رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت سه

. سرم بود که الان دیگه درد نمی کنه و در حالی که قرص رو روانه سطل اشغال می کردم گفتم

-من قرصی رو که رو زمین افتاده نمی خورم حتی اگه از درد بمیرم

. ابرو هاش رو بالا برد و گفت : -خوبه ! یه کارشناس وسواسی گیرم اومده و برگشت سمت میزش.

گفتم : -من وسواسی نیستم آقاي مهندس . ولی هر کی جاي من باشه قرصی که افتاده رو زمین ، نمی ذاره تو
:
دهنش . اونجوري به جاي خوب شدن ، کلی درد و مرض دیگه می افته به جونش. در ضمن ممنون که نخوردن قرص رو با شکم خالی بهم گوشزد کردین .
افکارم مشوش بود . هم به خاطر این هم اتاقی پررو وهم به خاطر زندگی عجیب و غریب خودم . خیلی
نمی تونستم رو کار تمرکز کنم . این مردك هم بلند نمی شد دو دقیقه بره بیرون که لااقل یه کش و قوس به بدن کوفتیم بدم . همونطور مثل مجسمه زل زده بود به مانیتورش و مدام صداي دکمه هاي کیبرد رو درمی
آورد . چه نعمتی بود اتاق خصوصی داشتن و من تا به امروز قدرش رو ندونسته بودم .
بلاخره دیدم بلند نمی شه بره ، خودم بلند شدم . تصمیم گرفتم یه آبی به صورتم بزنم و پاهاي خشک
شدم رو ورزش بدم .
اول خواستم اجازه بگیرم . بعد با خودم گفتم که نگیرم بهتره . اینطوري فکر می کنه آب بخورم باید
بهش بگم . کارشناسشم ، زندانیش که نیستم . در ضمن اونم معلم یا استاد نیست که صاحب اتاق بشه و هر اتفاقی می افته بهش بگم .
بی توجه بهش از اتاق رفتم بیرون . یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت دستشویی. تازه از دستشویی اومده بودم بیرون که نگار یکی از بچه هاي حسابداري جلوم سبز شد . سلام علیکی مختصر مثل همیشه کردیم . می خواستم برم طرف اتاق که گفت : -چطوري با هادي خان ؟ برگشتم سمتش.

-هادي خان ؟ چشم و ابرویی واسم اومد و گفت : -منظورم جناب تجدده. مدیر جدیدت. نگو که اسم کوچیکش رو نمی دونستی! با تعجب گفتم : -من اسم کوچیک نود و نه درصد همکاراي آقا رو نمی دونم . اینو که شما ها خیلی خوب می دونید . من
نمی دونستم اسمش چیه و برام مهم هم نیست . چرا فکر می کنی من باید اونقدر باهاش صمیمی شده باشم که اسمش رو بدونم ؟
نگار یه قدم عقب رفت و گفت : -خوب مهتاب جون چرا قاطی می کنی ؟ من که چیزي نگفتم ! گفتم هم اتاقین حتماً دیگه مال این
یکی رو می دونی . بخدا فکر نمی کردم ناراحت بشی وگرنه گل می گرفتم این لامصب رو هیچی نمی گفتم . نه اینکه الان یه هفتس همگی کار و زندگیمون رو ول کردیم چسبیدیم به این آدم که ازش بیشتر بدونیم ،واسه همین ازت سوال کردم بخدا.
عصبانی صدام رو بردم بالا و گفتم : -من یه زن متاهلم. چیکار به اسم شوهر مردم دارم ؟ تا حالا دیدي راجع به مردي غیر از همسرم حرف
بزنم که حالا داري آمار این غاصب رو ازم می گیري؟ دستش رو گذاشت رو لبش و گفت: -هیس بابا. جلوي اتاقتیم ها . می شنوه واسه خودت بد می شه . من که کارمندش نیستم . در ضمن.
این آقاخوش تیپه ي ۳۸ ساله مجرده محض اطلاع . بعد چشکمی زد و گفت :
-از اینکه اتاق مجردیت رو ازت گرفته دلخوري؟ والا من از خدام بود با این تیکه هم اتاق بشم . اصلاً بیا جاها عوض!
لحنش خنده آورد رو لبام . در کل دختر خوبی بود . فضول بود اما دلش زنگار نداشت . بدخواه کسی نبود
. نسبتاً آروم گفتم :
-این بابابزرگ به درد تو نمی خوره بچه . تو همش بیست سالته . هجده سال اختلاف سن کم نیست .
برو بچسب به کار و زندگی خودت .

خندید و گفت : -آره راس می گی من که شانس ندارم یه حسابدار جوون و خوش تیپ و پولدار بیاد اینجا و در نگاه اول
یه دل نه ، صد دل عاشقم بشه . لبخندي بهش زدم و با در زدن وارد اتاق شدم .
تجدد تا منو دید ، تو گوشی گفت :
-عمو جون اومد . گوشی دستت باشه بدم با مامانی حرف بزن .
با تعجب نگاهش کردم .
گوشی تلفن رو میزش رو گرفت سمت من و گفت :
-مهلا خانوم هستن خانوم مهدوي .
در حالی که چشام از کاسه افتاده بود بیرون ، گوشی رو گرفتم و با صداي ضعیف گفتم :
-بله؟ صداي شاد مهلا از اونطرف خط ، حالت بهتم رو از بین برد و منو از اون اتاق کند و برد پیش دستاي
کوچولوش . پیش صورت گرد و سفیدش . پیش موهاي طلایی ناز و نرمش . یه خرده که با مهلاي خواستنیم حرف زدم ، باهاش خداحافظی کردم و از تجدد خواستم گوشی رو
سرجاش بذاره. پشت میزم نشستم و گفتم :
– ممنون آقاي مهندس . باعث زحمت شدیم . حتماً داخلیم خیلی زنگ خورد آره ؟
صندلی گردونش رو با یه حرکت ، سر داد عقب و دستش رو برد پشت گردنش و گفت :
-آره . گفتم شاید کسی کار واجب داشته باشه واسه همین وصل کردم به مال خودم و جواب دادم. دختر
شیرین زبونی دارین. گفتم :
-ممنون . خلاصه ببخشید که باعث زحمت شدم . یادم رفته بود دخترم همیشه این موقع زنگ می زنه . لبخند محوي زد و برگشت به طرف مانیتورش و گفت : خواهش می کنم . زحمتی نبود . یه تنوع بود وسط کار. در ضمن فایلهاي تبلیغاتی فروشندگان مواده اولیه
رو که براتون ایمیل شده رو بذارین تو شبکه که من بردارم .

چشمی گفتم و سریع کاري رو که ازم خواسته بود رو انجام دادم . اولین روز کاري من و جناب تجدد در صورتیکه از اتفاقات صبح فاکتور بگیریم ، با رسیدن ساعت چهار
عصر بی دغدغه تموم شد . البته کارخونه هیچ وقت تعطیل نمی شد وبراي کارگرها شیفت هاي کاري تعیین شده بود .کارخونه تو سه
شیفت کار می کرد و سر ساعت مقرر کارگرها جاهاشون عوض می شد . وقت ناهار بچه ها یه کم سر به سرم گذاشتن و وقتی دیدن من از اونها بی اطلاعات ترم ، ولم کردن .با
فهمیدن مجرد بودن این رئیس جدید ، اضطرابم از برملا شدن جریان طلاق بیشتر شده بود. ظاهراً خیلی ها تو نخش بودن و این براي من طلاق گرفته که به نظر عبث بعضی ها دیگه خط قرمزي
برام مطرح نبود ، یعنی داغ شدن دیگ شایعات . همیشه سنگین بودم و جلوي همکاراي مرد حد و حدود خودم رو حفظ می کردم . ولی بعد از این باید
بیشتر مراقبت می کردم که گزك دست کسی ندم . به اندازه ي کافی تو دنیاي بیرون از این کارخونه ، خروار خروار مشکلات رو سرم ریخته بود . حداقل
اینجا رو می خواستم از اون سیل بی امان درد و مشکل در امان نگه دارم . البته اگه می تونستم !!! الان با مهر طلاقی که تو شناسنامم خورده بود ، براي شوهراي کور و کچل همه ي زناي همسایه و
شاید کل تبریز خطر محسوب می شدم . از این طرز فکري که به خاطر هوسبازي دو نفر از آدمهایی که یه روزي حس می کردم نزدیکترین کسان من هستن ،در مورد من می شد ، از همه ي مردا و زناي عالم متنفر شده بودم . حتی از خودم . از خود بی عرضم که نفهمیدم چی داره سر ریشه هاي زندگیم می یاد و گل سرخ
زندگیم رو خالصانه گذاشتم در طبق اخلاص و تقدیم کردم به ریشه خواري مثل مهین . تو راه آهن از سرویس پیاده شدم . دلم پیاده روي می خواست . خونه ي عمه هم خیلی با راه آهن فاصله
نداشت . همه ي مسیر پر بود از مغازه هاي شیک و بزرگ مبلمان . ناخودآگاه یاد زمانی افتادم که با شکم برآمده
همراه علی براي خرید یه دست مبل راحتی ، همه ي این مغازه ها رو بالا پایین می رفتم. دلم می خواست واسه دنیا اومدن مهلا خونه رو شیک کنم . چقدر کوته بین بودم که فکر می کردم جنازه ي کفن پوشم از اون خونه بیرون می یاد .
چقدر علی مهربون بود و هوامو داشت . بی صفت همیشه مهربون بود . حتی درست تا روز قبل از برملا
شدن رابطش با مهین ، همیشه ایده آل به نظر می رسید . یه گرگ بود تو لباس میش . مهین هم همینطور . یه نفوذي تو لباس سرباز خودي .
با به یاد آوردن خاطراتی که اونقدر خوب بودن که حالا تصور نبودنشون در حد مرگ اذیتم می کرد ، از
پیاده روي منصرف شدم و جوي نسبتاً پهن آب رو پریدم و براي اولین تاکسی دست بلند کردم .
همکاري من و جناب تجدد خیلی آسونتر از اونی بود که تصور می کردم . واقعاً خداییش کار کردن با
مدیر مرد البته در صورت چشم پاك بودنش ، بینهایت بهتر از کار با مدیر زنه .
سر این هادي خان تجدد هم با کار خیلی گرم بود و غیر از موارد کاري باهام حرف نمی زد . واسه
خودش یه قندون شیک و خوشگل آورده بود و صبح به صبح با یه نصف نون بربري می اومد تو اتاق و بی تعارف صبحانش رو می خورد . با همکاراي خانوم به شدت مودب و موقر برخورد می کرد ولی یکی دو بار خنده و شوخیش رو با آقایون دیده بودم . در کل از وضعیت پیش اومده مثل اوایل ناراضی نبودم .آدم سنگینی بود و من از جانبش احساس خطر نمی کردم . همکاراي دیگه هم که قبلاً از رفتار و افکار من و همینطور تاهلم با
خبر بودن و این ادم رو هم اینطور سنگین می دیدن ، چیزي واسه شایعه پراکنی و حرفهاي بی ربط نداشتن . تنها چیزي که مغزم رو مشغول می کرد ، چطور پیاده کردن برنامه اي بود که واسه شرکت علی داشتم .
شرکت علی یکی از فروشندگان مواد اولیه به ما بود که از طریق همین همکاري ها و رفت آمدها ما باهم
آشنا شدیم . من کمر همت بسته بودم که نابودش کنم . چون به راحتی خوردن یه لیوان آب خنک تو چله ي تابستون همه زندگی حال و آینده ي منو نیست و نابود کرده بود .
هنوز عدم تموم نشده ، خواستگار با چهار تا بچه ي قد و نیم قد داشتم که تا چهار روز به خاطر ضعف
اعصابم ، معدم سوخت و ناله کردم . این بود اون سرنوشتی که علی با هوسبازیش برام رقم زد و من که قسم خورده بودم تقاص این ظلمیو که در حق من و این طفل بی گناه روا داشته بود ازش بگیرم ، نباید خیلی طولش می دادم . باید تا وقتی که تو این قسمت مشغول کار بودم و علی هم باهامون همکاري می کرد ، ضربه می
زدم.

ریاست خانوم پندار این حسن رو داشت که شاید می شد از طریق احساسات زنانه و فمنیستیش ، ازش کمک گرفت . ولی حالا با وجود یه رئیس مرد که کوچکترین شناختی نسبت به افکار شخصی و کاریش نداشتم ، کارم مشکل شده بود .
اگه می تونستم یه جورایی علی رو از جرگه ي فروشندگان حذف کنم ، نابودي و ورشکستگیش حتمی
بود ولی بدون موافقت مدیر قسمت بازاریابی و فروش ، حذف یکی از فروشندگان که قدمت همکاریش با ما بیشتر از پنج سال بود ، کار راحتی نبود و یه حرکت حساب شده رو می طلبید .
مجبوري براي اینکه بتونم بفهمم چطور آدمیه و آیا می شه بهش اعتماد کرد یا نه ، باید یه خرده بهش
نزدیک تر می شدم .این کار مهارت می خواست . من دلم نمی خواست به خاطر اینکه حالا سایه ي یه آدم لجن مثل علی به عنوان شوهر بالاسرم نیست ، نجابتم زیر سوال بره و خدایی نکرده این بشر بعد از فهمیدن
جریان علی ، به من به عنوان یه کیس خوب واسه سوء استفاده نگاه کنه . اصلاً نمی دونستم و واقعاً بلد نبودم که از کجا باید شروع کنم و ماجرا رو چطوري جلو ببرم . دیگه سوار
سرویس هم نمی شد و با پرشیاي خودش می اومد کارخونه و این یعنی یه قدم فاصله ي بیشتر . اونقدر از شروع اینکار واهمه داشتم که چی ! می ترسیدم قضیه برعکس بشه و به خاطر اینکه کمر همت به نابودي یکی بستم ، خودم نابود بشم . حالا می فهمیدم که وقتی بعضی ها تو فامیل می گفتن ، مهتاب و مهین باهم خیلی فرق دارن یعنی چی . من جرأت قدم گذاشتن تو راه نابودي کسایی که به زمینم زدن رو نداشتم ، اما خواهرم ،
بدون اینکه انگیزه ي انتقام داشته باشه ، با خیال راحت سرنوشتم رو به لجن کشید . اول دي بود و هواي تبریز به قول اخوان ناجوانمردانه سرد بود . برف دیشبی هنوز رو زمین بود و من می
ترسیدم اگه یه خرده تند برم پام لیز بخوره. نیم بوتهایی که پوشیده بودم حسابی مقاوم و گرم بودن و تهشم مثل کفش کوهنوردها بود ولی دوباري تا سرکوچه ي عمه اینا پام لیز خرد .
به زحمت خودم رو تا ایستگاه تاکسی رسوندم و از نظر زمانی اگه درست همون لحظه تاکسی گیرم می
اومد که هیچ ، وگرنه از سرویس جا می موندم و چون آدم بسیار خوش شانسی هستم همه ي تاکسی ها انگار زیر برف مونده بودن و من ده دقیقه تو ایستگاه تاکسی که خیلی هم شلوغ شده بود قندیل بستم .
آدم پر رویی هم نبودم که بپرم تو نوبت . همون یه بار که واسه تاکسی با تجدد دعوا کرده بودم و طرفم
رئیسم از آب دراومده بود واسه هفت پشتم بس بود . واسه همین هر کی از راه می رسید ، سوار تک و توك تاکسی هایی که رد می شدن می شد و من مثل عقب افتاده ها همون جا می موندم . باید با پس اندازم یه

ماشین می خریدم .اینطوري نمی شد سر کرد . همونطور یخ بسته ایستاده بودم که یه پرشیاي خاکستري جلوم ترمز کرد .منم که فکر می کردم مسافر کشه ،اصلاً به روي خودم نمی آوردم و رومو کرده بودم اونور که دیدم دستش رو گذاشته رو بوق. چند تایی از مردایی که وایساده بودن واسه تاکسی خم شدن و بهش گفتن :
-آقا مستقیم ؟ ولی ظاهراً مسافر کش نبود و گفت نه . منم همچین رومو کردم سمت دیگه ي خیابون که انگار می خوان منو با زور ببرن . اسمم رو که شندیدم
با تعجب برگشتم سمت ماشین . دیدم آقاي تجدده که از ماشین پیاده شده و داره صدام می کنه .
رفتم جلوتر و سلام کردم .
گفت :
-عیلک سلام . حالا چرا روتونو کردین اونور؟ حنجرم پاره شد خدا وکیلی . زمان نشون می ده که از
سرویس جاموندین . سوارشین با هم بریم. ته دلم خوشحال شدم ولی چون اینکار صورت خوشی نداشت گفتم :
ممنون آقاي مهندس . شما بفرمایین . خودم می یام .
اخمی کرد و گفت :
-یعنی چی خودم می یام ؟ در حد راننده هاي این مسافرکشاي بین شهري هم نیستم ؟
نرفتنم یعنی صحه گذاشتن رو برداشتش . با خجالت گفتم :
– این چه حرفیه ؟ فقط نمی خوام مزاحم بشم .
در حالی که سوار می شد با تحکم گفت :
– بفرمایین خانوم . به حد کافی سوژه شدیم واسه مردم .
دیدم بله به علت نبود تاکسی و نبود هیچ تفریح سالم دیگه اي سر صبح ، ملت دارن به بکش واکش ما
گوش می دن. سریع در جلو رو باز کردم و سوار شدم . ماشینش گرم بود و گرماي مطبوعی که به صورت کرخم خورد ،
خیلی برام خوشایند اومد .

جناب تجدد ماشین رو از جلوي ده دوازده جفت چشم بیکار حرکت داد و همزمان صداي رادیو رو کم کرد
و گفت :
-ببخشید اونطوري گفتما ! دیدم بدجور واسشون تفریح شدیم واسه همین خواستم زودتر سوار شین . گفتم : -خواهش می کنم کار درستی کردین . شرمنده مزاحم شدم . به خاطر برف دیشب تاکسی به اندازه طلا
کمیاب شده . خندید و گفت ؟: راس می گین . تا دو تا دونه برف می افته پایین یا چهار قطره بارون می یاد ، اینا محو
میشن. دستام رو بردم جلوي بخاري ماشین و گفتم :
-تصمیم دارم ماشین بخرم . اینطوري اذیت می شم خیلی.
دنده رو عوض کرد و گفت : فکر بدي نیست . ولی کارخونه چون خارج از شهره ، یه خرده رانندگی تو
جاده واسه یه زن تنها صلاح به نظر نمی رسه . اینو هم مد نظر داشته باشین . گفتم :
-فرمایش شما صحیح . ولی چاره چیه ؟ اینطوري هر وقت از سرویس جا می مونم ، باید با سواري
شخص بیام که اونام خیلی قابل اعتماد نیستن .
گفت : بله . من ماجراهاي خوشی از این سواري هاي شخصی مسافرکش نشنیدم . سکوت کردم و اونم دیگه ادامه نداد . نزدیکهاي شهرك صنعتی گفتم : -ببخشید آقاي مهندس ! با هم رفتن ما داخل محوطه ي کارخونه کار درستی نیست . کم نیستن آدماي
بیکاري که دنبال سوژه می گردن . اگه امکان داره منو یه خرده مونده به نگهبانی ، پیاده کنید لطفاً ! برگشت سمتم و گفت :
-چرا ؟ مگه شما متاهل نیستین ؟ با تعجب گفتم : – چه ربطی داره ؟ گفت :

-خوب شما شوهر دارین . واسه یه خانوم متاهل چه حرفی ممکنه در بیارن . منم که برام مهم نیست .
هواي اینجا به خاطر باز بودن محوطه سردتر از تبریزه و ضمناً ممکنه حیوونی چیزي هم اینورا پرسه بزنه که بترسونتتون . من دقیقاً تا پارکینگ کارخونه همراه شما هستم .
نمیدونمچیشدکهیهدفعهگفتم: – من متاهل نیستم ! با چشم هاي گرد شده نگام کرد و گفت : – ولی مهلا؟ سرم رو انداختم پایین و گفتم : – جدا شدم آقاي مهندس . ولی خواهش می کنم به کسی نگین . محیط اینجا جوري نیست که من با
این شرایطی که پیش اومده بی دغدغه کار کنم . الانم نمی خواستم بگم . واقعیتش اینه که از دهنم پرید. خواهش می کنم منو زودتر پیاده کنین. بلاخره یه روز این موضوع رو می شه و اینطوري براي هر دومون بد می شه.
یه خرده مونده به کارخونه ، ماشین رو نگه داشت و گفت : -هم براي شما و هم دخترتون متاسفم . هنوز هم با هم رفتنمون رو مورد عجیبی نمی دونم و مایلم تا
داخل کارخونه همراهیتون کنم .ببخشید که رفتارم جوري بود که تحت فشار قرار گرفتین و رازتون رو گفتین . شرمنده . ولی مطمئناً راز نگه دار خوبی هستم و این موضوع رو همینجور سر به مهر می ذارم باشه.
کش دادن بی مورد رو اصلاً صلاح نمی دونستم و فقط تشکر کردم واز ماشین پیاده شدم .حالم زیاد
خوب نبود . دوست نداشتم از جداییم چیزي بدونه .نه اون و نه بقیه. به خودم به خاطر بی چفت و بست بودن دهنِ لقم ، لعنت فرستادم . معلوم نبود چقدر راز نگه دار باشه . علاوه بر این دوست داشتم خودش هم منو
متاهل بدونه اینطوري راحت تر باهاش کنار می اومدم. وقتی از کنارم رد شد ،دستامو کردم تو جیب پالتوم و شالم رو کشیدم رو صورتم و قدمامو تند کردم .
کاري بود که شده بود و دیگه غصه خوردن فایده نداشت . وارد نگهبانی که شدم ، گرماي اتاق صورت سرخ و یخ زدم رو نوازش کرد .
تو دستگاه ورود و خروج ، انگشت زدم و از اونجا خارج شدم . رفتارم با همکاراي مرد کارخونه همیشه
اونقدر رسمی بود که کسی جرأت فضولی نداشت که چرا بی وسیله اومدم و با چی اومدم . شاید تو دلشون سوال می کردن ولی به من فقط لبخند می زدن .
دوباره سوز هوا به صورتم خورد. شالم رو بالاتر کشیدم و تقریباً به حالت دو خودم رو به ساختمان اداري
رسوندم .
تو راهرو با چند تا از همکارا سلام عیلک کردم و با زدن تقه اي به در وارد اتاق شدم . تجدد با دیدنم لبخند نیم بندي زد و به نشانه ي احترام ، نیم خیز شد که با بفرمایید شرمندم نکنید ِ من ،
نشست سرجاش. ازش خجالت می کشدم. نمی دونم همه ي اونایی که طلاق گرفتن اینجورین یا من فقط این حس رو
داشتم که فکر می کردم عمل قبیحی انجام دادم که باعث سرشکستگیم می شد . بی صدا سیستم رو روشن کردم و همزمان به آبدارخونه زنگ زدم که آقا بایرام چایی برام بیاره .
تجدد مثل هر روز ساکت مشغول کار بود . اما نمی دونم چرا حس می کردم ساکت تر شده . شایدم می
خواستم باور کنم که اونم فهمیده من مثل جزامیام و باید ازم دوري کنه . نمی دونستم با زجر دادن خودم و پر و بال دادن به افکار مالیخویایی که به تازگی بهش مبتلا شده بودم ، می خواستم به چی برسم ! اما همچنان مصرانه سعی می کردم به خودم بقبولونم که رفتارش بعد از فهمیدن جریان جدایی من ، باهام فرق کرده .
حدود دو ساعتی بی صدا مشغول بودیم که صداي موبایلش سکوت رو شکست و در ضمن منو هم
ترسوند .
یادم افتاد که موبایلم رو از تعمیرکار نگرفتم . باید در اسرع وقت اینکار می کردم . ظاهراً مادرش بود که اصرار داشت به خاطر مهمانی که شب در پیش دارن ، زودتر بره و پسر حرف گوش
کن ما هم فوري قبول کرد . یه آن دلم براي مادرم تنگ شد . همیشه اینطور بی ملاحظه نبود . خیلی وقتها بیشتر از مهین هوامو
داشت ولی درست تو مقطعی از زندگیم که به حمایتهاي مادرانش بیشتر از هر وقت دیگه اي احتیاج داشتم ، تنهام گذاشت.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن