دسته‌بندی نشده

رمان من بر میگردم پارت ده

بوسش کردم و گفتم :
-به خاطر دختر کوچولوي نازم که همه ي دار و ندارمه زود اومدم که ببرمش بیرون باهم بگردیم . مهلا منو محکم بغل کرد و باشادي رو به آرش گفت :

-عمو شمام می یاي؟

آرش با لبخند گفت :

-اگه مامانت اجازه بده ، چرا که نه ! مهلا مظلوم نگام کرد دماغش و بین انگشتام گرفتم و فشار دادم و گفتم :

– اي شیطون ! خوب بلدي گوشاي آدمو دراز کنی ها . باشه با عمو می ریم . آرش بی مقدمه گفت : -واقعاً نمی خواي بري بیمارستان ؟ حرصی نگاش کردم و گفتم : -ابداً. دیدن اونا رنجی رو که به زحمت تونستم فراموش کنم ، برام زنده می کنه . اونقدر آدم دور و برش
هست که به من نیازي نداشته باشه . فکر کن من اگه بیفتم گوشه ي بیمارستان کیا واسه دیدنم می یان ؟ به حد کافی بدبختی دارم .
می رم مهلا رو آماده کنم . اگه واقعاً می خواي با ما بیاي ، حاضر شو . تکیه داد به مبل و گفت : -من همین الان هم حاضرم . آماده شین بریم . وقتی از گردش برگشتیم ، عمه اومده بود . باهام حسابی سرسنگین رفتار می کرد . آرش گام اول محکم
بودنم رو تو مقابله با عمه عنوان کرده بود و پیش بینی کرده بود که مادرش موقع برگشتن تحویلم نگیره و به عنوان راه حل بهم پیشنهاد داده بود باهاش دقیقاً عین خودش برخورد کنم . آرش معتقد بود . نباید تو تصمیم ي که دارم شل برخورد کنم . اگه واقعاً دیگه نمی خواستم پدر و مادرم رو ببینم ، نباید می دیدم . به هیچ قیمتی
. حتی اگه عمه کتکم می زد . واسه همین درست مثل خودش باهاش سرد برخورد کردم و رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم .

نزدیک وقت شام ، واسه درست کردن شام بیرون اومدم که دیدم عمه تو اشپزخونه ست و شام رو حاضر
کرده . منو که دید گفت :
مگه تو روزه نبودي ؟ چرا موقع افطار بیرون نیومدي ؟ سرد و بی رو ح گفتم : – بودم . ولی حالم خوش نبود شکستمش. عمه نگاه دقیق تري بهم کرد و گفت : -چیزیت شده ؟ پریود شدي ؟ رگه هاي نگرانی رو به خوبی می شد از پشت چهره ي به ظاهر دلخورش دید. با همون لحن سرد گفتم : -نه ! فعلاً زندم . اگه ملت بذارن. خدا می دونه به خاطر اینهمه فشار کی قراره سکته کنم و این طفل
یتیم از پدر و به کل یتیم کنم . عمه زیر لب گفت:
-خدا نکنه دختره ي لجباز! ملت چیکار به تو دارن ؟ محکم گفتم : -تو رو خدا عمه . من توانش رو ندارم . بسمه شما دیگه شروع نکن لطفاً و به حالت قهر از آشپزخونه
بیرون امدم و اجازه ندادم شروع کنه به کالبد شکافی عمل من . آرش جلوي تلوزیون نشسته بود و به ظاهر فیلم می دید . ولی من می دونستم که همه ي حواسش به
مکالمه ي من و عمه هستش . تا منو دید چشمکی بهم زد که یعنی همه چی اوکیه . لبخندي بهش زدم و رفتم سراغ مهلا که کل خونه رو با خمیر بازیش به گند کشیده بود .
با وجود اینکه از اون آدما و اون زندگی بریده بودم ولی چون دائماً در حال نفرین علی و مهین بودم ، خیلی دلم می خواست بدونم نفرینام گرفته یا نه . دلم می خواست ذلیل شدنشون رو ببینم . ذلیل و بدبخت شدن هردوشون رو .
صبح روز بعد ، مهندش تجدد اول وقت جلسه داشت و غیر از یه سلام علیک هول هولکی ، مکالمه اي
بین ما رد و بدل نشد.

دلم می خواست زود برگرده و بهش بگم که آرش کیه . نمی دونستم چرا دوست ندارم این آدم در موردم
فکرهاي اشتباه بکنه . اونقدر هم که من خوش شانس بودم ، هر وقت می خواستم با این بابا دو کلوم حرف بزنم ، جلسه پشت جلسه.
بلاخره ساعت سه و نیم عصر ، خسته و ژولیده از سه تا جلسه ي پشت سرهمی که داشت ، فارغ شد و
به اتاق برگشت .
نمی دونستم چطوري شروع کنم که مطلب رو به آرش ختم کنم . بلاخره بعد از سبک سنگین کردن
حرفام ، گفتم:
از بابت دیروز بی نهایت ازتون ممنونم آقاي مهندس . به یه خواهش می کنم ساده و بی پسوند و پیشوند بسنده کرد . کارد می زدي خونم در نمی اومد . خوب
یه سوالی چیزي بپرس تا منم جواب بدم خلاص شدم دیگه. دوباره جون کندم و گفتم :
-پسر عمم هم گفتن که از قول ایشون هم تشکر کنم .تازه از آمریکا به اتفاق همسر و پسرش برگشته و
از اینکه تو ایران هنوز هم مردم بی هیچ چشمداشت و دلیلی به هم کمک می کنن خیلی خوشحال بود . می گفت که زندگی تو اونجا اینطور مهربونی ها رو از یادش برده بود .
خودکارش رو زمین گذاشت . رو به من گفت : ببخشین که شما رو همسرشون قلمداد کردم . می خواستم به ارتباط ما خیلی بدبین نشن. بلاخره اینجا
تبریزه دیگه خودتون که خوب می دونید . اخلاق بیشتر اهالی چطوریه و به این نوع ارتباطات سالم چطوري نگاه می کنن.
گفتم : خواهش می کنم . ممنون که رعایتم رو می کنید . هیچ اشکالی نداره . نمی دونم چرا حس کردم چهره ي خسته و گرفته ي تجدد بعد از صحبتام ، بازتر شد . امیدوار بودم از
دیروز تا به حال راجع به من و ارتباطم با مرد جونی که دیروز باهاش رو به رو شده بود ، فکراي نامربوط نکرده باشه. اولین چیزي که تو ارتباط یه زن طلاق گرفته با هر مردي تو ذهن بیننده نقش می بنده اینه که یا صیغه شده یا … از تصور یه همچین فکري راجع به خودم حالت تهوع بهم دست داد و باز تو دلم از باعث و بانیان این
اتفاق تو زندگیم ، بیشتر احساس انزجار کردم .
وقتی برگشتم خونه ، عمه رو در حال گریه کردن دیدم . ترس چنگ انداخت به همه ي وجودم . مهلاي
کوچولوم هم ساکت و مغموم یه گوشه نشسته بود و داشت به گریه کردن عمه نگاه می کرد . از آرش هم خبري نبود.
با قدمهاي سست و سکندري خوران بهش نزدیک شدم. جلوي پاش نشستم و دستمو گذاشتم رو زانوش
و گفتم :
-چی شده عمه صدف ؟ چشماي سرخ و پرآبش رو دوخت بهم . هیچی از نگاهش نمی شد فهمید . تو یه حرکت ناگهانی ، منو
کشید تو بغلش و گفت : -چرا سرنوشت تو و آرشم اینطوري شد مادر؟ چرا زمونه باهاتون اینطور بد تا کرد دخترم ؟
منو به خودش می فشرد و هاي هاي گریه می کرد. خواستم چیزي بگم که مهلا گریان خودش رو
چسبوند به من و میان هق هقش گفت: -ما..ماما…نی. چرا گریه…می کنین؟
خودم رو از حصار بازوهاي عمه خلاص کردم و عروسک کوچیکم رو بغل گرفتم و گفتم :
-عمه دلش گرفته عروسک مامان. تو گریه نکن . چشماي خوشگلت خراب می شه ها .
براي القاي حس آرامش به وجود دخترك بی پناهم محکم به خودم فشردمش و رو به عمه گفتم :
-آرش جریان رو بهتون گفت ؟
عمه با تعجب نگام کرد و گفت : -تو می دونستی؟
گفتم :
-آره .خواهر برادري باهم یه دردل کوچیک کردیم و یه خرده از ماجرا رو برام تعریف کرد.
عمه غمگین گفت :
-من می گم این بچه یه چیزیشه. من می گم این آرش ، همون آرشی نیست که من با کلی سلام و
صلوات فرستادمش بره پی آرزوهاش. بمیرم واسه دل پسرم که زنیکه ي خراب اجنبی خونش کرد. بمیرم واسه نوه ي گلم که شده توپ و بین این دوتا افتاده.

بلند شدم و کنار عمه رو مبل نشستم و بغلش کردم و گفتم : -آرش الان حالش خوبه عمه . اون کنار اومده . شما هم باید کنار بیاي. منم باید کنار بیام . آدماي مثل
من و آرش هم باید کنار بیان . اینا قسمتی از سرنوشت ماست . نمی تونیم ببریم و بندازیمش دور. آرش نگران شما بود . نگران همین خودخوري ها بود که نمی تونست زبون باز کنه .نذارین از اینکه دردش رو به مادرش گفته پشیمون بشه . توکل کنید به خدا و آروم باشین . اون سختی زیاد کشیده تا تونسته خودش رو پیدا کنه . بذارین اینجا در کنارتون به اون آرامشی که لازمه برسه. بی قراري و غصه ي شما دردي از اون دوا نمی کنه
که هیچ ،بیشتر آزارش می ده . پدر و مادر من از دل رنج دیده ي من حمایت نکردن ، شما حمایت کنید . آرش رو بسازین و پرِش بدین
بره. عمه براق شد طرفم و گفت :
-پرش بدم بره ؟ کجا بره ؟ بره ینگه ي دنیا تا یکی دیگه این بلا رو سرش بیاره ؟
دست عمه رو گرفتم تو دستم و گفتم :
-بچش اونجاست عمه . پاره ي تنش اونجاست. مگه می تونه نره ؟ مگه می تونه بگذره ؟ اینجا مگه زن
خائن کمه ؟ اینجا مگه زن خراب و بی خانواده کمه ؟ اون دلش اونجاست . نکنه زنجیر شین به پاش؟! نکنه نذارین براي خودش تصمیم بگیره ؟!
عمه دوباره گریه سرداد . من کاملاً درکش می کردم . اون مادر بود و دلش می خواست بچش پیشش باشه. اما آرش هم پدر بود و دلش می خواست پیش بچه ي خودش باشه . واي زندگی ! ببین با آدما چه معامله هایی می کنی!
آروم از کنار عمه بلند شدم و رفتم توي اتاق تا لباسام رو عوض کنم . ******* تو اتاق انتظار نشسته بودم و کلی اضطراب داشتم . نمی دونستم چطور جریان زندگی نکبت بارم رو براش
تعریف کنم . بلاخره نوبتم شد و وارد اتاق مشاوره شدم .

محدثه تجدد خواهر رئیسم ، زنی خوش سیما و جذاب بود . صورتی سفید و چشماي سیاه و مژه هاي پر
و برگشته که به کمک ریمل حجیم و زیبا به نظر می رسید . دماغ متناسب و لبهاي کوچک و خوش فرم. با دستهاي سفید و انگشتهاي کشیدش به مبل رو به روییش اشاره کردو آروم و موقر گفت:
-بفرمایید. خوش اومدین مدام با انگشتام بازي می کردم .اونقدر بیرون ترق ترقشون رو دراورده بودم که دیگه صدا نمی دادن.
سرش رو از رو کاغذ بلند کرد و خیره شد به انگشتاي در هم پیچیده ي من و با صدایی که مثل صداي برادرش شفاف و گیرا بود گفت :
-نگرانی عزیزم ؟ لبهام به زحمت باز شد و گفتم : -کمی دستپاچم! لبخندي زد و گفت : -اینجا اومدي که با کمک هم به آرامش برسی. نگران هیچی نباش. دیوارهاي این اتاق اسرار زیادي تو
خودشون نگه داشتن . مطمئن باش کلمه اي از مکالمات ما به بیرون این اتاق درز پیدا نمی کنه . صداي گیرا و لحنش آرام بخشش، همون چیزي بود که تو اون لحظات بهش شدیداً نیاز داشتم و تونست
کلی از نگرانی و اضطراب اولیه ي من کم کنه. یه مقدار که باهام حرف زد و جملات آرامبخش گفت ، ساکت شد تا من حرف بزنم . تو طول زمانی که
من با مشقت زیاد خلاصه ي اتفاقاتی که برام افتاده بود رو براش تعریف می کردم ، نه حرفی زد و نه قضاوتی کرد . ساکت گوش می داد و هرزگاهی چیزي یادداشت می کرد . حرفام که تموم شد ، چشماي پرآبم رو که به کمک دستمال کاغذي رشته رشته شده ي تو دستم از لغزیدن اشکاش رو گونم جلوگیري می کردم رو دوختم
بهش و مستاصل نگاهش کردم. خودکارش رو زمین گذاشت و گفت :
-اول یه کم آب بخورین تا آرامش آب وارد وجودتون بشه.
یه مقدار آب ریختم تو لیوان یه بار مصرف و خوردم . واقعاً موثر بود .
خانوم تجدد حالم رو که بهتر دید گفت :

-همین چشماي پر آب نشانه ي خوبیه خانوم مهدوي. بیشتر کسانی که مشکل و معضل بزرگی براشون
پیش می یاد ، اونقدر شوکه می شن که نمی تونن گریه کنن و همین موضوع تاثیر بدي تو روان اونا می ذاره که بعد از سالها تلاش براي رفع اون ،هنوز هم با اثرات نابه هنجارش دست و پنجه نرم می کنن.
اگه بخوام از نظر علمی و بنیادي به اتفاق مهم و تاثیر گذار زندگی شما و همینطور شرایطی که فعلاً توش هستین نگاه کنم ، باید بگم شرایط خوبی دارین . اگه خدا بخواد ، به کمک همدیگه می تونیم اعتماد بنفس شما رو به بهترین شکل بهتون برگردونیم . تحقیقات نشون داده برخلاف تصور عموم ،خانومها بعد از طلاق از لحاظ روحی وضعیت بهتري نسبت به آقایون دارن و معمولاً در طول دو سال بعد از این اتفاق به یه وضعیت نرمال می رسن .خانومها احساس آزادي بیشتري می کنن و وقتی برمی گردن عقب چیزهاي ناخوشایند بیشتر تو ذهنشون نقش می بنده و از تصمیم گرفته شده راضی ترن . برخلاف اقایون که وقتی به قبل از طلاق فکر می کنن ، همش موارد خوب رو به یاد می یارن و این باعث احساس گناه و عذاب وجدان دائمی اونا می شه . همه ي باید و نباید ها و کارهایی که می بایست انجام بدین تا این بحران روحی رو که کاملاً بعد از طلاقتون طبیعی به نظر می رسه ، رد کنید ، با هم طی جلسات آینده ي مشاوره اي که خواهیم داشت مرور می
کنیم . ازتون می خوام جلسه ي بعد با خودتون یه دفتر بیارین که تکالیفی رو که تا جلسه ي سوم باید مو به مو
اجرا کنین رو توش بنویسین . به عنوان تکلیف جلسه ي دوم هم حتماً تو یه باشگاه ورزشی تو رشته اي که قبلاً کار کردین و علاقه داشتین و به خاطر مشکلات ازدواج و بچه نتونستین ادامه بدین ، ثبت نام کنید . همینطور یه کلاس هنري.
گفتم : من خیلی وقت آزاد ندارم . تا ساعت چهار سر کار هستم و حدود پنج می رسم خونه . لبخندي زد و گفت : باید جوري خسته بشین که شب تا صبح خواب نبینین. از سر کار که اومدین هفته اي دو روز رو به
ورزش اختصاص بدین و یه روز به کار هنري . مثل نقاشی و موسیقی و… همزمان با پر کردن وقت فراغتتون ، روشهاي مقابله با حالتهاي روحی ناخوشایندي که بعد از این اتفاق
تو وجودتون نهادینه شده رو با هم بررسی می کنیم .

به عنوان حسن ختام این جلسه می خوام اینو بگم که مطمئن باشین می تونین خیلی قوي تر و سالم تر
از زمانی زندگی کنین که در خونه ي همسر سابقتون بودین .فقط کافیه بخوایین بزرگ و مستقل شین . استقلال از لحاظ روحی.
از تجدد به خاطر معرفی خواهرش ممنون بودم . دوهفته وقت داشتم تا جلسه بعد ، کلاسهایی رو که
روانشناس گفته بود ثبت نام کنم ، اول تو یه کلاس موسیقی تو رشته ي تار ثبت نام کردم و بعد گشتم یه باشگاه نزدیک خونه ي عمه پیدا کردم و واسه رقص زومبا اسمم رو نوشتم . تو اینترنت راجع بهش زیاد مطلب دیده بودم ولی درك درستی ازش نداشتم . من واسه ثبت نام ایروبیک رفته بودم ولی درست وسط کلاس زومبا بود که رسیده بودم باشگاه و تونستم کارشون رو ببینم . وقتی حرکات موزون و آهنگهاي شاد این نوع ورزش رو
دیدم ، تصمیم گرفتم زومبا ثبت نام کنم . با وجودي که هنوز تو کلاسا شرکت نکرده بودم ، روحیم خیلی خوب شده بود . جوري که اهل خونه به
زبون آوردن . آرش وقتی از رفتنم پیش مشاور باخبر شد ، خوشحال شد و تشویقم کرد که مو به مو به توصیه هاي
روانشناس عمل کنم تا بتونم خودم رو پیدا کنم

. *****
جمعه بود و درست روز سالگرد ازدواجم با علی . از صبح که بیدار شده بودم ، تمام تلاشم رو می کردم که بهش فکر نکنم . ولی خیلی موفق نبودم . تمام پنج سال گذشته این روز رو علی برام زیبا و فراموش نشدنی می ساخت . جوري که تا سال بعد طعمش زیر دندنم می موند.
براي فرار از خاطرات گذشته به عمه پیشنهاد دادم که کل خونه رو یه تمیز کاري اساسی بکنیم و از وجود
آرش هم بهره ببریم و جابه جا کردن وسایل سنگین رو به عهده ي اون بذاریم .
عمه هم که زن با سلیقه اي بود استقبال کرد و همگی مشغول یه خونه تکونی اساسی شدیم . از حق نگذریم ، با وجود تیکه ها و جکهاي با حال آرش ، خیلی زود فراموش کردم چه روزیه و با خنده و شادي مشغول کار شدم . نزدیکاي وقت ناهار بود و کم کم صداي شکمامون دراومده بود و تازه یادمون اومد که از
ناهار غافل موندیم . سرکوچه یه کبابی تر و تمیز بود که کباباي مخصوص بنابش خیلی خوشمزه وآبدار بودن . آرش دست و
روش رو شست و سه سوته حاضر شد که بره برامون کباب بگیره . من و عمه هم اوضاع نابسامون آشپزخونه رو
مرتب کردیم که وقتی برگرده جا واسه نشستن و خوردن باشه . منتظر رسیدن آرش بودیم و گرسنگی ناي کار کردن رو ازمون گرفته بود که تلفن زنگ زد . بلند شدم ورفتم برش دارم که دیدم شماره ي موبایل مامانه. برنداشتم و رو به عمه گفتم :
-مامانه عمه !…خودتون جواب بدین . از منم پرسید بگین حمومم. عمه سري از تاسف تکون داد و گوشی رو برداشت . تازه دو کلوم احوالپرسی کرده بودن که صداي عمه
نگران شد . مدام می گفت :”گریه نکن زن داداش . حرف بزن ببینم چی شده !” با وجودي که خودمو مشغول شستن چند تیکه ظرف تو سینک نشون می دادم ، اما همه ي حواسم پی
حرفاي اونا بود . سکوت عمه و حرفهاي مامان طولانی شده بود و منم داشتم از فضولی می مردم .
با جمله ي “یا جده ي سادات “عمه ، دست از نقش بازي کردن برداشتم و مستقیم تو چشاي عمه نگاه
کردم . از حالت چشماش هیچی معلوم نبود . غرورم نمی ذاشت بپرسم چی شده . ولی داشتم خفه می شدم .
بلاخره لبهاي عمه جنبید و گفت : -کی؟
چی شده بود ؟ چه اتفاقی افتاده بود که مادر اینجا زنگ زده بود .
عمه دوباره گفت : -با تقدیر نمی شه جنگید زن داداش. من مطمئنم که مهتاب هم راضی نبود .این حرفو نزن زن داداش
.هر بلایی که سر آدم می یاد ، مکافات عمل خودشه . بچه ي مهین حلال نبود. مهین کار اشتباهی کرد . اشتباهی که تاوانش خیلی سنگینه .اون مهلا رو بی پدر کرد. اون …
ظاهراً مامان پرید وسط حرفش و چیزي گفت که عمه ساکت شد و بعد از چند لحظه گفت : -زخم زبون نمی زنم. واقعیت رو می گم . خداي مهتاب هم بزرگه . بندش رو به حال خودش رها نکرده
که. باز مادر از اون ور یه چیزي گفت که عمه سکوت کرد .
قلبم داشت تو دهنم می زد . یعنی چی شده ؟ بچه مهین چش شده ؟ چرا عمه گفت ، حلال نبود؟ مگه
الان بچش نبود ؟ چرا فعل گذشته استفاده کرد.

عمه گفت : -هربلاي سر مهین بیاد مکافات عمل خودشه . خدا جاي حق نشسته زن داداش. بهش بگو توبه کنه .
می دونم زن داداش . می دونم . باشه بهش می گم. به داداش سلام برسون. خداحافظ. عمه گوشی رو سرجاش گذاشت و زل زد به من .
با نگاهم داشتم التماسش می کردم که بدون سوال من ، خودش بگه چی شده .
بی حرف سرش و انداخت پایین و از کنار تلفن بلند شد و راهشو کشید سمت آشپزخونه. نشست رو
صندلی اشپزخونه وبدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: بچه مهین امروز صبح مرده دنیا اومده . وضعیت خودش هم خوب نیست. گویا دیابت حاملگی داشته و
باعث شده بچش بیش از حد بزرگ بشه و بد ناف بپیچه دور گردنش و خفش کنه . کیف کردم ؟ خوشحال بودم ؟دلم خنک شد ؟ نمی دونم . حسم براي خودم هم گنگ بود . ولی مطمئناً
ناراحت نبودم . تو همون حین مهلا در حالی که کشون کشون یه عروسک هم قد خودش رو دنبال خودش می کشید اومد تو آشپزخونه و گفت :
-مامانی من خیلی گشنمه . پس عمو کی می یاد ؟ بغلش کردم و گفتم : -الان می رسه مامانی. وقتی دختر نازم رو که مهین باعث شده بود بی پدر بشه تو آغوش گرفتم ، بی تعارف از اتفاقی که براي
خودش و بچش افتاده بود خوشحال شدم . آره من از انتقام الهی که بی صدا و آروم ولی بنیانکن بود لذت بردم . موهاي طلایی دخترم رو بوسیدم و از ته دل خوشحال شدم که مهین جگرگوشش رو از دست داد و حالا عزاداره. از ته دل لذت بردم که علی غیر از مهلاي من هیچ بچه ي دیگه اي نداره که بهش بگه بابا.
نمی دونم ظاهرم چقدر حال درونم رو نمودار کرده بود که عمه گفت : -خوشحالی ؟ نفرینش کرده بودي نه ؟ با همون لبخند نگاهم رو دوختم بهش و در حالی که مهلا رو می ذاشتم رو صندلی گفتم : -فکر می کردم گربه سیاهه هستم و با دعاي من بارون نمی یاد ، اما ظاهراً اشتباه می کردم . انگار
هنوزم پیش خدا اعتبار دارم . عمه گفت :


۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن