رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست

 مردي که حکم دستش بود بهمون نزدیک شد و گفت :
-ظاهراً به ما گزارش خلاف دادن . ما رو می بخشید .

منِ مرده رو وسط حیاط ویلون و سیلون با یه بچه تو بغل گذاشتن و در و پشت سرشون بستن و رفتن . همین ؟ گزارش خلاف دادن ؟ ببخشین ؟ فقط همین ؟ ببخشین و تمام ؟ نمی دونم چقدر تو اون حال
وسط حیاط موندم. اصلاً یادم نیست چطور رفتم داخل و کی مهلا رو گذاشتم تو تختش. فقط یادمه از دیدن خونه گریم گرفت. خونه بازا شام بود . همه چی رو ریخته بودن بهم.
صبح با تکون خوردن بدنم بیدار شدم . سرم به اندازه ي یه خونه سنگین بود . مهلا رو با اون موهاي پریشون دیدم همه چی یادم اومد. کنارِ
تختش به دیوار تکیه داده بودم و همونطوري خوابم برده بود . بدنم خشک و دردناك بود. ساعت بالاي سرم رو نگاه کردم . ساعت ده صبح بود . چرا اینقدر خوابیده بودم . لابد تا دیروقت بیدار
بودم . اصلاً یادم نبود .چشمم که به خودم تو آینه ي دستشویی افتاد ، وحشت کردم . چشام شدیداً قرمز و
بادکرده بود. برام جاي تعجب داشت که چطور تونستم بخوابم . لابد بی هوش بودم و خودم خبر نداشتم . صبحانه ي
مختصر مهلا رو دادم و آمادش کردم .داشت کم کم یادم می اومد که دیشب میون هق هقم به این نتیجه رسیده بودم که همه ي نمایش دیروز کارِ علی بوده . با تعقیب لحظه به لحظه ي من و اطمینان از حضور تجدد تو خونم ، زنگ زده بوده که من با مرداي نامحرم مراوده دارم . ولی مگه نمی گن خدا جاي حق نشسته ؟ مگه نمی گن خدا عادله ؟ بزرگی و رحمت و مغفرت خدا رو صد هزار مرتبه شکر که منو روسفید از این تهمت بیرون آورد . تصور حضور تجدد تو خونه و اومدن پلیسا رو که می کردم همه ي تنم یخ می بست .اگه فقط ده دقیقه ، فقط فقط ده دقیقه دیر تر می رفت ، براي هردومون خیلی بد می شد . آبروي من و تجدد و بخصوص عمه به باد می رفت . کی باورش می شد که مانتو شلوار اداري تنم بود و اون مرد حتی یه بارم تو چشام نگاه نکرده بود . اشتباه کردیم . هردومون اشتباه کردیم و با وجود اینکه می دونستیم علی و زنِ تجدد به رابطه ي ما حساس شدن ، یه همچنین خطایی ازمون سر زد که نزدیک بود دودمانمون رو به باد بده . آخه کی باور می کرد ما اون تو ، مقید از یه خواهر و برادر بودیم ؟ کی ؟ تیر ناحق علی این دفعه هم به سنگ خورد . می خواست منو بی آبرو کنه ولی آبروم رو از خانوم فاطمه ي زهرا خواسته بودم .مگه کم کسیه ؟ باید تجدد رو می دیدم . باید
بهش می گفتم که چی شده . سرم هنوز دردناك بود. ته مونده ي چاي نبات سرد شده ي مهلا رو سر کشیدم تا بلکه خشکی گلوم از بین بره و راه افتادم سمت شرکت تجدد.
نیم ساعتی رو تو اتاق تجدد نشستیم تا جلسش تموم بشه. ازدرِ مشترك بین اتاقش و اتاق کنفرانس اومد
تو با دیدن ما چشماش گرد شد .
مهلا خودش رو انداخت تو بغلش و گفت : -عمو دیشب پلیس اومده بود خونمون. تجدد وحشتزده نگاهی به من کرد و من سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم . متفکر از تو کشوش شکلاتی به مهلا داد و زنگ زد به منشیش و گفت : -چند لحظه بیاین . خانوم امینی که اومد ، نجدد گفت : – لطفاً مراقب مهلا باشین . حساباي امروز سنگین هستن . نمی خوام اشتباهی پیش بیاد . – خانوم امینی با خشرویی اومد تو و مهلا رو بغل کرد و گفت : – بریم نقاشی بکشیم ؟ – مهلا با صورت کاکائویی خندید و گفت : – باشه بریم . با لبخند زورکی از خانوم امینی تشکر کردم و اون هم با لبخند جوابم رو داد . همین که پاشون رو از اتاق بیرون گذاشتن ،پرسید : -قضیه چیه ؟ پلیس براي چی اومده بود ؟ بغض لعنتیم که تتمه ي ترس دیروز بود داشت می رفت که سر باز کنه .با همون صداي گرفته و سر به
زیر گفتم : -اومده بودن من و شما رو بگیرن. یه از خدا بی خبري بهشون خبر داده بود که … که …
بلند گفت : -حرف بزنین خانوم مهدوي. صد بار گفتم، حیاي بیش از حد مریضیه. فریادش منو بیشتر ترسوند . ترسیده تر و بی پناهتر از اونی بودم که کسی سرم داد بکشه.
با بغض و بازم سر به زیر گفتم : -بهشون خبر داده بودن که من اونجا با مرداي نامحرم مراوده دارم . این چیزي بود که اون افسر گفت
ومنظورش همون به اصطلاح خونه ي فساد بود . با گریه ادامه دادم : -اومده بودن مرد نامحرم تو خونم پیدا کنن. تو خونه ي من ، می فهمین ؟ ترسیده بودم . مطمئنم کارِ
دیده شما خونه موندین ، زنگ زده به اینا . درست ده دقیقه بعد از رفتن شما اومدن . گریه امون نداد و بی صدا شروع کردم به اشک ریختن . چند دقیقه بعد تجدد گفت : -بعدش ؟ اشکم رو با پشت دست پاك کردم و گفتم : -دیدن هیچ مرد محرم و نامحرمی تو خونه نیست و هیچ وسیله ي عیش و نوشی هم پیدا نکردن ، یه
علیه .
خونه ي بهم ریخته و یه زن و بچه ي بی پناه رو با یه ببخشید راضی کردن و رفتن . دستش رو جوري محکم مشت کرده بود که انگشتاش سفید شده بودن . عصبی دستش رو می کشید به صورتش . چند لحظه نگام می کرد و بعد سرش رو تکون می داد.حالِ
منم تعریفی نداشت . مستاصل بودم که با این غده ي چرکی تو زندگیم چیکار کنم. تجدد بی مقدمه گفت :
-کارِ من اشتباه بود . نمی دونم چرا با وجود اینکه می دونستم اون مرتیکه دنبالِ شماست و می خواد
ضربه بزنه بازم یه همچین اشتباه وحشتناکی کردم. اگه مونده بودم اونجا و اونا می رسیدن ، خیلی بد می شد . خیلی بد . حالا باز دم خدا گرم که حواسش به آبروي ما دو تا بوده و نذاشته یه همچین آدم بی آبرویی به
هدفش برسه . باید بیشتر از این رعایت کنیم. -من سعی می کنم غیر از این شرکت اونم تو حضور جمع ، با شما جایی دیده نشم تا طلاق . بعد از اون
هم باید مواظب باشیم . این آدم بدجور زخمی شده . می دونم که شما هم مطمئن هستین که پشت این حمایت ها دلسوزي هاي من واقعاً نیت سوئی نخوابیده . ولی کارِ خیر رو هم باید عاقلانه انجام داد . بلاخره ما یه جورایی همکاریم و ارتباط ما اجتناب ناپذیره . ولی چون همسر سابقتون حساس شدن باید محتاطانه تر برخورد
کنیم چون آبرو براي هردوي ما خیلی مهمه . خیلی مهم.
ضمناً نگران نباشین. حالا که این آدم شمشیرش رو واسه من از رو بسته ،منم می دونم باهاش چیکار
کنم .
از پشت میزش بلند شد و اومد نزدیکتر. منم بلند شدم . رو به روي من ایستاد و گفت : -محکم باشین . تا خدا اینطوري هواتون رو داره که درست ده دقیقه مونده به اومدن اونا منو از اونجا دور
می کنه ، هیشکی نمی تونه اذیتتون کنه . ایمان داشته باشین که هیشکی نمی تونه . باز هم زنگ معجزه گر صداي آرامبخشش ، سکون رو به سلول به سلول تن لرزونم تزریق کرد . با یه
حس و حال بهتر ، دست مهلا رو گرفتم و برگشتم خونه .
دوهفته از اون ماجرا می گذشت و من ، مهلا رو همه جا با خودم می بردم .هر چند براي بچم خسته
کننده بود ولی تصمیم داشتم تا برگشتن عمه به این روند ادامه بدم . اتفاقی که اون شب افتاد باعث شد نیت کثیف علی براي این تعقیب و گریز ها برام محرز بشه و چون مار گزیده بودم ، واقعاً از ریسمان سیاه و سفید می
ترسیدم . تجدد طبق گفته ي خودش ، غیر از حضورِ جمع ، پیشم نمی اومد و حتی در صورت بروز مشکل یا سوال
، مثل قبلنا ، شخصاً با همراه خودش باهام تماس نمی گرفت و از منشی می خواست شماره ي منو بگیره که آتو دست کسی ندیم .
همه چی نسبتاً آروم به نظر می رسید و من بی صبرانه منتظر برگشتن عمه بودم . تنهایی خیلی برام آزار دهنده و خوفناك بود و هر روز سرِ نماز براي سلامتی این ناجی مهربون دعا می کردم . اگه عمه و حمایتهاي مادرانه اش نبود ، معلوم نبود این قوم الظالمین چی سرِ من و دخترم می آوردن .
تازه از شرکت بیرون اومده بودم و داشتم می رفتم پارکینگ عمومی که دختر عموم روشنک رو دیدم .
روشنک پنج سال از من کوچکتر بود و چهار سالی می شد که ازدواج کرده بود ولی خدا بچه قسمتش نکرده بود . ظاهراً شاد بود ولی می شد غم رو تو چشماش دید .مهین زبون دراز چند باري جلوي جمع این موضوع رو مطرح کرده بود و دل شکسته اش رو بیشتر داغون کرده بود .همون چند بار هم من شدیداً عکس العمل نشون
دادم و باهاش دعوا کردم ولی چه فایده ؟ دلی که شکست ، دیگه شکسته. دلم نمی خواست با هیشکی روبه رو بشم ولی متاسفانه اونم منو دید و پا تند کرد و بهم رسید .
همراه سلام ، منو کشید تو بغلش و اشک ریزان و تند تند گفت :
-الهی دورت بگردم مهتاب !خودتی دختر ؟ پس تو کجایی ؟ چرا خودت رو از همه پنهون کردي ؟ اونی
که باید خودش رو قایم بکنه ، تو نیستی اون مهین نامرده ! چرا اینقدر بی وفا شدي ؟ لیاقت اینو نداشتیم که حداقل سنگ صبورت باشیم ؟
همونطور که اون مثل فرفره حرف می د ، از تو بغلش خودم رو کشیدم بیرون و در حالی که سعی می
کردم خودم رو خونسرد و تا حدي مغرور نشون بدم گفتم :
-من خودم رو قایم نکردم روشنک جون . کارم زیاد شده وقت سرخاروندن ندارم . مدیر قسمت بازاریابی
کارخونه شدم و اینجا هم مدیر حسابداري شرکت … وقت ندارم یه خرید ساده رو برم . الان این بچه رو زابراه کردم که مثلاً امروز خرید کنم . قایم کجا بود ؟ غم و غصه رو هم تو اون خونه جا گذاشتم و غمی ندارم که
بخوام کسی سنگ صبورم باشه. تازه نگاهش به مهلا افتاد . مهلا رو بغل کرد و ملچ مولوچ تف تفیش کرد و گفت :
-خدا چه جیگري شده این خانوم خانوما .
تشکر کردم و روشنک دوباره وِر وِرکنان گفت : – از مهین خبر داري؟
بی تفاوت گفتم :
-نه ! بیکار نیستم که . باز گلی به جمال خواهرم که منو زودتر از دست اون مرد نجات داد . حالا می
فهمم آزادي یعنی چی . ماهی دو تومن حقوقمه که سه برابر حقوق یه کارمند معمولیه .هر جور بخوام خرجش می کنم . یه آپارتمان طرفاي شهرك نور خریدم . یه پرایدم زیر پامه . حضانت عروسکم هم با خودمه . دیگه چیمیخوام؟
نمی دونم چرا اینا می گفتم . شاید دلم می خواست ، روشنک صاف بره بذاره کف دست مهین و علی تا
دلِ منم خنک بشه . هر چند این من بودم که از زندگی اونا بی خبر بودم . اونا حساب دفعات دستشویی منم دستشون بود .
روشنک ماشاللهی گفت و خندون ادامه داد: -الهی شکر . لیاقت داري گلم . عرضه و جنم داري. مرد مرداش مثل تو نیستن . از اول هم با اون
جادوگر توفیر داشتی. خدا جاي حق نشسته مهتاب جون . تو به این خانومی و خوبی رو که ول نمی کنه بچسبه به مهین . اون از بچه ي اولش که اونطوري مرد و خون به جیگرش کرد .اونم از خونه و زندگی علی که طبکارا

مصادرش کردن . حالا اومده خونه ي پدرت . اون واسه ثروت و مکنت علی کیسه دوخته بود حالا با شوهرش و یه بچه تو شیکم ، برگشته خونه ي پدري. حالا انگار واسش بچه نزاد چی می شه ! تو که می دونی واسه بچه چقدر منو چزونده بود . از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون بچش که مرد ، پنجاه هزار تومن واسه امازاده کمک
کردم . ریز خندید و ادامه داد :
-کسی از اقوام پاشو خونه ي بابات نمی ذاره . والا همه می گن کسی که به زندگی خواهرش رحم نکنه
، به غریبه چه رحمی بکنه . همه ترکشون کردن . هیشکی درکشون نمی کنه چرا اینا این رفتار رو با تو کردن .
از بدبختی و سیه روزیشون همه بی تعارف شادن . فقط از حال روز تو بی خبر بودیم . می دونستیم خونه
ي عمه هستی ولی عمه هم ماشاالله دهنش قرص ، مگه چیزي بروز می داد ! حالا که خودت رو دیدم و از اوضاع و احوالت با خبر شدم ، می رم تو فامیل خوشبختیت رو چو می ندازم.
خندیدم و گفتم : -تو دست از این کارات برنداشتی؟ قشنگ خندید و گفت : -این مهین کم خون به جیگرم نکرده. حالا وقت تلافیه . باورت نمی شه با اینکه از اسب افتاده ، بازم
جلوتر از دماغش رو نمی بینه . حالادارم براش. جدي شدم و گفتم :
-تو رو خدا پیاز داغش رو زیاد نکن . می یان اذیتم می کنن ها ! بی هوا خندید و گفت : -غلط می کنن! مگه من مردم ؟ یاالله شماره ي جدیدت رو بده واست اس ام اس توپ فرستم تا شب
غش کنی از خنده . درضمن هر خبر جدیدي شد، خودم دست اولش رو بهت می رسونم . شماره رو که دادم انگشت اشاره اش رو به نشونه ي تهدید گرفت طرفم و گفت :
-واي به حالت باز گم و گور بشی. باید بیاي تو فامیل . همه طرف تو هستن . همه هم مشتاقن تا
ببیننت. اگه نیاي ، خودم با آجان می یام دم خونه ي عمه و کشون کشون می برمت . تشکر کردم و قول مساعد دادم تا یقه ام رو ول کنه .
حس و حالم خیلی خوب بود . از شنیدن خبر زمین خوردن علی و بی خانمان شدنشون ، شعفی باور نکردنی تو رگهام جریان داشت . حس می کردم می تونم تا خود خونه بدووم.
خدایا ! کرامت و عدالتت رو شکر . مهین بهم گفته که اون خونه زندگی شاهانه ، لیاقت می خواست که
من نداشتم .مادرم گفته بود دست مهین درد نکنه که نذاشته کس دیگه اي صاحب اونجا بشه و خودش جور خواهر بی عرضش رو کشیده .
کجاست اون جلال؟ کجاست اون دولت و مکنتی که به خاطرش ، آتیش انداختین تو زندگی بی دغدغه
ي من ؟ قربون خدا برم که همه چی این آدمها به فوتش بنده. از قنادي تشریفات یه جعبه شیرینی خریدم تا شب با مهلا این لطف خدا رو جشن بگیرم.
فرداي اون روز ،بعد از اینکه از کارخونه دراومدم ، به منشی شرکت زنگ زدم و آمار تعداد کارکنان رو
درآوردم و براي همه شیرینی خریدم .
همینکه رسیدم شرکت ، سینی شیرینی رو دادم به آبدارچی که پخش کنه . خانم امینی با همون خوشرویی همیشگی پرسید:
-مناسبت این شیرینی چیه خانم مهدوي؟ جمله اي رو که تو ماشین تمرین کرده بودم ، طوطی وار گفتم : -عمل قلب بابام موفقیت آمیز بوده خواستم تو شادیم بچه ها رو هم سهیم کنم . تو دلم گفتم ، آره جون بابات !!! با مهلا .وارد دفتر تجدد شدم . به احترامم بلند شد و این مهلاي لوس هم رفت چسبید بهش . انگار نه
انگار که تو ماشین کلی براش خط و نشون کشیده بودم که فقط مودب سلام کنه و نره تو بغلش تلپ بشه. اخماي درهم منو که دید ، با ناز گفت :
-عمو هادي ؟ تجدد آروم گفت : -جان عمو هادي ؟ -چرا مامان می گه نباید بیام بغل شما؟ تجدد متعجب نگام کرد وگفت :
-نمی دونم عمو باید از خودش بپرسیم و پرسشگر نگاهم کرد. منم در حالی که تو دلم واسه این وروجک زبون داز حرف گوش نکن حسابی خط و نشون می کشیدم
گفتم: -براي اینکه اذیتهاش داره از حد می گذره. نمی ذاره به کارتون برسین .همین .
تجدد لبخندي زد و گفت :
-این دیگه به من و مهلا مربوطه . ما باهم یه جورایی کنار می یایم. شما ذهنتون رو درگیر ما نکنید .
مگه نه وروجک؟ مهلا هم شادمان گونه ي تجدد رو بوسید و گفت : -بله!هرچیعموبگه.
دستم بهش می رسید ، من می دونستم و اون فسقلی زبون دراز. حالا واسه من عشوه هم می یاد .
تجدد از حرکت مهلا ، از خنده ریسه رفت و بریده بریده گفت :
-پدر… سوخته ي سیاستمدار … چه نازیم … می کنه .
مهلا از بغل تجدد پایین پرید و رفت سراغ کاغذهایی که تجدد واسه نقاشی اون کنار گذاشته بود تا
مشغول بشه . همون موقع آبدارچی با سینی شیرینی وارد اتاق شد و به طرف تجدد رفت . ریز عکس العملاش رو زیر نظر داشتم . ابروش داد بالا و گفت :
-خیر باشه مشدي؟ تجدید فراش کردي ؟ حالا این من بودم که تعجب کرده بودم . تجدد مبادي آداب و اینطور شوخی با پیرمرد هفتاد ساله ؟ نه
انگار اینم پتانسیلش رو داشت و رو نمی کرد. مشدي هم انگار حرف تجدد زیادي باب دلش بود و همچین بدش نیومده بود واقعیت داشته باشه با نیش
باز گفت : -نه پسرم از من گذشته دیگه .
تجدد در حالی که در نهایت تمیزي ، یکی از شیرینی هاي خامه اي سینی رو که خیلی هم به هم
چسبیده بودن جدا می کرد گفت : -نه انگار بدت هم نیومده ها !
پیرمرد اینبار خندید و گفت :
-جوون دست از سرِ من پیرمرد بردار . این شیرینی مالِ خانوم مهدویه. باباش خدا رو شکر عملِ قلبش
خوب بوده ، همه ي شرکت رو شیرینی داده .
من مرده ي اون تعجب کنترل شده اش بودم . آروم گفت : -آره خانوم مهدوي ؟ وقتی دیدم مشدي پشتش به ماست و داره شیرینی می ذاره تو بشقاب مهلا ، در حالی که با ابروم اشاره
می کردم که نه ، با زبونم گفتم : -بله همینطوره .
می دونستم خیلی مشتاقه مشدي بره بیرون تا بفهمه قضیه چیه . همین که اون پیرمرد پاشو گذاشت بیرون پرسید: -جریان چیه ؟ همه ي جریان دیروز رو براش تعریف کردم . شیرینی رو درسته گذاشت تو دهنش و یه قلپ از چاي سردشدش خورد و گفت : -این شیرینی خوردن داره . نه واسه بدبختی اونا. واسه خوشحالی شما . از وقتی شما رو شناختم ،
اینطوري ندیدمتون. ولی یادتون باشه که نباید حساس باشین . اگه اینقدر از بدبختی اونا خوشحال می شین ، ممکنه از خوشی اونا هم ناراحت بشین. به گفته ي خودتون ، این توصیه ي خواهرم بود .
گفتم : -فرمایش ایشون متین . ولی نمی تونم جلوي خوشیم رو بگیرم . خوشحالم و این چیزیه که هست و من
دلم نمی خواد وانمود کنم نیستم . از دست منم کاري برنمی یاد . اصلاً دست من نیست که بی تفاوت باشم . خوشحالم آقاي مهندس . خیلی خوشحالم.
از سرخوشی من اونم لبخندي زد و گفت : -پس منم خوشحالم .
دوهفته بعد از اون روز ، دقیقا۳۱ً مرداد ماه ، تجدد و مینو از هم جدا شدن .براش ناراحت بودم .حقش نبود
. تجدد استحقاق بهترین ها رو داشت. یه زندگی آروم و بی دغدغه . ولی سرنوشت همیشه با لیاقت آدم ها راه نمی یاد. مینو حاضر نشده بود به خاطر باقی مهریه اش رو سرنوشتش قمار کنه و فرصتهاي بعدي ازدواج رو
بپرونه . هرچند به گفته ي تجدد ، فقط پیشنهادش رو به اون داده بود و درصورت اینکه اون می پذیرفت ، تجدد بدون هیچ خواسته اي بقیه مهریه رو می پرداخت ولی ظاهراً کلک مهندس می گیره و مینو قبول نمی کنه و همه چی به خیر می گذره .حالا علت اینکه چرا مهندس در صورت قبول همسرش ، نمی خواست اینکار رو بکنه
، حداقل براي من یکی به صورت یه راز باقی موند و شرم و حیا هم مانع این شد که دلیلش رو بپرسم . نمی دونستم در جواب این خبري که بهم داده بود باید چی بگم . متاسفم ؟ تبریک می گم ؟ راحت
شدین ؟ اینطور صلاح بوده ؟ واقعاً نمی دونستم. ترجیح دادن هیچی نگم و مثل یه مجسمه فقط شنونده باشم . درست مثل بیشتر مواقعی که اون فقط بدون نظر و قضاوت فقط حرفهام رو می شنید . اما برام جاي سوال داشت که مینو چطور از قضیه آبروریزي تو کارخونه گذشته و این موضوع اونقدري برام مهم بود که بخوام حتی
تو اون شرایط ، ازش سردربیارم . حرفهاي تجدد که تموم شد ، گفتم :
-چی باعث شد بدون اینکه به پولش برسه ، از تهدیدش صرف نظر بکنه ؟
تجدد گفت :
-متاسفانه منم مجبور شدم مثل خودش برخورد کنم .البته تهدید من ، مثل اون بی اساس نبود . مدتی
بود که متوجه رفتارهاي سبکسرانه ي خواهر متاهل مینو با پسردایی تازه از خارج برگشته شون شده بودم . این پسر دایی شرکتی علم کرده بود و خواهر مینو اونجا مشغول کار شده بود . از طریق آبدارچی شرکت و یه خرده شل کردن سرِ کیسه ، فهمیدم اونا با هم رابطه دارن . از اواخر اردیبهشت این آبدارچی نامحسوس تو نخ اینا بود و تونسته بود چند تا عکس و نوار صداي ضبط شده تهیه کنه که شاید از نظر قانونی خیلی قابل استناد نباشن
ولی کارِ منو راه می نداخت. البته من اون اوایل که شروع کردم به سرك کشیدن تو زندگی اینا ، نمی دونستم قراره مینو منو به
همچین چیزي تهدید کنه و من می تونم از این موضوع استفاده کنم . هدف من ، نجات باجناقم که فوق العاده مرد خوبی هست و من تو یه موردي به شدت بهش مدیون هستم ، از دست این خواهر زنم بود .می خواستم اینطوري بهش اداي دین کنم. اون بنده ي خدا ساکت تر و بی دست و پا تر از اونی هست که بتونه مچ زنش
رو بگیره . فقط این وسط پاي یه بچه هم درمیون بود که منو بیشتر آزار می داد . من مطمئن بودم که اگه باجناقم بفهمه ، حتماً این انگل رو طلاق می ده و در این صورت این بچه زابراه
می شه . هر چند بی مادري خیلی بهتر از داشتن مادري اینجوري هستش . خلاصه به این نتیجه رسیدم که در
۱۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن