رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت چهار

 اشکی رو که با سماجت می خواست از گوشه ي چشمم پایین بیاد رو پاك کردم و سعی کردم افکار
مزاحم رو پس بزنم که خوشبختانه تجدد هم به کمکم اومد و ازم پرینت خروجی هاي هفته ي اخیر رو خواست و باعث شد از فکر آزار دهنده ي تنها شدن اجباریم بیرون بیام .
خوشبختانه فقط اون روز بود که حس کردم رفتار تجدد فرق کرده و از فرداش اون رو همون آدم ساکت
و گاهاً شوخ همیشگی دیدم .
یک هفته ي بی دغدغه از جریان جاموندم از سرویس می گذشت که وقتی برگشتم خونه ، با خبر بدي
رو به رو شدم . البته بد براي من و خیلی خوب براي عمه صدف .
آرش تک پسر عمه صدف که شش هفت سالی آمریکا زندگی می گرد ، می خواست بیاد ایران و این
براي من فاجعه بود .
یه زمانی علاقمندي نیم بندي بین و من و آرش وجود داشت که با رفتن اون به آمریکا همه چی تموم
شد

. تا جایی که خبر داشتم ، اونجا ازدواج کرده بود و یه پسر داشت . حالا بعد از گذشت چندین سال می خواست بیاد و من تحمل دیدنش رو نداشتم . نه به خاطر اینکه قبلاً بهش علاقمند بودم و حالا ممکن بود فیلم یاد هندوستان کنه ، نه . بیشتر به این خاطر که وقتی برمیگشتم و گذشته رو مرور می کردم ، می دیدم هر مردي که سرراهم قرار گرفته ، به نوعی ازم به خاطر چیزهایی که به نظرش جذاب تر بودن ، به آسونی گذشته و من به اندازه ي کافی براشون جذابیت نداشتم که خواستن من به هوسشون واسه چیزا یا کساي دیگه غلبه کنه و به خاطر موندن کنارم از سایر مسائل بگذرن .

حتی وقتی منصفانه تر و بی طرف تر به قضایا نگاه می کردم ، پدر و مادرم رو هم تو زمره ي سایر افراد زندگیم که نبودنم براشون خیلی تاثیر گذار نیست قرار می دادم
.
وقتی خبر رو از عمه شنیدم و به بهانه ي تعویض لباس به اتاقی که در اختیار من و مهلا قرار داده بود
رفتم ، مدتی بی تحرك جلوي آینه ایستادم و به خودم دقت کردم .
ظاهري نسبتاً آراسته با صورتی که اگه می خواستم بهش نمره بدم حتماً هفده رو می گرفت ، پیش روم بود . بازگشت آرش و نبش قبر گذشته باعث شده بود یادم بیاد که به هیچ وجه جذاب نیستم. درصورتیکه ظاهرم چیز دیگه اي می گفت . صندلی میز توالت رو کشیدم جلو و روش نشستم و دوباره به زن مطلقه ي سی ساله ي تو آینه زل زدم . چی داشتم که باعث طرد شدنم از جانب نزدیکترین افراد زندگیم شده بود . شایدم یه
چیزي کم داشتم که اینطور بود و نبودم باعث تکون نخوردن هیچ قطره آبی تو زندگیشون می شد !

از افکار ناخوشایندم با صداي گریه ي مهلا ، بی رحمانه بیرون اومدم و سراسیمه دویدم سمت هال. عمه داشت آرومش می کرد . چشمش که به من ِ نگران افتاد ، با آرامش چشماشو رو هم گذاشت که
نگران نباشم و با دست اشاره کرد جلو نرم . برگشتم تو اتاق و اینبار بی معطلی لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم . مهلا بغل عمه دوباره
خوابیده بود. آروم پرسیدم : – چرا گریه می کرد ؟
با صداي آروم گفت :

-یه چند وقتی هست ظهرها که می خوابه ، با گریه بیدار می شه .بعدش بغلش که می کنم ، دوباره آروم
می شه. آروم از بغل عمه گرفتمش تو بغلم و در حالی اشک جلوي چشام رو گرفته بود ، پیشونی سفید و
کوچیکش رو بوسیدم . چرا باید روح لطیف و شاد و شیطون دختر قشنگم اینطوري ضربه بخوره که پریشون از خواب بپره ؟ چه بلایی سر مهلاي کوچیکم اومده بود که منِ مادر، ازش بی خبر بودم ؟ به آغوشم فشردمش و صدادار گریه کردم . چشماي نازش رو باز کرد و وقتی منو دید ، بی توجه به صداي گریم گفت :
-سلام مامانی. اومدي؟ دلم برات تنگ شده بود

. بعد در حالی که انگار تازه متوجه چشماي سرخو رد اشک رو گونم شده بود ، مظلومانه پرسید : -گریه می کنی ؟

لبخندي زوري زدم و گفتم : -نه گلم . اونقدر دلم برات تنگ شده بود که وقتی دیدمت اشکم دراومد . وگرنه گریه نمی کنم. بلند شد و خودش رو از آغوشم آزاد کرد و رفت سمت میز و یه ورق کاغذ برداشت و آورد وبا شوقی
کودکانه گفت : -ببین چه نقاشی قشنگی کشیدم !
هیچی تو نقاشی معلوم نبود . ولی من شروع کردم به به و چه چه.
وقتی مهلا از تعریف من از نقاشیش شنگول شد و رفت سراغ عروسکاش ، رو به عمه گفتم : – آرش خودش تنها می یاد یا با خانوادش؟
گفت:
-مثل اینکه تنها می یاد. بلیطش واسه بیست روز دیگست. سربه زیر گفتم : -ازتون یه خواهش دارم عمه جان. لطفاً نه نیارین. اخمی کرد و گفت :

-می دونم چی می خواي! اما نه که می یارم هیچ ، تازه سفت و سخت هم جلوتو می گیرم . به حق این
نون و نمکی که باهم خوردیم قسمت می دم که اون چیزي که تو مغرته به زبون نیاري. هر چی که بود گذشته. اون بد کرد ولی حالا زن و بچه داره. دیگه یه پسر مجرد نیست که تو از بودن باهاش تو این خونه خودت رو معذب کنی . اومده چند صباحی بمونه و برگرده. اجازه نمی دم حتی یه روز ، حتی یه ساعت ، خارج از این خونه
باشی. اینجا خونه ي تو و مهلاي عزیزمه. این آرشه که مهمونه . نه تو! در برابر ابهت کلام عمه هیچ حرفی براي گفتن نداشتم . به چیز مقدسی قسم خورده بود ! نون و نمک .
منم باید حرمت نگه می داشتم . کاري که خواهرم نکرد. نون و نمکم رو خورد و زد بد جور نمکدونم رو شکست .
خزیدم به جلو و سرم رو گذاشتم رو زانوي عمه و همونجا دراز کشیدم . دلم اینجور محبت زورکی می
خواست و عمه چقدر خوب می دانست من چی می خوام .
هر چند از اومدن آرش چندان راضی نبودم ، اما به هر حال زندگی با همه ي اتفاقات خوب و بدش
جریان داشت و من باید مثل همه ي دفعات قبل که تسلیم سرنوشت شده بودم ، بازم سکوت می کردم .
زیر نوازشهاي مادرانه ي عمه به چنان خواب عمیق و شیرینی فرو رفتم که بعد از بیدار شدن حس می
کردم اونقدر انرژي دارم که می تونم یه کوه رو جا به جا کنم .
بعد از بیدار شدن یه آبی به سرو صورتم زدم و اسباب بازي هاي پخش و پلاي مهلا رو جمع کردم و رو
به عمه گفتم :
-شام چی دوست دارین عمه جون؟

در حالی که با مهلا گل یا پوچ بازي می کرد ، با لبخند و بی تعارف گفت : – دلم خاگینه می خواد! با لبخندي چشم گفتم و رفتم تو آشپزخونه. طبق عادت همیشگیم ،اول وسایل اضافی رو کابینتا رو جمع جور کردم و رو کابینتها دستمال کشیدم و
بعد اطمینان از تمیزي زیر دستم ، مشغول به کار شدم . وقتی بوي خاگینه که تو فضاي آشپزخونه پیچید ، ناخودآگاه ذهنم پرکشید به گذشته . به زمانی که با
اطلاع از علاقه ي علی به خاگینه ، چقدر با عشق براش خاگینه ي گل محمدي درست می کردم . همزمان با سرخ شدن خاگینه ها تو روغن ، چشمه ي اشکم جوشید و دلم سوخت و جزغاله شد . چقدر
این مرد بی معرفت بود . چقدر دو رو بود . همیشه فکر می کردم اگه یه مردي خیانت کنه ، زنش بعد یه مدت
متوجه می شه که سر مردش یه جاي دیگه گرمه .اما این موضوع در مورد مرد خائن من صادق نبود . اونقدر حساب شده قدم برمی داشت که اگه شکم برآمده ي خواهرم رو نمی دیدم ، هرگز باورم نمی شد
که علی تا این حد پست باشه . درست روز قبل از فهمیدن جریان کثافتکاریشون ، با یه شاخه گل اومد تو خونه ومنو که متوجه اومدنش
نشده بودم ، از پشت بغل کرد که از ترس جیغ کشیدم. منو محکم به خودش فشرد و گفت : -نترس خانومم! منم ! تو که باید از بوي عطرم متوجه می شدي کیه !
با لبخند برگشتم طرفش و رو گونش رو بوسیدم و گفتم :
-خسته نباشی ! تو که می دونی من چقدر ترسو هستم . چرا اذیتم می کنی ؟ راستی مناسبت این گل
قشنگ چیه ؟ گل رو گرفت طرفم و گفت : -عشق!
…. به خودم اومدم و دیدم دارم به پهناي صورت اشک می ریزم. لعنت به تو علی که اینطوري روانیم کردي
. لبهام به خنده باز شده و چشمام به گریه. هرکی منو تو اون حال می دید یقین حاصل می کرد که دیوانم. براي برگشتن به حالت عادي ، باید از یه روانشناس کمک می گرفتم . اگه قرار بود با هر پرکشیدن ذهنم به
گذشته اینطوري بهم بریزم ، به سال نکشیده باید بستري می شدم . صورتم رو تو سینک شستم تا خنکاي آب التهاب چشمام رو کم کنه و شادابی رو به صورت پژمردم برگردونه .
خاگینه ها رو از تو شیره درآوردم و چیدم تو ظرف و روش دارچین و گل محمدي ریختم . ظرفاي اضافی رو شستم و عمه و مهلا رو واسه شام صدا کردم

. *****

زندگی همینطور تکراري در جریان بود و من همه ي تلاشم رو می کردم که شب با زود خوابیدن ، امکان
تاخیر در صبح رو به رو به حداقل برسونم تا از سرویس جا نمونم . بلاخره با مشورت عمه تصمیم گرفتم از خرید ماشین صرف نظر کنم و یه آپارتمان هفتاد متري رو به
صورت پیش فروش بخرم . به نظر خودم هم کار عاقلانه اي بود . بلاخره عمه همیشه نبود و در ضمن خودش وارث داشت و من باید براي آینده ي خودم و مهلا یه فکر استخون دار می کردم .
مقدار پولم خیلی نبود که بتونم تو جاي خوب شهر خونه بخرم . به همون منطقه ي متوسط بسنده کردم و طرفاي شهرك شهید باکري ، خونه اي با متراژ مورد نظرمو پیدا کردم و قولنامش کردم . ساخت خونه حدوداً یک سال و نیم وقت می برد و من باید بقیه پول رو تو اون مدت آماده می کردم .
چند روزي بیشتر به اومدن آرش نموده بود و من هر روز مضطرب تر می شدم .همین اضطراب باعث
شده بود تو کارم دقت کافی نداشته باشم . درضمن تو محیط کار هم همش دنبال فرصت براي ضربه زدن به شرکت علی می گشتم و این موضوع بیشترین حجم گنجایش مغزم رو به خودش اختصاص داده بود . جوري
که تکرار اشتباهاتم بلاخره صداي مدیرم رو درآورد.
می دونستم یه روز باید براي این کارشکنیم جواب پس بدم .ولی فکرش رو هم نمی کردم که این آدم تا این حد تیز و زرنگ باشه . به قول خودش فکر می کردم چون تازه کاره ، از کارام حداقل به این زودي سردرنمی یاره.
خوب مثل اینکه چاره اي نداشتم . باید حقیقت رو بهش می گفتم و فقط دعا می کردم اگه همکاري
نکنه ، قضیه رو لو نده و نذاره علی یا مدیر عامل کارخونه ي خودمون بدونن من چیکار کردم .
گفتم : -می تونم قبل از توضیح ، یه لحظه برم بیرون ؟

 

۳۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن