رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت چهارده

 

علی حمله کرد طرف تجدد و با مشت زد تو صورتش و گفت : -بابات قطعه ي بی کیفیت می ده بیرون مرتیکه !

زدي زندگی منو نابود کردي ، زر اضافی هم می زنی
؟ همزمان با ضربه ي علی جیغ منم رفت هوا . ناخود آگاه از پشت میز پریدم بیرون و رفتم سمت تجدد که
به خاطر ضربه ي نامردانه ي علی نقش زمین شده بود . تجدد با پشت دستش خون گوشه ي لبش رو پاك کرد و با عصبانیت رو به من گفت :
-برو کنار خانوم ! نزدیک بشی ، شوهرت یه انگ دیگه به تو و من می زنه . برو کنار !
رنجیده از کنارش بلند شدم . تجدد هم بلند شد و ایستاد . آروم و خونسرد . اول فکر کردم بی خیال علی
شده ولی تو یه حرکت غافلگیر کننده ، یه مشت حواله ي صورت علی کرد و وقتی علی افتاد زمین با لگد افتاد به جونش .
حسابی که لت و پارش کرد ، به طرف تلفن رفت و شماره حراست کارخونه رو گرفت و ازشون خواست
علی رو بندازن بیرون .
همکارا بیشترشون علی رو می شناختن . اگه چو می افتاد که من ازش جدا شدم و حالا شرکتش هم
توسط تجدد رد صلاحیت شده ، ممکن بود تو ذهن بیمار خیلی ها این مسئله پیش بیاد که حتماً همه چی زیر سر تجدده و من و اون باهم رو هم ریختیم که هم از شوهرم جدا شم و هم شرکتش رو ورشکسته کنیم تا با
نابودي اون با هم باشیم . به خاطر روزه جون تو بدنم نبود . حالام که با این اوضاع حسابی فشارم افتاده بود .حالم خوب نبود …
هیچ خوب نبود. تجدد با آرامش داشت خاك کت شلوارش رو می تکوند .
از نگهبانی که اومدن داخل اتاق ، خدا رو شکر کردم که دو تا از نگهباناي تازه استخدامی اومدن بالا .
اون نمی دونستن علی کیه . رو کردن سمت تجدد و گفتن :
-چیکارش کنیم آقاي مهندس ؟
-تجدد سرد و مغرور نگاهی حواله ي علیِ مچاله شده کرد و بی روح گفت :

-مثل سگ بندازینش بیرون . صورتجلسه کنید که به حریم خصوصی بنده و خانوم مهدوي تجاوز کرده و
به خاطر اینکه شرکتش رد صلاحیت شده ، اومده تو اتاق و شروع کرده به کتک کاري و فحاشی. بعد بیارید تا منم امضا کنم .
نگهبانا چشمی گفتن و زیر بغل علی رو گرفتن و بلندش کردن . موقع خروج از اتاق ، نگاه ترسناکی به
من کرد و گفت :
-حقت بود که اینطوري آواره ي خونه ي این و اون بشی. منتظر تلافی باش ! از نیش کلامش به خودم لرزیدم . حقم بود ؟ واقعاً حقم بود که اینطوري از خونه و زندگیم رونده بشم ؟
چیکار کرده بودم ؟ کجاي راه رو کج رفته بودم ؟ همه چی تکمیل شد. حالا این نگهبانا هم می دونن بین من و این آدم یاغی ، سر و سري بوده . تا فردا کل کارخونه خبردار می شه من از شوهرم جدا شدم .
حالم خوب نبود . شرمنده بودم . غصه دار بودم . تحقیر شده بودم و مهمتر از همه رسوا شده بودم . حس می کردم دنیا دور سرم داره می چرخه . همه جا سیاه بود . تاریکی مطلق.
چشمامو که باز کردم ، خودم رو تو تخت بیمارستان و سرم به دست پیدا کردم . هیشکی تو اتاق نبود. کم
کم یادم اومد چه اتفاقی افتاده . مطمئن بودم با این مشکلی که تو کارخونه برام پیش اومده ، همه از ماجرا خبردار شدن.
پوفی کردم و گفتم ” به درك !!! بلاخره که چی ؟ آخرش که می فهمیدن . تازه اینطوري بهتر هم شد .
دیگه کسی جرأت نمی کنه ازم چیزي بپرسه .”
اما خودم می دونستم اینطوریام نیست و دعواي تجدد و علی و غش و ضعف من که صحنه ي پایانی
نمایش رو تشکیل می داد ، حسابی ذهنهاي کنجکاو و فضول همکارا رو واسه ساخت وقیح ترین سناریوها آماده کرده .
نمی دونم چه حکمتی تو کار بود که تا می خواستم یه کم رنگ آرامش ببینم، همه چی داغون می شد
.من که به سرنوشت رقت انگیز و تاسف بار خودم قانع شده بودم و کنار اومده بودم ، پس چرا بازم با من سر جنگ داشت ؟

هوا کاملاً تاریک بود و از قرار معلوم وقت اذان گذشته بود . هر چند به خاطر سرم تو دستم ، روزه ي
امروز رو از دست داده بودم ، ولی بازم دلم هواي شنیدن صداي ملکوتی اذان داشت. شاید دلم آروم می شد .تو افکار مالیخولیاي خودم بودم که پرستار قد کوتاه ولی خوشگلی وارد اتاق شد .
چشماي بازم رو که دید با محبت به روم لبخند پاشید و گفت : -بیدار شدي خانومی ؟ سرم رو به نشانه بله تکون دادم . سرم تموم شده ام رو از دستم باز کرد و گفت : -برم به این همکارت بگم که بیدار شدي . بیچاره از ساعت سه همینطور یه لنگه پا اینجا وایساده . به
زور یه چایی بهش دادیم که افطار کنه لااقل. حدس می زدم این همکارم که به خاطر من اینطوري روزش رو حروم کرده ، نگار باشه . ولی با ورود
تجدد به اتاق همینطور خشکم زد. با یه لبخند مردانه وارد اتاق شد و خودش رو رسوند بالاسرم و گفت :
-بهترین ؟ اگه می دونستم از کتک خوردن همسر سابقتون ضعف می کنید ، از گل نازکتر بهش نمی
گفتم . -اخمی کردم که دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت :
-تسلیم شلیک نکنید لطفاً!
لحن شوخش اخمم رو تبدیل به لبخند کرد .
چهرش جدي شد و گفت : -عمه تون تماس گرفتن و با عرض شرمندگی مجبور شدم جواب بدم و از نگرانی درشون بیارم . بهشون
گفتم به خاطر روزه ، ضعف کردین و بعد از اتمام سرمتون می برتون منزل . خجالت زده گفتم :
-من حسابی اسباب زحمت شدم . اون از ظهر که به خاطر شوهر سابق احمقم سیلی خوردین و توهین
شنیدین . اینم از عصر که به خاطر من اینطوري خسته و زار اینجا وایسادین و لابد افطار هم نکردین . تو رو خدا حلالم کنید آقاي مهندس . به خدا قصد ایجاد مزاحمت نداشتم . همه چی قاطی شده . خودمم نمی دونم
سر ظهر چم شد .

لبخندي زد و گفت : -نفرمایید خانوم مهدوي ! بنده کاري نکردم . رسوندن شما به بیمارستان هم کار مهمی نبود . هر کی بود
اینکار رو می کرد . با شیطنت لبخندي زد و گفت : -البته داوطلب زیاد بود واسه اینکار ولی من زورم به همه چربید . با اتفاقات ظهر و فشاري که به شما
وارد شد ، این حالتون طبیعه و کسی بهتون خرده نمی گیره. حالا اگه بهتر هستین و مشکلی ندارین ، آماده بشین که برسونمتون .
جایی واسه تعارف نبود . چشمی زیر لب گفتم و تجدد با اطمینان از توانایی خودم واسه آماده شدن ، اتاق
رو ترك کرد .
تجدد در جلو رو برام باز کرد و من نشستم و آروم تشکر کردم .بی صدا و آروم رانندگی می کرد . حس
می کردم باید یه چیزي بگم . یه تشکري… یه عذر خواهیی… یه حرفی …
سینه اي صاف کردم و گفتم : -من واقعاً نمی دونم چطوري از تون عذر خواهی کنم و یا حتی چطوري به خاطر زحماتی که کشیدین
تشکر کنم . چوب خطم خیلی وقته پر شده، خودم خوب می دونم. من با نقل قصه ي زندگیم ، شما رو تو درد سر انداختم . توهین هایی که امروز صبح به خاطر من شنیدین ، اصلاً حقتون نبود. انصاف نبود ، هر چی لایق خودشه به شما نسبت بده . واقعاً براي عقل و شناخت خودم متاسفم . این روي علی برام غریبست . هنوز باور ندارم به من ، به منی که خودش هم خوب می دونه تیغ رو شاهرگم بذارن ، راه کج برو نیستم ، اینطور راحت تهمت ناپاکی می زد . من چطور اونقدر آروم و بدون مشکل پنج سال با این آدم سر کردم و دیو درونش رو نشناختم . یا خیلی خنگ و احمقم یا اونقدر ساده و پپه که اینطوري سرم کلاه رفته .نفسی عمیق کشیدم و ادامه
دادم : – خلاصه که من دنیا دنیا از روي شما شرمندم . خدا از هردوشون نگذره هم غرورو شخصیتم رو زیر
سوال بردن و هم آبرو برام نذاشتن . اون کارخونه محیطش خیلی مناسب نیست . با این شایعاتی هم که امروز با اون هیایو ساخته و پرداخته می شه ، کار شما رو هم مشکل کردم . حسی که الان دارم قابل وصف نیست . اگه دخترم نبود ، دوست داشتم بمیرم . زندگی بی آبرو یعنی روزي هزار بار مردن .من تحمل نگاه چندش آور یا حتی رقت انگیز همکارام رو ندارم . من تحمل پچ پچاشون بعد از رد شدنم رو ندارم . براي هر دوشون بی
آبروترین مرگ رو آرزو می کنم . عزت نفس و آبروم تنها داشته هاي من بودن که با عربده کشی و پرده دري امروز اون نامرد ، به راحتی ازم گرفته شد .
من می تونستم با اون بچه ي ناپاك ، آبروي نداشته ي هر دوشون رو ببرم ، ولی …. اشک جلوي چشمم رو گرفت . ورقی از دستمال کاغذي ماشینش کندم و به چراغهاي مغازه ها و رفت
آمد سریع عابرا چشم دوختم . تجدد سکوت ماشین رو با صداي بم و آرومش شکست و گفت :
-جسارتاً می شه بپرسم ، این بی آبرویی که اینقدر پریشونتون کرده چیه ؟ من در خلال اتفاقاتی امروز
افتاد ، هیچ بی آبرویی ،نه براي خودم و نه براي شما ندیدم . اگه منظورتون شایعاتی هست که ممکنه بعد از فهمیدن جریان جدایی شما از همسرتون براتون درست بشه ، که این یه موضوع طبیعیه. بعدها که رفتار سنگین و خانومانه ي شما رو دیدن ، نظرشون عوض می شه . در مورد من هم خیالتون راحت ، این چیزا برام کمترین اهمیت رو داره . در ضمن حرفهاي بی ارزش و ناشی از عصبانیت اون مرد رو هم فقط من و شما شنیدیم که
همش هم باد هوا بود . حداقل خودمون می دونیم که ذره اي واقعیت نداشت . پس آروم باشین . کمی سکوت کرد و ادامه داد :
-می خوام یه چیزي رو به عنوان یه دوست بهتون بگم خانوم مهدوي. زندگی ما آدما متشکل از کل
پیرامونمونه، نه فقط اون چیزي که ما می پسندیم . زندگی من همه ي اطرافمه که شامل شما ، مادرم ، سوپري محل ، نگهبان کارخونه و و و..هستش.

شما جزئی از زندگی من هستین .

جزئی از قسمتم .

اینطور نیست که شما خواستین و وارد زندگی من شدین . این جریان سیال زندگیه که می گه کیا وارد زندگی ما بشن و کیا خارج ، من از بابت ورود شما به زندگیم و کاري که براتون کردم و حتی به قول شما به خاطرش توهین شنیدم کوچکترین حس بدي ندارم . شما وارد شدین ، ولی این من بودم که جهت حرکت شما تو رودخونه ي زندگیم رو تعیین کردم . شما و شما ها تو زندگی من و همه هستن . امروز با یکی آشنا می شیم ، صمیمی می شیم . با هم یه کارایی می کنیم . فردا ادامه می دیم ، شایدم جدا بشیم . زندگی همینه . شما نباید اونو تو عمه و دخترتون خلاصه کنید . همسایه ي فضول دیوار به دیوارتون ، همکار کنجکاو بخش حسابداري ، راننده ي آژانس سر کوچه تون همه زندگی شما هستن . واسه چیزي که از ازل بوده و تا ابد ادامه داره دنبال مقصر و باعث و بانی نگردین . چرا رئیسم عوض شد ؟ چرا شوهرم طلاقم داد ؟ چرا همسایه به من بد نگاه می کنه ؟
چرا پسر عمم زود رفت ؟ نمی گم چرا نپرسید ، می گم آزار ندین خودتون رو .

رسیدیم در خونه . تجدد ماشین رو نگه داشت و کاملاً برگشت طرفم . ازش خجالت کشیدم و سرم رو
انداختم پایین. آروم گفت :
-برباد رفته رو خوندین ؟

با تعجب گفتم : -براي چی می پرسین ؟

-خوندین ؟

-بله ولی چرا می پرسین ؟

-اُسکارلت همیشه چی می گفت ؟

-فردا هم روز دیگریست درسته ؟

امروز که گذشت ، فردا هم روز دیگریست . فردا رو استراحت کنید .
براتون مرخصی رد می کنم . از پس فردا خانوم مهدوي قویی باشین که خدا اونقدر دوسش داشت که از منجلاب نجاتش داد . البته به روش خودش. روشی که ما آدما خیلی وقتا چون نمی فهمیمش ، ازش ایراد می گیریم .
سرم رو بلند کردم و آروم گفتم : -بابت همه چی ممنونم فقط لبخند زد و من با آرامش پیاده شدم . صداي لاستیک ماشینش ، بعد از صداي بسته شدن در ، نشون از رفتنش می داد . سلانه سلانه ، طول حیاط رو طی کردم و آروم وارد خونه شدم . کل فرداي اون روز کذایی رو استراحت کردم . روزه هم نگرفتم . البته استراحتم فقط جسمی بود . روحم
به جاهایی پرواز می کرد که خودم هم از کنترلش عاجر بودم هنوز آمادگی شناگر بودن رو نداشتم و همش شناور بودم . عمه ي بینوا هم مشغول رسیدگی به من و مهلا بود و تا شب از کت و کول افتاد . شایدم می خواست غم دوري آرش رو کمرنگ کنه . باید به محض سرپا شدن ، کاراش رو پیگیري می کردم که بتونه بره
پیش آرش. کل روز خیلی به حرفها و در واقع استدلال تجدد از زندگی فکر کردم . وقتی عمیق خودم رو درگیر
افکارش کردم ، حس کردم آرامشی نامرئی به بند بند وجودم تزریق شد . حسی زیبا که بهم انرژي می داد .

صبح روز بعد با انرژي و توکل به خدا روزم رو شروع کردم . دیگه نمی خواستم ذهنم رو درگیر علی و
اتفاق پریروز بکنم . براي تمرین خانم تجدد هم که می گفت باید ذهنم رو از شناور به شناگر تبدیل کنم ، این موضوع خوبی بود . اینکه ممکنه دیگران چه نظري داشته باشن و من باید در برابرشون چه عکس العملی نشون
بدم رو گذاشتم واسه وقتی که واقعاً این اتفاق بیفته و تلاش کردم قبل از وقوع خودم رو آزار ندم . صبح برخلاف بقیه ي روزهاي ماه مبارك ، یه مقدار آرایش کمرنگ کردم که در کمال تعجب از چشم
تیزبین رئیس باهوشم دور نموند . چون بعد از اینکه طبق معمول سیستمش رو روشن کرد گفت : -می بینم که حرفهاي روانشناسانه ي من خوب تاثیر گذاشته و شما امروز با چهره اي متفاوت از بقیه ي
روزهاي ماه مبارك ، سر کار تشریف آوردین . از تجدد بعید بود . اصلاً انتظار این اشاره ي مستقیم رو از این آدم مبادي آداب نداشتم .این نشون می داد
اگه می خواست می تونست شیطنت کنه و علت این ادب و خویشتن داریش فقط کنترل خودش بود و بس. این آدم حتی متوجه شده بود قبلاً به خودم می رسیدم و فقط ماه مبارك خودداري کرده بودم . چقدر این مردا زبلن . حتی این تجدد به ظاهر بی دست و پا. هم متعجب بودم و خجالت زده .
فقط براي اینکه حرفی زده باشم ، گفتم : روانشناسی انگار تو خون شماست . خیلی مهم نیست چی خونده باشین . یه سوال مهم و گنگ بعد از کنکاش چندین و چند باره ي حرفهاي اونروز علی به مغزم خطور کرده بود
که قبل از اومدن به کارخونه نمی دونستم چطور و چه زمانی بپرسم ولی حالا که این بحث شغل پیش اومده بود ، زمان رو مناسب دیدم .بنابراین گفتم :
-اگه روانشناسی هم بکنید ، می شید سه شغله . مدیر بخش بازاریابی و فروش کارخونه ي….، روانشناس
بالینی و مدیر عامل یه شرکت استخوون دارو با ین شغل آخري زدم و به هدف و حرف اون روز علی رو که در مورد تجدد زد تکرار کردم. می خواستم ببینم چی می گه.
می دونستم به قدر کافی و حتی بیش از حد تیز و باهوش هست که بگیره من چی می گم . مکثی کرد و گفت : -امیدوار بودم فشار عصبی و تنشی که بهتون وارد شده به اندازه اي گیج کننده باشه که حرفهاي اون
روز آقاي سعادت ،تو خاطرتون نمونه . ولی انگار مجبورم یه راز دیگه از زندگیم رو براتون بگم . هر چند به علت پاره اي از مشکلات تصمیم داشتم خودم جریان رو بهتون بگم . حالا اینطوري یه مقدار کارا جلو افتاد.

نمی دونم چهرم چطوري شده بود که نرم و مردونه خندید و گفت : -به خدا از یه بچه ي پنج ساله کنجکاوترین خانوم مهدوي . این روحیه ي شما قابل ستایشه . خداییش
بهم برخورد و ناخودآگاه اخمی مهمون پیشونیم شد . اخمم خندش رو قطع و اون نادم گفت : ببخشید .قصدم مزاح بود فقط . نمی خواستم برنجونمتون.
تو دلم گفتم “عذرخواهیت پذیرفته شد . حالا راستش رو بگو ! تو کی هستی ؟”
وقتی دید چیزي نمی گم گفت :
-خلاصه ببخشید از قصد نبود . حقیقتش اینکه من اینجا استخدام نشدم و کارمند محسوب نمی شم.
چشماي از حدقه بیرون زده ام رو دید با لبخند ادامه داد:
-من مدیر عامل شرکت …. هستم . مطمئنم که چون زمینه ي فعالیت این کارخونه بهش خیلی مرتبطه ،
اسمش رو شنیدین . یعنی من اون لحظه مردم . این بابا واقعاً کی بود ؟ مدیر عامل شرکت …. ؟ بزرگترین و قوي ترین
شرکت تو زمینه ساخت ابنیه ي هیدرولیکی تو شمالغرب کشور؟ اینجا چیکار می کرد ؟ با خنده ي مردانه اي گفت : -می خوایین یه کم صبر کنم بعد ادامش رو بگم تا سی پی یوتون یه کم پردازش کنه این اطلاعات
حجیم رو ؟ با دهن باز گفتم :
-باورم نمی شه ! اصلاً باورم نمی شه . شما اینجا چیکار می کنید ؟ چرا اومدین اینجا ؟ گفت: -مدیر عاملتون از دوستان بسیار نزدیک بنده هستن . از بنده خواستن . یه مدت بی سر و صدا باهاشون
همکاري کنم . منم قبول کردم . اونقدر سوال تو ذهنم بود که نمی دونستم کدوم رو اول بپرسم .
هول هولکی گفتم :
-چجور همکاریی ؟ همین که مدیر این قسمت باشین ؟ خوب جاي شما خیلی ها می تونستن اینکار رو
بکنن. چرا اینقدر این همکاري براش مهم بود که شما رو از کار خطیر خودتون دور کرد ؟ چرا بی سرو صدا ؟
لبخند کمرنگی زد و گفت : -یه نفسی تازه کنین خانوم مهدوي. جواب سوالاتتون رو تا جایی که دستم باز باشه بهتون می گم . ولی
خواهش می کنم همینقدر هم که می دونین ، یه راز تلقی بفرمایین و پیش کسی حرفی نزنین. دلخور گفتم :
به قرص بودن دهن من هنوزم شک دارین ؟ گفت : این دیگه مسئله ي شخصی زندگی من نیست که اگه برملا هم شد فقط من متضرر بشم . دوستم بهم
اعتماد کرده و من نمی خوام به هیچ وجه اونو از خودم ناامید کنم . واقعیتش علت اینکه می خوام شما رو هم در جریان قرار بدم ، نه به خاطر برملا شدن هویت واقعی من ، بلکه بیشتر به این خاطره که ازتون کمک می خوام . به تنهایی نمی تونم تو این مدت کم به نتیجه اي انتظار می ره برسم . اگه این درخواست کمک نبود مطمئناً، با وجود اینکه تا حدي به هویتم پی برده بودین ، متاسفانه با وجود اعتماد به شما ، بازم هم خودم رو در اون مقامی نمی دیدم که همه چی رو براتون بگم . پس اگه قول همکاري به من می دین ، جواب تک تک
سوالاتتون رو بدم ! هنگ کردم . این آدم چجور همکاریی از من می خواست ؟ اینا می خواستن چیکار کنن؟ چرا باید مدیر
عاملمون ازش بخواد بی صدا بشه مدیر بخش بازاریابی؟ چی تو اون سیستمشه که چشم ازش برنمی داره . کار ما اینقدر کامپیوتر بازي نداره که . نکنه کارشون خلاف باشه .
با صداي تجدد که اسمم رو صدا می زد ، از افکار مشوشم بیرون اومدم . یه جورایی داشتم با بدبینی
نگاهش می کردم که مهندس جوان و باهوش ما زود از نگاهم خوند و گفت :
-حق دارین اینطوري نگاه کنین. ولی من اطمینان می دم کار خلافی نیست . بذارین یه شمه اي از کار
رو بگم که خیالتون راحت بشه . ما دنبال یک یا چند نفر خائن به کارخونه می گردیم . کسانی که دارن هم با حسابا بازي می کنن و هم با کیفیت قطعات تولیدي. من اینجام تا کمک کنم اونا رو پیدا کنیم . اگه کمکم می کنید ، بقیه ماجرا رو هم بگم ، اگر جوابتون منفیه ، همین هایی رو هم که می دونید نشنیده بگیرید و کارتون
برسید .

نمی دونم اسمش رو بذارم سادگی و اعتماد کورکورانه یا هر چی . ولی من تو این حدوداً شش ماه کوچکترین خطایی از مهندس ندیده بودم . در ضمن سر ماجراي علی و ناك اوت شدنش ، خیلبی بهش مدیون
بنابراین قبل از اینکه نظرم عوض بشه ، توکل کردم به خدا و گفتم : -همکاري می کنم .به جبران همه ي خوبی هایی که در حقم کردین ، کمکتون می کنم . تجدد با لبخندي گفت : -مطمئنید ؟ نمی خواین بیشتر فکر کنین ؟ مطمئن نبودم ولی محکم گفتم : -مطمئنم ! به فکر بیشتر نیازي نیست . گفت : – در این صورت به این پروژه خوش اومدین . اگه امکان داره صندلیتون رو هدایت کنید سمت میز من تا
بودم .
از نزدیک ببینین . – بلند شدم و صندلی گردونم رو هل دادم سمت میزش و هم راستا با اون قرارش دادم و نشستم .
تجدد چند تا صفحه ي اکسل و یه صفحه از یه نرم افزار دیگه رو باز کرد و گفت :
-بررسی دونه به دونه ي این آیتم ها سخت نیست ولی زمانبره. من با بررسی هرکدوم از این ردیفها تو
این فایل و مقایسه ي اون با گزارش نرم افزار بخش حسابداري و بخش کنترل کیفی ، می خوام مغایرت ها رو دربیارم . پیدا کردن مغایرت ها تازه اول کاره. هدف اصلی پیدا کردن ایجاد کننده ي این مغایرت هاست .
گزارش ها و فایلها رو بین خودمون تقسیم می کنیم و همزمان مشغول می شیم . یه نمونه رو با هم اینجا بررسی می کنیم تا شما هم یاد بگیرین . صندلیم رو براي تسلط بیشتر به صفحه ي مانیتورش ،جلو کشیدم . رایحه ي عطر ملایمش ، ناخودآگاه
همان حسی رو در من زنده کرد که دیروز با فکرکردن به حرفاش بهم مستولی شده بود . آرامش. تجدد توضیح می داد و من با درون خودم در جنگ بودم . علت این حس عجیب و غریب به قدري برام
ناشناخته بود که از درکش به معناي واقعی کلمه عاجز و ناتوان بودم . چرا الان حس پرواز داشتم ؟ چرا اینقدر
خیالم راحت بود ؟ سکوتم کار دستم داد . به سمتم برگشت تا علت این سکوت رو بدونه و همون لحظه بدون اینکه خودش
باخبر باشه ، آتشی به جانم انداخت که خون تمام رگهام رو غلیان آورد . از باطل شدن روزه ي اون روزم ،

١٢٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن