رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت پانزده

 

مطمئنم . چون برگشتن این مرد عجیب با همه ي افکار و افعال ناشناخته اش ، همان و غرق شدن من در آرامش چشماش همان . تجدد لحظه اي تو چشمهاي ناآرام من خیره ماند و بعد سرش رو انداخت پایین و زمزمه وار گفت :
-حالتون خوب نیست ؟ همین حرکت اون منو بیشتر شرمنده کرد . چقدر بی جنبه و بد شده بودم . از من ؟ از منی که همیشه
حریمم با نامحرمان مشخص و رد نشدنی بود این حرکت بعید بود . آرش عمه ، همان مردي که قبلاً بهش علاقه داشتم و چند ماهی خونه ي عمه مونده بود ، یه حرکت نابه جا از من ندید ولی حالا اینطوري ….
هر مردي بود راجع به این خیره شدنم فکر بد می کرد . مطمئن بودم این مرد معتقد و غیرتی هم مستثنا
نیست . باید رفع و رجوع می کردم تا ندونه با یه عطر و نگاه آروم اینطور بهم ریختم .
بی صدا گفتم : -سرم گیج رفت . یه لحظه حواسم نبود کجام . مانیتور جلوي چشمم سیاه شد و چیزي ندیدم . نگران به صورتم چشم دوخت و گفت : -می خوایین برگ بدم برین خونه ؟ بس بود . این بازي جدید دیگه از توان من ِ زخم خورده خارج بود . سریع بلند شدم و به طرف پنجره
رفتم و با بلعیدن هواي آلوده و خنک شهرك صنعتی ، چشمامو بستم و گفتم : -نه خوبم . به خاطر ماه رمضونه . دیگه این آخراش آدم انرژیش تحلیل می ره .نفس عمیق دیگه اي به
ریه هام کشیدم و توکل به خدا کردم و پنجره رو بستم و برگشتم سر قلتلگاه . مهتاب خنگ بی جنبه . انگار دفعه ي اول مرد می بینه . خاك تو سرت بکنن. اون روزه گرفتن و نماز خوندنت بخوره تو سرت که فقط ورور می کنی ازش هیچ بهره اي نمیري. آره همه ي این توهین هایی که وجدانم داشت بهم می کرد حقم بود .
نشستم کنارش و گفتم : -بفرمایین ! بدون اینکه نگاهم کنه ، شروع کرد به توضیح دادن و من همه ي تلاشم رو کردم ، که بار اول بفهمم
چی گفته. آدم تیزي بودم ولی اتفاق چند لحظه پیش مشاعرم رو ازم گرفته بود . با هر جان کندنی بود یه نمونه هم من انجام دادم و وقتی مطمئن شد یاد گرفتم ، رضایت داد که فایل ها
رو در اختیارم بذاره و من برگدم پشت مانیتور و در واقع پشت سنگر خودم .

مثل دخترهاي شانزده ساله ي بی دست و پا و خجالتی شده بودم که اعتماد بنفسشون هم پایینه و با هر
لبخند نیم بندي ، بهم می ریزن.
با غرق شدن تو حساب کتابهاي پروژه ي جدید ، حس و حالم هم به حالت طبیعی برگشت. با صداي خسته نباشید تجدد ، سرم رو بلند کردم. صفحه ي پرنگین ساعت نقره ام ، پایان وقت اداري رو
نشون می داد . هیچی از گذر زمان حس نکرده بودم . تجدد در حالی که داشت پالتوش رو می پوشید گفت:
اگه فردا عید باشه ، از الان عید رو بهتون تبریک می گم. طاعادتون قبول باشه .
کیفم رو برداشتم و گفتم : -ایشاالله که عیده . منم تبریک می گم . قبول حق ایشاالله.
تشکري کرد و با همون آرامش ذاتی از اتاق خارج شد . پالتوم رو پوشیدم و راه افتادم تا از سرویس جا
نمونم . تمام طول راه به دختري فکر می کردم که به خاطر علاقه به دست دادن با غریبه ها یا اشتیاق به داشتن
ارتباطهاي بی حد و مرز با دیگران داشت مردي مثل تجدد رو از دست می داد . البته من بیرون گود بودم و دقیق نمی تونستم نظر بدم . هر کی شاید قبل از این اتفاقات ، علی رو در کنار من و مهلا می دید ، به من به خاطر داشتن چنین مردي ، حسادت می کرد .البته خودم هم تا لحظه ي آخر قبول داشتم که زندگیم جاي
حسادت داره .پس نمی شه صرفاً از روي روابط اجتماعی افراد به ارتباطاتشون تو خونه و با نزدیکانشون پی برد . تازه رسیده بودم تبریز که یادم اومد از تجدد مرخصی نگرفتم . اگه فردا عید می بود ، می خواستم واسه
پس فردا اجازه بگیرم که تو وقت اداري برم دنبال کارهاي گذرنامه ي عمه. صبر کردم تا سرویس نگه داره . وقتی پیاده شدم ، با کلی خجالت، به همراهش زنگ زدم . چند تا بوق
که خورد برداشت . صداش نگران بود . قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت : -خانوم مهدوي خوبین ؟ اتفافی افتاده ؟
از کارش خندم گرفت . بنده خدا از بس منو تو حال نزار دیده ، چشمش ترسیده .
بدون اینکه متوجه باشم ، با صداي نرم و آرومتري نسبت به وقتهایی که رودرو باهاش حرف می زدم ،
گفتم :

-بله ممنون. خیر هیچ اتفاق ناگواري نیفتاده . فقط مزاحم شدم اگه اجازه بفرمایین پس فردا رو نیام . یه
مقدار کار اداري دارم که باید صبح انجام بدم .
نفسی رو که از سر آسودگی کشید ، از پشت گوشی حس کردم . -خواهش می کنم ایرادي نداره اي گفت و من سریع تشکر و خداحافظی کردم . نمی دونم از بابت چی اینقدر شنگول بودم ! اینکه جناب رئیسی که اینقدر هوامو داشت ، مدیر عامل اون
شرکت اسم و رسم دار بود یا اینکه بهم اعتماد کرد و منو تو کارش شریک کرد ، یا … یا اون حس جالبی که تو اتاق بهم دست . هر چی که بود ، حالم رو خوب کرده بود . خیلی خوب.
با امید به اینکه فردا عید فطره ، واسه عیدي دادن به مهلا و عمه ، افطار بردمشون بیرون غذا بخوریم . مهلاي فسقلیم ، خیلی سرخوش بود و خنده از غنچه ي زیباي لبهاش محو نمی شد. عمه هم به خاطر شادي ما دوتا خوشحال بود .شایدم تظاهر می کرد شاده.
شب ساعت یازده بود که اعلام کردن فردا عیده . سرخوش از پایان ماه عبادت ، مشغول تماشاي برنامه
هاي ویژه ي عید شدم .بدون اینکه نگران زود پا شدنِ فردا صبح باشم . مهلا رو همونطور رو پام خوابونده بودم و تلوزیون تماشا می کردم که عمه با ظرف میوه و چند ریس و نوقا اومد نشست کنارم و گفت :
-عمه جان از خونت چه خبر ؟ گفتم : -دارن کاراي داخلیش رو انجام می دن . سفید کاري و کاشی کاري و اینا. همین که تموم بشه ، با یه
کابینت ساز حرف می زنم که بیاد کمد و کابینتش رو بزنه . الهی شکري گفت و خیره شد به صفحه ي تلوزیون .
اولش نمی خواستم تا زمان درست شدن کارش چیزي از رفتن بهش بگم ولی تو دلم گفتم “بذار شب
عیدي ، این خبر خوش رو بهش بدم . خدا ایشاالله به حرمت این شب عزیز ناامیدش نمی کنه و کاراش درست می شه.”
یه ریس کوچولو گذاشتم تو دهنم و گفتم : -اگه من یه عیدي خوب بهتون بدم ، قول می دین بخندین و اینطوري ساکت و غصه دار نشینین؟ عمه لبخندي زد و گفت :

-من که غصه دار نیستم عمه جان . فقط دلم گرفته .اونم یه چند وقت بگذره ، عادت می کنم به نبود
آرشم و دوباره درست می شه.
بغلش کردم و گفتم : -پس فردا می رم دنبال کاراي گذرنامه و اینا … قبل از رفتن آرش ، باهم تصمیم گرفتیم واسه اینکه هم
هوایی عوض کنین هم پیش آرش و پسرش باشین ، برین اونجا . نمی خواستم تا تکمیل شدن کارا بهتون بگم .که یه وقت خدایی نکرده اگه درست نشد ، غصه بخورین. اما امشب این عیدي رو بهتون می دم تا شاید با شاد شدن دل شما ، دل منم شاد بشه .
عمه خودش رو ازم جدا کرد و با چشمایی که هر آن احتمال بارونی شدنشون بود ، گفت : -راس می گی عمه ؟ می خواي منو بفرستی پیش بچم ؟ پیش نوه ام ؟ با آرامش چشمامو رو هم گذاشتم . چشماي عمه رعد و برقی زد و سیل آسا بارون بارید . می دونستم این اشک ، اشک غصه و نگرانی نیست واسه همین گذاشتم تا از شوقش هر چقدر دوست
داره گریه کنه .
دو روز به عید مونده بود و نمی دونم چرا حال و هواي خاصی داشتم . هم واسه سال جدید
خوشحال بودم ، هم یه جورایی دلم گرفته بود . این عید ، اولین عیدي بود که من نه کنار پدر و مادرم بودم ، نه کنار شوهرم . بهش که فکر می کردم دلم می گرفت .
جلسات مشاوره رو مرتب می رفتم و به نظر خانم تجدد خیلی پیشرفت کرده بودم . تو کارخونه هم ، تا
می رسیدم ، زل می زدم به حساب کتابا تا عصر . حتی ناهار رو هم برامون تو اتاق می آوردن . بچه هاي حسابداري کلی به غیبتهام تو سالن غذاخوري مشکوك شده بودن و تا منو می دیدن ، سوال پیچم می کردن . منم کم نامردي نمی کردم و هر چی فحش تو چنته داشته ، نثار تجدد و جد آبادش می کردم و براي گشایش کارهاي رئیس قبلی دعا می کردم و همش غر می زدم که این بابا روانیه و از من مثل خر کار می کشه و رحم نداره و از این حرفها . چون همه ي شواهد ، اعم از جدي و خشک بودن تجدد هم گفته هامو تایید می کرد ،

بچه ها کم کم قانع شدن و شروع کردن به دلسوزي و نشون دادن راهکار که جوابشو بده و به مدیر کارخونه بگو و از این دست حرفها .
واقعت این بود داشتیم به جاهاي خوب می رسیدیم و هر دومون به شدت مایل بودیم که کار زود به اتمام
برسه . مخصوصاً تجدد که شرکت بزرگش رو به امون خدا ول کرده بود و اومده بود اینجا . براي همین از کوچکترین فرصتی واسه بررسی حسابا استفاده می کردیم و عصر مثل دوتا جنازه راهی خونه می شدیم .
جسته و گریخته گفته بود که موضوع طلاق نامزدش رو با خواهرش در میان گذاشته و خواهرش بعد از
صحبتهاي طولانی و اطمینان از اینکه جدایی تنها چاره هستش ، قول داده خودش مادرش رو مجاب کنه ولی دیگه خبر نداشتم به مادرش گفتن یا نه یا اگه گفتن ، چه عکس العملی نشون داده .
کاراي ویزا و پاسپورت عمه هم روال قانونیش رو طی می کرد و طبق زمانبندي ها باید بیست فروردین به دست ما می رسید و عمه واقعاً خوشحال بود و با انرژي افتاده بود به جون خونه . آرش هم یکی دوبار تماس گرفته بود . حال پسرش شکر خدا خوب بود .جرأتش رو نداشتم راجع به همسرش ازش بپرسم . ماجرا جوري بود که نمی شد براش راهکار پیشنهاد کرد . نه می شد گفت برگرد سمتش و نه می شد که براي همیشه ازش
بگذر. درست مثل ماجراي من . کارخونه ایام عید هم باز بود و فقط قسمت اداریش تا پنجم تعطیل می شد . اما تجدد ازم خواسته بود اگه
برام ممکنه ، عید رو بیام تا بلکه بتونیم زودتر به جواب برسیم . منم که قرار بود نه به دید بازدید برم و نه برنامه ي مسافرت ریخته بودم ، از خدا خواسته قبول کردم . بیشتر هم به این علت قبول کردم که عمه بزگتر فامیل پدریم بود و بلاخره خونش مهمون می رفت و می اومد . دوست نداشتم اونجا باشم و مسخره ي عام و خاص بشم . دختري که تا همین شش ، هفت ماه پیش مورد حسرت همه ي دختراي فامیل بود ، حالا می شد مضحکه دست اونا . واقعاً نمی دونستم مهین با چه رویی می خواد تو جمع فامیل حاضر بشه . براي خودم
متاسف بودم که تا به حال این جادو گر رو نشناخته بودم . واسه اینکه مهلا تو دست و پاي عمه نباشه و موقع پذیرایی از مهمونا اذیتش نکنه ، از تجدد خواستم
اجازه بده که مهلا رو با خودم بیارم و اون در کمال خوشرویی قبول کرد و تازه کلی هم ازم معذرت خواست که تعطیلاتم رو ازم گرفته.
خونه مثل دسته ي گل تمیز شده بود همه چی براي ورود یه بهار دیگه ، حاضر بود . این وسط دل پر
درد و پر گلایه ي من بود که خیلی واسه این بهار خوشحالی نمی کرد . این اواخر ، یکی دوبار که واسه خرید
لباس و وسایل عید ، همراه عمه و مهلا راهی بازار شده بودیم ، حس کرده بودم که ماشین علی رو سر کوچه دیدم . ولی دقیق که نگاه کرده بودم دیده بودم نیست .
نمی دونم براي چند نفر از آدماي این دنیا پیش اومده که شب با یه فرشته بخوابن و صبح روز بعد یه دیو
رو بغل کرده باشن . این ماجرا ، حکایت زندگی منه . حالا من به جهنم ، چرا دلش واسه این طفل معصوم تنگ نمی شه ؟ مگه نه اینکه خون ، خون رو می کشه ؟ چرا خون مهلام ، خون باباش رو نم کشید ؟ چرا باباي که اگه مهلا دوبار تو روز بهش زنگ نمی زد ، دلش طاقت نمی آورد و اون بهش زنگ میزد ، حالا هفت ماه این بچه رو ول کرده و نکرده یه خبر ازش بگیره . این درست که من کلیه حقوق قانونی مهلا رو ازش گرفته بودم و مگه عشق پدر و فرزندي قانون حالیشه ؟ باورم نمی شد چطور می شه یه آدم اینقدر عوض شده باشه . باید به خواهر کم سال ولی پر تجربه ام احسنت بگم که اینطوري می تونه یه نفر رو از این رو به اون رو بکنه . با وجود تاکید خانم تجدد واسه فکر نکردن به اونا بازم تو این زمینه کمیتم لنگ بود و هرزگاهی مغز و فکرم نافرمانی می کرد و متاسفانه وقتی هم فکر می کردم ، دیگه دراومدن از اون ورطه برام سخت بود . مدام این سوال ساده
ي بی جواب ولی در عین حال عمیق تو سرم می پیچید ، چرا ؟ از کارِ خونه که فارغ شدم ، رو کردم به عمه و گفتم :
-عمه ؟
سرش رو از تو مفاتیح الجنان بلند کرد و گفت :
-جان عمه ؟
گفتم :
-همه چی واسه ورود عید آمادس . میاین بریم بیرون بچرخیم ؟ الان همه جا شلوغ پلوغه آدم کیف می
کنه بره تو جمعت . لبخندي زد و گفت :
-باشه عمه . عصر جمعه هم هست دل آدم تو خونه می گیره . حاضر شین بریم . سریع مهلا رو حاضر کردم و راه افتادیم. آبرسان غلغله بود . ملت از این پاساژ به اون پاساژ و از این مغازه به اون مغازه می چرخیدن . براي کسی
که واسه تفریح اومده باشه بیرون و هدف خاصی نداشته باشه ، جمعیت زیاد آزار دهنده نیست . واي به روزي

که خودتم بین جمعیت دنبال کیفی ، کفشی ، لباسی یا چیزي باشی . پدرت در میاد تا بخواي بین خیل جمعیت ،صاحب مغازه رو پیدا کنی و ازش سوال بپرسی.
با بی خیالی به رفت و آمد تند و تیز مردم نگاه می کردم و واقعیتش از این همه شوري که تو حرکاتشون
بود ، به وجد اومده بودم و ازاون حال خراب و بی حالی چند ساعت پیش کاملاً فاصله گرفته بودم .
از جلوي مغازه ي گل فروشی که رد می شدیم ، یادم اومد گل واسه سرسفره ي هفت سین نخریدم .
خواستم برم داخل مغازه که سرجام میخکوب شدم . تجدد و خواهرش محدثه با کلی گل و سنبل و ماهی از گلفروشی اومدن بیرون .
دست و پام رو گم کردم . نمی دونستم با خودش سلام کنم یا نه . دوست نداشتم حالا که کار اون هم
در مرحله ي طلاق هستش هیچ پیکان اتهامی رو به سمت خودم نشونه برم. ولی همه چی که دست خود آدم نیست . تا با خواهرش سلام علیک کردم ، اونم متوجه من شد و باهام سلام علیک کرد. تازه بدبختی اینجاست مهلا رو بغل کرد و لپشو بوسید و از تو جیبش یه هوبی بهش داد . با خودم گفتم “بفرما حالا تو هی خودت رو
بزن به کوچه ي علی چپ ” خودش و خواهرش با عمه هم سلام علیک کردن و بعد خواهرش گفت :
-شما با هم آشنا هستین ؟
تجدد با تعجب گفت : -البته ! مگه شما هم خانوم مهدوي رو می شناسین؟
خوشم اومد حداقل عقلش رسید که نگه اون منو پیش خواهرش فرستاده .
محدثه گفت :
-بله ایشون چند باري براي مشاوره پیش من اومدن . در رابطه با دخترشون .
نه این خواهر و برادر خودشون خوب هواي منو دارن .اینم پیش خودش رازداري کرد و جریان علت
مشاور رفتن منو به داداش نگفت . تجدد گفت :
-قضیه جالب شد . خانوم مهدوي همکار من هستن . بعد لپ مهلا رو کشید و گفت : -حیف نیست واسه دختر به این نازي میرین پیش مشاور ؟ این فسقلی که حالش از همه ي ما ها بهتره ! منم خجالت زده هیچی نگفتم .

مهلا رو گذاشت رو زمین و گفت : -از دیدارتون خوشحال شدم .به همسرتون هم سلام برسونین . با اجازه . خواهرش هم عادي خداحافظی
کرد و راه افتاد . نمی دونم همه جاي ایران اینجوریه یا فقط شهر من . اینجا زن مطلقه ، یه جورایی مثل یه بیماره . یه
بیمار با یه بیماري واگیر دار ِ خطرناك که همه ازش فرار می کنن. البته الانا بهتر شده ولی باز هم این دیدگاه بین مردم هست . تجدد هم این موضوع رو به خوبی می دونه . رندي کرد جلوي خواهرش و بروز نداد که از جیک و پوك زندگی من باخبره . به ولاي علی همین خواهر به ظاهر مدرن و متجددش ،پاش بیفته ، به راحتی آب خوردن قضیه ي طلاق برادرش رو به زن مطلقه اي که اتفاقاً همکار برادرشه و دست بر قضا خوش بر و رو هم نسبت می ده . من بین این آدما و بین سنت ها بزرگ شدم . می دونم خونواده ها از من ، بیشتر از یه معتاد می ترسن و منو بیشتر از کراك و شیشه خانمان برانداز تصور می کنن. می دونم تجدد اینطوري برخورد کرد که بگه اصلاً در جریان نیست من جدا شدم و جریان خودش و نامزدش خارج از دیوارهاي کارخونه هستش . چه
دنیایی شده که واسه اثبات حقیقت باید دروغ بگیم . عمه ازم پرسید :
-مهتاب جان تو کارخونه نگفتی طلاق گرفتی ؟ در حالی که تقریباً مطمئن بودم ازم می پرسه و جواب ساده اي رو آماده کرده بودم ، گفتم : -معلومه که نه ! این بابا تازه رئیسم شده ترسیدم واسم حرف دربیارن واسه همین نگفتم . غصه دار آهانی گفت و دست مهلا رو که تا آرنج کرده بود تو ظرف ماهی هاي قرمز کشید بیرون . وارد مغازه شدم و کوچکترین گلدون رو انتخاب کردم که حملش راحت باشه . با گلدون دیگه نمی شد
خیلی گشت زد . سوار تاکسی شدیم و برگشتیم خونه . مهلا خیلی ماهی قرمز دوست داشت . واسه همین براش ده بزرگش رو خریده بودم . حسابی سرش با
اونا گرم بود . منم سرم رو با کتابی به اسم کلیدهاي تربیت فرزند در خانواده هاي تک سرپرست نوشته ي آقاي دکتر
کارل پیکارد که خانم تجدد معرفی کرده بود گرم کرده بودم و عمه هم ادامه ي دعاش رو می خوند . ظاهراً همه چی آروم بود . بهانه گیري هاي مهلا واسه ندیدن علی از روزي چند بار به هفته اي یه بار
کاهش پیدا کرده بود و من سرِ این موضوع به شدت سردرگم بودم . نمی تونستم بفهمم واقعاً دلش براش تنگ

نمی شه یا اینکه از سر ناچاري چیزي نمی گه و تو دلش انبار می کنه . از پیامدهاي گزینه ي دوم می ترسیدم و این موضوع به تازگی بیشترین حجم مغزم رو به خودش اختصاص داده بود .
براي اینکه وقت بیشتري با مهلا بگذرونم ، با تایید خانم تجدد ، بعد از ماه رمضان دیگه کلاس زومبا و
موسیقی رو کنار گذاشته بودم که از وقتی که برمی گردم خونه تا زمان خواب این فسقلی در خدمتش باشم . وقتی مشکلم در مورد مهلا رو براي خانم تجدد گفتم ، این کتاب رو معرفی کرد و درضمن با تصمیمم براي خلوت کردم سرم موافقت کرد . خودمم احساس کرده بودم که بعد از این تصمیم مهلا رو شادتر می بینم و
بیشتر شاهد خنده هاش هستم تا سکوتش . ******
بلاخره عید هم از راه رسید. اولین عید غریبانه ي من و دخترکم. بعد از صداي توپ ، عمه و مهلا رو
بوسیدم و کادوهاشون رو دادم . عمه هم زحمت کشیده بود و براي هر دوي ما کادو خریده بود .
وقتی صورتش رو می بوسیدم با اشک گفتم : -خدا سایه ي شما رو از سر من و این بچه کم نکنه که اگه پناهم نداده بودین ، معلوم نبود چی می شد . منو محکمتر به خودش فشرد و گفت : -نگو عمه جان . من که کاري نکردم. شما با اومدنتون به این خونه ، روح دمیدین به تن مرده ي من .
قدمتون سرچشم . چند ساعت از تجویل گذشته بود که عمه گفت :
-مهتاب جان نمی خواي به خونه ي پدرت زنگ بزنی ؟
انگار که آب جوش ریخته باشن رو سرم . به احترام عمه تن صدام رو که می رفت گوش فلک رو کر کنه
پایین آوردم و گفتم : -ابداً. پدر و مادر من هفت ماه پیش به رحمت خدا رفتن . خدا بیامرزتشون . من پدر و مادري ندارم . عمه
خواستم ، تلاش کردم ، سعی کردم ببخشمشون ، ولی نشد . این جور تصمیمات فیلسوفانه و بزرگ منشانه ، فقط واسه قصه ها خوبه . یا شایدم من آدم نالایقی هستم . من نمی تونم کسی رو که بهم ظلم کرده ببخشم . ازم بر نمی یاد . حالا می خواد بچم باشه یا پدر و مادرم . ازتون می خوام این دم عیدي عیشم رو خراب نکنین.

اونا الان مهمون دارن . نمی خوام مهمونیشون خراب شه . هر سال منو علی درست بعد از تحویل سال می رفتیم اونجا . حالام لابد مهین و علی راهی اونجا شدن . حیف نیست جمع خونوادگیشون با شنیدن صداي من غمگین بشه ؟
عمه سکوت کرد و با سر باشه اي گفت . اما همین یادآوري هم کامم رو تلخ کرد . یه تلخی عمیق و
وسیع . جوري که تا اعماق دلم رو سوزوند و برخلاف میلم دوباره تو دلم نفرینشون کردم . نفرینشون کردم که تا پایان سال زندگیشون خاکستر بشه.
روز اول عید ، همراه مهلا به کارخونه رفتم . کلی عروسک و اسباب بازي با خودم بار کردم بردم که تا عصر ، به جون من نق نزنه. با خودم به بالش کوچولو و یه زیر انداز هم برداشتم که اگه تو اتاق خواست بخوابه مشکلی نباشه.
تجدد برخلاف ظاهر سرد و رسمیش با همکارا ، با بچه ها بی نهایت مهربون بود . یه جوري ادا در می
آورد و بچگانه حرف می زد که به زورِ نیشگون جلوي قهقه ام رو می گرفتم . آخه اصلاً بهش نمی اومد .
خدا بگم چیکارت کنه علی که بچم رو عقده اي کرد . نمی دونم من حساس شده بودم یا واقعاً مهلام با مردا بیشتر اخت می شد و بازي می کرد . اون از آرش و اینم از مهندس.
ناخودآگاهی آهی کشیدم و حواسم رو دادم به کارم . چند دقیقه نشد که تجدد گفت : -آه سوزناك می کشین خانوم مهدوي! مشکلی پیش اومده ؟ از این همه بی فکریم ، بدم اومد . سري به نشانه ي نه تکون دادم و گفتم : -من متوجه نشدم . شایدم یه نفس بلند بوده . خدا رو شکر همه چی آرومه . لبخند آرامبخشی زد و مشغول کار شد . حدود ساعت دو بود که کاملاً مطمئن از چیزي که پیدا کرده بودم، رو کردم بهش و گفتم : -چیز جالبی پیدا کردم آقاي مهندس.یه لحظه تشریف می یارین ؟ قبل از تجدد مهلا شیرجه رفت سمت مانیتور. وقتی غیر از ردیفهاي بی نهایت عدد چیزي ندید گفت : -مامان اینکه اصلاً جالب نیست ! تجدد اومد کنارش و لپش رو کشید و گفت : -واسه تو فسقلی جالب نیست .ولی مطممئناً واسه من هست . بدو بازیتو بکن وروجک .
.
١٣٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن