رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت سی

محدثه صورتم رو بین دو دستاش گرفت و گفت : -مهتاب ! منو ببین ! قرار ما چی بود ؟ این همه رفتی و اومدي مرکز مشاوره که تو پله ي اول لنگ بزنی
؟ من اینهمه وقت ، گل لگد می کردم اونجا ؟ زندگی همه عین هم نیست . نباید به خاطر اینکه وقتی داري عروس می شی یه فرشته کوچولو هم کنارت داري خودتو آزار بدي که ازدواجت طبیعی نیست . نباید فکر کنی چون الان فرق داري پس بدبختی . نکن اینکارو عزیزم . هادي کارشو بلده . ببین اگه یه کاري نکرد که مهلا
اصلاً حسابتم نکنه ، حالا ببین کی گفتم . اشکمو پاك کردم و گفتم :
-امیدوارم . من نمی خوام اون به خاطر تصمیم من اذیت بشه . من فقط راحتی و خوشبختی اونو می
خوام .
دستامو تو دستش گرفت و گفت : -همینطورم می شه . من قول می دم . نیم ساعت از رفتن مهلا و تجدد به اتاق می گذشت و منم با وجود درون متلاطم ، ظاهراً یه کم آروم
شده بودم و همراه آقا محمد به حرفهاي عمه و محدثه گوش می دادیم که درِ اتاق باز شد و تجدد در حالی که مهلا تو بغلش نشسته بود از اتاق اومد بیرون .
نگاه نگران ما رو که دید لبخندي رو چاشنی صورت جذاب و اصلاح شدش کرد و گفت : – من و مهلا به یه توافق رسیدیم . چرخش رو کنار محمد آقا متوقف کرد و ادامه داد: – ما قرارداد امضا کردیم که اگه مامانش اجازه بده ، در صورتی که من هر روز دوتا نقاشی براي دخترم
بکشم و به بسته پاستیل براش بخرم و شبا هم دوتا قصه براش بگم ، می تونم بابا هاديِ مهلا بشم. من همه ي این بندهاي مهم و صدالبته سخت قرار داد رو با جونِ دل قبول می کنم که این پرنسس کوچولو اجازه بده باباش باشم. حالا مونده نظرِ مامانش.
از اینکه اینقدر راحت تونسته بود دل کوچیک مهلا رو بدست بیاره و منِ احمق چقدر نگران این ماجرا
بودم ، لبخند گله گشادي رو صورتم نقش بست که از چشم تیز بین تجدد دور نموند. مهلا از بغل تجدد پایین اومد و گفت :
-مامان اجازه می دي عمو هادي بشه بابا هادي ؟ خواهش می کنم . عمو گفته اگه تو اجازه بدي ، می
تونه بابام باشه.

وچه حق بزرگی به گردن من داشت این مرد که بزرگترین دغدغه ي فکري این روزهامو اینطوري به آبیِ
بی آلایشِ آرامش پیوند داد . اشک سمج گوشه ي چشمم رو سریع با سرانگشت گرفتم و فرشته ي کوچولوم رو که امید زندگیم بود به آغوش کشیدم و گفتم :
-اگه تو بخواي ، چشم اجازه می دم . با لباي سرخ و نرم و کوچولوش افتاد به جون صورتم و حسابی تف مالیم کرد و گفت : -خیلی گلی مامانی و زود از بغلم پرید پایین و رفت صاف نشست تو بغل تجدد و سرش رو تو سینه ي
مردونه ي اون قایم کرد

. چقدر این گنجیشک بی گناه به این سینه ي مردانه احتیاج داشت .

*****
به خاطر پاي تجدد ، کارِ گرفتن برگه از محضر رو من خودم عهده دار شده بودم . ولی براي حلقه ها
دوست داشتم خودشم باشه . چون نمی تونست خیلی راه با صندلی چرخدار بیاد ، به اصرار من فقط یه مغازه دیدیم و از همون هم خریدامون رو کردیم . نمی خواستم با این پا اینور و اونور بکشونمش . کلی هم به محدثه و آقا محمد زحمت دادیم . بنده ي خدا آقا محمد هر بار که قرار بود تجدد پیاده بشه ، یه جورایی مرد به اون گندگی رو بغل می کرد و می ذاشت رو صندلی . تجدد هم جلوي اونا کلی مودب و سنگین بود . درست مثل قبل ولی تا تنها گیرم می آورد ، لبخند ژکوند تحویل می داد و شوخی می کرد و تا مثل لبو سرخم نمی کرد ، راحت نمی شد. مهلا هم که پاي ثابت خریدامون بود و طبق گفته ي محدثه ، تجدد دقیقاً باهاش کاري کرده بود که منو اصلاً حساب نمی کرد . از بابا گفتن هاي مهلا درسته که دلم غنج می رفت ولی از تجدد خجالت می کشیدم . اونم جوري از ته دل جان بابا می گفت که هر کی می دید باورش می شد این بچه واقعاً از گوشت
و پوست این مرده . آزمایشامون هم شکر خدا مشکلی نداشت و قرار شد بعد از چهلم مادرشون عقد کنیم . ازشون به خاطر
اینکه سال مادرشون نشده و ما تو فکر عقد و عروسی بودیم خجالت می کشیدم ولی وقتی موضوع رو با عمه در میان گذاشتم ، گفت :
-خوب مادر تو چیکار کنی ؟ ایناخودشون لابد مدلشون اینجوریه تو به اندازه ي کافی درگیري داري نباید
خودتو واسه این چیزا اذیت کنی. خدا اون خدا بیامرز رو هم رحمت کنه .
از مراسم چهلمشون خیلی می ترسیدم . می ترسیدم اگه ستاره بفهمه حدسش درست بوده ، تیکه بارم
کنه. در ضمن براي خودشم نگران بودم . با برادر و خواهرش بدجور درگیر بود . ممکن بود اذیتش کنن.
وقتی براي خرید لباس واسه عقد رفته بودیم بلاخره منو تنها گیر آورد و گفت : -مهتاب ؟ می شه یه کم پا کُند کنی ؟ باهات کار دارم . چیه هی چسبیدي به این خواهر ما؟ رفتم پشت سرش که صندلیشو هل بدم که محکم گفت : -نمی خواد. گفتم کنارم حرکت کن ، نه پشت سرم. بی حرف کنارش راه افتادم و خودش صندلیشو آروم حرکت داد . محدثه و همسرش که فهمیده بودم
استاد دانشگاهه هم جلوي ما بودن و به جاي من ، اون با شوق تو مغازه ها سرك می کشید . می دونستم از مرگ مادرش غمگینه اما دلِ بزرگش رو ستایش می کردم که اینطوري به خاطر برادرش داره پا رو دلش می ذاره و چهل مادرش تموم نشده اومده خرید عروسی.
تجدد آروم گفت : -من با محدثه صحبت کردم . هیچکدوم صلاح نمی دونیم تو مراسم چهلم مادر باشی. گفتم : -ولی … صندلیشو متوقف کرد و من برگشتم ببینم چرا نمی یاد که با چهره ي جدیش روبه رو شدم . همون
مهندس تجدد اخمو جديِ تو کارخونه بود . نگاه منو که متوجه خودش دید گفت :
-ولی و اما و اگر نداریم مهتاب . دوست ندارم دهن گشادشون رو باز کنن و هی چی لایق خودشونه به تو
قراره محدثه جریان عقد رو بهشون بگه . اگه خواستن می یان و اگر هم نه که به درك .
آروم گفتم :
-براي چی عصبانی می شی؟ من که چیزي نگفتم ؟
اخمش رو باز کرد و گفت :
-آخه اونقدر بچه ي تخسی هستی که تا دعوات نکنن ، به حرف آدم اصلاً گوش نمی دي. دیگه تو این
یه سال این خصلتت رو خوب شناختمت. غریدم :
-هادیــــــ؟ لبخند قشنگی زد و گفت :
بگن .

-جانِ هادي ؟ دوباره شدم مهتاب کم رو و رفتم پشت سرش و صندلیشو حرکت دادم . اونم حرفی نزد . با همهی تلاشم براي خرید سریع و کمتر اذیت شدن بقیه بازم یه نصف روز علاف لباس عقد بودیم .
لباس سفید نمی خواستم . دختر نبودنم مانع می شد مثل تازه عروسا فکر کنم . لباس کرم رنگ ساده اي روانتخاب کردم که به عقیده ي محدثه هم برازنده ام بود . بقیه ي خرده ریزه ها رو هم قرار شد خودم خرید کنم .
صبح روزِ مراسم چهلم ، زنگ زدم به محدثه و تسلیت گفتم و ازش به جهت نیومدنم به خاطر دستور
هادي ، معذرت خواستم که اونم با کمال خوشرویی کار برادرش رو تایید کرد و گفت :
-بهتره نباشم تا خودشون حلش کنن. وقتی به هادي زنگ زدم براي تسلیت ، حس کردم صداش گرفتس . نمی دونستم به خاطر ناراحتیِ
مراسمه یا اینکه باز خواهر و برادرش یه آتیشی سوزوندن . وقتی دیدم حالش خیلی رو به راه نیست ، صحبتم رو کش ندادم و زود خداحافظی کردم .
براي عقدم می خواستم خانواده ي عمو و اون یکی عمه و خاله هامو و همینطور همکارا رو دعوت کنم . می دونستم با این کار بازار شایعه پراکنی تو کارخونه رو داغ می کنم ولی به خاطر اینکه از ازدواجم مطمئن بشن و واسم لقمه نگیرن مجبور بودم . در مورد خونواده هم دلم می خواست خبر عقدم به گوش اون زالو ها برسه و بدونن هنوز هم خدا مهتابه و تنهاش نذاشته . تازه از گرفتن لیست مهمونا فارغ شده بودم که هادي
زنگ زد. شنیدن صداي گرمش بهم آرامش داد .
بعد از حال و احوال گفت :
-مهتاب می تونی امشب بیاي اینجا ؟
متعجب گفتم :
-خونتون ؟ براي چی ؟
گفت:
– می خوام باهات حرف بزنم .
ترسیدم و گفتم :
-چیزي شده ؟ اتفاق بدي افتاده ؟ خندید و گفت : -نه بابا چه اتفاقی؟ نمی شه این نامزد ما یه سر بیاد پیشمون ؟ تو چرا اینقدر بدبینی تو دختر خوب ؟ گفتم : -آخه لحنتون یه جوریه ؟ گفت : -اولاً لحنتون نه و لحنت. کی می خواي این الفاظ جمع رو از بغل اسم ما برداري. می دونم سخته .
راستش واسه منم خیلی آسون نبود . چون یه کم خشک و رسمیم ولی براي راحتی تو خودمو عادت دادم . تو هم تو رو خدا اینجوري کتابی حرف نزن باهام . نگران هم نباش فقط می خوام ببینمت . فکر کن دلم تنگ شده دنبال بهانه می گردم .
دلم یه جوري شد . دروغ چرا از دلتنگیش خوشم اومد . آروم گفتم : -باشه ساعت چند بیام ؟ گفت : -الان که ساعت شش و نیمه. تا تو بیاي شده هفت و نیم . همین الان راه بیفت خوب ؟ چشمی گفتم و خداحافظی کردم . ولی نگران بودم . حسم بهم می گفت موضوعی که می خواد در
موردش حرف بزنه شاید اونقدرها هم خوشایند نباشه. سریع حاضر شدم و در جواب کجاي می ري ِ عمه فقط گفتم : -می رم پیش هادي کارش دارم و عمه به گفتن به سلامت اکتفا کرد . نگفتم اون کارم داره . اینطوري
هم نگران می شد . نگران بودم . می دونستم حتماً حرف و حدیث تازه اي پیش اومده .
تو آینه ي آسانسور ، شالم رو مرتب کردم و بعد از گفتن بسم االله زنگ واحد رو زدم .
مرد میانسالی درو باز کرد و گفت : -سلام . خوش اومدین بفرمایین.
لابد همون مردي بود که تو خونه اش کار می کرد . سلام کردم و وارد شدم .
واي خونه ي نقلیم چه خوشگل شده بود . محدثه تو این زمان کم ، خوب اینجا رو روبه راه کرده بود . هادي تو پذیرایی منتظر بود . منو که دید با لبخند مردونه اي سلام کرد . همیشه پیش قدم بود تو سلام
کردن . منم با لبخند جوابشو دادم و وقتی از نبود اون مرد تو اطرافم خیالم راحت شد به طرف هادي رفتم و گفتم
:
-چی شده ؟ اتفاق تازه اي افتاده نه ؟ . تا اینجا سکته کردم . لبخندش رو همونطور حفظ کرد و گفت : -بشین خانوم . داري از نفس می افتی . هیچ اتفاقی نیفتاده فقط خواستم قبل از عقد و قبل از اینکه از
مهمونات وعده بگیري ، یه بار دیگه باهات حرف بزنم . پسحدسمدرستبود.یهخبريشده!
صندلیش رو به جلو حرکت داد . زانوهامون یه وجب با هم فاصله داشت که متوقفش کرد . مهربون نگام
کرد و گفت : -از کاري که می خواي بکنی مطمئنی ؟
نگاهش خجلم می کرد . آروم گفتم :
-من آره . ول انگار شما دچار تردید شدین .
متعجب گفت :
-چی باعث شده همچین فکري بکنی ؟ کاري کردم که این حس رو بهت القا کنه ؟ من تا به حال ،
اینقدر براي انجام کاري ، مطمئن نبودم . اما یه چیزي هست که قبل از عقد حقته که بدونی . علت اینکه دیر دارم بهت می گم هم اینه که منم امروز عصر ازش مطمئن شدم .
نگران نگاهش کردم که گفت : -نیگا چشاشو ! چقدر تو استرس داري . خبر بدي نیست . نگران نباش عزیزم . راستش یه موردیه که
خجالت می کشم بگم . اول می خواستم پشت تلفن بهت بگم ولی دیدم رو در رو بهتره و البته سخت تر نفس عمیقی کشید و سر به زیر گفت :
-من یه چند وقتی بود که یه مشکل کوچیکی داشتم و هی امروز فردا می کردم واسه دکتر رفتن .
بیمارستان که بودم واسه این تصادف ، از یه متخصص کلیه مجاري اداري خواستم معاینه ام کنه که گفت ،

مشکلی به اسم واریکسل دارم که ممکنه نتونم بچه دار بشم . فقط ممکنه ها از اون روز تا همین چند ساعت پیش چند تا دکتر وآزمایش رو امتحان کردم که دقیق بدونم چمه . نتیجه ي آزمایشات و نظر دکتر این شد که من در صورتی می تونم بچه دار بشم که عمل کنم .
سرش رو بلند کرد و گفت : -تا روز عقد فرصت داري فکراتو بکنی . این حق توه که بدونی با کی داري ازدواج می کنی. من دلم
نمی خواست اینطوري بشه. ولی ….. مات نیگاش کردم و بعد ناخودآگاه زدم زیر خنده .
کاملاً تعجب و تحیر از سر و روش می بارید.
خندم که تموم شد گفتم :
-شما منو کی فرض کردین ؟ ملکه الیزابت ؟ همچین حق حق می کنید که کسی ندونه فکر می کنه
خدایی نکرده سرطان دارین . درسته نمی خوام اسمی از اون زالو ببرم ولی باید بگم اونم این مشکل رو داشت تازه بهش گفته بودن بعد از عمل هم ممکنه باز بچه دار نشه .
سرم رو کامل انداختم پایین و گفتم : -من مهلا رو قبل از عملش حامله شدم یعنی حتی نیاز به عمل هم پیدا نکرد. کاملاً محسوس نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : -چقدر نگران عکس العملت بودم . می ترسیدم قبول نکنی . محدثه می گفت حالا که با عمل خوب می
شی نیازي نیست بهش بگی و اوقات خودت و اون مکدر کنی ولی من نتونستم با پنهانکاري کنار بیام . باید می دونستی مهتاب . باید می دونستی و آگاهانه انتخابم می کردي.
روراستی و صادق بودنش لبخند رو مهمون لبام کرد . سرش رو آورد جلوتر و خیره شد گفت : -عاشقتم ! خیالمو راحت کردي دلم یه جوري شد . انگار یه دختر نوجوون چهارده سالهبودم که با اولین دوست دارم ، خودش رو ملکه
هفت اقلیم می دونست. جنس دوست دارم گفتنهاي این مرد انگار فرق می کرد . حریري از آرامش روي همه ي دغدغه هاي ذهنم می کشید .
سکوتم رو که دید گفت : دخترم مهلا چطوره ؟ کاش اونم می آوردي .
گفتم : -جوري که جنابعالی منو به اینجا دعوت کردین ، ترسیدم از باباش بودن انصراف داده باشین واسه همین
نیاوردمش . قهقه زد و خندون گفت :
-اینو به حساب یه جمله ي عاشقانه بذارم ؟ یعنی از انصرافم ناراحت می شی ؟ با خندش منم خندم گرفت و اون فرصت طلب تا خندم رو دید گفت : -امیدوارم بتونم همیشه گل خنده رو لبات بکارم . خنده همهی چهره رو قشنگ تر می کنه و تو هم که
دیگه جاي خود داري . و وقتی نگاه ماتش رو رو لبام دیدم ، سریع زیر لب ممنونمی گفتم و بعد از چند لحظه سکوت براي عوض کردن بحث ادامه دادم :
-خواهر و برادراتون می یان عقد ؟ گفت : -نمی دونم . محدثه بهشون گفته . برام فرقی نمی کنه . اصلاً مهم نیست . تو چی ؟ مادرت اینا می یان
؟ منظورم اینه که دعوتشون کردي ؟ اخمام رفت تو هم و گفتم :
-معلومه که نه اونا دیگه تو زندگی من هیچ جایگاهی ندارن . نه دعوتشون کردم و نه اجازه می دم که
بیان .
سرش رو تکون داد و گفت : -همه چی مرتبه ؟ چیزي کم و کسر نداري؟ گفتم : -نه .ممنون همه چی هست .فقط … فقط… من کمی نگرانم . دوباره نزدیکتر اومد و گفت : -نگران چی مهتابم ؟ مگه نگفتم تا من کنارتم ،نگران هیچی نباش ؟ نگاهم قفل شد تو آرامش نگاه مصممش و گفتم : -می ترسم همه چی بهم بخوره . فکر می کنم مهین اگه بفهمه می خوام ازدواج کنم ، مجلسمو به هم
میزنه.
لبخندي زد و گفت : -سگ کی باشه گل منو ، مهتاب شبِ تاریکمو بخواد اذت کنه . خودم از صحنه ي روزگار محوش می
کنم . ببین منو ! مهتاب نمی ذارم احدي حرف نامربوط بهت بزنه و روحت رو برنجونه . اینو مرد و مردونه بهت قول می دم.
یه لحظه انگار خواست دستمو بگیره که سریع خودشو کشید عقب و گفت : -دوست دارم اینجا بمونی خانوم ولی دخترم واجب تره الان حتماً دلش تو رو می خواد . برو خونه عزیزم .
ایشاالله تا سه روز دیگه خانوم خونه ام می شی. خرسند دنبال خونه ست . پیدا که بکنه ، می ریم اونجا . تا اون موقع آداخلی بازلیخ می کنیم .) نامزد بازي(
لبخند خجلی به اصطلاحش زدم که شیطون خندید و گفت : -سن منیم گوز ببییم سن گوزل آیم )تو نور چشم منی ماه زیباي من ( دروغ چرا کلی از لحن و جملش ذوق کردم . منم آدم بودم با همه ي نیازهاش . نیاز به تعریف شدن ، نیاز
به ستوده شدن . نیاز به معشوق بودن . هادي همه ي اینا رو با یه جمله برام برآورده می کرد . از لحنش جوري به وجد اومده بودم که دلم می خواست بهش بگم دوست دارم ولی شرم حیا از ابراز
علاقه براي مردي که هنوز محرم ترینم نشده بود مانع شد و قبل از اینکه خرابکاري بکنم . کیفم رو چنگ زدم
و بلند شدم . نگاهم کرد و گفت :
-داري می ري خانوم ؟ سرم رو تکون دادم و گفتم : -بله اگه کاري نداري . دستی تو موهاي پرپشتش کسد و گفت : -مواظب خودت و دخترم باش. چقدر دخترم گفتنهاش اطمینان بخش بود و درست مثل تبري عمل می کرد که ریشه هاي تردید منو
یکی یکی از بیخ می برید. لبخندي به این همه مردونگیش زدم و براي جبران همهی حساي خوبی که ذره ذره می ریخت تو جام
وجودم ،نمی دونم با کدوم جسارت جلو رفتم و وقتی سوالی نگام می کرد ، آروم گفتم :
-مواظب خودت باش هادي . شب خواباي نقره اي ببینی . و قبلا از هر حرکت یا حرفی از طرفش ، فرار
کردم .
قرار عقد براي ساعت یازده بود . صبح رفتم یه آرایشگاه تو همون نزدیکی ها . کارش خوب بود . گفته
بودم ملایم آرایشم کنه . موهامم خیلی شلوغ درست نکرده بود . راضی بودم از کارش. کارم که تموم شد ، به روشنک زنگ زدم تا با ماشین خودم بیاد دنبالم .
از روي لباسم مانتومو تنم کردم و یه شال حریر سبک انداختم رو سرم که موهامو خراب نکنه . روشنک تا چشمش بهم افتاد سوت زد و گفت : واي مهتاب چقدر ماه شدي . درست عین اسمت. تشکر کردم و گفتم : -راستش به خاطر ازدواج دوباره خیلی خجالت می کشم روشنک . چینی به دماغش داد و گفت : -اَه اَه از این حرفاي حال به هم نزن تو رو خدا . روزمونو خراب نکن مهتاب . ازدواج مجدد نه جرمه ، نه
گناه و نه نامتعارف. پس با افکار مالیخویایی ذهنتو به گند نکش خواهشاً . بخت اولت که نشد ایشاالله این یکی قَدرِت رو بدونه.
بعدم شیطون نگام کرد و گفت : -واي نمی دونی چقدر مشتاق دیدن این آقاتونم . می دونم خوش سلیقه هستی .حتماً این یکی از اون
کفتار، خوش قیافه تره نه ؟ البته اونم بد نبودا ولی فکر می کنم این بهتر باشه آره ؟ جون من ازش عکس نداري ؟ مرگ روشنک !
گفتم : -واسه چی جون خودتو قسم می خوري آخه . صبح که بهت گفتم ندارم . مرض که ندارم اگه داشتم می
دادم خوب. یه ساعت بیشتر نمونده . دندون رو جیگر بذار ، می بینیش. واسه ماشین جلویی بوق زد و گفت :
-بیچاره اون که گیر تو افتاده . بابا اگه من بودم هزار تا عکس تو سایزاي مختلف ازش می گرفتم .
لبخند تلخی زدم و گفتم : -این جنگولک بازیا مال جووناست نه منی که سی سالمه و چند وقت دیگه وقت عروسی دخترمه.

٢٨٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن