رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت سیزده

 

-آروم باشین عمه ! می بینین که حالش خوب نیست .حالا من یه چیزي گفتم . شمام شلوغش می
کنین.
آرش دستاشو کشید رو صورتش و گفت : حاضرم دوباره باهاش ازدواج کنم ولی پسرم ….. غم صداش دگرگونم کرد . چقدر از آینده ي مجهول و ترسناکی که ممکنه پیش بیاد ، باید ترسیده باشی
که یه همچین معامله اي با خودت بکنی . عمه اشک ریزان هال رو ترك کرد .
عمه که در رو بست گفتم : نمی تونی عمه رو هم با خودت ببري؟
آرش با تعجب گفت : – مادرو ؟ واسه چی با خودم ببرمش؟
لبخندي زدم و گفتم :
-می بینی چطور داري واسه پسر پنج سالت بال بال می زنی ؟

حالا ببین این زن چطور داره واسه پسر
سی و چند سالش هلاك می شه . اون با رفتن ناگهانی تو داغون می شه آرش . خیلی بیشتر از اون چیزي که تو فکرش بکنی . اون یه مادره . نگرانی هاي یه مادر هم هیچ وقت کم یا تموم نمی شه . باخودت ببرش . اونجا هم کمک حالت می شه و هم خودش روحاً به آرامش می رسه .
گفت: -اینا همش درست ولی الان امکانش نیست. مامان نه ویزا داره نه گذر نامه . من سه شنبه عازمم. یعنی
دو روز دیگه . گفتم :
-اگه با اصل موضوع مشکلی نداشتنه باشی ،من بعد از رفتن تو کاراش رو انجام می دم . خودمم می
برمش ترکیه تا از اونجا سوار هواپیماي آمریکا بشه .بذاره اینطوري یه کم از این حال و هوا درش بیاریم . من نگران قلبشم آرش!
با سر باشه گفت و راه اتاقش پیش گرفت. عجب یوم المصیبتی شده بود امروز.

مهلاي کوچیک و سبکمو که از وقتی اومده بودم یه دل سیر ندیده بودمش ، بغل کردم تا تو جاش
بخوابونم . شده بودم یه آدم ماشینی. یه آدم ماشینی که واسه هر ثانیش برنامه داره و نمی تونه خارج از اون عمل کنه .
فرداي اون روز اونقدر به خاطر بیماري پسر آرش ناراحت بودم که خداییش جریان تجدد و نامزدش به
کل فراموشم شده بود . مثل روزاي عادي باهاش سلام علیک کردم و مشغول کار شدم . نگو این بنده ي خدا هم خودش رو واسه تعریف ماجراي زندگیش حاضر کرده و بینوا خیال می کرده همین که پاش برسه کارخونه ، من مثل کنه بهش می چسبم که بقیش رو بگو . وقتی می بینه که من اصلاً تو باغ نیستم که هیچ تازه دمغ و
بی حوصله هم هستم ، دیگه صبر رو جایز نمی دونه و شروع می کنه به باز کردن سر صحبت . تازه دو تا از مراجعه کننده هاي اعصاب خرد کن از اتاق خارج شده بودن که تجدد گفت:
-مریض احوال هستین خانوم مهدوي ؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم : نه !… چطور؟
گفت : -از سر صبح بی حوصله و دمغین . گفتم شاید روزه داري بهتون فشار آورده مریض شدین.
-لبخندي زدم و گفتم :
-راستش مریض نیستم ولی واقعاً بی حوصلم . با یه کم تعلل پرسید:
-علت خاصی داره ؟
صندلی گردونم رو یه کم به عقب هول دارم و پاهام رو زیر میز کشیدم تا یه خرده خستگی درکنم و
گفتم : -پسرِ پسر عمم ، همونی که اون روز دیدینش مریضه. بچه ي بینوا ناراحتی قلبی داره . پسر عمم هم
داره برمی گرده آمریکا . از وقتی شنیدیم چی شده ، همگی تو خونه دمغ شدیم . مگه چند سالشه آخه ؟ تجدد زیر لب گفت :
-متاسفم. خدا ایشاالله شفاش بده . پس واسه همینه که واسه ادامه ي سریال خیلی مشتاق نیستین !

تازه یادم اومد ، قصه ي زندگیش نیمه کاره مونده . نه به دیروزم که اینقدر مصر بودم نه به امروزم که به
کل فراموش کرده بودم .
خجل لبخندي زدم و گفتم : ببخشید آقاي مهندس از دیروز که این خبر رو شنیدیم ، بدجور سردرگم شدم . اوضاع خونه کلی به هم
ریخته . عمه ي بیچارمم هم براي نوه اش ناراحته و مدام گریه می کنه ، هم واسه رفتن پسرش . واقعیتش به کل یادم رفته بود.
تجدد در حالی که با خودنویس بازي می کرد گفت : پس بذاریمش واسه بعد . قصه ي منم خیلی خوشایند نیست . بمونه واسه وقتی که روحیه ي شما هم
بهتر شده. بهش اصرار کردم که تعریف کنه . اینطوري حداقل از فکر خونه و آرش بیرون می اومدم . اونم وقتی
اصرار منو دید شروع کرد. -اون اوایل ، خیلی به مسائل اعتقادیش گیر نمی دادم . می گفتم ، تازه عروسه ، دوست داره اینطوري
لباس بپوشه ولی کم کم دیگه حساس شدم . به هر مردي که می رسید دست می داد . تو خونشون که اصلاً چیزي به اسم محرم و نامحرم وجود نداشت . خلاصه دیدم اگه چیزي نگم این درست بشو نیست . شروع کردم به تذکر دادن . اولش که اخم و تخم می کرد ولی یه چند ماه بعد تو روم وایساد و گفت که من همینم که هستم . می خواستی چشماتو باز کنی ببینی چادرچاقچوري و امل نیستم . این اعتقادات مسخره عهد قجریت رو ببر واسه خاله خانباجی هایی که خریدارشن . من یه قدم هم از این چیزي که هستم پا پس نمی کشم . می
خواي بخواه نمی خواي به سلامت . -انگار که یه لات بی سرپاي گجیل داشت باهام حرف می زد . اونقدر به هم برخورده بود و داغون و
مستاصل شده بودم که دلم می خواست بشینم و گریه کنم . باهاش قهر کردم و بدون هیچ حرفی اونو تو پارك گذاشتم و رفتم. همسر چند ماههی آدم بخواد باهاش اینطوري حرف بزنه واي به حال چند سال بعد . نمی دونم مادرم از کدوم اصل و نسب حرف می زد . یا کدوم کمالات و وجنات چشمش رو گرفته بود . دختر دریده اي که من شاهدش بودم ، پاش می افتاد کتک هم می زد.تمکین پیشکش. اما سر فرصت که به تنش بینمون فکر کردم ، از این حق به جانبیش خوشم اومد . اون دختر بیست ودو ساله کاري رو انجام داد که من ، یه مرد سی و

هفت ساله از انجامش عاجز بودم . اون درست یا غلط ، از اعتقادش ، دفاع کرد . از وجود خودش دفاع کرد و درضمن به یه نکته ي مهم اشاره کرد . بهم گفت که از اول هم می دونستم اون و خونوادش چطورین .
هرچقدر بیشتر فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که دنیاي ما خیلی از هم فاصله داره . این
طرز فکر که زن مطیع شوهرشه و شوهر می تونه اونو عوض کنه کاملاً غلط از آب دراومده بود . در واقع راه حل پیشنهادي مادرم براي تغییر رفتار مینو و تنها امید من براي داشتن ثمینم همین بود که بتونم از مینو یه ثمین بسازم ولی سخت در اشتباه بودم . هیچ کس نمی تونه کس دیگه اي رو عوض کنه چون ما تو عوض کردن خودمون خیلی توانایی نداریم .خیلی از رفتارامون هستن که خودمون هم دوسشون نداریم ولی چقدر توانایی داریم که عوضشون کنیم ؟ حالا جالب اینجاست که اعتماد بنفسمون هم بالاست و می خواییم که یه
آدم دیگه رو عوض کنیم . اشتباه ما آدمها اینجاست . نباید وقتی با کسی مواجه می شیم بگیم که درست می شه ، عوض می شه و
… باید ببینیم اگه عوض نشه چی ؟ اگه همین باقی بمونه چی ؟ می تونیم خود وجودي اونو همینطوري که هست بپذریم ؟ اگه جواب منفیه ، باید قیدش رو بزنیم و من متاسفانه و صد متاسفانه با این سن و سال ، کودکانه عمل کردم و این سوال به ظاهر کوچیک رو از خودم نکردم .تو این چند ماه اخیر ، روابط ما فقط پر بود از تنش و بکش واکش. آخر سر هم هر دو به این نتیجه رسیدیم که قبل از اینکه بیشتر از این صدمه ببینیم از هم جدا بشیم . نه من مرد زندگی مینو هستم و نه اون زن زندگی من . این زندگی محکوم به شکسته و بهتر اینه که قبل از شروع ، تموم بشه. ولی مسئله ي اصلی اینجاست که من به خاطر ناراحتی قلبی مادرم ، نمی تونم این موضوع رو اعلام کنم . می ترسم که فهمیدنش کار دستش بده . خدا به سر شاهده همه ي تلاشم رو واسه سر به راه شدن مینو کردم ولی اون حاضر نیست یه قدم برداره. حتی با وجود اینکه خیلی سختمه قبول کردم که تو خونشون که مهمون دارن سرلخت بگرده و چند تا مورد دیگه رو هم بی خیال شدم و فقط ازش خواستم دیگه دست نده با غریبه ها ولی اون همینم قبول نکرد . وقتی دیدم کوتاه بیا نیست ، منم کوتاه نیومدم . بازي با غیرت یه مرد بازي با دم شیره . نمی گم من منزه از گناهم و همه کارا و اعتقاداتم صحیحه . حرفم اینکه ما مال هم نیستیم . شاید مینو زن یکی بشه با اعتقادات خودش که با هم خیلی هم خوشبخت و راضی باشن ولی در کنار من و با من هر دومون بدبخت می شیم . من یه جوون بیست و چهار ساله نیستم . بعد از سه سال ، می شم یه مرد چهل ساله . دیگه تاب و توان کشمکش ندارم . من آرامش می خوام که مینو نمی تونه
اونو برام فراهم کنه .

اون حتی حاضر نیست وقتی من همراهش هستم ، کمی مراعات منو بکنه . هر جور می خواد رفتار می
کنه و هر طور عشقش بکشه لباس می پوشیه. اون روز هم که شما ما رو در حال دعوا دیدین ، بازم بحث سر همین پوشش بود . مثلاً زده بودیم بیرون که سنگامون رو وابکنیم . بدتر دعوامون شد و دست از پا دراز تر
برگشتیم . تا وقتی ما با ظاهر هم مشکل داریم ، نمی تونیم به ریشه فکر کنیم . تجدد که ساکت شد گفتم :
-متاسفم که به نظر خودتون راهی به جز جدایی ندارین . ولی کاش قبل از جدایی با خواهرتون صحبت کنید . اون بهتر می تونه راهنماییتون کنه و اگه نظر اونم براي جدایی مثبت بود ، بهتره که ایشون با مادرتون حرف بزنن. مادرا با دخترا راحت ترن و در ضمن خواهرتون روانشناس قابلیه . اون می تونه خیلی خوب از کلمات استفاده کنه و بلده این خبر رو جوري به مادرتون بده که ایشون کمترین ناراحتی رو متحمل بشن . اگه مادرتون جوري مجاب بشن که این جدایی خیلی به نفع شماست تا ادامه ي زندگی ، مطمناً کمتر صدمه می
بینن و ناراحت می شن . نگاه نافذي به من کرد و گفت :
-موافقم ولی نمی دونم چقدر براتون قابل باوره ، من … من از خواهرم خجالت می کشم !
با تعجب پرسیدم ؟
– خجالت ؟ چرا ؟
سر به زیر گفت :
-می دونم اگه بگم سخته که باور کنید .راستش…من … من به شما که هفت پشت باهام غریبه هستین و
تازه چند وقته که همدیگه رو می شناسیم ، همه ي جیک و پوك زندگیم رو گفتم . بدون خجالت ، بدون اینکه معذب باشم ، ولی … ولی با خواهرم رودربایستی دارم . یعنی …. یعنی چطور بگم با همه اینجوریم . من زود نمی جوشم و نسبتاً کم حرف و شاید به نظر خیلی ها مغرورم . شما اولین نفر و شاید تنها فردي هستین که من از زندگی شخصیم براتون گفتم . نمی دونم چون شاید اول شما به من اعتماد کردین ، منم بهتون اعتماد کردم .به هر حال باید بگم ، ما سه تا داداش و دو تا خواهر ، از زندگی همدیگه هیچی نمی دونیم . نه اونا از عمق روابط من و نامزدم خبر دارن و نه من می دونم تو زندگی اونا چه خبره. بعد از اون دعوا هم که دیگه همون نیمچه برخورد رو هم نداریم .با محدثه بیشتر از بقیه راحتم .چون اعتقاداتمون هم خیلی به هم نزدیکه ولی با اون هم

به اون صورت صمیمی نیستم که بخوام باهاش دردل کنم .اونم تا به حال منو به عنوان برادرش اونقدر محرم ندونسته بخواد باهام حرف بزنه. اصلاً نمی دونم چطوري بهش بگم که تو چه مخمصه اي گیر افتادم .
گفتم : -پیشنهاد می کنم مثل یه مراجعه کننده ي عادي از مرکز مشاوره وقت بگیرید و برید دیدنشون . شاید
اگه بخواین تو اون موقعیت مشکلتون رو مطرح کنید ، بهتر بتونید باهاشون ارتباط برقرار کنید . پوفی کرد و گفت :
-نمی دونم ! شاید همین کار رو کردم .

******

موقع بدرقه ي آرش ، چشماي عمه دو کاسه خون شده بود . آرش ازم خواسته بود تا تموم شدن کارهاي
رفتن عمه به آمریکا ، هیچی بهش نگم . نمی خواست الکی دل عمه رو خوش کنه . تو آخرین لحظه اي که داشت با چشماي اشکی ازمون جدا می شد گفت :
-حلالم کن مهتاب ! من با حماقتم هم زندگی تو رو خاکستر کردم و هم زندگی خودم رو. حلالم کن ،
شاید خدا به رحم کنه و پسرم رو بهم بگردونه . چشمه ي اشکم جوشید . با دستمال کاغذي افتادم به جون اشکام و گفتم :
-نگو اینطوري آرش. قسمت من و تو همینی بوده که برام رقم خورده . تو کار اشتباهی نکردي که رفتی
دنبال خواسته هات . می دونم پیشنهادش کار درستی نیست . اونم از طرف منی که خودم نتونستم ببخشم . ولی اگه توان بخشش همسرت رو داري ، اگه پشیمون بود ، به خاطر پسرت بگذر ازش.
اشکش رو پاك کرد و آروم فقط گفت، خداحافظ و رفت . افسرده و غمباد گرفته برگشتیم خونه . چیزي به عید نمونده بود ولی دل هیچکدوممون حال و هواي بهار نداشت. مهلاي کوچولوم هم غمگین
و بی صدا کز کرده بود یه گوشه و داشت غصه ي همبازي مهربونش رو می خورد که یه دفعه اي ترکش کرده بود.
دلم یه اتفاق خوب و تازه می خواست . یه ماجرا که همه ي ما رو از این حال و هوا در بیاره . شایدم یه
مسافرت !
******
انتظار داشتم چهره ي جناب رئیس رو مثل این چند وقت اخیر ، گرفته ببینم . بخصوص که سر صبح یه
جلسه ي مهم داشت و معمولاً بعد از اینطور جلسات خیلی رو به راه نبود . اما برخلاف انتظارم خیلی بشاش وارد اتاق شد و گفت :
-یه خبر خوش براتون دارم که با شیرینی قابل حل نیست و باید براي اینکه بهتون بگم ، بهم شام بدین
هیجان زده شدم و گفتم: -اگه واقعاً اینقدر خوبه ، حتماً شام می دم. تجدد با یه بغل پرونده نشست سرجاش و نفسی تازه کرد و با یه نگاه شیطون که ازش خیلی بعید بود ،
.
گفت : -تلاشم به ثمر رسید !
همچین زوم کرده بودم به دهنش که خودم صداي نفساي خودم رو می شنیدم . با یه لبخند ادامه داد : – پرونده ي همکاري شوهر سابقتون با این کارخونه براي همیشه بسته شد . ایشون جزء فروشنده هاي
متخلف شناخته شدن و اسم خودشون و شرکتون تو لیست سیاه قرار گرفت . امروز خیلی تلاش کرد که هیأت مدیره رو قانع کنه ولی موفق نشد . قرار گرفتن تو لیست سیاه ، یعنی قطع همکاري ایشون به طور مادام العمر با این کارخونه .
– عدم همکاریشون با کارخونه ي ما به منزله ي نابودي مطلق شرکتشون نیست ولی به جرأت می تونم بگم ضربه اي که بهشون می خوره به قدري بزرگ و جبران نشدنیه که حسابی تو دردسر بیفتن.
ساکت نگاهش می کردم …. بی حرف و بی حرکت … یعنی به همین زودي ؟تو عرض شش ماه ؟ خدایا
بزرگیت رو شکر . خدایا بد کردم اگه گفتم ” به فکرم نیستی ” بد کردم اگه گفتم ” ظلم کردي ” بد کردم اگه گفتم ” طرفدار ناحق و ظالمی ” خدایا این بنده ي خطا کارت رو ببخش . به بزرگی و عظمتت به همون مهربونی و عطوفتت قسم ببخش گناه منِ روسیاهو . بگذر از خطاي بزرگم . بگذر از منی که تو اوج نا امیدي و دلشکستگی به جاي اینکه به تو پناه ببرم ازت شکایت کردم . در عرض شیش ماه هم بچشون رو ازشون گرفتی و هم ثروتی رو که به جاي رفاه من ، بلاي جونم شده بود . خدایا ممنونتم . هم به خاطر این لطف بزرگت و هم به خاطر فرستادن ناجیی مثل این بزرگ مرد . مردي که بی چشمداشت کار به این بزرگی کرد . ممنونم خدا.
خدایا آرامش این لحظه رو که به خاطر نظر لطف تو شامل حالم شده و آبی هست رو ي آتش دلم ، ازم نگیر و منو به خاطر ناشکریم ببخش .
تو دلم با خدام زمزمه می کردم و اصلاً تو حال خودم نبودم . آخراي حرفهاي تجدد رو هم نشنیدم . فقط
تکون خوردن لبهاشو می دیدم .
با تکون خوردن دستی جلوي چشمام ، از عالم هپروت بیرون اومدم . تجدد تو فاصله ي چند سانتی از
صورتم ، با چهره اي نگران داشت نگاهم می کرد . از این همه نزدیکی باهاش جا خوردم و با هینی خودم رو عقب کشیدم .
اون بنده ي خدا هم ترسید و خودش رو عقب کشید و با صدایی که آثار و ترس و نگرانی توش قابل
تشخیص بود ، گفت :
حالتون خوبه خانوم مهدوي ؟ – با سر بله اي گفتم . – در حالی که هنوز به جد داشت صورتم رو می کاوید گفت : – به خدا فکر کردم از خوشی سکته کردین . با حالی که شما پیدا کردین ، خود منم کم مونده بود رو به
قبله بشم . آخه این چجور عکس العملی بود خانوم عزیز؟ یه جیغی … خوشحالیی… دست کوبیدنی …. شما همچین کپ کردین و بی صدا زل زدین به بنده که اشهدم رو خوندم . اگه می دونستم اینجوري ذوق می کنید ، اصلاً نمی گفتم بهتون .
تا نطق غرّاي جناب مهندس تموم بشه ، یه کم خودم رو پیدا کردم و گفتم : – من شرمندم که ترسوندمتون . دست خودم نبود . باورم نمی شه تقاص کاري رو که کردن دارن به
همین زودي پس می دن . یه لحظه تو یه خلسه ي روحانی فرو رفتم . انگار فقط من و بودم و خدا . نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم . این لطف شما قابل جبران نیست . فقط امیدوارم بتونم یه روزي ، یه جایی ، یه کاري براتون بکنم که بذارم به حساب تشکر و نه جبران .
تجدد که خیالش از بابت زنده بودن من راحت شده بود ، برگشت پشت میزش و تا خواست بشینه ، در باز
شد. از دیدن مردي که تو آستانه ي در بود ، ضربن قلبم بالا گرفت و نفسم به شماره افتاد . با چشماي به خون نشسته و چهره ي طوفانی وارد اتاق شد و یه نگاه تحقر آمیز به من و تجدد کرد و بعد مثل دیوونه ها شروع
کرد به دست زدن.

حس می کردم همه ي خونِ تو رگهام یخ بسته . دست و پام سر شده بود. ترسیده بودم . نمی دونم از
چی ولی واقعاً ترسیده بودم .
دست زدن دیوانه وار علی تموم که شد ، با خشم حمله کرد سمت میز من و دستاشو کوبید رو میز و با
صداي خشمگینی که با رد شدن از پشت دندوناي کلید کردش بم و ترسناکتر شده بود گفت :
-فکر می کردم من آدم پستی هستم ،فکر می کردم در حقت ظلم کردم . عذاب وجدان داشتم ولی حالا
می فهمم تو از من هم پست تري. بعد در حالی که به تجدد اشاره می کرد گفت :
-زود وا دادي خانوم مهدوي ! انگار با رئیس جدید خیلی هم بهت بد نمی گذره ! ازت دفاع می کنه و
واسه خود شیرینی، شوهر سابقت رو از هستی ساقط می کنه . چقدر براش عشوه ریختی که اینطوري برات دست به سینه ست ؟ البته حق داري خوش تیپه و تا جایی که من فهمیدم ، مجرده و مدیر عامل یه شرکت
استخون داره . خوب چیزي گیرت اومده . اشک جلوي دیدم رو تار کرده بود . کی اینقدر وقیح شده بود ؟ کی اینطور نامرد و رذل شده بود ؟ به من
تهمت بودن با این مرد رو می زد ؟ مردي که به پیشواز رمضان می رفت ؟ مردي که وقتی حرف می زد ، زل نمی زد تو چشم طرف و با نگاه آزارش نمی داد ؟ مردي که سر اعتقاداتش داشت زنش رو طلاق می داد ؟ چقدر وقیح بود این نامرد که هر چی لایق خودش بود رو داشت به من و تجدد نسبت می داد . چقدر خجالت کشیدم ! خدا به زمین گرم بزنتت مرد که اینطوري آبروم رو می بري .خدا ازت نگذره علی که خوب مزد پنج
سال زندگی خانومانه ام رو دادي. صداي آروم و محکم تجدد منو به خودم آورد .
-من متوجه نمی شم آقاي سعادت ؟ شما چه نسبتی با خانوم مهدوي دارین ؟
علی برگشت سمت تجدد و با پوزخندي گفت : -نه دیگه ! نشد مهندس ! اگه تا اینجا جنگیدي و اومدي ، باید مرد و مردونه پاي کاري که کردي
وایسی . دیگه خدعه نزن ! می خواي باور کنم که تو نسبت من و مهتاب رو نمی دونی ؟ با شنیدن اسمم از زبون علی همه ي خونهاي یخ زده ي تنم ، به نقطه ي جوش رسیدن . داد زدم :
-اسم منو به اون دهن کثیفت نیار خائن پست . مهتابی که تو می شناختی خیلی وقت زیر آوار زلزله ي
خیانت جون داده . در حالی با پشت دست اشکام رو پاك می کردم گفتم :

-حالا اومدي چی ؟ اومدي اون یه ریزه آبرویی که برام مونده به حراج بکشی و نابودي مطلقم رو ببینی ؟
اینجا تو این خراب شده کسی نمی دونه من ازت طلاق گرفتم . همه فکر می کنن هنوز اون اسم مزخرفت تو شناسنامه ي منه. اگه باور نداري می تونی از کارگزینی بپرسی. من حتی براي داشتن مهلا هم تقاضاي حق اولاد نکردم . از اون پول گذشتم تا به ازاش کسی پاکیم رو زیر سوال نبره . خیلی پستی آقاي سعادت ! اونقدر
پست که …. هق هق اَمونم نداد ! تجدد سررشته ي ماجرا رو تو دست گرفت و با صداي نسبتاً بلندي گفت :
-صبر کنین ببینم ! شما زن و شوهرین ؟ این آقا همسرِ شماست خانوم مهدوي ؟
علی با دست برو بابایی به تجدد گفت و رو به من که بی حال رو صندلی افتاده بودم و گریه می کردم
گفت : – این نقشه ها رو من کارساز نیست مهتاب ! من می دونم همش زیر سر توه . تو زیر پاي این بابا
نشستی تا شرکت من رو خلق صلاحیت کنه . – با خودم گفتم : ” مهتاب حالا وقتشه ! زود باش ! نشون بده تو هم زنی و می تونی حلیه گر باش .
نشون بده تو هم می تونی یه مرد رو قانع کنی . نشون بده اگه می خواستی می تونستی بهتر از مهین باشی ” – با چشماي اشکی و نگاهی که می دونستم علی خیلی در برابرش مقاوم نیست گفتم :
– چــــــی؟ خلع صلاحیت ؟
-رو کردم به سمت تجدد و گفتم : -شما چیکار کردین آقاي مهندس ؟ آقاي سعادت پدر بچه ي منه ! چطور تونستین اینکار رو باهاش
بکنید ؟ چطور این همه وقت با این کارخونه همکاري داشت ؟ حالا یه دفعه ، بی صلاحیت شد ؟ چرا من در جریان پروندشون نبودم ؟
تجدد که خدا رو شکر گرفت مطلب چیه ، با تعجب گفت : -پدر اون مهلاي شیرین زبون ایشونن؟ خداي من چه افتضاحی!!!! خانوم مهدوي من شرمندم . اگه زودتر
می گفتین ، با وجود اینکه شرکت ایشون کلی مشکل دار بودن ، بازم در حد توانم اغماض می کردم . من چه می دونستم ایشون همسر سابقتون هستن . در ضمن اگه یادتون باشه ما پرونده ها رو بین خودمون تقسیم کردیم . منم از پرونده هاي زیر دست شما بی اطلاعم . این یه موضوع حل شدست و من نیازي ندیدم به شما
خبر بدم این شرکت به خاطر اهمال کاري تو تولید قطعات و ارائه ي قطعات بی کیفیت ، رد صلاحیت شدن .


۱۱۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن