رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت دوازده

جملش یه مقدار ثقیل بود .

یکی دو دقیقه زمان برد تا این گیرنده هام به کار بیفتن و بفهمم چی به چیه
؟
از اینکه می خواست حرف بزنه ، قند تو دلم آب شد. من همه ي زندگیم رو براش ریخته بودم تو دایره .
ولی خدایی حتی نمی دونستم این مهندس چند تا خواهر و برادر داره.
می دونستم مردي که قصد داره درد و دل کنه رو نباید سوال پیچ کرد. باید سکوت کرد و اجازه داد از هر
کجا که دوست داره شروع کنه.
سیاست و تجربم جواب داد و مهندس بعد از کمی سکوت گفت: -خانواده ي مذهبی ندارم و بین سه تا برادر و دو تا خواهرم ، فقط من و همون خواهرم که پیشش رفتین
مذهبی هستیم . بقیه زمین تا آسمون باهامون فرق دارن.

پدرم وقتی دبیرستانی بودم به رحمت خدا رفتن . زیر لب روحشون شادي گفتم و اونم با تشکرآرومی ادامه داد:
-آخراي درسم بود که به یکی از دختراي دانشگاه دل بستم . یه دختر محجبه و سر به زیر.
وقتی موضوع رو با خانوادم مطرح کردم ، به خاطر حجاب و وضعیت ظاهري ثمین قبول نکردن و بناي
مخالفت گذاشتن . نمی تونستم درك کنم . همه دختر پاك و بی آلایش و آفتاب مهتاب ندیده رو به عنوان عروس می پسندیدن ، اما مادر من یه دختر …. لااله الا االله.
اونقدر التماس کردم که بلاخره اینور قضیه حل شد . حالا مونده بود اصل ماجرا. چون تو دانشگاه جز بچه هاي مثبت بودم ، تونستم با ظاهر موجه و سابقه ي درخشان اجازه ي خواستگاري رو از ثمین بگیرم.
حالا بماند مادرم چقدر سرکوفتم می زد که املم و هیچی حالیم نیست . وقتی با مادر ثمین قرار می
ذاشت واسه خواستگاري ، من نبودم ولی محدثه بود . اون دیده بود مادر چقدر بد باهشون حرف زده و به قول معروف طعنه آمیز قرار گذاشته . انگار که منت سرشون بذاره که پسر بی کار و دانشجوش لطف کرده و
دخترشون رو پسندیده .

با وجود اینکه محدثه بهم هشدار داده بود که حس خوبی به این خواستگاري نداره ، ولی من اونقدر
خوش و خرم بودم که حالیم نبود دارم با دست خودم ثمین رو از خودم می گیرم . روز خواستگاري با دیدن سر و وضع زن داداشام و اون یکی خواهرم و از همه بدتر مادرم ،به معناي واقعی
کپ کردم .

صحبت الان نیستا که یه خرده این طور پوشش ها عادي شده ، صحبت سیزده سال پیشه . اون موقع خیلی هم این جور قر و فرها مد نبود .

بهم برخورده بود که به قول معروف نوامیس من اینطوري بخوان بیان بیرون . ولی حاشا به غیرت برادرام و شوهر خواهرم . اون موقع اونقدر کلم داغ بود که فقط به رفتن پیش ثمین فکر می کردم واسه همین ناراحتیم رو بروز ندادم .

حالیم نبود چرا اینا اینجوري لباس پوشیدن و هدفشون چیه ؟
اما همین که چشمم به مادر و خواهر و مادربزرگ ثمین افتاد ، تازه دوزاريِ کجم افتاد که اینا چرا این ریختی اومدن خواستگاري.
مادرم و بقیه که می دونستم بنا به خواسته مادر اینطور وقیحانه لباس پوشیده بودن ، اومده بودن
خواستگاري تا صد درصد جواب منفی بگیرن. خانواده ي معتقدي مثل اونا هیچ وقت دختر دسته گلشون رو نمی دادن به خانواده ي جلفی مثل ما .
همین هم شد و پدرش در کمال احترام عذرمون رو خواست و حتی قابل ندونست ثمین رو براي اومدن
به جمع صدا بزنه .
یه کم سکوت کرد و گفت: -نمی خوام زیاد وارد جزئیات بعدي ماجرا بشم . تکرارش اذیتم می کنه .

تا چهار سال غیر از محدثه با هیشکی تو خونه هم کلام نشدم و همون روز هم اعلام کردم که براي
همیشه قید ازدواج رو می زنم . ثمین هم به یه خواستگار دیگش که استاد دانشگاه خودمون بود ، جواب مثبت داد و رفت دنبال سرنوشتش. بدون اینکه بدونه سرنوشت من همون شب گم شد.
می خواستم بعد از سربازي همین که رفتم سر کار ازشون جدا بشم . تحمل رفتار زن داداشام و خواهرم
حدیثه که اسمش رو به ستاره تغییر داده بود و بیشتر از همه مادرم برام کم کم سخت و غیر ممکن می شد .لابد براتون سواله چرا اسمامون مذهبیه. این اسما رو مادر بزرگ پدریم رو ما گذاشته وگرنه اگه به مادرم بود
اسم من الان به جاي هادي لابد هارولد بود. تبسمی کردم و بی حرف بهش نگاه کردم . نمی خواستم رشته ي کلام از دستش در بره. سکوتم باعث
شد ادامه بده :

-تو دوران سربازي من ، محدثه هم ازدواج کرد و من تنها تر شدم . بیست هفت سالم شده بود . تازه مشغول کار شده بودم و کم کم داشتم برنامه می ریختم که تصمیم
براي زندگی جداگانه رو عملی کنم که اون اتفاق افتاد و سرنوشت من به کل عوض شد .

مادرم که زن سالم و شادابی بود ناگهانی و بدون هیچ سابقه ي ناراحتی قلبی ، سکته کرد و زمین گیر
شد. به علت نارسایی قلبی خون تو رگش لخته شده بود و اون لخته ي خون موقع عبور از مغز کار دستش داده بود . خدا باهامون بود که محدثه اونجا بود . اگه دیر می شد ، حتماً از دستش می دادیم .
وقتی مادرم به اون حال و روز افتاد ، سکوت چهار سالم رو شکستم و باهاش حرف زدم .بماند که چقدر
خوشحال شد و این سکته رو به فال نیک گرفت . چون من ته تغاري بودم و همه واسه خودشون زن و بچه و شوهر و خلاصه زندگی داشتن ، من شدم پرستار مادرم . پاهاي مادرم از کار افتاده بود ولی فی الواقع هنوز همون آدم بود

. خود راي و غیر مذهبی .

هر کی جاي مادرم بود و خدا اینطوري به خاطر بی دینیش می زد پس
کلش ، به خودش می اومد ولی مادر من ….
تجدد که صداي غمگینش حسابی منقلبم کرده بود ،نفسی پر صدا کشید و گفت: سرتون رو درد آوردم .ببخشید !… تا حالا مرد به این پرچونگی دیده بودین ؟ به زور لبخندي بهش زدم و گفتم : -اصلاً اینطوري نیست آقاي مهندس. یادتونه من چقدر حرف زدم ؟ چقدر گله کردم از سرنوشتم و شما
چقدر برادرانه و صبورانه گوش دادین؟ -کاش حداقل می تونستم علاوه بر گوش کردن به حرفاتون ، گرهی از گره مشکلاتتونو باز کنم!
لبخند کم جونی زد و گفت : -ممنونم. شاید واقعاً به این به قول شما درد دل نیاز داشتم . شما خانوما خوب می تونین در برابر هجوم
احساسات مختلف از خودتون واکنش نشون بدین و خوش به حالتون که می تونید راحت گریه کنید. هر کسی توانایی انجام این رو نداشته باشه تو سختی ها کلاهش پس معرکست.
لبخندي زدم و با سکوتم یه جورایی اعلام کردم که ادامه بده. تجدد لبهاي ترك خورده اش رو تر کرد و گفت : -اوضاع همینطور عادي و بدون وقوع اتفاق جدیدي پیش می رفت که مادرم زمزمه ي ازدواجم رو پیش
گرفت.

اوایل محل نمی دادم .

فکر می کردم وقتی ببینه این بحث برام هیچ جذابیتی نداره ، ولم می کنه . اما
این اتفاق نیفتاد و اون بیشتر اصرار کرد . تا اینکه یه روز که همه ي خواهر و برادرام خونه ي ما جمع بودن ،دوباره بحث رو پیش کشید و من که اوضاع رو براي زدن حرف آخرم ، مناسب دیدم ، عصبانی بهش توپیدم و اون و خواهرم ستاره و زن داداشام رو به خاطر اینکه با لباسهاي زننده و ظاهر نامناسب باعث از دست دادن
ثمین شده بودنو به باد توهین گرفتم . تجدد به اینجا که رسید ، به میز خیره شد و سکوت کرد . سکوتش تلخ بود . انگار که داره بدترین خاطره
ي عمرش رو مرور می کنه . با وجود کنجکاوي بیش از حدم براي شنیدن ادامه ي ماجرا ، همچنان تو سکوت زل زده بودم بهش تا با رد شدن از تنگناي صحنه هایی که مطمئناً جلوه ي زیبایی تو ذهنش نداشتن ، بتونه ادامه بده .
چند دقیقه بعد نفس عمیقی کشید و همونطور که به میز خیره شده بود ادامه داد :
براي اولین بار برادرم روم دست بلند کرد . با سیلی که ازش خوردم جري تر شدم و بی حیایی ها و جلف
بازي هاي قبلیشون رو هم به رخشون کشیدم . غافل از اینکه مادرم جایی بین این همه هیاهو داره به مرگ نزدیک می شه. با صداي جیغ محدثه ، همگی متوجه مامان شدیم و باز خدا باهامون یار بود که به موقع
نجاتش دادیم . از اون روز به بعد تقریباً رفت و آمد خواهر و برادرام به خونه ي ما در غیاب من صورت می گرفت . یه
جوري پرده هایی که نباید ، دریده شده بود . مادرم دیگه پیگیر جریان ازدواج نبود و من هر چند سخت ، ولی به خواستم رسیده بودم .
این آرامش ادامه داشت تا همین نه ماه پیش. مادرم که تو این مدت خیلی فرق کرده بود و از درجه ي
استبدادش کم شده بود ، ازم خواست پیشش بشینم تا با هم حرف بزنه .
خلاصش می کنم . باز هم موضوع قدیمی ازدواج رو پیش کشید و وقتی من خواستم حرصی بلند شم و
برم ، مچم رو با دستهاي ضعیفش گرفت و گفت :
-خواهش می کنم هادي ! فقط همین یه بار. فقط همین یه دختر. به جان محدثه که می دونی چقدر
دوستش دارم دیگه اسم ازدواج رو نمی یارم .
دست و پام شل شد. از اینکه مادر مقتدرم اینقدر عاجز شده بود و من با سوء استفاده از عجزش اینطوري
یکه تاز می تازوندم ، از خودم بدم اومد. بی حرف ولی با سگرمه هاي درهم نشستم سرجام .

لبخندي که گوشه ي لبش بود، دلم رو روشن کرد که کاش همونطور تاریک می موند . عکسی از جیب ژاکتش در آورد و گفت : -ببین می پسندیش؟

از دیدن عکس به معناي واقعی شوکه شدم .جوري که تا چند لحظه پلک هم نزدم .
دختري که تو عکس بود ، خود ثمین بود . همون صورت معصوم ، همون چشماي مشکی و خوش حالت ولی یه فرق بزرگ داشت . اون مثل ثمین با حجاب نبود . شال خردلی پر از پولکی سرش کرده بود و موهاي مشکی مواجش رو از خالصانه به معرض نمایش گذاشته بود . اونقدر از دیدن چهرش شوکه بودم که لحظه ي
اول متوجه تفاوت حجابش نشدم . مادرم که ظاهراً به هدفش رسیده بود گفت :
-گشتم برات یکی عین همون دختر رو پیدا کردم . بیا و با زندگی آشتی کن . اینبار تا جواب بله رو ازش
نگیرم ولش نمی کنم . وقتی دوباره به عکس نگاه کردم ، تازه فهمیدم که فقط صورتشه که خیلی شبیه ثمینه ، اما این آدم یکی
دیگه بود . ثمین من نبود . گفتم :
-این که مثل ثمین نیست ! من یه تار موي ثمین رو ندیده بودم . اما این دختر … مادرم دستش رو گذاشت رو لبم و گفت : -یه ذره زبون به دهن بگیر بچه . این دختر خیلی با کمالاته. از خانواده ي خوبی هم هست . مثل خودت
خشکه مذهب نیستن ولی معتقدن . بعدشم اختیار زن بعد از ازدواج با شوهرشه . تو بله رو بگو ، من اینو برات بگیرم ، بعدش هر طور خواستی تربیتش کن . سنش از تو خیلی کمتره . می شه مثل موم تو دستات . اصلاً شاید بهتر از قبلی بود برات .
دلم یه جوري شده بود . حس می کردم دارم به آرزوي محال چندین ساله می رسم . انگار صورتش و
حرفهاي مادرم ، سدي شدن تا نبینم تفاوت این دو تا آدم رو .
وقتی رضایت دادم برن خواستگاریش ، بازم محدثه مثل دفعه ي قبل گفت که حس خوبی نداره . اینبار از
این حس بدش ، منم ترسیدم . چون یه بار تجربش کرده بودم . اما هوس بدست آوردن اسباب بازي که بزور
:

ازت گرفته باشنش و تو حتی براي داشتن کثیف و له شدش هم تلاش کنی ، به همه ي این حسهاي بازدارنده و منطقی چربید و تا چشم باز کردم دیدم مینو رو عقد کردم .
تجدد به اینجا که رسید یه چند لحظه سکوت کرد و بعد سرش رو بلند کرد و گفت : – می شه بقیش بمونه واسه بعد ؟ دیگه کشش ندارم .

حرف زدن هم باعث شده تشنه بشم

امروز
حالمم خوش نبود واسه سحري بیدار نشدم . خداییش هم گشنمه هم تشنه . اگه دست من بود که خفش کرده بودم . اینهمه صغري کبري چید و از عهد دقیانوس تعریف کرد که
حالا سر ماجراي اصلی بپیچونه ناکس. لبخند زورکی زدم و طبق عادت تبریزي ها که تو تعارف کردن تو ایران تک هستن ، گفتم :
-خواهش می کنم این چه حرفیه آقاي مهندس . سرنوشت شماست و این شمایین که در بازگو کردن یا
نکردنش حق انتخاب دارین . ولی چون به شدت حس کنجکاوي منو تحریک کردین ، ازتون می خوام اگه فقط بهانه تون براي ادامه ندادن ، بی حالی امروزتونه که فردا برام بقیش رو بگین ولی اگه کلاً معذورین که منم دیگه خفه کنم این حس فضولی رو .
خندید و گفت : – حتماً ! ایشاالله ادامه ي سریال فردا…. تا آخر وقت اداري مدام به این موضوع فکر می کردم که این تجدد هم کم مصیبت زده نیست ولی با این
وجود آدم آروم و صبوري هستش . واسه فهمیدن بقیه ي ماجرا له له می زدم . ولی خوب نباید تابلو می کردم . واقعاً اون روز نفهمیدم چیکار کردم . فکرم همش پیش تجدد بود . مدام کلافه دست می کشید رو
صورتش . نفسهاي بلندو پرصدا می کشید و خلاصه خیلی کلافه و پکر بود . می دونستم خودشم نمی فهمه از
جون اون کامپیوتر چی می خواد . ده روز دیگه سرمون بدجور شلوغ می شد . نزدیک عید بود و زمان اتمام خیلی از قرارداد ها و همینطور
انعقاد قراردادهاي همکاري جدید و حسابی بازار مناقصه داغ بود .هر سال علی هم تو مناقصه شرکت می کرد ولی امسال نمی دونستم اوضاع شرکتش و همینطور روابطش با شرکت ما چجوریه و آیا مثل هر سال شرکت میکنهیانه.
عصر با خواهر تجدد قرار داشتم . تو این مدت همه ي سعیم رو کرده بودم که به توصیه هاش عمل کنم
و سعی کنم ذهنم رو از وجود علی و مهین پاك کنم ولی اگه قرار بود به خودم یه نمره بدم ، از بیست ، هفت
می دادم . من هنوز هم با انتقام و نابودي اونا فکر می کردم . جالبیش اینجا بود که این فکر کردن به اونا هفتاد درصد بیست و چهار ساعتم رو به خودش اختصاص داده بود . کلاس رقص و همینطور آموزش موسیقی تونسته بود سی درصد این افکار ناخوشایند رو ازم دور کنه . من هنوز مهتاب قدرتمندي، نشده بودم .
******

وقتی حرفام تموم شد ، خانم تجدد سرش رو از رو برگه بلند کرد و گفت : -می خوام رك و پوست کنده بهتون بگم که شما حدود یه سال تا یه سال و نیم ، مهمون این دفتر
خواهید بود . وضعیت روحی و افکار شما حاد نیست اما با این وجود درست مثل یه آنفلانزاي ساده که براش دو هفته دوره ي درمان در نظر می گیرن ، منم براي شما کم ِ کم یه سال دوره ي درمان در نظر می گیرم . اگه به خودتون حق بدین که به این زودي ها به روح سالم دست پیدا نمی کنید ، اینطوري ناعادلانه به خودتون نمره نمی دین . یادتون باشه نمره اي که هر جلسه به خودتون می دین ، نسبت به تکالیف اون جلسه باشه نه نسبت به کل جریان بهبودیتون . اگه نسبت به کل جریان که می گم زمان زیادي رو به خودش اختصاص خواهد بخواین قضاوت کنین ، معلومه که نمراتتون کم می شه و این موضوع می تونه روند بهبودیتون رو به طرز
چشمگیري کند کنه و اما تکالیفتون براي جلسه بعدي . تو سکوت کاغذهاشو اینور و اونور کرد و یه برگه از زیر درآورد و بعدش با یه لبخند پر از آرامش گفت :
از امروز و درست از وقتی که از این در بیرون رفتین ، کار اصلی ما جهت بازسازي خود وجودي شما
شروع می شه و ان شاالله که با کمک همدیگه مهتابی رو بسازیم که خودش خودش رو نشناسه . – در درجه اول شما باید افکار خودتون رو کنترل کنید. به عبارت علمی تر ، در روانشناسی افکار به دو
دسته شناور و شناگر تبدیل می شود. شما زمانی میتونید خواهر و همسر سابقتون رو فراموش کنید که افکار
خودتون رو از حالت شناور به حالت شناگر تبدیل نمایید. اصلاً این افکار شناور چیه ؟
بعضی افراد قدرت مدیریت افکار خودشون رو از دست داده اند. به عبارت دیگر ذهنشون به هر جایی می
ره و به هر چیزي فکر می کنه. این افکارشناور نامیده می شن و متاسفانه شما فعلاً جز این دسته هستید . البته فعلاً!!.
و اما افکار شناگر :
افرادي وجود دارند که افکار خودشون رو مدیریت می کنند. یعنی تنها به چیزهایی فکر می کنن که خودشون می خوان و اگر در طول شبانه روز ذهنشون ناخودآگاه خواست به چیزي فکر کنه سریع اون رو کنترل می کنن. به عبارت واضح تر این گونه افراد افکار خود رو مدیریت می کنن.
با این وصف همونطور که گفتم ، شما در ارتباط با زندگی ناکام گذشتتون ، هنوز هم افکار شناوري دارید
که مدام به جاهایی که خودتون هم نمی پسندین می رن و این موضوع باعث آزار شما می شه . باید در طول روز مدام مواظب افکارتون باشین . تا خواست به گذشته پر بکشه باید افسارش رو بکشین . هر چقدر کمتر فکر کنین بیشتر دور می شین . این روش بهترین و کارآمد ترین روش کنترله و مطمئن هستم که شما ازعهدش
برمی آین. هفته بعد همین ساعت منتظرتون هستم . امیدوارم با دست پر ببینمتون. ازش خداحافظی کردم و از مرکز مشاوره زدم بیرون .
براي بهتر شدن روحیه ام و هم اینکه دلم می خواست ذهنم رو یه کم آزاد بذار م ، پیاده راه افتادم سمت
شهناز و یه دوري تو پاساژ ارك زدم . لباسهاي خوبی آورده بودم . حیف که دیگه اونقدرا وضع مالیم خوب نبود که بخوام برا خودم خرید کنم . ناخودآگاه ذهنم پرکشید به گذشته و اینکه چقدر اون وقتها وضعم خوب بود و می تونستم….
یاد توصیه ي خانم تجدد افتام و سریع افکار مزاحم رو پس زدم و از پاساژ زدم بیرون . وقتی رسیدم خونه ، عمه داشت مثل مرغ سرکنده بال بال می زد. تا منو دید چشمه ي اشکش جوشید و
گفت : -کجایی مادر که خاك به سرم شده !
با وحشت بازوهاشو گرفتم و گفتم :
-چی شده عمه ؟
اشکش رو با پشت دستش پاك کرد و گفت :
-نوه ام . نوه ي قشنگ …. پسر آرشم مریض شده .
با وحشت گفتم :
-چه مریضی اي ؟ چطور فهمیدین ؟
با هق هق گفت :

– سرصبح سرش با لب تاپش گرم بود که یه دفعه مثل دیوونه ها از اتاق اومد بیرون و دوید سمت تلفن .
بعد از ده بار گرفتنِ شماره ، بلاخره شروع کرد به خارجکی حرف زدن . وسط حرفاش مثل دیوونه ها فریاد می کشید .
عمه دوباره گریه سر داد و گفت: -من و این طفل معصوم هم وحشت کرده بودیم . حرف زدنش که تموم شد ، سرخورد پاي تلفن و از ته
دل زار زد . خدا رو با صداي بلند صدا می کرد و اشک می ریخت . داشتم دق می کردم مادر. نمیدونستم که چه خبر شده که بچم داره خودش رو می کشه . بلاخره زبون باز کرد و گفت :
…..
هق هق عمه شدیدتر شد و همزمان مهلا هم شروع کرد به گریه . شال و دستکشام رو کندم و عمه رو بغل کردم و بردم سمت کاناپه و نشوندمش . سریع رفتم از تو
آشپزخونه براش آب آوردم و به زور به خوردش دادم. مهلا همچنان گریه می کرد . بهش چشم غره اي رفتم و در حالی که شونه هاي عمه رو ماساژ می دادم
گفتم: -مریضی پسر آرش چیه ؟ خودش الان کجاست؟
عمه اشکاشو پاك کرد و گفت :
-ناراحتی قلبیه . باید عمل بشه . بمیرم براي آرش ! بمیرم براي نوه ي گلم . آخه مگه اون بچه چند
سالشه که قلبش مریضه؟ عمه دوباره گریه سر داد و شروع کرد به مویه کردن .
گرمم شده بود . بلند شدم و پالتو و مانتوم رو درآوردم و همونجا انداختمشون رو مبل . آروم پرسیدم :
-آرش کجاست عمه ؟
گفت : -رفته بلیط بخره. می خواد برگرده پیش بچش.
دلم از این همه اتفاق ناگوار گرفت . همیشه بدتر از بد هم وجود داره . منی که فکر می کردم با این
بلایی که سرم اومده بدبخت بدبختهاي عالمم ، حالا می دیدم می شد از این بدتر هم بشه . مهلا رو که جلوي پام کز کرده بود و با چشماي اشکیش داشت نگام می کرد رو به آغوش کشیدم و از ته دل از اینکه بچم سالمه
خدا رو شکر کردم . دلم براي آرش خیلی می سوخت . درد مریضی و از دست دادن بچه ، خیلی خیلی سخت و ثقیله تا طلاق و خیانت . کاش زودتر پسرش خوب بشه . عمه دیگه چیز زیادي نمی دونست . باید تا اومدن خودش صبر می کردم .
ساعت طرفاي ده شب بود که با چهره اي درهم و پشتی خمیده وارد خونه شد . ناخودآگاه من و عمه سرپا شدیم . آرش نگاه متعجبی به ما کرد و یه لبخند کوچیک مهمون لباش شد . هنوز هم مهربون بود. با لبخند نیم بندي گفت : -برجا بچه ها !. حرفش باعث شد منم لبخند بزنم . اومد رو به روي ما و پالتوش رو انداخت رو دسته ي مبل و ولو شد روش. نگران پرسیدم : بلیط پیدا کردي ؟ کوتاه گفت : – آره . واسه سه شنبه. دوباره به خودم جرأت دادم و گفتم : -حال پسرت چطوره ؟

بیماریش چقدر جدیه ؟

خیره شد تو چشمام و گفت : -نمی دونم مهتاب .

هیچی نمی دونم . فقط می خوام برم . می خوام همین الان برم پیشش . من تا سه
شنبه دق می کنم اینجا . تازه پرواز هم مستقیم نیست. دوجا توقف دارم. گفتم :
-می فهممت . امیدوارم خیلی جدي نباشه و همسرت فقط براي کشوندن تو به امریکا اینطوري شلوغش
کرده باشه .
عمه که فقط نظاره گر حرفهاي ما بود به عصبانیت گفت : -غلط کرده دختره …لا اله الا االله… اون که دیگه زنش نیست . بچم از صبح به اینور نصف شده . مگه
شهر هرته زنگ بزنه اینطوري داغونش کنه . چی بهش می رسه این اینجا باشه یا اونجا ؟ دستم رو گذاشتم رو دست عمه و آرم گفتم :
۱۰۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن