رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت هجده


-من در خدمتم . زحمتی نیست ومطمئنم بازم مثل قبل ، کار کردن در کنار شما ، منو غنی از مهارتهاي
جدید می کنه . از این بابت من از شما ممنونم .
بلند شد و رفت سمت تلفن رو میزش و بعد از گرفتن چند تا شماره گفت : -خانوم امینی لطفاً بگین دو پرس برگ بیارن و در ضمن به خانوم احمدي هم بفرمایین بعد از نیم ساعت
با آخرین صورتهاي مالی تشریف بیارن اینجا. گوشی رو که گذاشت گفتم :
-راضی به زحمت نبودم . براي چی ناهار سفارش دادین .
بی تعارف گفت :
-خودمم گشنمه . منتی نیست .
تا اومدن خانوم احمدي که از کارشناسان حسابداري شرکت بود ، از کارخونه و جو اونجا ، کوتاه سوال می
پرسید و منم کوتاه جواب می دادم . بعد از ناهار ، تا عصر ساعت پنج ، همراه خانوم احمدي به بررسی حسابا مشغول شدیم . تجدد به قول
خودش این دفعه رو باهام همراه شد و قرار بر این شد که از فردا ، با احمدي تو اتاق کنفراس حسابهاي روزانه رو چک کنیم و تجدد رو با مسئولیتهاي خودش تنها بذاریم .
با رسیدن ساعت پنج ، تجدد خودش اعلام اتمام کرد و گفت: -ساعت پنجه ! واسه امروز بسه . شما می تونید برید خانوم احمدي.خسته نباشین. احمدي از هر دومون خداحافظی کرد و رفت . در حالی که داشت برگه ها رو ردیف می کرد گفت : -وسیله هست خانوم مهدوي؟ سر از کیفم بیرن آوردم و گفتم : -بله ! مرسی. به بنده امري ندارین ؟ تشکري کرد و من با خداحافظی مختصري از خودش و منشی هاي توي سالن ، از شرکت خارج شدم . روز آروم ولی سنگینی بود. حسابی خسته بودم و وقتی داشتم ناگت مرغ تو دهن مهلا می ذاشتم ، خوابِ
خواب بودم .

اضطرابم به کلی از بابت نوع کار و اینکه توانایی دارم یا نه ، فروکش کرده بود ولی نگران این بودم که از
لحاظ جسمی ، توانایی اداره کردن دو تا مدیریت رو دارم یا نه . بخصوص اینکه شغل دومم ، برام ناآشناتر بود . من با مباحث حسابداري کاملاً آشنا بودم ولی خوب هر کاري لم خاص خودش رو داشت .
با یه دوش آب گرم که خستگیم رو التیام داد ، به رخت خواب رفتم و از خدا خواستم نیرویی بهم بده
بتونم از عهده ي هر دو کار به نحو احسن بربیام .
یک ماه از زمان همکاري من با تجدد می گذشت . همه چی آروم و روتین جلو می رفت . دلم واقعاً براي
برگشتن عمه پر پر می زد و واقعاً تحمل دوماه آینده برام چندان راحت نبود . مهلا هم بهانه می گرفت . می دونستم اونم دلتنگه . ما خیلی غریب افتاده بودیم . کارام سنگین بود و سه کیلو تو یه ماه لاغر کرده بودم .
اون روز عصر بعد از خداحافظی خانم احمدي ، نیم ساعتی اضافه موندم و مشغول جمع و جور کردن برگه
ها شدم که صداي فریاد تجدد رو از اتاق بغلی شنیدم . خصلت همیشه بیدار کنجکاویم ، هوشیار تر شد و من گوش تیز کردم به شنیدن مکالماتش .
درِ مشترکی که بین اتاق کنفرانس و اتاق تجدد بود ، باعث شده بود تقریباً صدا کامل تو اتاق کنفرانس بپیچه.
اون بیشتر داد می زد و هی می گفت : به همین خیال باش. من عمراً به تو باج بدم . اینا واسه من هیچ اهمیتی نداره. مشغول آنالیز گفته هاش بودم که درِ وسط دو اتاق رو لابد به حساب اینکه من باید نیم ساعت پیش از
اونجا رفته باشم ، به شدت باز کرد و گوشی بدست در حالی که چهره ي همیشه آرومش قرمز شده بود ، هاج و واج به منی که از ترس باز شدن نابه هنگام در ، برگه هام از دستم پخش زمین شده بود و دستم داشت قلب پر ضربانم رو آروم می کرد ، خیره شد .
تو کسري از ثانیه خودم رو پیدا کردم و خم شدم تا برگه ها رو از رو زمین جمع کنم . تماس رو در حالی
که صداي جیغ جیغ زنی هنوز از پشت گوشی می اومد قطع کرد و تو فاصله ي چند سانتی من ، خم شد و در حالی که به جمع کردن برگه ها کمک می کرد گفت :
-چرا هنوز نرفتین ؟ این همه نزدیکی رو نمی پسندیم . درست مثل همون وقتی که تو اتاق مشترکمون تو کارخونه ازش فرار
کردم ، دلم می خواست دور تر بشم .بلند شدم وگفتم :

-فردا تعطیله ! خواستم کار رو تموم کنم ، بعد برم . برگه ها رو داد دستم و بی توجه به تلفنش که رومیز با اسم مینو خاموش و روشن می شد ، گفت : -شرمنده که ترسوندمتون . نمی دونستم اینجایین. لبخند زورکی زدم و گفتم : -شما ببخشین . من نباید تو ساعاتی که فکر می کردین تنها هستین و اشاره کردم به تلفن ، اینجا می
بودم . دست بردم و بند کیفم رو گرفتم تو دستم و گفتم :
-اگه اجازه بدین مرخص بشم ؟
دستپاچه براي سومین بار رد تماس زد و گفت :
-بفرمایین خواهش می کنم .
حال خوبی نداشت . هر چی که بود بدجور بهمش ریخته بود .
سریع از شرکت ِ ساکت و خالی از کارمند ، بیرون رفتم تا زودتر خودم رو به مهلا برسونم . امروز نیم ساعت از وقت باهم بودنمون رو زده بودم تا فردا رو کامل در اختیارش باشم . فردا روز مهلام
بودم . تو راه مدام به دعواي تجدد و نامزد سابقش فکر می کردم . درست متوجه نشدم سر چی بحث دارن ،
اونم بعد از جدایی. ولی هر چی که بود ، اونقدري مهم بود که مرد همیشه خونسردي مثل مهندس رو بخروشونه.
مهلا باهام حرف نمی زد و به خاطر اینکه آخرین مامانی بودم که اومده دنبال بچش ، باهام قهر کرده بود
حتی بستنی عروسکی هم اخماي کوچولوش رو وا نکرد . با وجود اینکه از خستگی تقریباً هلاك بودم و این برنامه رو براي فردا چیده بودم ، پیشنهاد دادم بریم باغلارباغی. شب تابستونی بود و هوا واسه بیرون بردن بچه خوب بود . مهلاي کوچیک و معصومم که دنیاش مثل قلبش کوچیک بود ، قهر یه ساعت پیشش رو از یاد برد
و عاشقانه منو بغل کرد . منم همین رو می خواستم . درآوردن غصه اي که تو دل کوچولوش لونه کرده بود . چند تایی از وسایل رو که سوار شد ، اونم خسته شد و عزم رفتن کردیم . هنوز هم فکرم درگیر تجدد بود
. اون شب تو رستوران بهم گفته بود که جریان جداییش رو بدون حضور مهلا برام تعریف می کنه . ولی به کل

فراموش کرده بودم . البته فرصتی هم واسه اینکار نبود . ولی تو دلم مصر بودم که یه جورایی سردربیارم چی به چیه .
شنبه که رفتم شرکتش ، قبل از اینکه از خانم احمدي بخواد که بیاد اتاق کنفرانس ، گفت : -می شه باهاتون حرف بزنم ؟ یه خرده دل نگران شدم ولی با یه نقاب خونسردي گفتم : -البته ! نفس پر صدایی براي کم کردن اضطرابش کشید و گفت : -راستش نمی دونم چجوري بگم یا اینکه از کجا شروع کنم . یه سري مشکلات براي من به وجود
اومده که کمابیش به شما هم مرتبط هست . نگرانی چشمام رو که دید گفت : -البته نگران نباشید همه چی تحت کنترله . فقط صرفاً براي آگاهی شما می خوام بهتون بگم . وگرنه
همهچیحله. این مرد استعداد عجیبی تو دق دادن من داشت . یه حرف ساده رو جوري می پیچوند که سکته می کردم
.
حرفی نزدم که ادامه بده . ولی داشتم از استرس می مردم . با خودکارش آروم و ریتمیک به میز می زد و لابد داشت جمله هاشو مرتب می کرد . دل منم مثل سیر و
سرکه می جوشید . بلاخره با خودش کنار اومد و گفت :
-یادتونه اون شب تو رستوران گفتم از مینو طلاق گرفتم ؟
سرم رو به نشونه بله تکون دادم و اون ادامه داد: کاراي طلاق ما هنوز تموم نشده . یعنی من مهریه اش رو دادم و قراره که تا آخر این ماه صیغه ي طلاق
جاري بشه . اما حالا یه مشکل کوچولو پیش اومده . نمی فهمیدم اینا چه ربطی به من داره . همین سردرگمی بیشتر اذیتم می کرد .
کاملاً سردرگم دستش رو کشید به صورتش و گفت :

-مینو کل مهریه اش رو می خواد . در صورتی که حقش نیست . اون …. اون از طرف یکی شارژ شده که
… که …
دیگه طاقتم طاق شد و گفتم : -تو رو خدا آقاي مهندس ، داره قلبم می یاد تو دهنم . شارژ شده که چی ؟ چرا قسطی حرف می زنید ؟ دوباره دست کشید تو صورتش و گفت : -فقط واسه اینی که می خوام بگم ، پیش پیش عذر می خوام .باور کنید دلم می خواست منکر این قضایا
بشم ولی چاره اي جز بازگو کردنش ندارم .اون مدعی شده که من … من به خاطر شما دارم طلاقش می دم و اگه کل مهریه رو ندم ، آبروي هردومون رو تو کارخونه می بره و جریان جدایی شما رو تو محیط کار به … به من ربط می ده تا همه فکر کنن بعد از همکاري ما با هم ، شما از همسرتون و من از مینو طلاق گرفتم که ….
که باهم باشیم . دوران اتاق ،سیاهی چشم ، لرزش پاهام ، خشکی دهنم ، هنوز هم بعد از چندین سال ، چنان برام روشن
و واضح و قابل لمسه که حس می کنم براي هزارمین بار تو اون لحظه قرار گرفتم . ظاهراً متوجه حال خرابم شد . از پشت میزش بلند شد و اومد سمتم .
نشست رو مبل کناریم و از پارچ آبِ رو میز ، برام یه لیوان آب ریخت .
خوب بود که دهنش رو بسته بود . خوب بود که ازم حالم رو نمی پرسید . چون اگه حرف می زد ، نمی
تونستم تضمین کنم که نزدم تو دهنش . مقصر باشه یا نه ، این مزخرفات رو اون داشت بهم می گفت و من الان از هیچ کس بیشتر از این مرد ، حالم بهم نمی خورد . با دستهاي مرتعش لیوان رو گرفتم و جرعه اي خوردم که الحق مایه حیاته . از آتش درونم کلی کم کرد . لحظات بدي بود . خیلی بد. هم ازش بی هیچ دلیلی دلخور بودم و هم به شدت خجالت می کشیدم. این مرد واقعاً اونی نبود که همسر خودش و شوهر سابق من ، تصورش می کردن و من بی گناهتر از اونی بودم که مینو فکر می کرد . ولی کیه که حقیقت براش مهم باشه ؟
مهم پولیه که می خواست غرامت بگیره . مگه آبرويِ منِ بی گناه اهمیت داشت ؟ با صدایی که به زحمت از اعماق گلوم خارج می شد و بدون اینکه برگردم سمت صورتش گفتم : -حالاچیمیشه؟
از کنارم بلند شد و رفت سمت پنجره و بازش کرد . باز کردن شیشه ي دو جداره ي پنجره همان و
هجوم صداي خیابون به اتاق همان . در حالی که هواي گرم و آلوده رو محکم به ریه هاش می کشید گفت :

-گفتم که ! نگران نباشید . همه چی تحت کنترله . هدفم از باز کردن این موضوع براي شما صرفاً جهت
اطلاع بود و بس . چون متاسفانه ، کسی که مینو رو از وجود شما باخبر کرده ، کسیه که به خوبی هردوي ما رو می شناسه و زخم خورده هستش . کسی که سایه به سایه شما رو تعقیب می کنه . بهتر بود شما هم در جریان حضور پررنگ ولی نامرئی اون تو زندگیتون می بودین . ممکنه براتون خطر آفرین باشه وگرنه من مشکلم رو با
همسرم یه جوري حل می کنم . دلیل اصلی بازگو کردن مشکلم با شما آگاه کردنتون از وجود اون شخصه . مغزم به قدري هنگ کرده بود که نمی تونستم فهمم اون کیه . فقط حس ترس به وجودم چیره شده بود
.
برگشت و زل زد تو صورتم و گفت : -حتماً فهمیدید کیو می گم ؟ مستاصل سرم رو به طرفین به نشونه نه ، تکون دادم . دوباره دست کشید تو صورتش و نشست پشت میزش و گفت : -همسر سابقتون . ناله وار گفتم : -علی ؟ آخه …. آخه چرا باید منو تعقیب کنه ؟ ابرویی بالا انداخت و گفت : -اون یه قطار دلیل براي زیر نظر گرفتن زندگی شما داره . ولی مهم دلیلش نیست . مهم نتیجه هستش .
اون متاسفانه از منو شما تو اون رستوران عکس هم گرفته . کارش بی نقصه . متاسفانه بهترین موقعیت براي سوء استفاده از شرایط فعلی من و شما براش فراهم شده . ما بی خبر از کسایی که هر حرکتمون براشون مفهوم خاصی داره ، عادي زندگی می کردیم ولی الان یه مقدار شرایط بغرنج شده .
اونقدر صدا تو سرم بود که داشتم دیوونه می شدم . چرا من راحت نمی شدم ؟ چرا درست وقتی که حس
می کردم همه چی خوبه ، همه چی به بدترین شکل به هم می ریخت ؟ دقیقاً به بدترین شکل .
شایعه ي رابطه ي منو تجدد و طلاق من از همسرم به خاطر یه مرد دیگه ، می تونست در کسري از
ثانیه نابودم کنه . اونقدر ترسیده بودم که مغزم براي پیدا کردن راه حل ، نمی تونست کوچکترین فعالیتی بکنه .آخه جالبیش اینجاست که کسی نمی یاد از خودت سوال کنه و تو بخواي جوابش رو بدي و قانعش کنی .

همیشه آخرین نفر تویی که از شایعات پشت سرت با خبر می شی و نمی دونی باید بري و به کی توضیح بدي که اصلاً قضیه این نیست و …
آدما بعضی وقتها یه کارایی می کنن که فکر می کنن تو اون موقعیت بهترین کاره . ولی زمان که می
گذره می بین واي بدترین حرکت ممکن رو انجام دادن .
من اگه وقتی که جدا شده بودم ، می اومدم و می گفتم ، خیلی بهتر بود که با اون افتضاح علی بیاد و من
و تجدد و متهم کنه .حالا هم زنِ تجدد بیاد و منو متهم کنه که من اونو از چشم شوهرش انداختم . هر چند من مدرك دارم که قبل از اشنایی باتجدد جدا شدم ولی چه فایده ؟ دختره می ره می گه منِ مطلقه واسه شوهر اون تور پهن کردم و باعث طلاقشون شدم . همه چی علیه منه . چون من یه مطلقه هستم پس حتماً گناهکارم .
پس حتماً خرابم. دوباره از آبِ تو لیوان یه خرده خوردم . یه نفس عمیق کشیدم و تمام سعیم رو کردم تا بفهمم کجاي
کارم و چیکار باید بکنم . نیم ساعتی بی حرف گذشته بود .سرم درد می کرد . یه نقطه نبود . همه جاي سرم درد می کرد . آب رو
تا ته خورده بودم و زل زده بودم به لیوان خالی . نسبتاً آروم شده بودم و دستام نمی لرزید . این لرزیدن دست هم سوغات روزهاي پر تنش طلاق بود . آب
دهنم رو قورت دادم و رو کردم به تجدد که با خودکارش مشغول بازي بود و گفتم : -برنامه تون چیه ؟
سرش رو بلند کرد و گفت : -اگه نتونستم منصرفش کنم ، مهریه رو می دم . عصبی گفتم : -براي چی ؟ این مشکل به خاطر من براي شما پیش اومده . اگه قراره خسارتی پرداخت بشه ، به گردن
منه نه شما. آروم گفت :
-اصلاً اینطور نیست . پاي آبروي خود منم وسطه . گفتم :
قبول کنید که به خاطر منه . پاي علی به خاطر من به زندگی شما وا شده و حسادت بیمارگونه و آتیش
تند انتقام اونه که داره کم کم تو زندگی شما شعله ور می شه . اگه علی نبود الان همسر شما نسبت به من حساس نمی شد . نصف مهریه اش رو گرفته و رفته بود دنبال زندگیش.
دوباره دستی کشید به صورتش که دیگه داشتم به این تیک عصبیش آلرژ ي پیدا می کردم و گفت : -حرف شما متین . ولی مینو خودش خوب می دونست علت جدایی ما چیه . نباید قبول می کرد .در
ضمن اون خودش می دونه که حتی نصف اون مهریه هم حقش نیست ولی داره زیاده خواهی می کنه . منم همچین بی دست و پا نیستم . سعی می کنم مجابش کنم . پرداخت مابقی مهریه ، آخرین راهه.
خجل پرسیدم :
-مهریه اش چقدره ؟
گفت:
-سیصد سکه. من توانایی پرداخت همه ي مهریه اش رو به راحتی دارم و از این بابت نگران نیستم .
ناراحتیم از ناحق بودنشه. یه لحظه فکري به ذهنم رسید ولی تا خواستم به زبون بیارم ، خجالت کشیدم .
تجدد متوجه شد و گفت :
-چیزي می خواستین بگین ؟
دستپاچه گفتم :
-نه… نه
لبخند کم جونی زد و گفت : -اگه کمکی می کنه بگین . چرا خوردینش؟
کمک می کرد ولی من روي گفتنش رو نداشتم . اما درست آخرین لحظه که واقعاً از تصمیم واسه
گفتنش منصرف شده بودم ، یاد احتمال آبروریزي براي خودم افتادم و با خودم گفتم ” سر بسته می گم ، خودش می گیره ”
سرم پایین انداختم و گفتم : از کجا معلوم که بعد از دریافت مهریه بازم نخواد بیاد کارخونه و حرف مفت
نزنه ؟
متفکر گفت :

-منم از همین می ترسم . واسه همین می گم باید یه جور دیگه مجابش کنم . بهش کاملاً بی اعتمادم .
زده به کلش و تازه یادش افتاده منم هستم .
می خواستم صحبت به همین جا برسه تا حرفم رو بزنم ولی خداییش سخت بود .مطمئن بودم که صورتم
برافروختست .با خجالت سر به زیر گفتم :
-شما اطمینان دارین که نصف اون مهریه حقشه ؟ می تونم قسم بخورم که چشماش گرد شد ولی من سرم پایین بود و نمی دیدم . آروم گفت : -بله ! در حالی که دستام یخ بسته بود و تیره ي کمرم خیس عرق با لحن و صداي آرومی گفتم : -پس… پس تهدیدش کنید به اینکه اگه قرار باشه کل مهریه رو بهش بدین ، باید حقش باشه. جون دادن خیلی راحت تر از این پیشنهاد بی شرمانه اي بود که من دادم . شر شر عرق از پشتم می
ریخت و کمر شلوارم خیس خیس بود . صداي بدبخت در نمی اومد . سرم رو بلند کردم تا ببینم نمرده باشه یه وقت ، که دیدم داره با ابروي گره
کرده با خودکارش بازي می کنه . یعنی چی ؟ بهش برخورده بود ؟
از کارم مثل چی پشیمون شدم . سرم رو انداختم پایین . یعنی اینقدر حرفم بد بود ؟ هزار تا سوال تو سر
دردناکم می چرخید.
دقایق به کندي می گذشت . واقعاً از حرکت عجولانه و پیشنهاد بی فکرم ، از خودم ناراحت شدم . سر به
زیر بودم و داشتم با جدیت لاکهاي بی رنگ ناخونام رو می کندم که زیر چشمی دیدم که رفت سمت پنجره و دستاشو گذاشت تو جیب شلوارش و همونطور که رو به خیابون بود گفت :
– هر چند نهایت نامردیه ، ولی به امتحانش می ارزه . این پیشنهاد رو هم می ذارم براي یکی مونده به
آخر. اگه راههاي دیگه روش جواب نداد ، همین کار رو می کنم . شاید امید به یه ازدواج بهتر و یه زندگی عادي بدون وجود گذشته ي خط خورده ، بتونه مانع پذیرش این پیشنهاد بشه و اونو از خرِ شیطون بیاره پایین.ولی این
پیشنهاد یه مشکلی داره !

کنجکاو شدم مشکلش کجاست ولی به اندازه ي کافی گند زده بودم واسه همین دهنم رو گل گرفتم
نپرسم چه مشکلی . نمی دونم چرا حس کردم صداش یه کم شیطون شد . هر چند متین و موقر ، ولی اینم بلاخره یه مرده ، وقتی من می گم بیا و اینکار رو با زنت بکن ، معلومه روش باز می شه دیگه .
بدون تغییر موضع گفت : -اگه شرط منو بپذره چی ؟ اگه بخواد که کل مهریه اش حقش بشه چی ؟ چون رو به خیابون بود ، سرم رو بلند کرده بودم و نگاش می کردم که با برگشتن ناگهانیش به طرفم ،
نگاه شرمزده و صورت برافروختم رو دوختم به کفشام. واقعاً اگه اینو می خواست چی ؟ فکر اینجاش رو نکرده بودم.
هیچ جوابی واسه اگه هاي تجدد نداشتم . دوست داشتم این بحث هر چه سریعتر تموم بشه. نشست سرجاش و گفت : -اینجایین خانوم مهدوي ؟ سربه زیر گفتم : -من حالم زیاد مساعد نیست . اجازه می دین برم خونه ؟ گفت : -به من نگاه کنین خانوم مهدوي! سرم رو بلند کردم . آروم گفت : -این همه دستپاچگی و شرمندگی واسه چیه ؟ شما مجرد نیستین . نباید این بحث کاملاً طبیعی اینقدر
آزارتون بده .شما هم جاي خواهرِ من . می دونم از حجب و حیاتونه ولی دیگه نباید خارج از حد باشه که روزمرگی هاتون رو تحت شعاع قرار بده . پیشنهاد قابل تاملی بود که ان شاالله کار ساز هم می شه . اما درمورد شوهر سابقتون. بهتره بیشتر حواستون رو جمع کنید . به مهدکودك هم تاکید کنید که مهلا رو به جز شما به
کس دیگه اي به هیچ عنوان تحویل ندن . وحشت همه ي وجودم رو دربرگرفت و با ترس گفتم : -یعنی ممکنه بدزدتش؟
گفت :
.
١٦٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن