رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت هشت

-اولاً من حالا حالا ها اینجا موندگارم و به این زودي ها نمی رم . در ضمن براي مهلا هم لازمه که
براي کم کردن این تنش ، به یکی دیگه احساس تعلق کنه . اینو یادت باشه که تو به خاطر مشغله ي کاري ، خیلی ازش دوري و ساعاتی که باهم هستین خیلی خیلی محدوده . مادرم هم سنش بالاست و نمی تونه همبازي مناسب و همینطور جایگزین خوبی براي پدرش باشه . بودن من کنارش براي منم خیلی خوبه .کمتر
حس بطالت می کنم و با این عروسک شیطون مشغول می شم . بی جهت عصبانی شدم و گفتم :
-خوب و بد دخترم رو من تشخیص می دم پسر عمه . هیچ کس جایگزین پدرش نخواهد بود . نه من ،
نه عمه و نه تو . مهلا هم بلاخره کنار می یاد . وابستگیش به تویی که مدت معینی اینجا خواهی بود براش خیلی بدتره تا هیچ جایگزینی براي پدرش پیدا نکنه .
عصبانیت منو که دید ، آروم گفت : -آروم باش مهتاب! من که چیزي نگفتم . اصلاً هر چی تو بگی! چرا اینقدر تند و عصبی شدي؟ من فقط
با مهلا که تنها بود بازي کردم . هیچ قصد دیگه اي هم نداشتم . تو بحث رو کش دادي . من نخواستم جایگزین کسی باشم . خیلی هنر کنم ، فقط می تونم جاي خودم باشم.
تند رفته بودم . این چند وقته اشتباه کردن و بعدش معذرت خواستن جز لاینفک زندگیم شده بود . نمی
دونستم چرا اینطوري شدم .
معذرت خواستم و بی حرف به اتاقم پناه بردم . چند دقیقه بعد صداي خنده هاي شاد مهلا با صداي
صحبت آروم آرش که چیزي ازش متوجه نمی شدم به گوش رسید .خوب باهم اُخت شده بودن . نمی دونم ولی شاید وجود آرش می تونست کمکی براي مهلا واسه پشت سر گذاشتن این بحران باشه . اونقدر گیج بودم که در تشخیص غلط و درست بودن کوچکترین کارها هم درمانده شده بودم . بهترین کار مشورت با مشاور بود . با
این فکر سریع از تخت بلند شدم و کارت مرکز مشاوره رو از کیفم در آوردم و شمارش رو گرفتم . بعد از کلی چونه زدن واسه شنبه ي هفته ي بعد وقت گرفتم . براي درست چیدن این پازل عجیب و
سخت به یه راهنما واقعاً نیاز داشتم . حدود ساعت یازده بود که عمه رفت بخوابه . تلوزیون یه فیلم خیلی هیجانی و ترسناك نشون می داد .
منم با وجود اینکه خیلی آدم ترسویی هستم ولی چون رواناً مشکل دارم و با وجود ترس دوست دارم نگاه کنم و از ترس سکته کنم ، میخ تلوزیون شده بودم . مهلا رو پام خوابیده بود و پام حسابی خواب رفته بود . ولی مگه
می تونستم جم بخورم ؟! آرش بی صدا اومد و مهلا رو با بالشش از رو پام برداشت . بی توجه به کسی که این لطف رو در حقم کرد گفتم : واي ممنون علی پام فلج شده بود !… اسم اون عوضی که به زبونم اومد ، دستم رو ناخودآگاه گذاشتم رو دهنم. پوزخندي که گوشه ي لب آرش بود ، مثل خنجر قلبم رو سوراخ کرد . بلند شدم و خودم رو کشیدم رو مبل . پاهام جیز جیز می کرد. الان آرش با خودش چه فکري می کنه ؟ لابد می گه دختره مشنگ ، هنوز عاشق شوهر خائنشه و هنوز فقط اسم اونه که تو دهنش می چرخه . حالم از خود احمقم به هم خورد. آرش بعد از گذاشتن مهلا سرجاش دوباره به هال برگشت و رو مبل روبه رویی من نشست و حواسش رو
داد به صحنه ي وحشتناك تلوزیون که یه شبح دنبال یه زن وحشت زده تو جنگال می دویید. بدون اینکه چشمش رو از صفحه ي تلوزیون جدا کنه گفت :
– هنوز هم بهش فکر می کنی ؟
گنگ گفتم :
– هان ؟
روشو از تلوزیون گرفت و گفت : – هنوز به یادشی؟
عصبی گفتم :
-معلومه که نه . کاري که اون کرده ، اونقدر منزجر کننده هست که همه ي پنج سال زندگی شیرین رو
یک باره خاکستر کنه . اما منکر این نمی شم که بعضی وقتها یادم می ره کجام و هنوز هم خودم رو تو خونه ي خودم تصور می کنم .
سرش رو انداخت پایین و گفت : -تو همیشه با مهین متفاوت بودي . با وجود شباهت ظاهري زیاد ، دنیاتون با هم خیلی فرق داشت .
هنوز درك درستی از کاري که مهین کرده ندارم . یه جوري هضمش برام خیلی سنگینه . وسط حرفش پریدم و گفتم :
-می شه بحث رو عوض کنی ؟ خیلی برام خوشایند نیست راجع به اونا حرف بزنم .
با سر باشه اي گفت و بی صدا زل زد با تلوزیون .
فیلم که زهرمارم شد . حوصله ي نشستن نداشتم . بلند شدم و با شب بخیر آرومی راه اتاقم رو پیش
گرفتم .
صبح روز بعد در حالی که به شدت از رفتار کودکانه و دور از ادبم در برابر آرش ، شرمنده بودم و این احساس شرمساري و ندامت از وقتی که واسه سحري بیدار شده بودم ، تا خود صبح که اینا بیدار بشن ، بیچارم کرده بود . همش دنبال یه فرصت می گشتم که آرش رو تنها گیر بیارم و قبل از رفتن به کارخونه ، معذرت خواهی کنم و به عبارتی با فکر آسوده تري برم سر کار . عمه به خاطر بیماري دیابت روزه نمی گرفت و آرش هم که لابد زندگی غربی بهش ساخته بود ، انگار با این فریضه غریبه بود . واسه همین من تنهایی واسه سحري بیدار می شدم . با وجودي که عمه و آرش هر دو بیکار بودن و می تونستن دیر بیدار شدن ، این بیکاري خللی تو سحر خیزیشون ایجاد نکرده بود و هر دو قبل از منِ کارمند ، شیپور بیدار باش می زدن . این وسط
فقط فرشته ي معصوم من بود که با خیال راحت ، تخت خوابیده بود. بلاخره آرش رو جلوي دستشویی در حالی که داشت موهاشو شونه می کرد ، تنها گیر آوردم . عمه تو
آشپزخونه بود و از اونجا دیدي رو ما نداشت. رفتم جلوتر و گفتم :
-صبحت بخیر . ابرویی بالا انداخت و گفت : -ما که همین چند دقیقه پیش سلام و علیک کردیم ! مظلوم نگاش کردم و گفتم : -من بابت حرکت مسخره ي دیشب معذرت می خوام پسر عمه . اونقدر فکرم مشوشه که مثل آدم رفتار
کردن ، برام سخت شده . نگاهی تو چشمام کرد که باعث شد خجالت زده سرم رو بندازم پایین و بعد با صداي آرومی گفت :
-فراموشش کن مهتاب ! تو رفتارت اونقدر طبیعیه که براي خود من باعث تعجبه که کسی با شرایط تو ،
چطور می تونه اینطور عادي برخورد کنه . تو خیال می کنی که رفتارت مسخرست ! من هیچ حرکت یا حرف اشتباهی که لایق معذرت خواهی باشه از تو ندیدم .
ازش به خاطر این لحن صحبت کردن و تزریق یه آرامش نامرئی به وجودم ، اونم سر صبح که خیلی به
انرژي مثبت نیاز بود ، ممنون بودم .
ممنونمی گفتم و به سرعت به طرف در خروجی راه افتادم . پوتین هاي چرم اصلمو که از چرم تبریز خدا
تومن خریده بودم و عاشقشون بودم ، پوشیدم و با یه انرژي مثبت راه افتادم .
از اول هم خوش پوش بودم . ازدواج با مرد متمولی مثل علی هم که دستم رو تو خرید بازتر کرده بود ،
باعث شده بود توان مالی اینو داشته باشم که بهترین مارکها رو بپوشم. این موضوع خیلی تو روحیه ي من تاثیر مثبت می ذاشت . یکی از دوستام همیشه می گفت :” این که هر آدمی یه دلمشغولی شخصی داشته باشه ،خیلی خوبه و اینطوري همیشه یه چیزي هست که بتونه تو لحظه هاي افسردگی ، حتی شده یه ذره ، روحیه ي
آدم رو بهتر کنه ” سوار سرویس که شدم، ذهنم مثل تمام وقتهایی که سوار ماشین می شدم پر کشید به گذشته . وقتی
لباس جدید و شیکی می خریدم ، مهین خون بابا رو تو شیشه می کرد که براي اونم بخره. ولی خوب سن مهین کم بود . لباسی که مثلاً من بیست و شیش ساله می پوشیدم براي مهینی که اون موقع چهارده سال داشت خیلی مناسب نبود . ولی اون حالیش نبود. حالا که به اون موقع ها با دید باز تري فکر می کنم ، می بینم از همون اوایل ازدواجم ، این چیزاي جزئی یه جورایی تخم حسد رو تو دل مهین کاشته بود . محبتهاي بی دریغ علی و همیشه دست پر اومدنش پیش من ، موقع نامزدي باعث می شد مهین دلخور یه گوشه اي بشینه و زل بزنه به ما . من اون موقع فکر می کردم از اینکه علی من رو از اون جدا کرده ناراحته ولی حالا می فهمم از اینکه علی سهم من شده بود ، دلخوره . اون از همون موقع ، علی رو تنها مرد خوب زمین می دیده که من
نالایق به ناحق صاحبش شدم و این مهینه که شایستگی داشتن علی رو داره و نه من . من خیلی احمق بودم و خیلی ساده لوحانه به نگاهاي نفرت بار خواهرم به دستهاي گره کرده ي خودم و
نامزدم نگاه می کردم و واقعاً تصور می کردم داره به علی حسودي می کنه . نگو اون به من حسودي می کنه . سرویس جلوي نگهبانی کارخونه توقف کرد و همگی پیاده شدیم .
همزمان مهندس تجدد هم از ماشین خودش پیاده شد و بعد از یه سلام علیک خیلی کوتاه ، هردو جدا از
هم راهی اتاق شدیم . خیلی دلم می خواست بدونم راجع به شرکت علی چه اقداماتی کرده ولی به خاطر قول و قرارمون نمی
تونستم حرفی بزنم . اون با قاطعیت ازم خواسته بود تا به نتیجه رسیدن کاراش ، هیچ سوالی ازش نپرسم. زودتر از تجدد وارد اتاق شدم . مشغول درآودن پالتوم بودم که اونم اومد . گرم سلام علیک کرد و گفت :
-شرمنده تو نگهبانی خیلی گذرا باهاتون احوالپرسی کردم . نمی خوام این جماعت فضول حساس بشن .
تا جایی که بنده اطلاع دارم ما دوتا تنها کارمنداي غیر همجنس تو یه اتاق هستیم و تا حالاش هم به مدد تصور متاهل بودن شما تونستیم از گزند شایعات در امان باشیم .
لبخندي نشست گوشه ي لبم و گفتم : -من از شما بابت این همه رعایت ، ممنونم آقاي مهندس . برادري رو در حقم تموم کردین . ایشاالله
روزي برسه بتونم جبران مافات کنم . لبخندي زد و نشست سرجاش و خم شد از پایین سیستمش رو روشن کرد .
منم در حالی که می نشستم گفتم :
-با مرکز مشاوره اي که گفتین ، تماس گرفتم . براي شنبه وقت گرفتم . فقط موندم اگه پرسیدن کجا
کار می کنی چی بگم . چون اگه راستش رو بگم ، احتمالاً می پرسن که شما رو می شناسم یا نه و اون موقع … پرید وسط حرفم و گفت :
-اوه شما تا کجاها رو فکر کردین ؟ بذارین شنبه بشه ، برین پیشش و بعد تصمیم بگیرین در جواب
سوالهاش چی بگین . اگه قرار باشه براي هر موضوع کوچیکی هیات پیش بینی راه بندازین و قبل از وقوع عکس العمل همه ي افراد دخیل رو حدس بزنید و بعد در مورد حرکت خودتون در برابرشون تصمیم بگیرین که از حال غافل می شین ! بذارین آینده بیاد ، اون موقع تصمیم بگیرین . در ضمن هیچ چیز به زیبایی حقیقت نیست . حس سبکی که به آدم بعد از گفتن حقیقت دست می ده با هیچ حس دیگه اي قابل قیاس نیست .
همیشه اینو یادتون باشه. چقدر این آدم فهیم بود . خوش به حال مادري که یه همچین بچه اي تربیت کرده . منم می تونستم
مثل مادرش باشم و یکی مثل تجدد رو تربیت کنم ؟ یه آن به خودم اومدم و به خودم گفتم : “باز تو ساده شدي مهتاب ؟ مگه نگفتم از کار مهین و علی
تجربه کسب کن و قبول کن ظاهر آدما تو نود و نه درصد مواقع با باطنشون فرق داره ؟ مگه همین علی بی شخصیت بود ؟ مگه ظاهرش یه جنتلمن واقعی نبود ؟ چی شد آخرش ؟ این تجدد هم یکی مثل علی . خیلی دلخوش نباش که همه ي حرفاش از روي اعتقاد باشه . این آدم الان می دونه تو از دروغ ضربه خوردي واسه
همین داره جانماز آب می کشه . حواست باشه.” از نصیحت خودم که فارغ شدم واسه کوتاه کردن بحث ،گفتم : – حق با شماست آقاي مهندس . ممنون. بعد هم بی صدا مشغول کار شدم . تا دم دماي ظهر ، هر دو مشغول کار بودیم . من با کلی شرکت
خریدار جدید ، تماس گرفته بودم و گوشم به خاطر صحبت طولانی با تلفن ، وزوز می کرد .

تازه گوشی رو رو زمین گذاشته بودم که صداش در اومد . با بی میلی جواب دادم : -بله ؟ صداي ظریف زنی از اونور خط گفت : -سلام خسته نباشین . از شرکت پلی اتیلن …. سهند تماس می گیرم . قلبم تیر کشید و یهو دلم ضعف رفت . پس تجدد کارش رو شروع کرده بود که بعد از مدتها بی خبري ،
حالا از شرکت علی تماس داشتیم . با صدایی که به زحمت از گلوم خارج می شد گفتم :
کار شرکت شما با آقاي مهندس تجدد ، مدیر بخش هستش. لطفاً با داخلی ایشون تماس بگیرین و بدون
خدا حافظی گوشی رو گذاشتم . ظاهراً تن صدا و لحنم گویاتر از هر توضیحی بود . چون تجدد با کمی تردید پرسید :
-پلی اتیلن …. سهند ؟
با سر تایید کردم .
با صداي آروم و در عین حال محکمی گفت :
– نگران نباشین . من کارمو بلدم . فقط هر بار با شما تماس گرفتن ، با آسودگی خودتون رو بکشین کنار
.
ممنونش بودم . واقعاً ممنونش بودم . من با چه جرأتی می خواستم شرکت علی رو به تنهایی کن فیکن
بکنم ؟ منی که با یه تماس از طرف اونا اینطوري پس می افتادم . چقدر خوب شده بود که این آدم حالا به هر دلیلی سینه سپر کرده بود .
هنوز تلفن تجدد زنگ نزده بود که دوباره تلفن رومیزم زنگ خورد . ترسیدم . حس می کردم علی پشت
خطه.
ولی چاره اي نداشتم . باید جواب می دادم . تا خواستم گوشی رو بردارم ، دست مردانه اي گوشی رو از زیر دستم کشید . هینی گفتم و کشیدم عقب . تجدد بدون اینکه نگاهم کنه تو گوشی گفت : -بله ؟
نمی دونم اونور خطی کی بود چی گفت . -تجدد از اینور گفت : ممنون به مرحمت شما . اجاز… اونورخطی اجازه نداد جمله ي تجدد تموم بشه و نمی دونم چی گفت که به وضوح رنگ تجدد پرید و
کلافه گفت : -کدوم بیمارستان ؟
از شنیدن کلمه ي بیمارستان خون تو بدنم یخ کرد. کی بود که به تلفن من زنگ زده بود و خبر
بیمارستان می داد ؟
تجدد گوشی رو گذاشت و دستش رو برد لاي موهاي پرش و رو من که منتظر و نگران بهش چشم
دوخته بودم گفت :
-عمه تون بودن . ظاهراً مادرتون یه مقدار کسالت دارن .بردنشون بیمارستان شهید محلاتی . خواستن
شما هم برین اونجا .
نگران نگاهش رو دوخته بود به من . به منی که اول یه مقدار ناراحت شدم و بعد دوباره شدم همون سنگی که پدر و مادرم ازم ساخته بودن.
هه نکنه خیال می کرد ناراحت شدم ؟ . نکنه فکر می کرد از نگرانی جیغ جیغ می کنم و اشکم در می یاد الان ؟ گفتم :
-به من ارتباطی نداره . دخترش بره مواظب مادرش باشه . گوشی تلفن رو برداشتم و خونه ي عمه رو گرفتم . بعد از سه تا بوق ، عمه سراسیمه گوشی رو برداشت . سرد سلام کردم . جوابم رو با صداي نگرانی داد و گفت : -بهت خبر دادن مادر ؟

گفتم : -بله گفت : -کی می رسی مادر ؟ بی روح گفتم : -من قرار نیست بیمارستان بیام . من کس و کاري ندارم که حالا مریض شده باشه. ازتون خواهش می
کنم اگه خواستین برین ، مهلا رو با خودتون نبرین . من برمی گردم خونه تا شما به کاراتون برسین . لطفاً تا برگشتن من صبر کنین .
عمه با لحنی گله مند گفت : -مهتــــاب ! یعنی چی ؟ مادرته ! مریضه ! بس کن این ادا اطوارو! عصبانی شدم . به حد مرگ عصبانی شدم . حس می کردم خون به مغزم نمی رسه و الانه که سکته کنم
. فهم و درك احساس من اینقدر سخت بود ؟ چرا هیشکی نمی فهمید من چی می گم ؟ فکر می کردم عمه می فهمه ولی ظاهراً سخت در اشتباه بودم .
فقط تونستم بگم اگه مهلا رو ببرین به خدا یه لحظه هم تو اون خونه نمی مونم . آواره بشم بهتره تا این
یه ذره غروري هم که برام مونده ، خاك کنم و گوشی رو گذاشتم .
اصلاً حواسم به تجدد نبود . یادم نبود کجا دارم حرف می زنم . ازش خجالت کشیدم . این چه زندگی
کوفتی بود که من داشتم . یه زمانی همه با حسرت نگام می کردن حالا ببین به چه روزي افتادم که نمی تونم جلوي همکارم سرم رو بلند کنم .
تجدد سرفه ي مصلحتی کرد و گفت : -خانوم مهدوي اگه به ماشین احتیاج دارین ، یه ابو طیاره اون پایین هست که سوئیچش از قضا دست
منه . از لحنش خنده اومد رو لبم . خوش به حالش . چقدر آدم بی دغدغه اي بود .
با لبخند گفتم:
-ممنون آقاي مهندس . گره زندگی من اونقدر کوره که هیچ جوره نمی شه بازش کرد . کامپیوترم رو
خاموش کردم و همزمان صداي شات داون کامپیوتر اونم اومد . به طرف رخت آویز رفت و پالتوش رو پوشید و یه برگ مرخصی کمتر از یه روز امضا شده هم گذاشت رو میز من و گفت :
-من زودتر حرکت می کنم . یه ربع دیگه شما هم بیایین .منم یه کم کار دارم . قرار بود که زودتر برم . ظاهراً قسمت اینه که باهم بریم . می رسونمتون.
الکی تعارف نکردم و و به گفتن ممنون بسنده کردم . یه ربع بعد تو نگهبانی کارخونه بودم . نگهبان گفت : – آژانس خبر کنیم خانوم مهدوي؟ سناریوي مسخره اي که یه ربع گذشته رو به ساختن اون گذرونده بودم ، اجرا کردم و گفتم : -دختر خالم تو همین کوي ، تو کارخانه ي کاشی سازي …. مشغول کار شده . می رم اونجا با هم بریم .
اون ماشین داره . نگهبان بله متوجه شدم گفت و اجازه داد بیرون برم .
هواي سرد و کثیف شهرك رو به ریه هام بلعیدم و سریع به طرف پیچی که دفعه ي قبل تجدد منو اونجا
پیاده کرده بود، حرکت کردم . ماشین رو همونطور روشن گوشه اي پارك کرده بود و خودش بیرون وایساده بود و داشت با پاش رو برفا
نقش می زد . منو که دید ، بی حرف ماشین رو دور زد و نشست .
منم خجالت زده نشستم و گفتم : – می دونم ، کار داشتن بهونه ست و به خاطر شرایط مسخره و عجیب و غریب من تو این سرما بیرون
زدین ، واقعاً لطف کردین . امیدوارم بتونم در ازاي این برادري بی شیله پیله یه روزي در حقتون خواهري کنم . لبخندي نشست رو لبش و گفت :
-ایشاالله !
بین راه سکوت تو ماشین حکمفرما بود . تازه رسیده بودیم طرفاي نیروگاه که گفت :
-شما چرا گوشی موبایل ندارین ؟
تو افکار پریشون و بی سر و سامانم غرق بودم و نفهمیدم چی گفت .

گفتم : -با منید ؟ صداي پخش رو کم کرد و گفت : -غیرشما کسی دیگه اي هم اینجا هست ؟ با لبخند گفتم : -شرمنده ! اونقدر فکرم درگیره که حواسم نبود . چی پرسیدین ؟ -گفتم چرا موبایل ندارین ؟ -دارم . ولی خراب شده . همین چند وقت پیش از تعمیرکار گرفتمش ولی باز هنگ می کنه . دوباره دادم
درستش کنن. باید یکی نو بخرم . بی گوشی سختمه . هر چند هیچ کس رو ندارم که بهم زنگ بزنه . ولی به هر حال لازمه .
صداي پخش رو زیاد کرد و تا خود خونه ، غیر از پرسیدن آدرس هیچ چیز دیگه اي نگفت . ازش به خاطر رعایت حالم و اینکه حتی اگه کنجکاو هم بود ، به خودش غلبه می کرد و با سوالاش آزارم
نمی داد ، ممنون بودم . آدم تو داري نبودم . ولی قصه ي تحقیر که گفتن نداشت . جلوي خونه ي عمه توقف کرد و گفت :
-فقط آروم باشین . نذارین هر حرفی از جا بکندتون. همه مشکلات دارن . هر کس به نوعی .
سعی کردم زورکی هم شده لبخند بزنم و تشکر کنم .
همین که پام رو از ماشین پایین گذاشتم ، آرش از در خونه اومد بیرون .
بدترین وضعیتی که ممکن بود پیش بیاد حالا اتفاق افتاده بود . من با هیچ کدوم از این مردا مراوده اي
نداشتم . ولی مطمئن بودم دل هر دوشون از من ، از زن مطلقه اي که تازه عده اش تموم شده ، چرکین شد . من کی شانس داشتم که حالا داشته باشم . الان یه چند تا از همسایه هاي فضول که کله ي عمه رو کچل کرده بودن که سر از کار برادر زادش در بیارن هم پیدا می شد و بدبختیم به بهترین نحو تکمیل می شد .
نمی دونستم هر کدومشون راجع به ارتباطم با دیگري چه فکري کرد . به هر حال بازار فکرهاي نامربوط
حسابی داغ بود و خدا می دونست تو ذهن هر کدوم چی می گذره.
دستپاچه به قیافه ي متعجب آرش نگاه کردم و گفتم :


۶۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن