رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست و پنج


-تو رو خدا آروم باشین خانم تجدد. ایشاالله به هوش می یان و به زودي سلامتیشون رو بدست می یارن.
می دونم از دست دادن مادر براي یه دختر چقدر سخته ولی مهندس در نبود مادرش به شما خیلی نیاز داره. تو رو خدا اینقدر بی تابی نکنید.
لبخند بی جونی زد و گفت : -داري حرفهاي خودم رو بهم پس می دي؟ به لبخندش لبخند زدم و گفتم : -من شاگرد خوبیم . می بینید که تئوري خوب یاد گرفتم . ولی عملی انجام دادن حرفهاي خوب خوبی
که بلدم کلی زور زدن می خواد . دهنم رو باز کردم حرف بزنم که دیدم یکی داره صداش می زنه . برگشتم سمت صداي ظریف زن . زنی
بسیار شبیه به محدثه. مطمئناً این خواهر بزرگتر تجدد حدیثه یا به عبارتی ستاره بود. بهمون نزدیک شد . پشت سرش دوتا مرد میانسال هم رسیدن.
خانم تجدد گفت :
-خواهرم ستاره و برادرام هامون و هیوا .
سلامی کردم و گفتم :
فوت مادرتون رو تسلیت می گم ایشاالله آخرین غمتون باشه. بنده مهدوي همکار آقاي مهندس تجدد
هستم . ستاره باهام دست داد و برادراش هم تشکر کردن.
هامون رو به محدثه گفت :
-وضعیتش چطوره ؟
محدثه مغموم نگاهی به در بسته کرد و گفت :
-همونطوري. هنوز بی هوشه . دکترش می گفت ، طبیعیه. گفت علائم حیاتیش نرمالن و احتمالاً تا شب
به هوش می یاد . هامون سري تکون داد و رو به هیوا گفت :
-می رم بیرون سیگار بکشم . تو هم برو پیش دکتر . منم برمی گردم اونجا.
کنار ستاره و محدثه رو صندلی نشستم .

محدثه گفت : -شما براي چی اینجاموندین مهتاب جان ؟ بفرمایید منزل . لطف کردین اومدین. گفتم : -نه می خوام بمونم . وقتی بهوش بیان می رم . محدثه بلند شد و دست منو گرفت و گفت : -برو خونه دختر خوب. دخترت الان چشم به راهته . به هوش که اومد بهت خبر می دم . ممنون که
اومدي. گفتم :
-مراسم مادر کیه ؟ محدثه نگاهی به ستاره کرد و اون رو به من گفت : -امروز مراسم سومشه. تو رو خدا زحمت نکشید. راضی به زحمت نیستیم . گرفته گفتم : -وظیفمه. مهندس خیلی به گردن من حق دارن. نگاه معنی داري بهم کرد و آدرس رو تو یه تیکه کاغذ نوشت . آدرس رو گرفتم و شماره موبایلم رو به محدثه دادم و با آرزوي سلامتی واسه بیمارشون ، اونجا رو ترك
کردم.
. مهلا موهامو که اونطوري دید از خنده غش کرد . چقدر خنده هاي قشنگش دنیا رو جلوي چشمم زیبا می کرد .
عمه اومد نشست رو به روم و گفت :
گرفته و ناراحت رسیدم خونه . عمه ي بینوا با دیدن قیافم گفت : -باز کی ازت خواستگاري کرده که با دنیا قهري؟ لبخندي به طنز کلامش زدم و گفتم : -خوب آتو گیر آوردیا! رو ي مبل ولو شدم و مقنه ام رو از سرم کشیدم . اصطکاك مقعنه و موهام باعث شد موهام سیخ وایسن
-چی شده باز؟ من که می دونم یه اتفاقی افتاده ، پس تا شکنجه ات ندادم خودت حرف بزن . با ابرو اشاره اي به مهلا کردم . عمه فهمید که در حضور مهلا نمی خوام چیزي بگم . واسه همین منتظر
شد که مهلا بره سرِ بازیش . همین که سرِ بچم گرم شد عمه فی الفور گفت :
-خوب ! تعریف کن .
غمگین نگاهش کردم و گفتم :
-مهندس تجدد تصادف کرده. هر دوتا پاش شکستن . بنده خدا سه روزه بی هوشه. متاسفانه مادرش هم
تو ماشین باهاش بوده و به خاطر اینکه قلبش ناراحت بوده ، از ترس تصادف سکته می کنه و فوت می شه .مصیبت بد جوري دورش کرده . الانم دارم از بیمارستان می یام .
عمه ناراحت اول زیر لب فاتحه اي خوند و بعدش گفت : -بنده ي خدا به چه مصیبتی گرفتار شده . آدم خوبی هم خداییش . ایشاالله زودتر سلامتیش رو بدست همیشه مصیبت مال آدماي با خدا و خوبه. با این حساب از مرگ مادرش هم بی خبره نه ؟ سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم و گفتم : -ساعت پنج و نیم تو خونه شون مراسم سوم برگزار می شه . باید برم . عمه گفت : -منم می یام . گفتم : -نه شما پیش مهلا باشین . نمی تونیم که اونو با خودمون ببریم . عمه سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بلند شد . لباسام رو درآوردم و همونجا دراز کشیدم . چهره ي جدي و در عین حال مهربون تجدد اومد جلوي
بیاره .
چشمم. مرگ مادرش و همینطور زمین گیر شدنش براش خیلی ثقیله . خدا صبرش بده . معلوم نیست کی بتونه دوباره رو پاهاش راه بره . خدا نصیب هیشکی نکنه . حالا کی می خواد ازش مراقبت کنه ؟ نه سري نه همسري. داغ مادر از یه طرف ، اینطوري شدن پاهاش و محتاج شدن به برادر خواهرایی که خیلی هم باهاشون
خوب نیست ، کمر می شکنه .
پوفی کشیدم و چشمامو بستم ولی فکر این غریبه ي آشنا و اتفاق ناگواري که براش افتاده بود نمی
ذاشت آروم باشم .
جلوي خونه ي نسبتاً شیک و مدرنی توقف کردم . بله با توجه به پارچه نوشته هاي روي در و دیوار و تاج
گلاي جلوي خونه ، درست اومده بودم .
ماشین رو پارك کردم و پیاده شدم . به برادراي تجدد که جلوي در بودن عرض تسلیت کردم و تابلوي کوچیکی که براي مادرشون داده بودم بنویسن رو همونجا تو حیاط گذاشتم و با راهنمایی اونا به طرف ساختمان راه افتادم.
طبقه ي اول مردانه بود و دوم زنانه . با محدثه و ستاره سلام علیک کردم و تسلیت گفتم و حال تجدد رو جویا شدم که با خبر به هوش
اومدنش ، خدا رو شکري زمزمه کردم و یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم . با نگاهی کنجکاوانه به اطراف فهمیدم فامیل این همکار گرامی درست مثل خونوادش دو دسته هستن . بعضی ها مذهبی که احتمالاً فامیل پدري بودن و بعضی ها مدرن که احتمالاً فامیل اون خدا بیامرز بودن . محدثه و ستاره هم با وجود شباهت ظاهري ، هیچ سنخیتی تو طرز لباس پوشیدن نداشتن . دو تا زن ژیگولی هم که کنار اونا نشسته بودن احتمال دادم زن داداشهاي فوفولیِ تجدد باشن. با نگاهی اجمالی به خونه می شد فهمید زنی که خانم خونه بوده ، بی نهایت اهل تجملات و زندگی اشرافی بوده . فرش هاي ابریشمی اعلا و بوفه هایی پر از نقره و عتیقه جات خونه رو شبیه موزه کرده بود . البته از حق نگذریم زیبا بودن ولی خوب هرکسی یه سلیقه اي داره . موقعی که خانم خونه اي بودم که پول توش کرور کرور خرج می شد ، سلیقه ام اینطوري نبود . بیشتر به تزئینات مدرن علاقه داشتم تا چیزاي گرون قیمت قدیمی . خونمم سبک مدرن دیزاین کرده بودم ولی خوب این نمایی که از این خونه می دیدم نمایی از بیشتر خونه هاي پولداراي شهر تبریز بود . این شهر ، شهر نقره و فرش هاي
ابریشمیه . هر کی وارد خونه ات می شه اول به فرشت نگاه می کنه و بعدش دنبال بوفه ي نقره ات می گرده . نیم ساعتی رو با دید زدن خونه سپري کردم و بعد با آرزوي بهبود برادرشون ، اونجا رو ترك کردم .
می دونستم باید از خونواده ي پولداري باشه ولی فکر نمی کردم وضعشون تا این حد خوب باشه . با
وجود ایکه بچه ي یه همچین خونه زندگی بود، خیلی فروتن بود و تا به حال ندیده بودم به کسی از بالا به پایین کنه . تو دلم دوباره براي بهبودییش دعا کردم و جلوي سوپر مارکت محله توقف کردم تا یه خرید درست و حسابی بکنم .
فرداي اون روز با بقیه ي بچه هاي شرکت رفتیم ملاقاتش. از چیزي که می دیدم قلبم فشرده شد . سر
و صورت کبود با دو پاي گچ گرفته و صورتی زرد و زار .
حیف این آدم نبود به این حال و روز بیفته ؟ چرا کثافتی مثل علی اینطوري نمی شد و آدم باخدایی مثل
تجدد باید اینطوري داغون می شد . خدایا حکمتت رو شکر .
با وجود درد زیادي که داشت ، با لبخند به همه نگاه می کرد . محدثه اشک می ریخت ولی ستاره فقط غمگین نگاهش می کرد . زن داداشاش هم انگار اومده بودن عروسی ننشون . یکی نبود بگه مگه شما عزادار مادرشوهرتون نیستید ؟واالله جلوي شوهر و خواهرشوهراتون قباحت داره اینطوري هفت قلم آرایش کنید ولی کو
آدم فهیم ؟
بنده ي خدا معلوم بود از مرگ مادرش بی خبره . چون هی می گفت محدثه جان برین پیش مادر . اون
الان تنهاست . چرا همگی جمع شدین اینجا ؟
ستاره دستش رو گرفت تو دستش و گفت : -مامان به خاطر داروهایی که بهش دادن خوابه . نمی خوان زیاد بیدار باشه و بهش فشار بیاد . بودن ما
اونجا فایده اي نداره . تو خیالت راحت ما تنهاش نمی ذاریم که . تجدد لبخندي به صورت خواهر بزرگش پاشید و رو کرد به من و گفت :
-خیلی به زحمت افتادین .
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم :
-وظیفمونه آقاي مهندس. شما به گردن همه ي ما حق دارین . از بابت کاراي شرکت هم خیالتون راحت
. نمی ذاریم کوچکترین خللی توشون ایجاد بشه . خرسند جلو اومد و دستش رو فشرد و گفت :
-همه چی مرتبه هادي جان . خیالت کاملاً راحت .
برادرا و زن داداشاش بی حرف فقط نگاش می کردن . حس می کردم جو خیلی خشکی بینشون حاکمه .
انگار که صلح مصلحتی درکار باشه و به ضرب و زور اومده باشن اونجا.
با اعلام اتمام وقت ملاقات توسط بلندگوي بیمارستان . همگی خداحافظی کردیم و از اتاقش خارج شدیم
.
یه چند روز بعد، مراسم هفتم مادر تجدد بود که اینبار تو مسجد طوبی برگزار می شد .با بقیه ي همکاراي شرکت و همینطور چند نفري از بچه هاي کارخونه که جریان رو فهمیده بودن ، رفتیم و تو مراسم شرکت کردیم . از جو مراسم شوکه شده بودم . باز تو خونه شون ، مراسم به مجلس عزا شباهتهاي داشت ولی تو مسجد ، انگار اومده بودن سالن مد ولی با تنالیته ي مشکی . ماها معمولا واسه مراسم عزا ، چادر سر می کنیم بخصوص اگه تو مسجد باشه ولی دریغ از یه نفر چادري. نه اشکی نه آهی ، انگار یه پشه مرده .فقط مختصري دماغاي محدثه و ستاره قرمز بود بقیه ریلکس نشسته بودن و مرثیه خان واسه اجداد خودش نوحه می گفت و مادر مادر می کرد . انگار از مرگ این مادر خیلی هم غصه به دلش بچه هاش نیفتاده بود . چقدر فرهنگها تو یه شهر باهم فرق دارن .مجلس شلوغ بود و هی مسجد پر و خالی می شد . یه ربعی نشستیم و با عرض تسلیت از
اون مجلس عجیب و غریب بیرون اومدیم که تلفنم زنگ زد . شماره ي خرسند بود . بااکراه برداشتم . با صداي گرمی گفت :
-تو شادیا صداتون رو بشنویم خانم مهدوي گفتم : -همچنین ! امري داشتین ؟ گفت : -اونطرف خیابون هستم . چند تا برگه بود که باید امضا بفرمایید . دادگاه این شنبه هستش. به طرف مقابلم نگاه کردم . کنار پرشیاي نقره ایش ایستاده بود . باشه اومدمی گفتم و عرض خیابون رو رد کردم . دوباره بهش سلام دادم . با اینکه سعی می کرد عادي باشه ولی دستپاچه به نظر می رسید . منم خیلی رو
به راه نبودم. بعد از اون جریان ، ازش خجالت می کشیدم . سعی می کرد نگاهم نکنه ولی انگار خیلی هم خوددار نبود . برگه ها رو داد امضا کردم.
گفتم : -شنبه دادگاه چه ساعتیه ؟ با تردید گفت :
-می خوایین بیاین ؟ سریع گفتم : -البته که نه! فقط محض اطلاع پرسیدم . گفت ساعت یازده صبح . همه چی به نفع ماست اگه بتونم اشد مجازات رو براش بگیرم ، راحت شش
سالی باید آب خنک بخوره . ایشاللهی زمزمه کردم و رو بهش گفتم :
-می تونم برم ؟
دستپاچه گفت :
-بله بله ! سلام به خانواده برسونید .
چشمی از سر وظیفه گفتم و رفتم اون سمت خیابون .
تا روز دادگاه ، یه بار دیگه رفتم ملاقات تجدد . از دیدنم خوشحال شد . کبودهاي صورتش زرد شده
بودن و صورت رنگ و رو رفته اش بهتر شده بود . ظاهراً دکتر گفته بود سه چهار روز دیگه مرخص می شه . غصه ي اون موقعش رو می خوردم که می خواد بفهمه مادرش مرده . البته اگه مثل خواهر و برادراش باشه ، خیلی هم بهش سخت نمی گذره . چون اونا انگار نه انگار از طرف مادر یتیم شدن.
روز دادگاه دل تو دلم نبود . همه ي حواسم پی نتیجه دادگاه بود . حتی از صحبتهاي مهندس شمس تو
جلسه ي بودجه هم هیچی حالیم نشد فقط خوب شد عقلم رسید ضبط صداي گوشیم رو روشن کردم تا بعداً سر فرصت گوش بدم ببینم چی می گه .
ساعت حدوداي یک بود و من دیگه کاملاً صبوریم رو از دست داده بودم و داشتم دست به گوشی می
شدم که خرسند خودش تماس گرفت . با دستاي لرزون دکمه برقراري ارتباط رو زدم .
صداي شادش به راحتی هشتاد درصد نگرانیم رو در جا پروند . خرسند بی اونکه اجازه حرف زدن بهم بده
گفت :
-مژده بدین خانم مهدوي . قاضی براش شش سال زندان برید. نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم : -یعنی همه چی تمومه ؟ گفت :
-نه کاملاً می تونن اعتراض کنن. ولی مطمئناً نتیجه نمی ده. من کاملاً حواسم هست . گفتم : -واقعاً ازتون ممنونم آقاي خرسند . خیلی براي نتیجه دادن این دادگاه زحمت کشیدین. آروم گفت : -وظیفمه . خوشحالم که بعد از مدتها تن صداتون رو شاد می شنوم. حس کردم ادامه ي این مکالمه ممکنه مقدمه اي واسه بحثهایی بشه که من خیلی راغب به ادامه شون
نیستم واسه همین گفتم : -بابت همه چی ممنون. ایشاالله تو شرکت راجع به هزینه ها هم باهم حرف می زنیم . یه مقدار چونه زد که نه بابا این حرفا چیه و اینا که من یه خرده محکم تر باهاش حرف زدم و خداحافظی
کردم . کاملاً مشخص بود با وجود اینکه ظاهراً کنار کشیده ، ولی امیدواره نظر من عوض بشه و چه بسا دوباره پیشنهادش رو مطرح کنه . دوست داشتم این قضیه زود تموم بشه و من هیچ ارتباط شخصی اي با این آدم نداشته باشم .
خجالت می کشیدم زیاد به تجدد سر بزنم . حالا محدثه به کنار ولی نگاههاي ستاره و زن داداشاش که
اسماشون رو هم نمی دونستم خیلی دوستانه نبود . حس می کردم دارن این نزدیکی به تجدد رو مسخره می کنن با طرز نگاهشون. از آخرین ملاقات به این ور ، هر روز غیر از وقت ملاقات ، بهش زنگ می زدم و احوالش رو جویا می شدم و عدم حضورم تو وقت ملاقات رو به زیاد بودن کار شرکت و لزوم حضورم تو شرکت نسبت می دادم . تازه بنده ي خدا کلی هم ازم تشکر می کرد که در نبودش عدم حضورش رو با کمک بقیه ي همکارا
پوشش می دم . روز ترخیص هم کله ي سحر بهش زنگ زدم و مرخص شدنش رو تبریک گفتم و از صمیم دل براش
آرزوي سلامتی کردم ولی دل توي دلم نبود . می دونستم امروز روزیه که بیچاره از مرگ مادرش مطلع می شه . امیدوار بودم بتونه راحت با این مصیبت کنار بیاد . به قول محدثه ، قضیه ي هادي با بقیه ي بچه ها فرق می کرد .چون هم احساساتی تر بود و هم زمان زیادي رو با مادرش زندگی کرده بود و مهمتر از همه اینکه تو اون حادثه ، راننده هادي بود. محدثه نگران بود که عذاب وجدان ناشی از مرگ مادرش براش قابل تحمل نباشه و
افسردش بکنه .
******

دو روز از مرخص شدن تجدد می گذشت و منِ دیوونه عین مرغ سرکنده بال بال می زدم تا از حالش
جویا بشم ولی دیگه نه روي زنگ زدن به محدثه رو داشتم و نه جرأت تماس با خودش. خودمم از پس خودم برنمی اومدم و نمی دونستم باز چه مرگم شده .
فکري به ذهنم و سریع داخلی خرسند رو گرفتم . با همون صداي گرم و گیراي همیشگی که مشخصه ي بارزه یه وکیل کاربلده ، جواب داد . بعد از حال و احوال مختصر ، موضوع رو کشوندم به تجدد و لزوم امضاي بعضی اسناد مالیتوسط مدیر
شرکت رو مطرح کردم . در کمال آرامش گفت : -من همین الان به هادي زنگ می زنم و اگه حالش مساعد بود ، ازش می خوام اجازه بده اسناد رو
ببریم خونه امضا کنه . چطوره ؟ به عقیده ي من که عالی بود . ولی خودم رو کنترل کردم و با لحن مثلاً بی تفاوتی گفتم :
-خوبه .چون به هر حال اینکارا باید به موقع انجام بشه که تو گردش مالی شرکت اختلالی پیش نیاد .
لطفاً نتیجه رو به من هم اطلاع بدین که اگه موردي نداشت موقع رفتن اسناد رو با خودم بردارم . بعد از قطع تماس ، تو دلم جیغی کشیدم و شماره احمدي رو گرفتم که اسنادي که لازمه رو برام بیاره که
آماده داشته باشمشون . یه ربع بعد خرسند زنگ زد و گفت :
-هادي ازش خواسته که اون ، اسناد رو براش ببره .
از شنیدن این خبر پنچر شدم ولی از رو نرفتم و گفتم :
-ولی من یه چند تا سوال هم داشتم که می خواستم ازشون بپرسم و واقعیت اینکه نمی خوام به
خاطرشون تلفن بزنم و تصمیم داشتم در اثناي نظارت ایشون به اسناد ازشون بپرسم . شما هم باهاشون کار دارین ؟
صادقانه گفت : -نه چون خودش گفت ، می خواستم براش ببرم . حالا که خودتون هم کارش دارین پس زحمتش رو
خودتون بکشیدکه دوباره کاري نشه. گفتم :
-حالشون چطور بود ؟ از فوت مادرشون باخبر شده بودن نه ؟ گفت : بله باخبرن . من دیروز هم باهاش حرف زدم . خوبه . یعنی باید باشه . چاره چیه ؟ بلاخره زندگی همینه
دیگه . تماس رو با یه خداحافظی مختصر قطع کردم .
خودمم اینهمه اصرارم براي دیدنش رونمی فهمیدم . شده بودم درست عین وقتی که مثلاً رفته بود
مسافرت . نبودنش رو خیلی خوب حس می کردم و ناخودآگاه آزارم می داد ولی سعی می کردم از ذهنم بپرونم که نبودش تو شرکت کلافه ام کرده .
یه ساعت زودتر از شرکت زدم بیرون و رفتم خونه شون. خدا خدا می کردم حداقل اون زن داداشهاي پپر
افاده اش نباشن . هاله ام اصلاً باهاشون هم خوانی نداشت با اینکه جز سلام و علیک کلمه اي با هم رد و بدل نکرده بودیم ولی انگار چند باري نیشم زده باشن ، ازشون خوشم نمی اومد .
صداي بفرمایید داخلِ محدثه از تو آیفن ، دلم رو گرم کرد که حداقل اون هست . جلوي در طبقه ي اول منتظرم بود . منم نامردي نکرده بودم و کل اسناد و مدارك مالی این چند وقته رو
بار کرده بودم و با خود آورده بودم که ذهن منحرفشون خیلی فعالیت نکنه . محدثه که من که با اون همه بار و بندیل دید . اومد سمتم و گفت :
-واي خدا چقدر این داداش من واسه شما دردسر درست کرده . نیگا دختر بینوا کل شرکتو بار زده با
خودش آورده . یه کم از پوشه ها رو ازم گرفت و تعارف کرد برم داخل . طبقه ي دوم رو روز مجلس ترحیم دیده بودم ولی طبقه اول رو نه .
از سرِ سیاست بی توجه به زرق و برق خونه مستقیم به سمت اتاقی که محدثه هدایتم کرد حرکت کردم .
خلوت بودن خونه نشون می داد جز اون کسی خونه نیست و این خیالم رو خیلی راحت کرد . محدثه ضربه اي به در زد و سرش رو برد تو و گفت :
-هادي جان خانم مهدوي اومدن .
چند لحظه مکث کردم و بعد وارد اتاق شدم . یه اتاق حدوداً پنج در شش بود . گوشه ي اتاق یه تخت
یک ونیم نفره قرار داشت که مهندس صدمه ي ما روش نشسته بود . یه میز تحریر شکیل و زیبا با یه کم
فاصله از تخت قرار داشت و یه صندلی گردون بزرگ از اون ریاستی ها ، شکل همونی که تو شرکت داشت پشتش خودنمایی می کرد . بقیه ي اتاق تو دیدم نبود . سلام کردم و به طرف تختش رفتم .
بلند جوابم رو داد و شروع کرد به تیکه پاره کردن تعارف که چرا شما اومدین؟ من که به این کیومرث
تنبل سپردم خودش کارا رو راست و ریس کنه ! و نارحتم از به زحمت افتادنتو و چه می دونم ، شما باید الان پیش مهلا کوچولو باشین و از این جور تعارفات .
رو مبل کنار تختش نشستم و پرونده ها رو گذاشتم رو میز کارش و گفتم : -چه زحمتی آقاي مهندس ! خودم خواستم بیام . هم می خواستم ببینمتون و هم چند سوال داشتم که
لازم بود خودم بپرسم . بعد سرم رو انداختم پایین و گفتم : -فوت مادرتون رو تسلیت می گم . ایشاالله غم آخرتون باشه .
چشماش رنگ غم گرفت و گفت :
-ممنونم . راستش دیدن جاي خالیش تو خونه برام خیلی سخته .تو خیلی از جهات با هم اختلاف سلیقه
ي فاحش داشتیم ولی عاشقانه دوسش داشتم . غد بازي ها و رفتار دیکتاتور منشانه اش با گوشت و خونم اجین بود . نشنیدن صداش تو خونه عذابم می ده . مدام منتظرم صدام کنه و یه دستوري بده ولی …. ولی دیگه صداش نیست .
کاش بود . کاش من باعث مرگش نشده نشده بودم . کاش بود هنوزم باهام لجبازي می کرد . کاش…. پیش بینی محدثه درست بود . این مرد خودش رو در جریان مرگ مادرش مقصر می دونست . آروم گفتم : -شما تو مرگ اون خدا بیامرز هیچ تقصیري ندارین . او جریان یه حادثه بود . اتفاقی که ممکنه براي هر
کسی بیفته . اگه شما خودتون رو سرِ این موضوع عذاب بدین ، روح اون مرحومه هم آروم نمی شه . شفاف شدن چشماش نشون از اشک سمجی بود که می خواست برخلاف اراده ي این مرد رو گونش
بلغزه . بلند شدم تا پرونده ها رو یکی یکی براش باز کنم تا اونم وقت کنه و یواشکی اشک چشمش رو بگیره . اولین پرونده رو که دادم دستش ، محدثه با تقه اي به در وارد شد . برامون کیک و قهوه آورد . بعد از
تشکر مجدد از حضور من ، دوباره اتاق رو ترك کرد . حضورم تو اتاقش یه دو ساعتی طول کشید . در حین اینکه اون ساکت و متفکر به اعداد و ارقام توي
پرونده ها نگاه می کرد و بعد زیر برگه امضا می زد ، منم فرصت کردم بقیه ي اتاق رو از نظر بگذرونم .

٢٣١

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن