رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت هفده

 

-همراه من بیاین خانوم مهدوي. ایشون دفعه ي پیش هم خواسته بودن که شما رو ببینن ولی چون مهلا
کوچولو اینجا بود ، نشد .
دفتر و دستکم رو جمع کردم و با یه پرینت از چیزي که پیدا کرده بودم ، همراه تجدد راهی اتاق مدیر
عامل شدم .
یادم نمی ره آخرین باري که وارد این دفتر شده بودم ، واسه شکایت از تجدد بود و حالا دوشادوش این
مرد خیلی خاص با یه حسی شبیه یه آدم فاتح وارد این دفتر می شدم .
مهندس شمس متفکر سرش رو از رو کاغذ بلند کرد و گفت : -تقریباً مطمئن بودم کار خودشه ولی خوب مدرك نداشتم . با این مدرك کارش تمومه . معاون مالی کارخونه عامل اصلی این اختلاس بود . بعد رو کرد سمت من و گفت : -واقعاً از همکاریتون بی نهایت ممنونم خانم مهدوي . لبخند به لب گفتم : -وظیفمه آقاي مهندس . خارج وظیفه کاري نکردم . *****

سه ماه بعد تلفن اتاقم زنگ خورد و من در حالی که با موبایلم حرف می زدم ، گوشی رو برداشتم و بدون اینکه بدونم
کیه فقط گفتم : -یه لحظه گوشی ! بعد از کسی که داشتم با موبایل باهاش حرف می زدم سر سري خداحافظی کردم و
سریع تو گوشی گفتم : -ببخشید ! بفرمایین.
صداي گرم و آشناي تجدد تو گوشی پیچید : سلام خانم مدیر… حالتون چطوره ؟

انگار بد موقع مزاحم شدم ! گفتم : -سلام از ماست آقاي مهندس . ممنونم . اصلاً اینطور نیست . مراحمین . اوضاع خوبه ؟

تجدد گفت: -ممنون ! راستش اوضاع خوب که هست ولی یه مشکلی پیش اومده که به کمک شما احتیاج پیدا کردم
و امیدوارم رومو زمین نندازین . دستپاچه گفتم:
-چی شده ؟ نگران شدم .چه کمکی از من برمی یاد ؟ من در خدمتم . گفت : -نه نگران کننده نیست ولی گفتنش کار پشت تلفن نیست . اگه می شه یه جایی همدیگه رو ببینیم . گفتم : -حتماً! کی و کجا ؟ گفت : -پیتزا پادانا چطوره ؟ گفتم : -باشه .

هشت خوبه ؟ بله اي گفت و از هم خداحافظی کردیم .

به کل تمرکزم به هم ریخت . اصلاً نمی تونستم حدس بزنم که چی می خواد و چه اتفاقی براش افتاده .
تجدد تو مدتی که با هم همکار بودیم ، بیشتر از یه برادر بهم کمک کرد و موقعی هم که وقت رفتنش شد ، مصرانه منو به عنوان مدیر بخش بازاریابی پیشنهاد کرد و آقاي شمس هم هیات مدیره رو قانع کرد که من توانایی اداره ي این بخش مهم رو دارم . با مدیر شدنم هم اعتبارم تو کارخونه بالا رفت و هم حقوقم . حقوق
ماهیانم تقریباً دو برابر شد و کلی گره از کارم باز شد . همه ي اینا رو مدیون تجدد بودم . اگه بهم اعتماد نمی کرد و موضوع رو به من نمی گفت و ازم کمک
نمی گرفت ، توانایی هاي من در حد یه کارشناس ساده بایکوت می شد . کار تجدد منو جلوي چشم آورد و تا آخر عمر به این خاطر مدیونش بودم .
عمه رو بیست و شش فروردین راهی آمریکا کردم و بعد از صحیح و سالم رسیدنش دست آرش، انگار که
وزنه ي بزرگی از دوشم برداشته شده شد. مطمئن بودم بودن عمه کنار آرش ، براش خیلی خوبه و می تونه با آرامش از پسر مریضش مواظبت کنه . براي عمه هم خوب بود . اینطوري خیالش از اوضاع آرش جمع می شد .

مهلا از فرداي روز رفتن عمه ، به مهد کودك می رفت و به جز هفته ي اول که بی قراري می کرد و سر
صبح اعصاب واسه من نمی ذاشت ، کامل خودش رو با شرایط جدید وفق داده بود و به نظرم شادتر و پر حرف تر شده بود.
با زیاد شدن مسئولیتم ، بعضی وقتا کارام رو می آوردم خونه و اونقدر درگیر کار و وظایفم تو کارخونه و
خونه بودم که واقعاً وقتی براي فکر کردن به گذشته نداشتم . هیات مدیره به خاطر کار من و تجدد براي هر کدوممون چهار میلیون تومن جایزه نقدي در نظر گرفت که تجدد قبول نکرد و همونجا جایزه ي خودش رو هم به من داد چون معتقد بود این من بودم که هر دو مورد رو کشف کردم . اولش قبول نمی کردم ولی وقتی دیدم واقعاً از کارخونه چیزي رو قبول نمی کنه و اگه اون قبول نکنه ، این پول بی زبون که من خیلی بهش نیاز دارم می ره تو جیب این پولدارا، سهم اونو هم قبول کردم و باهاش یه پراید خریدم . الان بیست روزه که دارم با
ماشین خودم به کارخونه رفت آمد می کنم و آوردن و بردن مهلا به مهد کودك هم برام راحت شده . جلسات مشاوره رو مرتب می رفتم و خانم تجدد معتقد بود به زودي بدون نیاز به حضور اون می تونم از
لحاظ روحی به فرد سالم قلمداد بشم . واسه اینکه بتونم آماده بشم ، یه ساعت زودتر از کارخونه زدم بیرون و رفتم دنبال مهلا .
فسقلیم رو بردم حموم و سر ساعت هشت بود که جلوي پیتزا پادنا ترمز کردم . هر دومون ترگل ورگل
شده بودیم . موهاي طلایی و ابریشمی مهلا رو خرگوشی بسته بودم و یه پیرهن خوشگل هم تنش کرده بودم . ماه شده بود دختر قشنگم .
تو همون لحظه ي ورود دیدمش . حس می کردم لاغر تر شده . از روزي که از کارخونه خداحافظی کرد
، فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم و تقریباً دو ماهی می شد ندیده بودمش . باهم به طرف میزي که اون نشسته بود رفتیم . مهلا رو که دید بی توجه به حضور من ، بغلش کرد و بوسیدش و گفت :
-خیلی بی وفایی عمو که دیگه به من سر نمی زنی . مهلا خندید و گفت : -مامان نمی یاره . من بی تقصیرم . اوه اوه چه لفظ قلم هم حرف می زد فسقلی. تجدد خندید و تازه آقا یادش افتاد که منم هستم . رو به من گفت : -لطفاً بفرمایین .ممنونم که اومدین .

نشستم و گفتم : ببخشید که مهلا رو هم آوردم . عمه براي دیدن آرش رفته امریکا و کس دیگه اي نبود بذارم پیشش. اخمی کرد و گفت : -این چه حرفیه . اتفاقاً دل من هم واسه این وروجک خارجکی تنگ شده بود . خوب شد آوردینش .
تا بخواد لب واکنه و حرف بزنه ، هزار بار مردم و زنده شدم . حس می کردم خونسردیش فقط واسه آروم
نگه داشتن منه و اونقدرها که به نظر می یاد خونسرد نیست .
خیلی ملاحظه کار بود ، تا زمانی که غذا رو نیاورده بودن تا مهلا سرش با غذا گرم بشه ، با مهلا سرگرم
بود و چیزي نمی گفت . همین که شروع کردیم به خوردن گفت :
به کمکتون احتیاج پیدا کردم . نگران نگاهش کردم . ادامه داد : -مسئول حسابداري شرکت من ، یه خانم با شخصیت و کاربلد هست که به خاطر زایمان چهار ماه نمی
تونه بیاد سر کار. کاراش رو کارشناساي حسابداري انجام می دن ولی دیگه مطمئن نیستم . یکی رو می خوام که نظارت داشته باشه رو کاراشون ، تا وقتی خانم علوي برگرده . نمی خوام حسابدار خوبم رو از دست بدم ولی واسه این مدت کسی حاضر نمی شه که بیاد کار کنه و مهمتر از همه اینکه نمی تونم بهش اعتماد کنم .کار
سختی نیست وقتی یه جورایی نظارته. تنها کسی که به ذهنم رسید شما بودین . تو دلم گفتم :
-همین ؟ تو که منو دق داري مرد حسابی. نمی شد تلفنی بگی چی شده ؟ تکه اي پیتزا به دهان برد و همزمان گفت : -می تونم روي شما حساب کنم ؟ مستاصل گفتم : -من هر کاري از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم ولی نمی دونم چطور می تونم کمکتون کنم . شما که
وضعیت منو می دونید . با کارم چیکار کنم ؟

-من فقط ازتون قول همکاري می خوام . از مهندس شمس اجازه گرفتم که تا اگه خودتون راضی بودین
، این چهار ماه ، ساعت یک تعطیل کنید و یه دوساعتی سر به حساباي من بزنید . خودمم هستم و هر جا لازم شد کمکتون می کنم . یه چیزي در حد همون کنترلی که رو حساباي کارخونه داشتیم . شما آدم دقیق منظم و مهمتر از همه مورد اعتمادي هستین و من تو این شرایط غیر از شما کس دیگه اي رو ندارم .خودم وقت آزاد
ندارم و نمی رسم که همه رو چک کنم .باید یکی باشه که کمکم کنه . با دستمال دور دهن مهلا رو پاك کردم و گفتم :
-اگه مهندس شمس مشکلی با تعجیل خروج من نداشته باشن خوشحال می شم در جبران این همه
لطفی که از جانب شما شامل حالم شده ، کمکتون کنم . لبخندي نشست رو صورت جذابش و گفت : -من کاري نکردم . مدیونم می کنید با این کارتون.
آخراي غذا بود و من خیلی دلم می خواست بدونم با نامزدش چیکار کرده . دلم رو به دریا زدم و گفتم :
-می شه یه چیز خصوصی ازتون بپرسم ؟
چند ثانیه اي نگام کرد و سر به زیر گفت :
-در مورد مینو؟
-اگه حمل بر فضولی نباشه ، بله منظورم همین بود .
با دستمال دور دهنش رو تمیز کرد و به نشانه ي اتمام خوردنش ، کمی صندلیش رو عقب داد و گفت :
-مهریه اش رو پرداخت کردم . البته نصفش رو. از هم جدا شدیم !
مختصر و مفید ولی غیر منتظره . فکر نمی کردم به این زودي این اتفاق افتاده باشه .
وقتی بی حرفی و نگاه متعجم رو دید گفت :
-انتظار دیگه اي داشتین ؟ شما که همه چی رو می دونستین !
ناراحت از خودم که این بحث کاملاً بی ربط به خودم رو پیش کشیده بودم ، گفتم :
-انتظار این همه سرعت عمل رو نداشتم . فکر می کردم پروسه ي راضی کردن مادرتون بیشتر از این
طول بکشه . یا حتی قانع کردن خود ِ نامزدتون . گفت:

-پیش این کوچولوي کنجکاو بیشتر از این راجع به این موضوع حرف نزنیم بهتره ! جریان رو بعداً تعریف
می کنم . راستی جلسات مشاوره رو می رید ؟
چقدر حواسش به همه چی بود . از منم دقیقتر. دستهاي سسی مهلا رو پاك کردم و گفتم : -بله ! خانم تجدد معتقد هستن تو زمان خیلی کمی می تونم اعتماد بنفسم روبدست بیارم . واقعاً در اثر
راهنمایی هاي ایشون ، کمترین اهمیتی به گذشته نمی دم .به معناي واقعی برام بی اهمیت شدن . همه ي این حسهاي خوب رو مدیون شما هستم که خواهر کاربلدتون رو بهم معرفی کردین .
لبخندي نشست تو صورتش و گفت : -نگین خانم مهدوي . مگه چیکار کرده ؟ شما شاگرد زرنگی بودین . منو ببینین ! اونقدر تنبلم که هر
جلسه جریمم می کنه . با تعجب گفتم :
-شما هم میرید مشاوره ؟ با سر بله اي گفت و بلند شد تا حساب کنه . بیرون رستوران گفت : -می رسونمتون. گفتم : -ممنون به لطف جایزه اي که حق شما بود ، وسیله هست و به پرایدیم اشاره کردم . لبخندي زد و گفت : -عالیه . ایشاالله به سلامتی . همش حق خودتون بود . خدا حافظی کردیم و قرار شد وقتش که شد ، بهم خبر بده . مهلا رو که آروم خوابیده بود ، گذاشتم تو تخت و با خودم فکر کردم چقدر شب آروم و خوبی بود . یک هفته بعد از آن شب ، در حالی که تو دستم کلی خرید جا به جا می کردم و حسابی کلافه بودم ،
گوشیم زنگ خورد. بی توجه به شماره اي که افتاده بود ، عصبی جواب دادم . صداي سلام تجدد ، باعث شد از لحنم خجالت بکشم . سکوت منو که دید گفت :
-الو… خانم مهدوي ؟

سلام کردم . تجدد گفت : -مثل اینکه بد موقع زنگ زدم ؟ خرید ها رو گذاشتم رو میزآشپزخونه و ولو شدم رو صندلی و گفتم : -نه ابداً . حالتون خوبه ؟ چه خبر از مدیر حسابداریتون ؟ مرخصیشون شروع شده ؟ گفت : -ممنونم . براي همین زنگ زدم . می تونم خواهش کنم از فردا کار رو شروع کنید ؟ کیکی رو باز کردم و دادم دست و مهلا و همزمان گفتم : -البته . من مشکلی ندارم . شما با مهندس شمس صحبت کردین ؟ گفت : -بله ! همینجا هستن . از نظر ایشون مشکلی نیست . گفتم : -منم مشکلی نمی بینم . فردا ساعت دو تو شرکتتون هستم . اگه می شه آدرس رو اس ام اس کنید .
الان کاغذ و قلم ندارم . چشمی گفت و خدا حافظی کرد . تا من خرید ها رو جا به جا می کردم ، مهلا جلوي تلوزیون خوابش برد . یه کم دلم شور می زد . استرس
داشتم . پذیرفتن اینکار خالی از فشار وتنشج نبود . اونم الان که تو کارخونه کلی حسود و مدعی واسه پستم پیدا شده بود و دنبال یه آتو بودن که خرابم کنن. ولی باید سرِ قولم می موندم . واسه آرامش گرفتن ، زنگ زدم به عمه .
صداي ظریف زنی که گفت : hello دستپاچم کرد . I am ساده رو فراموش کردم . به زحمتی بعد از
دومین الوي اون خودم رو معرفی کردم . با انگلیسی غلیظ احوالپرسی کرد و گوشی رو داد به عمه . هیچی حالیم نشد .
صداي گرم و مهربون عمه رو که شنیدم ، استرس چند لحظه پیشم ، پرید . و احوال کردنمون که تموم
شد ، پرسیدم :
-عمه این زن کی بود ؟

عمه گفت : -کتی! با تعجب گفتم : -زن آرش؟ گفت : -آره عمه جون . خودشه . دیگه داشتم از فضولی می مردم . گفتم : -چرا اونجاست ؟ مگه جدا نشده بودن ؟ زودباش بگو عمه که دارم می میرم از فضولی. خندید و گفت : -خوبه خودت می دونی چته . برگشته مادر. به خاطر بچشون دوباره ازدواج کردن . اومد افتاد به دست و
پاي آرش و تا فهمید منم مادرشم ، چسبید به من که از آرش بخوام ببخشتش. می گفت پشیمونه و اشتباه کرده . حالا فهمیده هیشکی براش آرش من نمی شه. حالا فهمیده که خانواده ي خوشبختی داشته و به خاطر یه هوس اونو از هم پاشونده .
آرش محلش نمی داد . حق داشت بچم . کدوم مردي می تونه از این خطا بگذره ؟ اینم اومد چسبید به من و التماسم کرد . خداییش انتظار اینجور رفتار پشیمون رو نداشتم . فکر نمی کردم دختراي خارجی اینطوري باشن . فکر می کردم اصلاً از اینکارش ناراحت نیست و بد نمی دونه . ولی دیدم نه اینام یه چیزایی حالیشونه .
وقتی محبتش رو به بچش دیدم ،دلم به رحم اومد . دیدم این بچه به هردوشون نیاز داره . خدا از توبه
کننده می گذره ، ما چیکاره ایم ؟ افتادم به جون آرش که بیا و مردونگی کن و بگذر از خطاش . شیطون رفته تو جلدش و زده خوشبختیشو ، زخمی کرده . بیا و این خوشبختی از دست رفته رو تو با مردونگی و گذشت خودت دوباره بساز. زیر بار نمی رفت . حتی از منم دلگیر بود . اما می دونستم ته دلش هنوز دوسش داره و می خواد اذیتش کنه . این دختره هم سیریش شده بود و مدام می چسبید بهش . هر چی آرش بی محلی می کرد این بیشتر محبت می کرد . خلاصه رضایت داد. الان ده روزه که عقد کردن . ولی راستش امروز فهمیدم که جدا می خوابن مادر . این واسه زن و شوهر خوب نیست . می خوام شب که اومد باهاش حرف بزنم . یا نباید
می بخشید یا اگه حالا بخشیده ، باید کامل ببخشه و به کل یادش بره چی گذشته . گفتم :

-چرا زودتر نگفتین که عقد کردن ؟ منم خوشحال می شدم . الانم واسه هرسه شون آرزوي خوشبختی دارم . ولی تو رو خدا آرش رو بیشتر از این تو فشار نذارین . زنی که تونسته کاري کنه که آرش دوباره باهاش ازدواج کنه ، خودش می تونه اونو تو رختخوابش بِکشه . بذار کم کم وارد بشن عمه . براي آرش ، شروع دوباره با کتی خیلی سخته . اجازه بده خودش بخواد . مجبورش نکن که به خاطر شما تن به رابطه اي بده که هنوز
ازش رنجیده ست . عمه گفت :
-راست می گی مادر. خودشون زن و شوهرن . خودشون هم حلش می کنن . من چیکاره ام ؟ راستی تو
از خودت بگو . کارات زیاد نشده تو کارخونه ؟ اذیت که نمی شی با این همه مسئولیت ؟ مهلام چطوره ؟ دلم واسه دختر خوشگلم یه ریزه شده . اینجا کلی بچه ي اون شکلی هستش . اصلاً همه ي دختر بچه ها شکل
مهلان . منم می بینمشون دلم ضعف می ره . خندیدم و گفتم :
-هر دو خوبیم و همه چی عالیه . مهلا هم تازه خوابیده . دفعه ي بعد می دم باهاش حرف بزنید . بعداز خداحافظی ، حس کردم آرامش یه مادر ، آرامش یه آدم با خدا ، تو بند بند وجودم تزریق شده .
جوري که واقعاً از اون همه تشویش ، خبري نبود

. ******
از آسانسور که بیرون اومدم . نفس عمیقی کشیدم وبا یه بسم االله به سمت انتهاي راهرو راه افتادم . درِ شرکت باز بود . وارد شدم و یه نگاه تو سالن چرخوندم . میز نسبتاً بزرگی سمت راست سالن قرار داشت که دو تا دختر موقر که جلوي هر کدوم یه لپ تاب بود ،
پشتش نشسته بودن . به طرف یکی از دخترا رفتم و تا خواستم حرف بزنم گفت : -سلام . خیلی خوش آمدین . چه امري داشتین ؟
از طرز برخوردش خیلی خوشم اومد . موقر و خوش برخورد . پس می شه هم خوش برخورد بود هم متین
! گفتم :
-بنده مهدوي هستم . آقاي مهندس تجدد گفتن که خدمت برسم . لبخندي زد و گفت :

-بله ایشون سپرده بودن که وقتی تشریف آوردین ، راهنماییتون کنم به دفترشون . با لبخند منتظر ایستادم . از پشت میز بلند شد و با دست منو هدایت کرد . منم همراهش راه افتادم . تقه اي به در چوبی یشمی رنگ زد و بعد از بفرمایید تجدد ، سرش رو برد داخل و گفت : -خانوم مهدوي تشریف آوردن آقاي مهندس. با جمله ي راهنماییشون کنید تجدد ، به من گفت : -منتظرتون هستن لطفاً بفرمایین. تشکر کردم و وارد شدم . به احترامم بلند شد . خجالت زده گفتم : -سلام . شرمندم نکنید آقاي مهندس. لطفاً بفرمایید . به یکی از راحتی هاي جلوي میزش اشاره کرد و گفت : – بفرمایید . لطف کردین . خودش هم رو به روي من نشست . پرسید : -مهلا خوبه ؟ آدرس رو بدون زحمت پیدا کردین ؟ گفتم : بله ! ممنون .مهد کودکه . آدرس هم اونقدر سرراست بود که چشم بسته هم می شد اومد . دفتر
زیبایی دارین . دیزاین جالب و آرامبخشی داره . منم از ترکیب رنگ سبز خوشم می یاد . لبخندي زد و گفت :
-خیلی خوبه . منم عاشق سبزم . ولی دیزاینش کارِ من نیست . کار دامادمونه . شوهر ستاره ! اون
دکتراي معماري داري. به نظر من که کارش بی نقصه .
دوباره با چشم مشتري به اتاق کارش نگاه کردم و حرفش رو تصدیق کردم . کارش حرف نداشت . گفت : -خیلی لطف کردین که تو این شرایط به دادم رسیدین. می دونم اونجا کم براتون مسئولیت نداره ، ولی
منم چاره اي نداشتم . تنها گزینه ام شما بودین . اعتمادش لبخند رو به لبم آورد و گفتم :

١٥٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن