رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت سی و یک(پارت آخر)

یکی محکم زد به شونه ام و گفت :
-حیف داري عروسی می شی وگرنه تا می خوردي می زدمت .

شایدم می ذاشتمت زیر چرخ ماشین .
همچین می گه جوونا که آدم خیال می کنه هفتاد سالشه . بابا همسناي تو تازه دارن دوست پسر سوا می کنن اونوقت تو خودتو مادربزگ حساب می کنی ؟
زیر لب غر غر کرد :

-معلموم نیست این بنده خدا مخش چه عیبی داره که اومده دنبال توي افسرده . والا. بعد از رفتن من به آرایشگاه روشنک اتاق عقد ساده اي درست کرده بود .

سفره ي یک در یک ترمه و
آب و قرآن و آینه و شمعدان عمه و گلهاي رزي که همه جاي سفره پرپر شده بودن و شمعهاي قلبی شکل کوچولو ، همه ي محتویات سفره رو تشکیل می داد .
مشغول درست کردن موهاي مهلا بودم که زنگ زدن .

خوشبخانه هادي اینا نبودن .

از خونواده ي
خودمون بودن .

تاج مهلا رو گذاشتم و صورت قشنگش رو بوسیدم .

دخترم بس که این مدت منو بی آرایش و پژمرده دیده بود ، طفلی نمی تونست چشم ازم برداره و هی چپ می رفت راست می رفت می گفت ، مامانی
خیلی خوشگل شدي. عمه یه دور اسپند رو تو خونه گردوند و با مهمونا سلام علیک کرد .دیگه وقتش بود که برم آماده شم و
بشینم تو اتاق عقد ، منتظر داماد و خونوادش . دلهره داشتم یعنی خواهر و برادراش می اومدن ؟ همکارامم رسیدن و خبري از هادي نبود . اونقدر نگران بودم حد نداشت . اصلاً نفهمیدم چطورباهاشون
سلام علیک کردم . بلاخره بعد از نیم ساعت تاخیر ، هادي اینا همراه عاقد اومدن . چیزي رو که می دیدم نمی تونستم باور
کنم .

هادي سبد گلی برام آورده بود به چه بزرگی . حدود یه متر طول سبد و راحت یک و هفتاد ارتفاع گلاش. چه گلایی هم بود . اونقدر زیبا و رویایی بود که دهنم عین چی باز مونده بود . همه شروع کردن به ، به به و چه چه کردن و منِ شکست خورده هم قند تو دلم آب می شد . دلم می خواست پزِ هادي رو به همه ي اونایی که
پشت سرم حرف می زدن ، بدم . می دونستم نبود پدر و مادرم هم ، تو فامیل مثل بمب صدا می کنه . ولی دیگه برام اهمیت نداشت .
مهم هادي بود که دوست داشتم به همه ي دنیا نشونش بدم و بگم ببینین. این شوهرِ منه . خاطر خواه منه .
آي شمایی گفتین لابد مهین ازم بهتر بود که شوهرم بهم خیانت کرد . لابد من کم بودم که علی مال من نموند . بیاین و ببینین مهتاب داره مال کی می شه.
تعجب آور تر از همه این بود که همه ي خونوادش هم حضور داشتن . هنوز خود هادي رو ندیده بودم . توي پذیرایی بود .

محدثه اومد جلو و گوشه ي چادر رو کنار زد و گونمو
بوسید و گفت: -چه ماه شدي عروس خانوم . بیچاره داداشم .
لبخندي به محبتش زدم و آروم گفتم :
-چطور ستاره خانوم و برادراتون رو راضی کردین ؟
چشمکی بهم زد و گفت :
-کارِ محمده . زبونش مارو از تو لونه اش می کشه بیرون .
متعجب گفتم :
-والا من که حرف زدنشون یادم نمی یاد .
خندید و گفت :
-از سیاستشه . لازم باشه حرف می زنه بیا و ببین .
کم کم ، همه ي خانوما پذیرایی رو ترك کردن و اومدن تو اتاق عقد . ستاره و زن داداشاي هادي که
هنوزم اسماشون رو نمی دونستم یکی یکی اومدن و تبریک گفتن . هر چند خشک و رسمی ولی بازم خوشحال بودم که اومدن و هادي رو تنها نذاشتن . همه سکوت کردن و عاقد شروع کرد .
هنوز هادي بیرون اتاق بود . روش ما کاملاً قدیمی و سنتی بود . درخواست عمه بود و همه اطاعت
کردیم. قرآن توي دستم بود ولی خداییش نمی دونستم دارم چی می خونم . دلشوره داشت منو از پا در می آورد . روشنک مهلا رو بغل کرده و راه به راه با محبت می بوسیدش . می گن سرعقد هر چی بخواي خدا بهت می ده و من با نگاه به روشنک از خدا واسه روشنک بچه خواستم . عاقد که پشت در نشسته بود و صداش به وضوح شنیده می شد ، اول از هادي سوال کرد و اون رسا و محکم بله رو داد . و من بعد از اینکه عاقد بار سوم ازم
پرسید آیا وکیلم ؟ به گفتن با اجازه ي عمم بله ، اکتفا کردم و از هیچ بزرگتر دیگه اي هم کسب اجازه نکردم . هر چند
دختر نبودم و نیاز نبود ولی رسم ادب بود که از تنها حامیم ،درست تو لحظه ي حساس زندگیم ، اسم ببرم.

براي خوندن خطبه ي عقد هادي هم اومد تو اتاق . چادرم رو کامل رو صورتم انداخته بودم . آروم چرخش رو متوقف کرد کنار صندلیم و دست به زانو و سر
به زیر منتظر صداي عاقد شد . با شناختی که ازش داشتم ، می دونستم جلوي این همه زن خجالت می کشه . یه آن سرم رو بلند کردم و چشم تو چشم شدم با روشنک . چشمکی بهم زد و زیر لب گفت :
-اي کثافت! اصطلاحش بود وقتی می خواست تعریف کنه همینو می گفت . این یعنی داماد ما مقبول افتاده بود . دوباره سرم رو انداختم پایین . عاقد براي دومین بار تو زندگی اون جملات عربی رو خوند و من به همین
راحتی زن هادي شدم . از مراسم عسل خرون و چه می دونم زیر لفظی و این چیزا کلاً فاکتور گرفته بودیم . نمی خواستم
مضحکه ي دست بقیه بشم . فقط آروم و متین حلقه هامون رو دست همیدیگه کردیم . چه لحظه ي عجیبی بود وقتی دست کوچیکم تو دست مردونه اش قرار گرفت . حس حمایت شدن تو همه ي رگام جریان پیدا کرد . پوستم مور مور می شد و چقدر راحت محرمم شده بود . حس می کردم دیگه اونقدرا ازش نمی ترسم و اونقدرا هم به واسطه ي ارتباط فیزیکی باهاش تو تنگنا قرار نگرفتم . هر چند از کشیده شدن کار به جاهاي باریک هنوزم وحشت داشتم ولی حس کردم می تونم قبولش کنم و این خیلی خوشحالم کرد چون واقعاً از این موضوع
رنج می بردم . محدثه راست می گفت که روند بهبودیت باید توسط یه مرد سنجیده بشه . لبخندي چهره ي هادي رو پوشند و آروم گفت :
-خوشبختت می کنم ماه من.
آروم و لرزان دستش رو به دستم گرفتم و حلقه اش رو دستش کردم و آروم و سر به زیرگفتم :
-منم همه سعیم رو براي برقراري ارامش تو زندگیت می کنم هادي جان . جمله اي بود که از دیشب هزار باز تمرین کرده بودم . می خواستم بعد از عقد ،دیگه این شما شما کردنام
رو ترك کنم و این کار نیاز به سکوي پرتاب داشت . کلی فسفر سوزونده بودم که این جمله رو رو به راه کنم .چه سري تو این جملات عربی بود که اینطور آدم رو از این رو به اون رو می کرد ؟
چشماي هادي گشاد شده بود . از اینکه بلافاصله بعد از عقد اینطوري راحت صداش کردم و دیگه رسمی
نبودم لبخند دلنشینی زد وزمزمه وار گفت :
-عاشتقم مهتابم.
اولین نفر عمه بود که برامون کادو آورد و بعد همه به نوبت این فرضیه رو ادا کردن . قرار نبود هیچ آهنگی پخش بشه . اینم درخواست من براي احترام به خانواده ي هادي بود که هادي به
زحمت قبول کرده بود. بعد از رفتن همه از اتاق ، هادي گفت :
-نمی خواي چادرت رو برداري خانوم ؟
بی حرف بلند شدم و چادر سفیدم رو از دورم باز کردم .
با لبخند گفت :
-این قیافت رو کجا قایم می کردي ؟ چقدر فرق کردي ! چقدر خوشگل شدي ! آدم حظ می کنه.
از نگاه مجذوب شده اش کلی خجالت کشیدم . لباسم ریون و حریر بود و کاملاً انحناي اندامم رو به رخ
می کشید . شوهرم بود ولی من خیلی خجالت می کشیدم ازش. -باورم نمی شه زیر اون مانتو یه همچینی بدن جذابی رو قایم می کردي مهتابم . خوشحالم همسرم
اینقدر نجیبه که حتی منم که بارها به قصد ازدواج بهش نگاه کرده بودم ، نفهمیدم بدنش چجوریه . خیلی خوشحالم مهتابم .
وقتی میم مالکیت می ذاشت پشت اسمم . حس امنیت ، همون حسی که خیلی وقت بود از وجودم
پرکشیده بود ، مثل آب روان ، به همه ي تنم سرازیر می شد.
قرار بود ناهار همه ي مهمونا رو ببریم رستوران . خواستم بگم که ناهار رو ساعت چند می دیم که در به شدت باز شد و مهلا مثل تیري که از کمان رها شده باشه خودشو انداخت تو بغل هادي . جوري که آخ هادي دراومد .
روشنک شرمنده تو آستانه ي در ایستاد و گفت : -دیگه بیشتر از این نخود سیاه نداشتیم . نشد سرشو گرم کنم. هادي صورت مهلا رو بوسید و گفت : -دخترم الان جاش خوبه . کی گفته ببرینش دنبال نخود سیاه ؟ روشنک لبخند زد و رو به من گفت : -مهتاب جون ناهار ساعت چنده ؟ رو کردم به هادي که جواب داد :
-ساعت ۲ . اگه می شه این محدثه ي ما رو صدا کنید . روشنک چشمی گفت و چند لحظه بعد محدثه اومد داخل و گفت : -جانم هادي جان ؟ هادي گفت : ببین همه ماشین دارن ؟ اگه کسی هست که نداره ، براش آژانس بگیریم . محدثه چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون . خوشبختانه همه ي مهمونامون ماشین داشتن . ناهار رو تو
رستوران اوبا تو جاده ي اسکو صرف کردیم . جاي قشنگ و با کلاسی بود . بعد از ناهار من براي بار دوم تو اون روز به شدت غافلگیر شدم .
هادي به عنوان هدیه ي عقد ، تو جمع همه ي مهمونا ، کلید یه پرشیا رو بهم داد . اونقدر ذوق زده بودم
که حد نداشت . کم مونده بود بپرم بوسش کنم . به خاطر پرشیا نبود که خوشحال بودم . عقده اي شده بودم . دوست داشتم همه بدونن هادي چقدر خوبه .
به علی و مهین فکر نمی کردم . خیلی وقت بود که دیگه جایی تو قلب و ذهنم نداشتن . براي چزوندن
اونا نبود . براي ترمیم غرور له شده ي خودم بود که می خواستم خوبی هاي هادي رو به رخ همه بکشم. می دونم بدجنسی بود که محبت خالصانه ي شوهرم رو وسیله ي ترمیم غرورم قرار بدم . اما فکر می کردم روز
عقدم، یه کم اجازه دارم بد باشم نه ؟ همه ي مهمونا چه فامیل و چه دوست ، یکی یکی اومدن و به ما سه تا که تو آستانه ي در بودیم تبریک
گفتن . مهلا جوري تو بغل هادي لم داده بود که داشتم به جاي راحتش حسودي می کردم. نوبت به خرسند که رسید ، مردونه با هادي دست داد و تبریک گفت و بعد رو کرد به من و گفت :
-انتخابتون بی نقصه . خوشبخت باشین . سر به زیر گفتم : -ممنونم . همینطور شما . دیگه رستوران داشت خلوت می شد . از ما فقط عمه و روشنک و شوهرش مونده بودن و از هادي اینا فقط خواهر و برادرش. برادراش اومدن جلو ورسمی تبریک گفتن . زن داداشاش هم همینطور. ولی ستاره خم شد گونه ي هادي
رو بوسید و تبریک گفت .بعدش با عشوه رو کرد به من گفت :

-داداش دسته گلم رو می سپارم دستت مهتاب جون .

مواظبش باش.

چشمی گفتم و خودم پیش دستی کردم و بغلش کردم و باهاش رو بوسی کردم . شوهرش هم موقر
تبریک گفت .

آخر سر محدثه و آقا محمد هم اومدن و بعد از کلی تبریک و ماچ و موچ رضایت دادن که برن . روشنک و شوهرش هم بعد از رفتن همه اومدن کنارمون و شوهرش به هادي کمک کرد تا سوار ماشین
بشه. دم ماشین از اونا هم خداحافظی کردیم. روشنک یواشکی تو گوشم گفت :
-خداییش آقا و جذابه . کوفتت بشه الهی که اینهمه خر شانسی. ان شاالله خوشبخت باشی.
ازش به خاطر زحمات زیادي که امروز به جاي خواهرم کشید تشکر کردم و از ته دل آرزو کردم که به
آرزوش برسه. با ماشین هادي برگشتیم خونه ي عمه . خونه ي عمه که چه عرض کنم ، بازار شام .
موقع پیاده شدن ، به زحمت تونستم هادي رو بذارمش رو صندلیش. من نحیف و هادي ماشااالله … وقتی
داشتیم وارد خونه می شدیم ، هادي یه دفعه برگشت و گفت : مهتاب جان تو صندوق عقب دو تا کارتن کوچیک هست . بی زحمت اونا رو با خودت بیار.
چشمی گفتم و رفتم سراغ کارتن ها که دیدم دو تا کارتن کوچیکه . یکی از پر از پاستیلاي مختلف و
رنگارنگ و اون یکی هم پراز کتابهاي کوچیک قصه . از اینکه قولی رو که به مهلا داده بود فراموش نکرده بود خیلی خوشحال شدم . کارتنها رو برداشتم و ماشین و قفل کردم .
واي خونه نبود که شده بود عینهو صحراي کربلا . همینطور ریخته بودن و رفته بودن .به دستور عمه
براي هادي چاي بردم و اونو با مهلا تنها گذاشتم و شروع کردم به جمع و جور کردن خونه . عمه هی دعوام می کرد و می گفت برو پیش شوهرت ولی من دلم رضا نمی داد که تنهاش بذارم برم پیش هادي . وضعیت پذیرایی که یه کم روبه راه شد ، رفتم تو اتاق که بگم بیاین اینجا تا اون اتاق رو هم مرتب کنم که دیدم بغل تو
بغل هم خوابیدن . چقدر قشتگ خوابیده بودن . هادي رو مهلا پتو انداخته بود ولی خودش هیچ روش نداشت . سریع از تو
کمد یه پتو درآوردم و انداختم روش و آروم درِ اتاقو بستم .
رفتم تو آشپزخونه و به ضرب و زور ، عمه رو از اونجا بیرون کردم و التماسش کردم بره یه کم بخوابه .
بنده ي خدا این چند روزه فقط مشغول شستن و رفتن بود .
بعد از خواب عمه ، مشغول مرتب کردن آشپزخونه و همزمان تدارك یه شام نسبتاً مفصل شدم . حدود ساعت هفت عصر بود که بلاخره جمیعاً رضایت دادن بیدار بشن . هادي در حالی که مهلا مثلاً صندلیشو هل می داد و فی الواقع خودش هدایتش می کرد اومد تو هال. موهام از صبح آخ نگفته بود و عالی حالتش رو حفظ کرده بود . لباس عقدم رو عوض کرده بودم و جاش
یه پیراهن سبز رنگ با ساپورت یه درجه روشنترش رو پوشیده بودم . هنوزم ازش خجالت می کشیدم ولی نه مثل صبح . اون کلمات عربی معجزه می کنن.
هادي نگاهی همراه تحسین بهم کرد و گفت : -خسته نباشی خانوم . این قوم یجوج مجوج ما اومدن ریختن به هم و نگفتن بریم یه این عروس خانوم
یه کمکی بکینم. حسابی افتادي تو زحمت . لبخندي زدم و گفتم :
-این حرفا چیه ! کاري نکردم که . مهلا رو بغل کردم و کنار هادي نشستم . در حالی موهاي مهلا رو
مرتب می کردم گفتم :
-خوب با بابایی لا لاکردیا! مهلا شیرین خندید و گفت : -بابایی برام قصه گفت . مامان دفعه ي بعد تو هم باید گوش بدي . اونـــــــــقدر قشنگ قصه می گه
که نگو. هادي خندید و من گفتم :
-چشم حتماً تو اجراي بعدیشون شرکت می کنم . با صداي خنده ي ما عمه هم بیدار شد . هادي با دیدن عمه گفت : -یااالله حاج خانوم. عصرتون بخیر . ببخشید بلند خندیدم بیدار شدین. عمه گفت : -االله یارت پسرم . نه بابا بیدار بودم . منتظر بودم بیدار شین منم بیام . این مهتاب به زور منو کرد تواتاق .
خوابم نمی اومد که .عمه که نشست رفتم براي همه چایی ریختم .
یه کم که از هر دري حرف زدیم ، هادي گفت : – ماشینت تو پارکینگ خونه ست. اگه ممکنه امشب منو برسون از اونور هم پرشیا رو بردار. گفتم : -بابتش واقعاً ازت ممنونم . به خدا من هیچ توقعی نداشتم . حسابی سورپرایز شدم . خندید و گفت : -قابلت رو نداره . اگه لنگ قیمت خونه نبودم ، بهترش رو می خریدم . چون هنوز خونه رو نخریدم ، نمی
دونم چقدر نقدینگی برام می مونه . گفتم :
-نه تو رو خدا . همینم زیادیه. می خوام چیکار . ممنونم واقعاً . هادي گفت : -خوب خانوم ! من حاضرم ! شمام حاضر می شی؟ تا خواستم چیزي بگم ، عمه گفت : -وا دیگه چی مادر ؟ شام اینجایی. مگه می شه بذارم بري. منم اخم کرده نشستم و گفتم : -اینقدر اینجا معذبی که می خواي فرار کنی ؟ دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت : -بابا من که چیزي نگفتم ! چشم شامم می مونم . اصلاً شبم می مونم چطوره ؟ عمه با خنده بلند شد و گفت : -امان از دست شما جوونا . شما که دلت اینجاست ، چرا دیگه ناز می کنی ؟ بگو می خواي شب بمونیو
خلاص. هادي بلند خندید و گفت :
-واي عمه خانوم کلکمو فهمید . همه خندیدم و عمه به بهانه ي سر زدن به غذا ما رو تنها گذاشت . مهلا هم دل از هادي کنده بود و
پلنگ صورتی نیگا می کرد . هادي صندلیشو به طرفم حرکت داد و درست زانو به زانوي من وایساد . دستام رو گرفت تو دستاش و گفت :
-باور کنم این دستا و این الهه ي پاکی مال من شده ؟ یه کم خجالت رو کنار گذاشتم و صورت شوهرم دقیق نگاه کنم . جزء به جزء صورتش به نظر جذاب بود
. این اولین بار که اینقدر موشکافه به صورتش دقیق می شدم . چشماش بهم می خندید . نگاه کردنم که تموم شد گفت :
-بلاخره تو چشمام نگاه کردي ! می دونی چقدر منتظر بودم ؟ انتظار داشتم حداقل یه بار قبل از عقد
اینکارو بکنی و چشمات خیلی پاك بودن . هرز نرفتن .خیل یدوست دارم مهتابم . خیلی دوست دارم تندیس تقدسم.
گرماي دستاش ، داشت دستامو ذوب می کرد . آروم شروع کرد به بازي با انگشتام. نگاهش رو معطوف
دستام کرد و گفت :
-خیلی کوچولو هستن نه ؟ شایدم دستاي من بزرگن .آروم دستمو برد بالا و کوتاه بوسیدشون . غرق لذت
شدم . غرق غرور. لذتم نه روي هواي نفس بلکه از لبریز شدن حس تعلقی بود که تو وجودم کم داشتم . این بوسه یعنی تو مال منی . و چقدر خوب بود که حالا مال هادي بودم .
غرق احساس پاکیزه اي بودم که تو فضاي اطرافمون داشت هوا رو عطرآگین می کرد که مهلاي فسقلی
مثل فرفره خودشو انداخت وسط . قیافه ي مبهوت هادي دیدنی بود . انگار اون بیشتر غرق این معنویت زیبا بود و بیچاره بدجور شوکه شد .
به برق گرفتگیش خندیدم و گفتم : -اینم نتیجه ي لوس کردن این وروجک . حقته اینطوري سکته کنی و بلند شدم . هادي شروع کرد به قلقلک دادن مهلا و همزمان گفت : -باشه بتازون خانوم . ما که حرفی نزدیم . ولی نوبت ما هم می رسه . لبخندي زدم و راه افتادم سمت آشپزخونه . بعد از اینکه میان شیطنتهاي مهلا و تیکه هاي با منظوري که عمه واسه هادي لقمه می گرفت و حسابی
هادي رو سرخ و سفید می کرد ،شام خوردیم . حدود یازده شب بود که مهلا رو خوابوندم و با هادي عزم رفتن کردیم . هادي مدام می گفت الان دیره و می خواد با آژانس بره ولی من قبول نکردم .
تو راه یه کم اخماش تو هم بود . با احتیاط پرسیدم : -چیزي شده ؟

از چیزي ناراحتی ؟
گفت : -ناراحت نیستم

. یه کم دلخورم. دوست داشتم با آژانس می اومدم

. برگشتنت تو این وقت شب به
صلاح نیست .

بهش حق می دادم . راست می گفت . آروم گفتم :
-ببخشید . دیگه تکرار نمی شه .
دستش رو گذاشت رو دستم که روي دنده بود و گفت : -نه عزیزم . اینو نگفتم که تو معذرت خواهی بکنی . اینو گفتم که بدونی برام سخته . براي یه مرد سخته
همسرش تا دوازده شب تو خیابون باشه . اونم براي چی ؟ براي اینکه شوهر علیلش رو برسونه خونه . با غیظ برگشتم طرفش و گفتم :
-هــــــــادي ! این چه حرفیه . باشه باشه . دیگه تکرار نمی کنم .ولی تو هم هیچ وقت در مورد
خودت این حرفو نزن . بهم برمی خوره . در ضمن بیا یه قراري بذاریم از این به بعد ، قبل از اینکه کاري بکنیم ، از موافق بودن همدیگه مطمئن می شیم . تو، تو خونه خیلی مخالفت نکردي. منم فکر کردم داري تعارف می
اگه می دونستم از ته دل راضی نیستی اینکارو نمی کردم . دستمو محکم فشرد و بعد آروم به لبش نزدیک کرد و نرم بوسید و گفت : -قرارِ خوبیه . موافقم. چقدر نزدیک بودن بهش برام آرامش داشت . وقتی خواستم ازش خداحافظی کنم ، جمله اي که هی با خودم تو راه تمرین می کردم رو به زبون آوردم
کنی .
:
-خوشحالم انتخابت من بودم . می دونم در کنار موج آرامشی که از وجودت ساطع می شه ، می تونم خوسبختی رو لمس کنم . ممنونتم هادي . به خاطر این حس خوب ممنونتم.
در حالی که تو خیابوناي آروم و بی جنب و جوش شهر ، رانندگی می کردم ، چشمم افتاد به درخشش
حلقه ام . این حلقه یعنی یه تعلق . یعنی وفاداري. و چقدر هضم این کلمه برام ثقیل شده بود . تو دلم گفتم ، هادي من فقط ازت یه چیز می خوام ، وفاداري…. همون چیزي که علی با همه ي داشته هاش ازم دریغ کرد . قصري به مشابه خونه ي علی ، نمی خوام . جواهرات دست ساز مخصوص نمی خوام . فقط می خوام وقتی تو
چشات نگاه می کنم ، فقط و فقط خودمو ببینم نه سایه ي هیچ زنِ دیگه اي.
تنها بودم و تنهایی اجازه می داد راحت اشک بریزم . خسته رسیدم خونه و تا سرم به بالش رسید بی
هوش شدم.
از فرداي روز عقد ، هادي هر روز صبح ، قبل از شروع کارم بهم زنگ می زد و کلی انرژي مثبت روانه ي
جسم و روحم می کرد. بعد از ظهر ها هم می اومد خونه ي عمه و شب می رفت . پرستارش می آوردش و شب می بردش. مهلا ، جونش واسه بابا هاديِ مهربون و خوش قولش در می رفت و اصلاً منو به حساب نمی آورد . چیزي که برام جالب بود ، کمرنگ شدن محدثه بود . هر چی بهش اصرار می کردم برام وقت تعیین کنه تا براي مشاوره برم پیشش ، بهونه می آورد . در ضمن به یه کشف مهم هم دست پیدا کرده بودم. اینکه هادي برعکس علی خیلی اهل شیطنت نبود . تو اون دو هفته اي که از عقد می گذشت ، هیچ تلاشی واسه تنها شدن نکرده بود و شطینتهاش فقط به بوسه اي از دستم خلاصه می شد . برام خیلی جاي سوال داشت . مردي که اینقدر مشتاق ازدواج با من بود چرا مشتاق خلوت باهام نیست. هر چند خودم از لحاظ روحی به هیچ وجه
آمادگی نداشتم ولی خوب با کمی شیطنت هم مخالف نبودم. کم کم این موضوع داشت رو اعصابم سرسره می رفت. هم خوددار بودنش عصبیم می کرد و هم مشتاق
بودن خودم . به خاطر اشتیاق و کشش عجیبی که بهش پیدا کرده بودم ، از خودم شرمنده بودم . اصلاً کار به جایی رسیده بود که دلم می خواست من غافلگیرش کنم . اونقدر مهربون و با محبت بود که هر لحظه بیشتر جذبش می شدم و از خدا چه پنهون به مهلایی که مدام تو بغلش بود و آغوشش رو لمس می کرد حسودیم می شد. پیش خودم فکراي بی خود زیادي می کردم . اینکه شاید حس مردانگی نداشته و از این دست مخرفات . هی موضوع رو پر و بال می دادم که چرا نباید مردي که تا به سن به قول خودش دست از پا خطا نکرده ، نامزد عقدي خودش رو به حال خودش بذاره ؟ مگه ممکنه کسی در برابر زن خودش مقاومت کنه . حتماً هادي یه
دردي داره دیگه ! بلاخره طاقتم طاق شد و بدون وقت قبلی رفتم پیش محدثه. باید یه جورایی می فهمیدم قضیه چیه .
گرایش مهار ناپذیرم به هادي و خویشتن داري عجیب اون، داشت دیوونه ام می کرد . فکرش رو هم نمی کردم منی که یه روز رفتم پیش محدثه که بگم حسم به جنس مرد رو از دست دادم
، بعد از گذشت یک ماه و اندي ، براي التماس برم پیشش.
آخرین نفر بودم که وارد اتاقش شدم . سرش رو از رو کاغذا بلند کرد و تا چشمش به من افتاد . با لبخند
عینکش رو برداشت و بلند شد .
سلام کردم و خواهش کردم که بشینه . از پشت میزش بیرون اومد و رو به روي من رو مبلا نشست. یه کم که از احوالات عمه و مهلا جویا شد و بعد گفت : -چه خبر از این داداش شیداي ما ؟ چیکارش کردي که یادي از خواهرش نمی کنه ؟ خندیدم و گفتم : -ظاهراً داداشتون تا دم عقد شیدا بود . چون دیگه تحویلم نمی گیره . ابروشو داد بالا و گفت : -نه ! چرا ؟ نکنه اذیتش می کنی ؟ درضمن مگه خودت نگفتی آمادگیشو نداري ؟ شاید داره به خیال
خودش مراعاتتو می کنه ؟ سرمو انداختم پایین و گفتم :
-اینجوري؟ محدثه خانوم هادي یه جورایی انگار داره ازم فرار می کنه .حتی ارتباطی در حد خواهر و
برادري رو هم باهام قرار نمی کنه . زمزمه کردم : – زن و شوهري پیشکش .
خندید و گفت : -چی شده شیطون ؟ نکنه آمادگیشو پیدا کردي ؟ آفرین به این برادرم که خوب تونست از راه به درت
بکنه. گفتم :
-تو رو خدا نخندین . من خیلی عصبیم . حس می کنم به جاي اینکه من مشکل داشته باشم ، هادي
مشکل داره. مگه می شه یکی اینهمه بی تفاوت باشه ؟
متفکر نگام کرد و گفت : -مطمئنی از کناره گیرش ناراحتی ؟ مصمم گفتم : -البته که مطمئنم. لبخندي زد و گفت :
-من به هادي گفتم اینکارو بکنه . با تعجب نیگاش کردم و گفتم : -چی؟برايچی؟ پاشو انداخت رو پاي دیگه اش و گفت : -چون به این بی توجهی احتیاج داشتی . بیماري روحی اي که فکر می کردي بهش مبتلا شدي و توان
زنانگیتو رو ازت گرفته ، علائم زیادي داره که من در تو مشاهده نکردم . براي همین اولین و راحتترین گزینه رو واسه درمان انتخاب کردم . درمان که نمی شه گفت ، در واقع ، واسه پی بردن به عمق مشکلی که خودت اظهار می کردي داري. اگه این بی توجهی از طرف همسرت برات خوشایند بود ، یعنی تو مشکل داري و باید به فکر راه حل بود ولی اگه مثل الان این بی توجهی و کناره گیري عصبیت بکنه ، یعنی تو کاملاً سالمی و فقط
کمی به زمان نیاز داري . همین

. کمی مکث کرد و ادامه داد : براي اینکه خیالت رو از جانب سلامت جسمی و روحی هادي هم راحت کنم ، می خواي یه امتحانی
بکنیم ؟ سوالی نگاهش کردم که گفت :
-اگه تو به این روند دوري ادامه ندي و یه کم خودت رو به هادي نزدیک کنی ، می تونی بفهمی چقدر
می تونه خوددار باشه. چون اون نمی خواد تو رو آزار بده ، پا جلو نمی ذاره و منتظره تا من بگم

. پس تو خودت رو بهش نزدیک کن . ببین عکس العملش چیه ؟ مطمئناً اگه آدم پر احساسی باشه ،علارغم اینکه من تاکید کردم بهت نزدیک نشه ، نمی تونه خودش رو کنترل کنه .
بعد با لبخند گفت : -در ضمن ، نتیجه ي این بلایی رو هم قراره سر داداش بیچاره ي من بیاري بهم بگو ! خوب؟ مردد چشمی گفتم و بعد از یه خداحافظی پر و پیمون رفتم خونه .
نمی دونستم باید چیکار کنم . حالا که فهمیده بودم فرار هادي به خاطر توصیه ي محدثه بود یه کم از اون حالت عصبی بیرون اومده بودم . البته مشکل جدیدي برام ایجاد شده بود و اون روش کم کردن این فاصله بود .
پیراهن صورتی چرکی پوشیدم و موهامو با کلیپس بالاي سرم جمع کردم و یه مختصر به صورتم رسیدم
و نشستم کنار مهلا تا سوپش رو بهش بدم . چشاش غرق خواب بود . با تعجب رو به عمه گفتم :
-مهلا ظهر نخوابیده ؟ خندید و گفت : -نه ! فقط یه ریز حرف زده و بازي کرده ماشاالله. ناهارشم به زور چند لقمه دادم خورد . واسه همینه الان
گشنشه. دور دهن مهلا رو پاك کردم گفتم :
-تو دیگه بزرگ شدي خانومی . باید خودت غذا بخوري. چهار ساله گلم . یعنی خیلی خیلی بزرگی دیگه .
با چشماي خواب آلودش گفت:
-بابا هادي گفته تو هنوز کوچولویی .
لپشو کشیدم و گفتم :
-هر چی بابا هادي بگه همونه دیگه نه ؟
قشنگ خندید و گفت :
-بـــــــــله !!!
مهلا خیلی تلاش کرد تا اومدن هادي بیدار بمونه ولی نتونست و بی هوش شد . همین خواب بودن این
وروجک بهترین موقعیت رو برام فراهم کرد که بیشتر خودمو بهش نزدیک کنم . خجالت امونمو بریده بود ولی مصمم بودم بدونم دردش چیه .
وقتی رفت مهلاي غرق خواب رو ببینه ، سریع خودمو انداختم تو اتاق. دستی به صورت نرم مهلا کشید و گفت : -خیلی نازه نه ؟ آدم دلش می خواد بخورتش. رفتم کنارش و رو تخت نشستم و گفتم : -خوش به حالش ! متعجب نگام کرد و گفت : -واسه چی ؟ همونطور که به صورت مهلا نیگا می کردم ، گفتم :
-واسه اینکه حتی اگه خواب باشه ، ملت دلشون واسش تنگ می شه . ما بیدارم باشیم کسی تحولیمون
نمی گیره.
حرفمو زدم و سریع بلند شدم که مچ دستمو گرفت و گفت : -وایسا ببینم ! برگشتم سمتش و گفتم : -براي چی ؟

منو کشید سمت خودش و خیره تو چشمام و گفت : -این حرف یعنی داري به مهلا حسودي می کنی نه ؟

جلوي پاش نشستم رو زمین و صورتمو بحالت قهر برگردوندم و گفتم : -نکنم ؟

الان دو هفته ست عقد کردیم ، اصلاً منو دیدي ، همه تب و تابت فقط واسه مهلا بود نه ؟ صورتمو برگردوند و بین دو تا دستاي بزرگ و مردونش گرفت و گفت : -ماه من ازم گله داره ؟ عزیز دلم من واسه خودت خیلی بهت نزدیک نمی شدم که اذیت نشی. فکر می
کنی واسه من راحته هم کنارت باشم و هم نباشم ؟ خیره شدم تو نیِ نی ِ چشماي جذابش که دستش رو نوازش گونه رو گونه ام حرکت داد و گفت:
-اونقدر با ارزش و عزیز هستی که تا آخرین نفسم منتظر آمادگیت می مونم . اگه دوري کردم به خاطرِ
خودته و اگه بخواي می تونم نشون بدم چقدر براي کنارت بودن بی تابم . بس بود. فهمیده بودم . همینقدر بس بود تا از پشیمون نبودنش واسه این ازدواج مطمئن بشم. می
خواستم فرار کنم که گفت : -کجا خانوم ؟ با پاي خودت اومدي تو دهن شیر ولی بیرون رفتنت با خداست .
طره اي از موهاي شیقه ام رو که روي صورتم ریخته بود با سرانگشتش از صورتم کنار زد و جز به جز
صورتم رو نگاه کرد و آروم و زمزمه وار گفت : -می دونی که خیلی دوست دارم ؟ می دونی که نفسم به نفست بنده ؟ اینا رو می دونی باهام قهر می
کنی ؟ اینا رو می دونی روتو می کنی اونور؟ نمی گی دلم طاقت نمی یاره ؟ نمی گی به امید همین چند ساعت دیدنت ، گذر لحظه هام رو تحمل می کنم؟
عطر نرگس بود که با هر جمله ي پر احساسش فضاي اطراف رو احاطه می کرد و من بی حرکت فقط به
جنبش لباش نگاه می کردم . دلم گرم بود . بدنم گرم بود. حسم فقط آرامش بود و بس. از نگام نمی دونم چی برداشت کرد که سرش آورد جلو .
بی تجربه نبودم ولی حسی که تو اون لحظه به همه وجودم تزریق شد ناب و تازه بود . حسی که همه ي
پنج سال همسر بودنم رو به چالش کشید .همه ي زنم بودم رو زیر سوال برد . گل بوسه اي که هادي از لبام چید ، اونقدر تازه و لطیف بود که عطرش مست می کرد . دخترکی پر شور و هیجان شدم که قلبش براي فرار از
سینه اش راهی طلب می کرد. نیم خیز شدم . ترسید . نگران شد . فکر کرد خطا کرده . فکر کرد الانه فرار کنم .می دیدم که چشماش
نگران دوخته شده به چشمام . ولی من، ممنون بودم از لمس این حس زیبا . من مدیون بودم به برگشتنم. من برگشته بودم . از دنیاي تاریکی ها . از دنیاي خیانت و زهر بی کسی . از زیر سنگی که غرور و آدم بودنم رو له کرده بود ، دوباره به دنیا برگشته بودم . با این بوسه ي آروم و پراحساس که از اعماق دل برمی اومد و بر اعماقِ عمیق دل می نشست فهمیدم هم من و هم هادي ، هر دو براي هر با هم بودنی فرا زمینی ، مشتاقتر از مشتاقیم . نگرانیشو خاتمه دادم و بغلش کردم . دستامو دور شونه هاي پهن و مردونش حلقه کردم و خودمو انداختم رو سینه ي ستپرش که جواهري درش می تپید. پشت گردنش رو بوسیدم که همزمان منو زندانی حصار
قدرتمند دستاش کرد. کنار گوشش زمزمه وار گفتم : -هادي من این فاصله رو نمی خوام !!!!!
هیجان داشتم .هیجان داشت . هردو درست مثل نوجوانانی بی تجربه و مشتاق ، اسیر دست سونامی شور
و اشتیاق بودیم. خودم رو ازش جدا کردم . چشماي اون نمناك بود و چشماي من بارونی. فقط تونستم بگم : -ممنون که از سنگ بودن به زن بودن برم گردوندي .
لبخندي زد و گفت :
-همه ي دنیامی .شک نکن !
تکونی به خودش داد و گفت :
– کمکم می کنی رو زمین بشینم ؟
دستش روانداختم رو دوشم و زیر بغلش رو گرفتم و کمک کردم از صندلی بیاد پایین. پاشو دراز کرد و
خودشو کشید عقب و تکیه داد به دیوار.
کنارش نشستم . چشم در چشم بودیم ولی انگار رو زمین نبودیم . می دیدم چطور سینه اش از هیجان بالا و پایین می ره . می دیدم چطور چشماش نیاز رو فریاد می زنه و می دیدم چطور به بودن در کنارش اشتیاق دارم .دستاشو براي بغل کردنم باز کرد و من مثل بچه هاي بی پناهی که براي آغوشی گرم ، له له می زنن ، خودم رو بین بازوهاش جا دادم . دیگه هیچی نبود . فقط من بودم ، هادي بود و اتمسفري پر از عطر مست
کننده ي نرگس.
محدثه به منی که با اضطراب به باز شدن گچ پاي هادي نگاه می کردم ، لبخند اطمینان بخشی زد و
زیر لب گفت :
-چیه خانومی ؟ زایمان که نمی کنه ، یه گچ پاي ناقابله دیگه . اونقدر اون گوشه ي لبتو جویدي که الان
خون راه می افته .
لبخند کم جونی زدم و گفتم : -درد داره نه ؟ زیر گوشم گفت : -نه . ولی اگه این داداش منه ، کلی برات ناز می کنه . مطمئن باش ! ولی گولشو نخوریا . اصلاً درد
نداره . خیالت راحت . به زحمت هادي رو سوار ماشین کردیم . هنوز پاهاش جون نداشت . دکتر براش ده جلسه فیزیو تراپی
نوشت که در برابر اصرار بی حد محدثه واسه همراهی هادي تو جلسات فیزیوتراپی به شدت مقاومت کردم و خواستم خودم همراه همسرم باشم .
هادي هم به نظر از این تصمیم راضی بود . محدثه از همون جلوي بیمارستان باهامون خداحافظی کرد و
رفت .
توي مسیر خونه ، جلوي یه قصابی نگه داشتم و نیم کیلوجگر خریدم. اولین بار بود که پامو می ذاشتم تو
قصابی . حس می کردم خرید گوشت یه کار مردونست . ولی چاره اي نبود .
همین که تو ماشین نشستم هادي گفت : -مهتاب خانوم دیگه نبینم پاتو تو قصابیو و این جور جاها بذاریا. این جاها مردونست . ماشینو حرکت دادم و گفتم :
-معلومه که نمی ذارم . ایشاالله زود خودتو پیدا می کنی و پاي منم به جاهاي مردونه باز نمی شه. اینبار
استثنا بود .
بحثت همین جا تموم شد . ولی من بی خبر بودم که با این جواب ساده ، چه غوغوایی تو دل هادي به پا
کردم . همین که رسیدیم . سریع مانتومو کندم و جگرو اسلایس کردم و زدم به سیخ و رو گاز براش کباب کردم .
به اپن فسقلی خونه تکیه داده بود و مشتاقانه نگام می کرد . به روش لبخندي زدمو گفتم : -اینجوري نیگا نکن . دست و پامو گم می کنم . کشون کشون خودشو رسوند به من و از پشت بغلم کرد و گفت : -خودم برات پیداشون می کنم . موهامو بو کشید و گفت : -می خوام یه اعترافی بکنم . …می دونستی الهه ي آرامشی ؟ شاید هر زن دیگه اي بود ، بخصوص یه
زن اجتماعی که داره بین یه عالمه مرد کار می کنه ، با اون حرف من جلوي قصابی ، از کوره در می رفت که یعنی چی ؟ قصاب مرده و مدیر عاملم نیست ؟ قصاب مرده و همکارم نیست ؟ منی که بین اون همه مرد کار می کنم ، حالا باید فرار کنم ؟ این چه درخواست بی موردي بود که تو کردي ؟
ولی تو چیکار کردي ؟ تو با آرامش چنان آب خنکی رو آتیش غیرت و حسادت من ریختی که در جا
خاموش شدم .
موهامو بوسید و گفت : – چیزي که من همیشه تو زندگیم کم داشتم ، همین یه قلم جنس بود . آرامش !!! و تو خزانه اي از
آرامشی. – حرفاش اونقدر برام خوشایند بود که حد نداشت . جلف تعریف نمی کرد ! اغراق آمیز تمجید نمی کرد .
از چیزي خوشش اومده و تعریف می کرد که واقعاً تو وجودم داشتمش . الکی منو به اوج نمی برد . تعریفاش چون قابل لمس بود ، به دل می نشست . سیخا رو کنار گذاشتم و برگشتم سمتش و در حالی که دستامو دور گردنش می نداختم گفتم :
– از خودت خبري نداري. ! بی خبري از هاله ي آرامشی که دورت رو احاطه کرده . تو کوه استوار و مامن
منی . اگه تو این قلم جنس رو کم داشتی ، من دو قلم کم داشتم . آرامش و تکیه گاه مطمئن . بی خبري از وجودت ، که معدن این دو قلم جنسه .
هادي غرق خوشی رو به حال خودش گذاشتم و جگر ا رو تو نون گذاشتم براش لقمه گرفتم و رفتم سراغ آب پرتقال. هنوز همونجوري مونده بود . مبهوت با یه لبخند عمیق.
لقمه رو گرفتم جلوش و گفتم : -خشکت نزنه آقا . چیزي که شنیدي ، عین واقعیته . بخور تا زودتر همون هادي محکم و مقتدري بشی
که صداي قدماش آرامش قلبمه . لقمه رو ازم گرفت و گفت :
-به خاطر همه چی ممنونم عزیزم . من از فردا سه روز روزه می گیرم . پس امروز رو باید به خودم برسم
.
با تعجب گفتم : -روزه ؟ براي چی ؟ کشون کشون آشپزخونه رو ترك کرد و خودش رو انداخت رو مبل و گفت : -واسه رسیدن به مهتابم ، سه روز روزه نذر دارم . البته نذر زیاد دارما ولی اولیش همینه . دیگه پاهامم از
گچ وا شد و هیچ بهونه اي واسه اي عقب انداختم قرضم به خدا ندارم . کنارش نشستم و گفتم :
-می ذاري وقت نماز بهت اقتدا کنم ؟ چشماش چراغونی شد و گفت : -اینکارو می کنی ؟ با لبخند گفتم : -از خدامه . آخه نه بابام اهل نماز و نه اون نامرد. من عاشق اینم پشت سر مرد خونه نماز بخونم . خیلی
خوشحالم تو اهل نمازي . دستمو تو دستش گرفت و گفت :
-سه روز روزه واسه بدست آوردن جواهري مثل تو کمه . باید سه ماه روزه نذر می کردم
جلسات فیزیوتراپی هادي به خوبی پیش می رفت و دیگه کاملاً عادي حرکت می کرد . خوشحال از
برگشتن سلامتیش بودم که خرسند خبر داد خونه اي با شرایط مورد نظر ما پیدا کرده .
تو یه سالی که پیش عمه بودیم ، هم من و هم مهلا بدجور بهش وابسته شده بودیم . اونم همینطور.
وقتی صحبت رفتن ما پیش اومد ، دیدم نه من می تونم ازش جدا شدم و نه اون می تونه دیگه تنها زندگی کنه. چون به وجود ما دوتا مهمون ناخونده عادت کرده .وقتی موضوع رو به هادي گفتم ، گفت که با عمه صحبت کنم که در صورت تمایل ، اونم خونه اش رو بفروشه و بیاد با ما یه خونه ي دو طبقه یا دو تا واحد آپارتمان تو یه ساختمان بگیریم. ولی عمه بی هیچ عنوان راضی نمی شد . عمه می گفت هم خونم کوچیک و قدیمیه و چیزي از فروشش دستم رو نمی گیره که بخوام جاي بهتري خونه بگیرم و هم اینکه من اینجا کلی خاطره دارم
که منو زنده نگه داشتن و نمی تونم ازشون دست بردارم. وقتی جریان رو به هادي گفتم ، تصمیمش این شد که تو محله ي عمه اینا خونه بگیریم. خلاصه از
خرسند خواست که منطقه اي رو که دنبال خونه می گشت روعوض کنه و اطراف خونه ي عمه دنبال خونه بگرده.
بلاخره خونه اي که مدنظر بود پیدا کردیم . یه خونه ي نسبتاً نو ساز با متراژ صد و چهل متر و مهمتر از
همه حیاط دار براي شیطنتهاي مهلا و فقط با یه کوچه فاصله از خونه ي عمه ، بهترین گزینه اي بود که می تونستیم بخریم . در ضمن هادي چون خودش مهندس عمران بود می تونست بعداً بکوبه و جاش آپارتمان بسازه . محله ي عمه اینا متوسط بود و جایی که هادي اوایل دنبال خونه می گذشت خیلی بهتر بود . با عوض کردن محل جستجو به یه محله ي پایین تر ، یه مقدار از پول خونه هم برامون باقی موند که تصمیم گرفتیم
وسایل خونه بگیریم . جهیزیه ي من که تمام و کمال مونده بود براي مهین که خدا رو شکر قسمت اونم نشد . تو تب و تاب مرتب کردن خونه و خرید وسایل بودیم و وقت نداشتیم سر بخارونیم . عمه هم به خاطر
این همه نزدیکی خوشحال بود و خیلی بهم کمک می کرد.
همه ي این شور و شوق یه طرف ، حضور گرم و اطمینان بخش هادي یه طرف . گرمی صداش ، صلابت کلامش و اقتدار و مردونگیش که وجود نحیف و رنج کشیده ي من رو مغروق دریاي سکون و آرامش می کرد ، لذت وصف ناشدنی برام به همراه داشت که آرزو می کردم این لحاظ ناب و زیبا هرگز به پایان نرسند.
عاشقانه هاش در عین لطافت شورانگیز بود. درك میکرد .اضافی دور نمی شد . اضافی نزدیک نمی شد .
در عین نزدیک بودن ، واسه آدم فضایی براي نفس کشیدن می ذاشت .جوري که حس کنی آزادي ولی تعلق خاطر داري. غیرتش زیبا و هیجاننده بود . حس اطمینان می داد اما بازدارنده و دست و پاگیر نبود . انتقاد نمی کرد ، یاد می داد . صبور بود . در یک کلام همه چیزش مثل یه آدم بود . شاید به لغت ، آدم بودن آسون بیاد
ولی در عمل سخت ترین کارِ یه انسان ، آدم بودنه . هادي براي دخترك یتیم از پدرِ من ، جانانه پدري می کرد . وسایلی براي اتاقِ مهلا خریده بود که منو
وسوسه می کرد برگردم به بچگی .جوري با شوق می بوسیدش که دلِ من می لرزید . وقتی هادي بود لبخند از روي لباي ما دوتا کنار نمی رفت . هادي …. هادي …. هاد ي همه چی بود.
هرروز که خونه روبه راه تر می شد ، شور و اشتیاق منم براي همسر هادي و خانم خونه اي که مردش ،
آدم با ایمانی مثل هادي بود ، بیشتر می شد که باز زخمه اي از طرف بی وجدان ترین خواهر دنیا ، چندین روز اعصابم رو متشنج کرد. انگار که این بشر به دنیا اومده بود براي عذاب دادن . اگه با خدا رودربایستی نداشتم ،
می پرسیدم : -خدا هدفت از خلقت این انگل چی بوده ؟:
دوباره روشنک قاصد خبراهایی از طرف اون عفریته بود . جادوگري بی وجدان که بیشترین ضربه رو به علی زد . علی رو از یه مهندش خوشنام و ثروتمند و با مکنت به قعر ذلت و بدبختی کشوند و جوري خوارش کرد که حتی خونواده ي خودش هم دیگه حمایتش نکردن.
روشنک خبر آورد که مهین بعد ازدنیا اومدن بچش ، حاضر نشده شیرش بده و از همونجا سپردتش به
بهزیستی و خودش هم تقاضاي طلاق داده . با شنیدن این خبر تازه فهمیدم دقیقاً با کی طرفم . مادري که به بچه ي خودش رحم نکنه ، دیگه نباید ازش انتظار هیچ خوي انسانی اي رو داشت .
چند روز بعد که علی تو زندان این خبر رو می شنوه و از حرکت مهین مطلع می شه ، بهش جنون دست می ده و اقدام به خودکشی می کنه ولی موفق نمی شه و نجاتش می دن و تو بخش بیماران خطرناك بیمارستان راضی بستریش می کنن.
از هادي خجالت می کشیدم به خاطرداشتن همچین خواهري . از بابت همخونی با این شیطان مجسم ،
داشتم آب می شدم جلوي همسرم . می ترسیدم دیدش بهم عوض بشه . نگران بودم ، بترسه از اینکه بچه هاش به خاله شون بکشن و از بابت ژنتیک مشترك با یه همچین کسی شرمنده بودم .
دلم براي علی نمی سوخت . دلم رو سوزنده بود و خدا داشت بی صدا دلش رو کباب می کرد . اونم چه
کباب کردنی . تنها کسی که تو این ماجرا دلم براش می سوخت بچه ي بی گناهی بود که حالا گوشه ي بهزیستی بی سرپرست افتاده بود .حاشا به غیریت و آدمیت پدرم . هادي خیلی سعی می کرد با خندوندن و
منحرف کردن فکرم ، منو از اونچه شنیده بودم دور کنه ولی نمی شد . با بلاهایی که سر این آدما اومد ، ایمان منم به اون بالاسري بیشتر شد . فهمیده بودم اگه خطا برم بدجور
گوشمو می پیچونه و اگه به حرفاش گوش کنم عجیب نوازشم می کنه . پانزده اسفند سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج ، من ، مهتاب مهدوي زن مطلقه اي که به نامردانه ترین
روش از خونه و زندگی خودم رونده شده بودم ، با قلبی آکنده از عشق مردي از جنس باران ، بارانی به مثابه رحمت الهی ، وارد خونه اي شدیم که شد مأمن و پناه دلِ خسته مون . خونه اي که شد مکتب خونه ي آموزش رسیدن به اون بالایی.
حالا بعد از گذشت هفت سال از اون زمان ، آخرین برگ دفتري رومی نویسم که سالهاست مونس غم ها
و شادیهاي منه. در حالی که قراره فردا براي هادي عزیزم که بعد از گذشت چندین سال ، با وجود موهاي سفید شقیه اش و چروکهاي ظریف کنار چشمش ، جذابترین و با خداترین آدم دنیا تو نظر منه ، دختري به دنیا بیارم . دختري که ثمره ي عشقی فرازمینه . دختري که پدرش یکی از همون غلمانهایی هست که خدا وعده اش رو براي زنان مومنه ي تو بهشت داده . هاديِ من ، غلمانیه که براي رضا خدا و کمک به بنده ي محتایجش
مهتاب ، بهشت خدا رو ترك کرده و زمینی شده . دختر گلم مهلا ،امسال تیزهوشان قبول شده و در کنار شایستگی هاي دیگرش ، برگی دیگر از دفتر
تجلی قدرت خدا رو براي من و پدرش به نمایش گذاشته . دختري که روزي براي آینده ي بی پدرش نگران

بودم ، حالا با تکیه به پدري مقتدر و با ایمان ، داره به سوي یه فرداي روشن بی وقفه حرکت می کنه .خدایا مرا به بندگی خود بپذیر
خدایا چنان کن سرانجام کار
که تو خشنود باشی و ما رستگار به امید رستگاري تمامی کسانی که خدا هنوز تو قلبشون حضور داره

پایان

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن