رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت نوزده

 

-احتمالش هست . کسی که از جیک و پوك زندگی شما اینقدر از نزدیک خبر داره ، حتماً یه برنامه اي واستون چیده . بهتره بیشتر مراقب باشین.
به عقیده ي من برنامه تون رو تغییر بدین . یه روز زود برین مهلا رو بردارین ، یه روز دیر. یعنی همه ي
کارا تون رو روتین انجام ندین که برنامه تون دستش بیاد .
دستام دوباره شروع کردن به لرزیدن . مهلا تنها دارو ندارمن بود و عزیزترین گوهرم . مهلا دلیل زنده
بودنم بود . دلیل مقاومتم در برابر همه ي این سختی ها.
تجدد نگران پرسید حالتونه خوبه ؟ رك گفتم : -نه ! خوب نیستم . اصلاً خوب نیستم . اون از قضیه ي نامزد شما و این از شوهر سابق من. نتونستم
جلوي گریم رو بگیرم و اروم گریه کردم . پوفی کشید و گفت :
-شما که زن معتقدي هستین ! نباید از اون بالاسري ناامید بشین .اینا همش امتحانه . خیلی ها از شما
بدترن . خیلی ها خیانت شوهر و آزار خانواده ي اونو به جون می خرن و تو آرزوي طلاق دارن می سوزن . شما جدا شدین . شما سوا شدین از اونجور با ذلت زندگی کردن . این یه فرصت طلاییه . حالا یه زن مستقل و
موفق هستین و باید هزاران مرتبه شاکر خدا باشین. نصف این مشکلاتی هم که ایجاد شده به گردنِ منه. منم برادرانه کنارتون هستم که حلشون کنیم . حالا
هم بفرمایید منزل . فردا رو هم اگه خواستین نیاین. استراحت کنید . ان شاالله همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه. این بحرانها نباشه که از کسالت می میریم ما .
لبخند کم جونی زدم و بلند شدم .
یک هفته از هشدار تجدد می گذشت و من حس می کردم سایه ي علی همراهمه . ترس همه ي وجودم
رو گرفته بود و مطمئن بود که اون به قصد مهلا داره نزدیک می شه.
خدا خدا می کردم این دوماه هم تموم بشه و عمه برگرده . با حضور اون ، من بیشتر احساس آرامش می
کردم . تو خونه هم می ترسیدم . کاش خونه ي عمه آپارتمان بود . حرکت شاخه هاي درختاي حیاط ، تو قیر

شب برام وهم انگیز بود و هر آن احتمال می دادم کسی از دیوارحیاط بیاد بالا . شبا درست نمی خوابیدم و روزا بدجور کسل بودم .
تا اینکه بعد از یه هفته ، بلاخره طاقت تجدد از این همه حواس پرتی و درب و داغونی من طاق شد و
وقتی واسه خداحافظی رفتم پیشش گفت:
-می شه چند لحظه بشینین؟ نگران پرسیدم : -خبري شده ؟ کسی کاري کرده ؟ لبخند آرامبخشی زد و گفت : -نه! خیالتون تخت . نشستم و منتظر شدم که حرف بزنه . بی مقدمه گفت : -شما چتونه ؟ چرا اینقدر پریشونید ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفتم : -اینقدر مشخصه ؟ سري به نشانه ي بله تکون داد و من انگار که منتظر همین باشم ، مسلسل وار شروع کردم به حرف زدن
.
-نگرانم آقاي مهندس . پریشونم . می ترسم . من از سایه ي خودمم می ترسم. روزي ده دفعه زنگ می
زنم مهد و سراغ مهلا رو می گیرم . یه هفته ست کلاً بیست و چهار ساعت نخوابیدم . دارم از درون می پکم . تا وقتی نمی دونستم دنبالمه حالم خوب بود . همه ي زحمات خواهر شما رو تو این یه هفته به باد دادم . اونقدر برگشتم به گذشته و نبش قبر کردم که یادم رفته چطور باید روزمرگی بکنم . تو ماشین دائماً حواسم به آینه ست که کسی تعقیبم نکنه واسه همین از جلو غافل می شم. دوبار نزدیک بود شدید تصادف کنم . اونقدر نگران چراییِ این تعقیب و گریزم که حواسم تو کار جمع نمی شه . تا وقتی بیرونم یه جور می ترسم ، وقتی هم که می رسم خونه یه جور. بیرون به خاطر دور بودن از مهلا نگرانم و تو خونه به خاطر تنهایی و بی پناهی . یه
هفته از صحبتاي ما و در واقع هشدار شما گذشته ولی واسه من انگار یه ساله.

نمی دونم چیکار کنم . از طرفی فکرِ کاري که نامزد شما می خواد بکنه رو که می کنم ، دست و پام یخ می زنه . دارم سکته می کنم . تا حالا اینجوري دست و چپ و راستم رو گم نکرده بودم و فشار عصبی متحمل نشده بودم .
رفتم سفارش نرده واسه دیوار حیاط عمه و آیفن تصویري دادم . بازم خیالم جمع نیست . فردا قراره بیان واسه نصب نرده . از بودن با هر مردي تو خونه می ترسم . می ترسم همشون گماشته ي اون باشن و بخوان بچم رو بدزدن . جوري تو این یه هفته چسبیدم به بچه که اونم کلافه شده .
از خانوما هم می ترسم . می ترسم همدستش باشن . به خدا دیوونه شدم . این کابوس کی تموم می شه

دستاش رو تو هم گره زد و گفت : -من فقط گفتم محتاط باشین. نه اینکه خودتون رو آزار بدین . آخه این چه سرو شکل و زندگیه که واسه
خودتون درست کردین ؟ همین که سرم رو انداختم پایین ، با صداي نسبتاً بلندي داد زد ، سرتون رو بیارین بالا خانم مهدوي! تا
کی سر به زیري ؟ تا کی خجالت ؟ پس این ده ماه خواهرِ من چیکار می کرده ؟ بعضی خصلتهاي نهادینه ي شما واقعاً از یه زن اجتماعی و شاغل بعیده ! جوري سرخ و سفید می شین که انگار مرد ندیدن تا حالا ! حیا خوبه ، متانت عالیه ، ولی در حد نرمال.می دونید که این چیزا براي من یکی خیلی مهمه . دارم زنم رو به این خاطر طلاق می دم که تو افکارش ، این چیزا کمرنگه . ولی کار شما رو هم تایید نمی کنم . فکر نکنید مردا فقط از زناي بزك دوزك کرده و خودفروش سوء استفاده می کنن. حیاي بیش از حد و خجالت هم می تونه واسه سوء استفاده دستاویز خوبی باشه. همین خصلت شماست که شوهر سابقتون رو به فکر آبروریزي انداخته . می دونه اینطوري چقدر نابود می شین. اینطوري مدیر خوبی نمی شین . اینطوري مادر خوبی هم نمی شین . می خوایین یه مهتاب کم رو و ضعیف دیگه تحویل جامعه بدین که یکی از راه بیاد و هست و نیستش رو به تاراج ببره ؟ می خوایین مهلا یکی بشه عین خودتون ؟ با این خصایص ،چی می خوایین به عنوان مادر ، یاد
مهلا بدین؟ من اون هشدار رو دادم که حواستون جمع بشه نه که بیشتر پرت بشه.
در حالی که از عصبانیت آروم ترین مردي که تو زندگیم می شناختم شدید ترسیده بودم و بغض چنگ
انداخته بود تو گلوم ، آروم گفتم :
-من … من همینم که هستم . عوض کردن یه شخصیت سی ساله مگه کار یه ماه دوماهه؟ با همون صداي بلند که به خوبی رگه هاي عصبانیت رو می شد توش تشخیص داد گفت : -به خاطر وجود مهلا ، یه ماهه که سهله ، یه هفته اي باید بزرگ شین ، قوي شین. من خواهر ضعیف و
تو سري خور و آروم که تو سرش بزنن و نونش رو ازش بگیرن ، نمی خوام . مهتابِ مهدوي ،باید قوي باشه ، محکم باشه ، مرد باشه که بتونه مهلا رو یه تنه به سرانجام برسونه .
دخترت رو از اون ورطه کشیدي بیرون و مثلاً محافظت کردي . در برابر مهین ها و علی هاي جامعه که
گرگ ترن می خواي چیکار کنی ؟
قبول دارم واسه یه زن تنها سخته ، ولی نشد نداره. براي برگشتن آرامش به زندگیتون پیشنهاد می کنم
مهلا رو هم چند روزي با خودتون ببرین کارخونه و از اونجا هم بیارین اینجا. شاید براش خسته کننده باشه ولی حداقل باعث می شه شما اروم بشین. فردا چه ساعتی براي نصب میله ها می یان ؟
-ساعت سه!
این کتاب توسط کتابخانه ي مجازي نودهشتیا )wWw.98iA.Com( ساخته و منتشر شده است
تجدد در حالی که وسایلش رو تو کیفش مرتب می کرد گفت : -من همراهتون می یام. بهتره یه مرد کنارتون باشه. این حمایت نباید باعث بشه که حس کنید به
حمایت همیشگی نیاز دارین . این فقط یه وسیله ي آرامشه . خودتون باید مرد زندگی خودتون باشین . بی کمک !
جایی واسه مخالفت نبود . ممنونمی گفتم و بلند شدم . اونقدر عصبانی بود که حتی یه خواهش می کنم ساده هم نگفت و به یه خدانگهدار بسنده کرد.
فرداي اون روز ، مهلا رو هم با خودم بردم کارخونه . برخلاف عید که کسی تو کارخونه نبود و بچم حوصله اش سر رفته بود ، همکاراي بخش حسابداري که بیشترشون مجرد و هلاك ِبچه بودن ، اونقدر باهاش بازي کردن و شیرینی و شکلات بهش دادن که حسابی بهش خوش گذشته بود .

ساعت ۲:۱۰ بود که رسیدیم شرکت. تجدد راست می گفت ، به خاطر اینکه مهلا پیشم بود ، خیلی احساس آرامش می کردم و از اون تنش و فشار عصبی دیوانه کننده ي چند روز پیش خبري نبود .یه راست رفتیم دفتر تجدد.
تا چشمش به مهلا افتاد ، با لبخند از پشت میزش بلند شد و اومد سمت ما و بی توجه به من ، جلوي
مهلا نشست و در حالی که تو بغلش مهلا رو می بوسید گفت :
-چرا اینقدر دیر اومدي عمو جون ؟ نمی گی عمو هادي دلش واست یه ریزه شده ؟ مهلا ریز می خندید
و چیزي نمی گفت . تجدد از جیبش یه هوبی بزرگ داد دست مهلا و اونو گذاشت رو زمین و قد راست کرد و رو به من گفت :
-خوب کاري کردین به توصیه ام عمل کردین . امروز حالتون چطوره ؟ گفتم : -واقعاً ممنوم . الان خیلی خوبم . دیگه از اون همه نگرانی خبري نیست . برگشت سمت میزش و گفت : -خیلی خوبه . یه چایی بگم بیارن و راه بیفتیم . گفتم : -به خدا راضی به زحمت نیستم . از همسایمون می خوام بیاد پیشم . سرش رو از تو لب تاپش آورد بالا و گفت : -زحمتی نیست . ربع ساعت مونده به سه ، رسیدیم خونه . ماشین رو همون بیرون پارك کردم که تو حیاط جلوي دست و پاي کارگرا رو نگیره. خوشبختانه همسایه
هاي دیوار به دیورا خونه ي عمه ، دور تا دور خونه ي خودشون رو نرده زده بودن و هر کدوم یه دیوار ما رو پوشش می داد و فقط دیوار بالاي در حیاط ، بی نرده بود .
سریع از ماشین پیاده شدم و در و باز کردم و تجدد رو که داشت دزد گیر ماشینش رو میزد ، به داخل
تعارف کردم .
تجدد هم با فروتنی وارد شد . صبح قبل از خروج ، دستی به سرو گوش خونه کشیده بودم که موقع
برگشتن آبروریزي نشه .
تجدد مشغول بازي با مهلا شد و من زود چاي ساز رو روشن کردم . از تو آشپزخونه در نیومدم و مشغول چیدن شیرینی و دم کردم چاي شدم . ورودم به هال ، همزمان شد با
صداي زنگ در. تجدد نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت :
-ده دقیقه دیر کردن .
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم و وقتی از آیفن تصویري که تازه خریده بودم ، مطمئن شدم که اونان
، در رو باز کردم . تجدد بلند شد و به طرف حیاط راه افتادم که گفتم : -چاییتون آقاي مهندس!
گفت :
-با کارگرا می خورم و رفت تو حیاط.
نیم ساعت از اومدن کارگرا گذشته بود که مهلا رو فرستادم که از تجدد بخواد بیاد داخل .
همراه مهلا اومد و گفت :
-امري بود ؟
سینی چایی رو گرفتم جلوش و گفتم :
-شرمنده ! می شه زحمتش رو شما بکشین ، من دیگه حیاط نیام ؟
سینی رو از دستم گرفت و گفت : -من دقیقاً اینجام که شما تو حیاط نباشین.
دوبار دیگه هم واسه چاي و شیرینی صداش کردم ، تا هشت شب ، که کار نرده ها تموم شد و تجدد
باهاشون حساب کرد . همین که پاش رسید به خونه گفتم :
-چقدر شد ؟
خندید و گفت :
-مهلت بدین خانوم مهدوي ! ترسیدم !
لبخندي زدم و گفتم :
-خوب برام مهمه ببینم چقدر شده . تو دلم بدجور درگیر بودم که نکنه نگه چند شده ؟ نکنه بهش مدیون بمونم ؟ همین که نشست رو مبل ، گفت : -همه ي حساب کتابا رو جدا جدا نوشتم . پول کارگرا و پول وسایل و شاگردانه. کاغذ رو گذاشت رو میز و من تو دلم از این فهم و شعور بالاش تشکر کردم . چاییش رو که خورد ، عزم رفتن کرد . همین که بلند شد گفتم : -خیلی سرپا موندین و حتماً گرسنه هم هستین . یه شب رو بد بگذرونین و اجازه بدین شام مهمونتون
من و مهلام تنهاییم و هلاك یه مهمون . در کمال ادب دوباره نشست و گفت : -اگه راستش رو بخوایین ، منتظر این پیشنهادتون بودم . هم خستم و هم خیلی خیلی گشنمه. خندان راهی آشپزخونه شدم تا شام رو حاضر کنم . چیدن میز شام که تموم شد ،اومدم تو هال تا
کنیم .
صداشون کنم واسه شام که دیدم مهلا پشت تجدد سوار شده و دارن با شادي بازي می کنن . نمی دونم چقدر محوِ این صحنه و تصور علی به جاي تجدد بودم که با کشیده شدن گوشه ي مانتوم ، به خودم اومدم . هردوشون کنارم بودن . مهلا آویزون مانتوم شده بود و صدام می کرد . به خودم که اومدم دیگه بدجور سوتی دادم . زل زده بودم به اونا در حالی که تو هپروت فرو رفته بودم و بی امان اشک بود که از چشام چکه می کرد .
سریع صورتم رو برگردوندم و با بغض گفتم : -شام حاضره. مهلا دختر ساکتم مغموم نگام می کرد . دلم از غصه ي چشماش به درد اومد . تجدد و مهلا که نشستن سرِ میز ، از اشپزخونه خارج شدم و تو رووشویی چند مشت آب به صورتم زدم و
برگشتم آشپزخونه . تجدد بی تعارف واسه خودش و مهلا غذا کشیده بود و مشغول بود .
همکار فهیمم ، بدون اینکه سرش رو بلند کنه ، آروم غذا می خورد . غذاي مهلا که تموم شد ، شاد
تشکر کرد طبق معمول سریع از صندلیش پرید پایین تا بره مسواك بزنه . چقدر خوب بود که فاصله ي شادي و غصه ي بچه ها اندازه ي یه تار موه . چقدر خوبه که با یه لبخند همه ي غصه هاشون یادشون می ره .
مهلا که رفت ، تجدد سرش رو آورد بالا و گفت :
-یاد همسرتون افتادین ؟ بی حال سرم رو تکون دادم و گفتم : -احیاناً با خواهرتون هم رشته که نیستین ؟ لبخند تلخی زد و گفت : -نه! اون اشکا نیازي به روانشناس نداشت تا بشه تشخیص داد ، براي چی دارن بی هوا می ریزن. می بخشین دخالت می کنم .ولی فکر نمی کنید دارید براي آدم بی ارزشی غصه می خورید ؟ اشکی رو که با سماجت می خواست فرو بریزه پس زدم و گفتم : -باور کنید نمی دونم واسه چی گریه کردم . اون صحنه بارها و بارها تو خونه تکرار شده بود . خونه اي
که زمانی عشق توش موج می زد . خونه اي مردش بی احترامی نکرده بود . بد نشده بود . نمی دونم چی شد که کار ما به اینجا رسید .
تجدد متفکر گوش می داد. بی هیچ اظهار نظري . حرفام که تموم شد گفت : -نمی دونم راجع به این چیزایی که گفتین ، چی باید بگم ؟ فقط اینو می دونم که آدما باید تو بدترین و
بحرانی ترین شرایط ، سنجیده بشن . در شرایط عادي ، همه خوبن ، همه صبورن ، همه وفادارن ولی شرط اینه که وقتی اوضاع قمر در عقرب شد ، بتونن خوب و پاك باقی بمونن. یه مرد بیشتر مواقع به زنش وفاداره. شرط اینکه وقتی یه مورد لغزش پیش بیاد بتونه همون اندازه وفادار باشه . متاسفانه مرد شما ، تو اولین پرتگاه ، بدجور پاش لغزید و جوري پرت شد که دیگه نمی شه کاریش کرد . کاش یه کم بیشتر به توصیه هاي خواهرم عمل
کنید و با هر صحنه اي که شما رو یاد گذشته می ندازه ، گذشته رو نبش قبر نکنید . نسبتاً عصبی گفتم :
-من دارم سعی می کنم آقاي مهندس . سعی ! یه سال از اون بحران نگذشته و منِ ضعیف هنوز زندم .
این یعنی سعی با همه ي وجود . منی که تا یه سال پیش مادر و پدر و خواهر و شوهر داشتم ، الان هیشکی رو ندارم . مهلا اهرم تلاشِ منه . اگه نبود مطمئن باشین انگیزه اي هم واسه سعی نداشتم . شاید به زمان نیاز دارم . الان حالم خیلی بهتر از اون اوایله ولی هنوز کاملاً بی تفاوت نشدم .هنوز گذشته اي که هر روز آرزو می کنم
کاش تلخ بود تا بتونم به خوبی از یاد ببرم ، باهامه و تلاش براي حذف اون زمان می خواد . تجدد گفت :
-کاملاً حق با شماست . ولی حیفه تو گذشته اي که فکر کردن بهش بی ثمره غرق بشین . بیشتر سعی
کنید . ما آدما برخلاف اون چیزي که خودمون فکر می کنیم ، خیلی پوست کلفتیم. هنوز جا واسه تلاش بیشتر دارین . مطمئن باشین .
ده دقیقه از رفتن تجدد نگذشته بود که زنگ زدن . به خیال اینکه چیزي جا گذاشته ، بی نگرانی آیفن رو
برداشتم ولی با دیدن پلیس ، رنگ به رخم نموند. در حالی که آب دهنم رو به زور قورت می دادم ، گفتم :
-بفرمایید؟ مرد با صداي زمختی گفت : -منزل خانم مهدوي؟ تنها امیدم براي اشتباهی بودنِ حضورشون ، ناامید شد و به زحمت گفتم : -بله. گفت: -لطفاً سریع تشریف بیارین دمِ در. مانتوم هنوز تنم بود . دست مهلا رو گرفتم و با پاهاي لرزان به طرف حیاط راه افتادم . اصلاً مغزم کار نمی کرد که ممکنه باهام چیکار داشته باشن. اونم این وقت شب. نمی دونم چجوریه که
الان آدمهاي سالم و بی گناه بیشتر از پلیس می ترسن تا گناهکارا. با وجود اینکه می دونستم پروندم پاکه و هیچ خلافی ندارم ، ولی نمی تونستم جلوي ترسم رو بگیرم . فاصله ي کوتاه خونه تا حیاط ، هزار تا فکر ازم مغزم عبور کرد .
فکر کردم شاید دزد باشن و اینطوري می خوان بیان تو و مهلا رو بدزدن . بعد گفتم شاید علی شکایت کرده . دست مهلا رو محکم گرفته بودم که نذارم ازم بگیرنش . مغزم اونقدر هنگ کرده بود که نمی دونستم چی درسته و چی غلط.
در رو که باز کردم ، دیدم دو تا آقا و دو تا خانوم با لباسهاي فرم جلوي درن. یکی از افسرها ، پرسید: -خانوم مهتاب مهدوي؟
سرم رو به نشونه ي بله تکون دادم و اون با همون خشونت گفت : -به ما خبر دادن شما اینجا با مرداي نامحرم مراورده دارین. به واسطه ي این حکم از دادستانی ، ما اجازه
ي تفتیش خونه رو داریم. سرم سرِ شد . سیاهی شب ، پیش سیاهی دلِ من ، هیچی نبود . چی می تونستم بگم ؟ از چیزي که می
ترسیدم سرم اومد . مهتاب خیلی جون سختی که هنوز زنده اي . پلیس اومده درِ خونت . اومده درخونت که جلوي هرزگی تو رو بگیره. مرده دیدین؟ بغیر از کوبش ناهنجار قلبم ، همه ي وجودم با مرده هیچ فرقی نداشت که کاش اونم همونجا قطع می شد و من نگاهاي منزجر اون چند زن و مرد رو نمی دیدم که به چشم فاحشه بهم نگاه می کردن . حتی وقتی براي نیفتادن چنگ انداختم به در ، کسی نیومد زیر بازوم رو بگیره. شاید فکر می کردن سرتا پا نجس و لجنم . کاش می گفتن که خبر دادن دزدي. کاش می گفتن خبر دادن قاچاقچی
هستی . ولی هرزه ؟؟؟ صداي مامان مامان ِ مهلا که از دیدن پلیس ترسیده بود مثل خنجر روحم رو می خراشید و خونابه ي
شرم همه ي وجودم رو پر کرده بود. ناله وار گفتم :
-بگردین. همونجا کنار در نشستم و مهلا رو تنگ به آغوش گرفتم . اصلاً یاد تجدد نبودم . یادم نبود نامحرمی که
اینا می گن تجدده . مغزم یه کم فعال شده بود . اصلاً حکم رو درست و حسابی ندیدم . نکنه دزدن ؟ حتی اگه دزد هم باشن ، دیگه کار از کار گذشته . همونجا رو کاشی هاي حیاط نشسته بودم و توانی براي بلند شدن نداشتم . دست و پام می لرزید . الان همسایه ها با دیدن چراغاي چشمک زن این ماشین پلیس چه فکري می کنن ؟ همه می دونستن که من جدا شدم. همه می دونستن عمه نیست . الان می گن تا چشمش رودور دیدم مرد آوردم تو خونه ؟ خدایا چرا منو نمی کشی؟ چرا می ذاري اینطوري بی گناه آتیش بگیرم ؟ خودم از خودم خجالت می کشیدم . مهلا آروم تو بغلم خوابش برده بوده .بدون اینکه بدونه چی داره سر آبروي مادرش می یاد . بی رمق موهاي طلاییش رو نوازش می کردم که همه شون اومدن تو حیاط پیش همون خانومی که تو حیاط
واسه نگهبانی از من وایساده بود . لابد فکر می کرد با این تهمتی که بهم زدن ، جون دارم تا فرار کنم . نگران نگاهش می کردم . هیچ اثري از فحشا تو اون خونه نبود . ولی من نگران بودم . زن اومد کنارم و
بازوم رو گرفت و بلندم کرد . لال شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم . همه ي تنم می لرزید .

١٧٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن