نمی دونم اگه بگم شما راجع به من چه فکري می کنید ! دوست ندارم خبیث به نظر بیام . ولی از دروغ
متنفرم . پس ریسکش رو می پذیرم و می گم . یه کم مکث کردم و در حالی که واقعاً می ترسیدم اگه بگم از این همه بد جنسیم شوکه بشه ،گفتم :
-بچه اي که منجی من از اون زندگی بود و با به وجود اومدنش اون دوتا خائن رو رسوا کرد ، حالا دیگه
نیست . اون از دست رفت و با مرگش داغ خودش رو تو دل اونا گذاشت . با مرگش شاد شدم . نه به خاطر اینکه ازخودش بدم می اومد برعکس خودش باعث شده بود خیلی چیزا رو بشه. از این جهت خوشحالم که خواهر خائنم داغ دید . اون براي اون بچه و پدرش خیلی نقشه ها داشت .قربون خدا برم که اینطوري با داغ دل اون ، آب خنک ریخت رو زخماي دل سوخته ي من و بچم .نمی دونم الان راجع به احساس من چه فکري می کنید
.اما دروغ نمی گم ، من از ناراحتی و غصه ي اونا خوشحالم. حرفام که تموم شد ، منتظر چشم دوختم بهش که ببینم چی می گه . ته دلم دوست داشتم بگه منم اگه
جاي تو بودم خوشحالی می کردم . تو حق داري. انگار که با تله پاتی حرفاي ذهنم رو خوند . چون با یه لبخند نیم بند گفت :
-احساس شما طبیعی و قابل درکه . چون وسط ماجراي شما نیستم ، نمی تونم بگم از مرگ یه بچه به
اندازه ي شما شادم . ولی اگه خاطرتون باشه قول دادم که تو راه نابودي اونا کمکتون کنم .پس یه جواریی با

اذیت شدنشون حس خوبی بهم دست می ده. اگه اسم این حس بد ذاتی و بدجنسیه که باید بگم منم تو گروه شمام .
از اینکه منو خبیث و بد ذات و غیر قابل تحمل تصور نکرد ، یه جورحس راحتی و آرامش پیدا کردم .
خیلی کنجکاو بودم بدونم راجع به شرکت علی چیکار کرده ولی لامصب در عین مهربونی ،بد جور با
جذبه بود . می ترسیدم ازش سوال کنم . نمی دونم چقدر خیره نگاهش کردم و یا طرز نگاهم چطوري بود که با
جمله ي ” مشکلی پیش اومده خانوم مهدوي؟ ” به خودم اومدم . شرمنده حواسم رو دادم به کامپیوترم و دستپاچه گفتم :
-نه ! نه ! ببخشید حواسم جاي دیگه بود .
آهانی گفت و مشغول گرفتن شماره شد. ظاهراً با مادرش حرف می زد .با وجود اینکه مرد بود و صدا
کلفت ، جوري آروم حرف می زد که تو دو وجب جا ،صداش رو واضح نمی شنیدم . حالا اگه من بودم ، همکاراي بخشاي دیگه هم با خبر می شدن من دارم با کی و راجع به چی حرف می زنم .
سرش رو بلند کرد و براي دومین بار مچم رو موقع دید زدنش گرفت. دیگه مرگ بهتر از این رسوایی بود
تلفنش که تموم شد گفت : -مشکلی پیش اومده ؟ شما می خوایین چیزي به من بگین ؟ دل به دریا زدم و گفتم : -راجع به شرکت پلی اتیلن ..سهند چیکار کردین ؟ لبخندي زد و گفت : -می گم امروز یه جوري شدینا ! نگو می خوایین تخلیه اطلاعاتیم بکنین ! یه دفعه جدي شد و ادامه داد
.
: قبلاً هم بهتون گفتم ، هر چی کمتر بدونین به نفعتونه.از من چیزي نمی تونین در بیارین . فقط با سعه ي صدر منتظر باشین .
ناچاراً چشمی گفتم و مشغول کارم شدم .

******

دوهفته از اولین جلسه ي مشاوره گذشته بود و من براي دومین بار با مشاورم ملاقات داشتم . تکالیفی
که برام در نظر گرفته بود رو انجام داده بودم و یه دفتر هم براي یادداشت بقیه تکالیف با خودم آورده بودم.

اضطراب و نگرانی اولین جلسه رو نداشتم ولی هنوز هم اونطور که باید و شاید ، آروم نبودم. نوبتم که شد ، محدثه تجدد ، منو با یه لبخند زیبا و پر آرامش به داخل دعوت کرد و بعد از چند دقیقه اي
که سرش تو دفتر و دستکش بود گفت : -خیلی خوش اومدین خانوم مهدوي .از ظاهرتون پیداست که هم آرومین و هم شاد. می تونم امیدوار
باشم که این آرامش و شادي ، به خاطر برنامه هایی هستش که این دوهفته دنبال کردین ؟ در جواب آرامشی که ازش تو اتاق ساطع می شد با لبخند گفتم :
-هم بله ، هم نه. بله واسه اینکه فکرش رو هم نمی کردم فقط صرف ثبت نام تو کلاسهایی که باعث
می شه چند ساعتی رو فقط مال خودم باشم ، بتونه اینطوري تو روحیم تاثیر بذاره و نه به خاطر اینکه همه ي این حس خوب ، ناشی از تمریناتی که شما فرمودین نیست و اتفاق ناگواري که براي شوهر سابق و خواهرم افتاده ، باعث شده حس کنم هنوز خدا منو فراموش نکرده و همین موضوع کلی روحیه ي منو بالا برده .
با سوال اون که ازم می خواست اون اتفاق ناگوار رو براش شرح بدم ، جریان مرگ بچه ي مهین و علی
و در واقع مرگ عصاره ي یه خیانت و رابطه ي کثیف رو براش شرح دادم .
در حین صحبتهاي من ، مثل جلسه ي قبل فقط یادداشت می کرد . از حالت صورتش هم نمی شد به
موضعش در مورد این احساس شعفم ، پی برد .
وقتی من ساکت شدم گفت : -من درك می کنم که هرگونه ناراحتی که براي اون دوتا پیش بیاد براي شما مسرت بخشه . ولی هدف
ما اینجا اینه که شما رو از فکر کردن به خوشی ها و ناخوشی هاي زندگی اون دونفر دور کنیم . شما اونقدر چیزهاي خوب و بد واسه فکر کردن و علاقه داشتن و متنفر بودن غیر از اونا در اطرافتون دارین که باید به مرحله اي برسین که وجود و عدم وجود اونا تاثیري رو شما نداشته باشه . همینقدر که از مرگ ثمره ي اون ارتباط نامشروع خوشحالین ،چه بسا با یه خوش شانسی که ممکنه بهشون رو بیاره و یا شنیدن خبر سفرشون مثلاً به اروپا ، ممکنه به هم بریزید و اذیت بشین. شما نمیتونین کنترل خوشی ها و ناخوشی هاي زندگی دیگران رو به دست بگیرین ولی مطمئناً سکان زندگی خودتون رو در دست دارین و اگه هم حالا نداشته باشین ، می تونین به دست بگیرین . این یه اتفاقه و نباید اینطور فکر کنین که نفرین شما اونا رو به این روز درآورده . روزانه مادراي زیادي براساس مشکلات بارداري جنین خودشون رو از دست می دن . مادرایی که به خواهر
خودشون خیانت نکردن و بچشون هم حلال و پاکه . چه بسا واسه به دست آوردن اون بچه نذر و نیاز هم کرده باشن .
مثلاً من پیش بینی می کنم که همسر سابقتون براي اینکه روحیه ي همسر داغدارش رو بهتر کنه ، اون
رو یه سفر تفریحی به فرانسه ببره و همونجا هم اون خانوم دوباره باردار بشه . این خبر چقدر می تونه روحیه ي شما رو تضعیف کنه ؟ چقدر ممکنه آزارتون بده ؟ ممکنه آخرین سفر خودتون به فرانسه رو براتون تداعی کنه و باعث بشه بشین همون آدم بی روح و غصه دار گذشته. اما اگه بتونین خودتون رو در حدي بالا بکشین که ناخوشی اونا براتون مسرت بخش نباشه ، پس توان اون رو خواهید داشت که در خوشی هاي اونا هم بی تفاوت باشین . منظور من از بی تفاوتی یه بی تفاوتی واقعیه . نه اینکه ظاهرتون بی تفاوت باشه و درونتون پر از تلاطم
. که این حس واقعاً ویرانگره. یه مقدار سکوت کرد و اجازه داد به عمق صحبتاش فکر کنم . واقعاً اگه علی می خواست یه همچین
کاري رو بکنه ، من چیکار می کردم ؟ چقدر غصه می خوردم ؟ بعید هم نبود واسه چزوندن من که حالا می دونن از مرگ بچشون باخبرم و حتماً اینم می دونن که چقدر خوشحال شدم ، اینکار رو بکنن و بخوانن که به اطرافیان ثابت کنن چقدر همدیگه رو می خوان و فقط من سرخر این وسط مانع بودم.
خانوم تجدد با یه لحن اروم گفت : -مهتاب جان ازت می خوام با دید بازتر و یه زاویه دیگه به این موضوع نگاه بکنی . به عنوان تکلیف
جلسه ي بعد ازت می خوام هر چیز و هر فرد جذاب و خواستنی که در اطرافت می بینی ، هر غذاي که دوست داري و هر جایی که بودن درش ، آرومت می کنه و بهش علاقه داري رو تو دفترت برام بنویسی و درواقع برا خودت بنویسی. می خوام خودت بدونی که الان چقدر چیزاي خوبی هست که می تونه با وجود اونا بهت خوش بگذره . همینطور از چیزهاو کسان باارزش و مهم زندگیت که در حال حاضر داریشون و به هیچ عنوان دوست نداري از دستشون بدي ، برا خودت یه لیست تهیه کن . کلاسهاي هنري و ورزشیت رو برو . ایشاالله جلسه ي
بعد ساعات طولانی تري باهم خواهیم بود و راجع به همه ي اون داشته هاي خوبت حرف می زنیم .
خسته از رقص زومبا راه خونه رو در پیش گرفته بودم که چشمم به جمال رئیسم همراه یه دختر جوون
روشن شد.
دختر بانمکی بود. ولی ظاهراً خیلی رو فرم نبودن چون تجدد با اخم داشت چیزي بهش می گفت و
انگشت اشارش رو با حرص تو هوا تکون می داد.
اونقدر درگیر بود که اصلاً متوجه من نشد. وقتی از کنارشون رد می شدم ،شنیدم که به دختره می گفت : -من از این جلف بازي ها هیچ خوشم نمی یاد. با من که بیرون…. ناخودآگاه برگشتم به عقب و تیپ دختره رو یه نیگا کردم. مانتو قرمز عنابی با شلوار لی تنگ و چسبان
پوشیده بود.از روبه رو هم چهرش رو دیده بودم ، آرایش کرده بود ، ولی تو ذوق نمی زد. یعنی تیپش امروزي بود اما به نظر من جلف نبود . حالا منظور این رئیس غیرتی من چی بود االله اعلم.
با خودم فکر کردم پس جناب تجدد هم بــله. بیچاره دختراي کارخونه که واسه اینکه به چشم این شازده پسر بیان ، هروز یه برنامه ي تازه می چیدن. خبر نداشتن که آقا مجرد مجردم نیست. با این افکار لبخندي نشست رو لبم .
******

بی حال خودم رو ولو کردم رو مبل . سر راه کلی هم خرید کرده بودم . دیگه نا نداشتم اونا رو مرتب کنم
.
عمه داشت باز سرم غر می زد که خودش همه چی می خره و من نباید دست به جیب بشم . از آرش هم
خبري نبود . از همون پذیرایی داد زدم :
-عمه آرش کجاست؟ عمه مرتب کردن خریدا رو ول کرد و اومد نشست کنارم و گفت: -بچم خیلی تو خودشه مادر.این روانشناسه که می ري پیشش خوبه؟ می گم ، با آرش حرف بزنم اونم
ازش وقت بگیره ؟ بچم داغونه! خدا اون زن خراب اجنبی رو به زمین گرم بزنه که روح و روان پسر دسته گلم رو نابود کرد!
دستش رو تو دستم فشردم و گفتم : -آرش خوبه عمه ! اون تو آمریکا پیش بهترین روانشناسا رفته و تونسته خودش رو پیدا کنه . اون الان به
وقت و حمایت نیاز داره که بتونه روحیه اش رو تقویت کنه . بهش وقت بده . در ضمن اون الان از روي شما هم خجالت می کشه .اصلاً بروش نیارین چی شده . بذار حس کنه هر اتفاقی هم براش می افته شما حمایتش می کنید و به تصمیمش احترام می ذارین.

عمه سري از ناچاري واسه تایید حرفایی که شاید خودمم بهش احتیاج داشتم ، تکون داد و دوباره رفت سر وقت خریدا.
واسه اینکه روحیم بهتر بشه ، شب قول پیتزا به اهالی خونه دادم و با وسایلی که خریده بودم ، مشغول
شدم .
وسطاي کار، آرش هم اومد تو آشپزخونه و گفت : -کمک نمی خواي دختر دایی ؟ لبخندي زدم و گفتم : -نیکی و پرسش؟ خندید ورفت سمت سینک تا دستاشو بشوره. حرفه اي سوسیس و قارچ و فلفل دلمه اي رو خرد کرد. از تعجب دهنم باز مونده بود . سرش رو بلند کرد
و وقتی منو بهت زده دید ،زد زیر خنده و گفت : -مگس نره توش دختر دایی ؟
دهنم رو بستم و گفتم :
-اصلاً بهت نمی یاد. طراح تبیلغاتی رو چه به پیتزا ؟
سرش رو انداخت پایین و گفت :
-اوایل تو یه فست فود کار می کردم . حالا یادم رفته و سرعت دستم کمتر شده . اون موقع خیلی حرفه
ايتربودم. مواد خرد شده رو ریختم رو نونا و بی مقدمه گفتم :
-دلت واسه پسرت تنگ شده ؟
سرش رو بلند کرد . نگاهم به نگاه غمگین و پر حسرتش که افتاد ، تمام تنم یخ کرد. دستپاچه گفتم :
-ببخش نمی خواستم ناراحتت بکنم.
سري تکون داد و گفت :
-نه نه ناراحت براي چی ؟ ناراحت نشدم . آره دلم براش تنگ شده . اگه چاره داشتم ، همین امشب برمی
گشتم پیشش. نمی دونستم گفتن این جمله خوبه یا نه ؟ واسه همین گفتم :

-خواهش می کنم بد برداشت نکن ها . من منظوري ندارم .فقط می خوام بدونم اگه اینطوري بی تابشی ، چرا نمی ري پیشش؟ یا اصلاً چرا اینجا نمی یاریش؟
غمگین سرش رو انداخت پایین و گفت : -دل نگران مادر هستم . البته خوشحالم تو اینجایی .ولی بلاخره اونم مادره . می دونم اصلاً دوست نداره
از پیشش برم . من اون موقع که رفتم ، اشتباه بزرگی کردم . به حرف دل مادرم توجه نکردم و رفتم دنبال جایی که فکر می کردم تکه اي از بهشته ولی سراب محض بود . حالا خودم پدر شدم و می فهمم دوري از جگرگوشه یعنی چی ! حالا می فهمم در حق مادرم چقدر جفا کردم .
غمگین و با حالتی که معنی نگاهش رو نمی فهمیدم ،گفت : -ترك اینجا اشتباه بزرگی بود و ازدواج با بتی یه اشتباه بزرگتر. از منظور پشت نگاهش ترسیدم . همونطور که ترسان زل زده بودم بهش ادامه داد: -داشته هاي با ارزشی داشتم . ندونسته و جاهلانه پشت پا زدم بهشون و هم خودم و خیلی چیزاي دیگه
رو نابود کردم .همه ي این پلها رو خراب کردم که در نهایت به پوچی و خلاء برسم؟ من می خواستم خوشبخت و موفق باشم . اما حالا چی؟ رسیدم ؟ تاوان جوانی و خامی من ، خیلی سنگین بود مهتاب.
مهتاب رو جوري با احساس زمزمه کرد که پشتم یخ کرد. خدایا نذار چیزي رو که حس کردم به زبون
بیاره. من به حد کافی مشکلات دارم . دیگه نمی کشم خدا !
انگار نه ي بزرگی که تو ذهنم بود رو از پشت نگاهم خوند . سرش رو پایین انداخت و گفت : -بقیش با خودت! سري تکون دادم و مشغول شدم. صبح روز بعد ، تجدد یه مقدار دیرتر اومد. از دیشبش پریود شده بودم ، واسه همین یه کم با خودم نون و
پنیر آورده بودم که اگه این رئیس گرامی از اتاق بیرون زد ، بخورم . وقتی دیدم دیر کرد، به حساب اینکه مرخصی هستش ، شروع کردم به خوردن .
وقتی می گن خدا باهاته ولی تو حواست نیست ، درست می گن . تازه دور دهنم رو تمیز کرده بودم که با تقه اي به در ، وارد شد. اونجا بود که حس کردم واقعاً خدا هوامو داره . شاید به نظر چیز بی مورد و کوچیکی بیاد ، ولی خداییش اگه وسط بخور بخور من ، سر و کلش پیدا می شد ، من چیکار می کردم ؟ نه می تونستم اعتراف کنم که تو مرخصی شرعی هستم و نه می تونستم منکر روزه خوارییم بشم . خلاصه خیلی صورت

خوشی نداشت . تو دلم کلی قربون صدقه ي خدا رفتم و بعد با جناب تجدد سلام علیک کردم . با وجود اینکه سعی کرده بود ظاهرش مثل هر روز مرتب باشه ، اما چهرش خیلی گرفته و غمگین بود . با اینکه همه ي آدما با هم فرق دارن ولی خیلی از خصوصیات خانوما و خیلی ازخصوصیات آقایون با همجنساشون یکیه . هر چی نباشه پنج سال با یه مرد زیر یه سقف زندگی کرده بودم . فهمش برام زیاد سخت نبود که این آقا با یه اعصاب داغون از خونه زده بیرون . سرم درد می کنه و صبح یه تصادف وحشتناك دیدم و نمی دونم معدم باهام راه نمی یاد و سرما خوردم و…. یا هر دلیل دیگه اي که در صورت سوال کردن من ، ممکن بود واسه این سردرگمیش بده ، دروغ محض بود . چون دیروز هم اونطور اخمو و ناراحت تو خیابون دیده بودمش ، مطمئن بودم هر چی هست زیر سر اون دختر خانومه. حالا زنشه یا نامزد یا دوست دخترش ، به هر حال دعوایی جانانه بین اون و این مهندس ما اتفاق افتاده بود که این بشر اینطوري دمق شده بود و چون این آقایون تا تحت
شکنجه قرار نگیرن اعتراف نمی کنن ، تصمیم گرفتم بهش یه دستی بزنم. نفس عمیقی براي تسلط به اعصابم کشیدم و گفتم :
-امروز حالتون خوب نیست ؟
سرش رو از بغل مانیتور کج کرد و گفت :
-چطور ؟ نه اتفاقاً ، خوبم .
تو دلم گفتم :” آره جون خودت. قیافت داد می زنه خیلی خوبی ”
لبخند خبیثی زدم و گفتم :
-دروغگوي قهاري نیستین آقاي مهندس. قیافتون که از این خوب بودن بهره چندانی نبرده . الان داشت تو دلش فحشم می داد . مطمئنم.
با یه لبخند نصف و نیمه گفت :
-یه کم سردرد دارم . وگرنه خوبم.
با خودم گفتم :” واسه خودت یه پا مرد شناسی ها مهتاب. می دونستم اولین دلیلی که واسه این به هم
ریختگیش می یاره همینه ” قسمت اصلی نقشه رو اجرا کردم و با یه نگاه و لبخند شیطون که خیلی وقت بود طرز استفاده ازش رو از
یاد برده بودم ، گفتم :

-احیاناً این سردردتون به دعواتون با اون دختر خانوم خوشگل که دیروز طرفاي رسالت باهاش یکی بدو می کردین ، که مربوط نیست؟
قیافش دیدنی شد. چشماي درشتش از کاسه زده بود بیرون و شرط می بندم که آب دهنش هم خشک ِ
خشک بود. چند لحظه که گذشت و خودش رو پیدا کرد گفت :
-شما خودتون بنده رو دیدین ؟ ابرومو بالا انداختم و گفتم : -بله! سرش رو پایین انداخت و پوفی کرد و شروع کرد به بازي با خودنویسش. انگار ناراحت شد. شاید نباید به روش می آوردم . ولی خوب مگه چه اشکالی داره ؟ یه مرد سی و هفت
ساله اجازه نداره با یه دختر همراه شه ؟ نوجوون که نیست مچش رو بگیرن بترسه. اگه به موقع ازدواج کرده بود الان صاحب یه بچه ي ده ساله بود.
سکوت حکمفرما تو اتاق آزار دهنده بود . دودل بودم معذرت بخوام یا نه . یعنی خداییش فکر نمی کردم
اینطوري ناراحت بشه.
بلاخره طلسم سکوت رو خودش شکست و گفت : -می شه ازتون خواهش کنم راجع به چیزي که دیدین تو کارخونه حرفی به کسی نزنین؟ اینبار من بودم که چشام مثل قورباغه زد بیرون. چرا یه مرد اونم تو این سن داشتن نامزد و یا دوست
دخترش رو مخفی می کنه ؟ یعنی از کنجکاوي نمیرم خیلیه! نامرد می دونست که الانه از شدت فضولی پس بیفتم ولی همینطور مهر سکوت زده بودن به لبهاش.
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
-با اینکه خیلی دوست دارم بدونم چرا وجود همسرتون رو انکار می کنید ، ولی چشم به هیچ کس حرفی
نمی زنم . شما حق زیادي به گردن من دارین . نگه داشتن این راز کوچولو ، کمترین کاریه که می تونم براتون انجام بدم. اینطوري می خواستم بهش بفمونم که دوست دارم بهم بگی اون کیه !
سر به زیر گفت : -اون خانوم همسر من نیستن و اگه خدا بخواد نامزدم هم نمی خوام باقی بمونن.

٩٠


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن