رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست و هفت

 محدثه شروع کرد به گریه و ادامه داد:
-فکر می کردم فهمیده که من تقصیري ندارم ولی امروز صبح هر چی زنگ زدم جواب نداد . اومدم اینجا
دیدم کلید در عوض شده . به عموم زنگ زدم که باهاش حرف بزنه ولی جواب تلفن و پیامهاي اون بنده ي خدا رو هم نداد . فقط فکرم رفت پیش تو . گفتم شاید تو بتونی از خر شیطون پایین بیاریش . نمی دونم از صبح با اون دو پاي علیل تنهایی تو خونه چیکار کرده ؟
گفتم : -من چیکار می تونم بکنم آخه ؟ حرف شما ها رو نمی خونه اونوقت حرف منو قبول می کنه ؟ محدثه گفت : -به منِ نیمچه روانشناس اعتماد کنه . اون الان به هیچ کس جز تو اعتماد نداره من اینو مطمئنم . من
کار زیادي ازت نمی خوام . فقط تا حدي نرمش کن که من بتونم برم پیشش اگه بتونم باهاش حرف بزنم همه چی درست می شه.
چاره ي دیگه اي نبود . بارون شدیدتر شده بود .پیاده شدم و زنگ در رو زدم . می دونستم در رو باز نمی
کنه . همزمان تلفن خونه رو گرفتم . مطمئناً این رو هم جواب نمی داد بنابراین وقتی رفت رو پیغامگیر گفتم :
-آقاي مهندس ! سلام . مهدوي هستم . منزل تشریف ندارید ظاهراً . اومده بودم دیدنتون ولی انگار
قسمت نبود . بعداً بهتون سر می زنم . مواظب خودتون باشین .
خدا خدا می کردم کلکم بگیره . که صداي تیک در ، نشون داد ، حیله ي زنانه در بیشتر مواقع کارسازه. خوشحال در حالی که کاملاً خیس شده بودم ، دستی براي محدثه تکون دادم و وارد خونه شدم .
وارد خونه که شدم ، تجدد رو گوشه ي پذیرایی دیدم که جلوي پنجره روي صندلی چرخدارش نشسته و
بارونو تماشا می کنه . اصلاً نمی دونستم چی باید بگم و از کجا شروع کنم. نمی دونستم بگم که جریان رو می دونمیانه.
با توکل به خدا لبخند بی ریشه اي رو نشوندم رو لبم و نزدیک رفتم و سلام کردم. سرش رو برگردوند و با لبخندي گفت: -سلام . خوش اومدین . راه گم کردین خانم مهدوي؟ این وقت روز و ملاقات مریض؟ چی باعث شده
چنین سعادتی نسیبم بشه ؟

جلوتر رفتم ولی واقعاً نمی دونستم چی بگم . واقعیت این بود که اول از همه از سالم بودنش خوشحال
بودم . انتظار داشتم با آدم بد حال تري روبه رو بشم .با وجود سلامت ظاهري ، نمی دونستم عکس العملش چی می تونه باشه اگه بفهمه من می دونم دیشب تو این خونه چه اتفاقی افتاده.
دسته ي صندلیش رو گرفتم و به طرف سالن هدایتش کردم. کنار یه مبل متوقفش کردم و خودم نشستم
رو مبل وگفتم :
-وقت دارین واسه درد دل ؟ نگران نگاهم کرد و گفت : -مشکلی پیش اومده ؟ خرسند که می گفت همه چی به خوبی پیش رفته ! نکنه … نکنه باز خودش
پیشنهاد مسخرش رو مطرح کرده ؟ باید می دونستم سمج تر از این حرفاست . سریع گفتم :
-نه نه ! قضیه به ایشون مربوط نیست . اصلاً مشکلی وجود نداره فقط نیاز دارم با یکی حرف بزنم . راستش … راستش بچه ي مهین دنیا اومده!
ابروهاشو برد بالا و گفت : -خوب مبارك ننه باباش . شما ناراحتین ؟ مگه قرار نشد که دیگه به اونا فکر نکنید ؟ کی قراره اون
زندگی گذشته ي لعنتی رو فراموش کنید ؟ شما عروسکی مثل مهلا دارین . نباید به خاطر یه بچه قورباغه ذهنتون رو مشغول کنید .
از لفظ بچه قورباغه لبخندي نشست رو لبم که زود محوش کردم و گفتم : -موضوع یه چیز دیگه ست . واقعیت اینه که من خصومتی یا اون بچه نداشتم . من … من اون بچه رو
نفرین نکرده بودم. من اصلاً بد اونو نخواسته بودم ولی …ولی اون نابیناست. بهت همراه با اخم صورت لاغر شده اش رو ترسناك کرده بود . سر به زیر گفتم :
-به نظرتون تقصیر منه ؟ یعنی آهی که من کشیدم اون بچه رو اینجوري کرده ؟
زل زد تو صورتم . نگاهش سنگو اب می کرد . تحمل نکردم و سرم رو انداختم پایین و اون گفت :
-معلومه که نه ! تو کی هستی ؟ به خاطر بچه ي کور شده ي کسی که بدترین ظلم رو در حق تو بچت
کرده ناراحتی ؟ عذاب وجدان داري که چی ف نباید آه می کشیدي ؟ کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت :
اون نتیجه ي کارهاي خودشونه . اخه به تو چه ؟ ببین به خاطر چه چیزایی ناراحته . شده که شده . به
جهنم که کور شده . تو باید غصه ي اونم بخوري ؟ تو دنیا کس دیگه اي هم که غصه اش رو نخورده باشی ؟ به خاطر همین مهربونی هاي بی مورد شوهرت رو دو دستی تقدیم خواهرت کردي ولی درس عبرت نگرفتی .
تاکی؟ اولین بار بود که منو ، تو صدا می کرد . تو صدا کردناش براي منِ پرروي آب زیر کاه خوشایند خوشایند
بود . معلوم بود آب ندیدم وگرنه شناگر ماهریم ولی از عصبانیتش ترسیدم . کاملاً مشخص بود خودش به شخصه حالت عادي نداره و عصبیه . وگرنه من که چیزي نگفتم که
اینطوري از کوره در بره . داش دق دلی اتفاق دیشب رو هم سر من خالی می کرد . ترسون گفتم :
-پس شما اعتقاد دارین که خدا جاي حق نشسته ؟ ایمان دارین که هر کس سزاي اعمال و نیات بدش
رو حتماً خواهد دید ؟ متعقد هستین که خوب و بد رو اگه تو یه دیگ بذارن و بجوشونن بازم از هم سوا می شن ؟
متعجب گفت : -شک داري ؟ تا به حال رفتاري خلاف اینو از من دیدي ؟ خیلی صمیمی برخورد می کرد . هم جاي خجالت داشت هم جاي تعجب . معلومه دیشب حسابی
سیماش قاطی شده . آروم گفتم :
-پس دلیل رفتارتون با محدثه چیه ؟ چرا اونو با همون چوب که بقیه روندین از خودتون دور کردین ؟ نگفتیتن که خوب و بد همیشه سواست ؟ نگفتین هر کی بد کنه بد می بینه ؟ چرا رفتار بد خواهر و برادرتون اینطوري ناراحتتون کرده . بهتر نبود به جاي قهر کردن و در رو به روي همه حتی خیرخواهاتون بستن ، عاقلانه
تر فکر کنید ؟ می دونید از دیشب چی کشیده اون بنده ي خدا ؟ نفسی پرصدا کشید و گفت :
باید حدس می زدم این وقت روز دلتون واسه من تنگ نمی شه. کار محدثه ست نه ؟ لابد جیک و پوك
همه چی رو براتون تعریف کرده .
دوباره شده بودم شما . چقدر این آدم جالب و غافلگیر کننده بود . وقتی حس کرد خودم به دیدنش رفتم
داشت صمیمی می شد ولی وقتی حس کرد نقشه ي خواهرشه ، دوباره شد تجدد مودب و موقر .
تو دلم گفتم : -اینبار رو اشتباه کردي اقاي همه چی دون . اتفاقاً درست این وقت روز دلم برات تنگ می شه . چون
جاي خالیت تو شرکت بدجور به آدم دهن کجی می کنه . تجدد نسبتاً گرفته ادامه داد:
-می شه خواهش کنم این مسئله رو بذارین به عهده ي خودم ؟
پریدم وسط حرفش و محکم گفتم : -نه ! لطفاً خواهش نکنید چون بهش عمل نمی کنم . چون خیلی از مواقع برخلاف نظر من کمکم
کردین . کمکهایی که تا عمر دارم به خاطرشون مدیونتون هستم. پس مطمئن باشید عزمم راسخ تر از این حرفاست که کنار بکشم.
لبخند کمرنگی زد و گفت : -خوب خانم راسخ چیکار میخوایین بکنید ؟ می خوایین کشون کشون منو براي پابوس خدمتشون ببرین
؟ چرا ، چون اعصابم به هم ریخته تر از این بود که تشخیص بدم آدم بده کیه و آدم خوبه کدومه ؟ گفتم :
– نه نیازي به اینکار نیست . اون خودش اینجاست . از صبح خروس خون اینجاست تا از حال برادر کله
شقش با خبر بشه که با قفل در تعویض شده مواجه می شه .
لبخندي زد و گفت : – منو دسته کم گرفته بودین نه ؟ آروم گفتم : – -نه هیچ وقت . شما هرگز تو نظر من دست کم نیستین و قبل از اینکه بره به بحر حرفی که زدم ،
ادامه دادم : – اول اینکه به خواهر مهربونتون که به خاطر این رفتار شما از بس گریه کرده چشماش دو کاسه خون
شده ، اجازه بدین بیان داخل . گناه داره به خدا . سربه زیر گفت :
-جدي ؟ یعنی به خاطر من گریه کرده ؟ گفتم : -بی انصاف نباشین آقاي مهندس . اگه حرفهاي دیروزشون رو شنیده باشین ، حتماً شنیدین که ایشون
مخالف رفتار برادر و خواهرتون بودن . انصاف نیست در مورد اون هم اینطوري قضاوت کنید . بذارین بیان داخل تا با هم یه فکري واسه این معضل بکنیم . چطوره ؟
ساکت بود . انگار دلش خیلی شکسته بود . سرم رو بردم جلوتر و گفتم : -بگم بیاد بالا ؟ سرش ذو بالا آورد و دوباره زل زد به چشمام . نمی دونستم با نگاهش چی می خواد بهم بگه . رفتارش یه جوري بود . خجالت زده سرم رو پایین انداختم که گفت : -بگین بیاد بالا . حتماً سردشم شده . با خوشی به محدثه زنگ زدم و گفتم بیاد بالا .اونم خوشحال زود قطع کرد و به ثانیه نکشید که صداي
آیفون بلند شد. قیافه ي تجدد گرفته بود و با چند دقیقه پیش خیلی توفیر داشت . انگار دیدن محدثه ، صحنه هاي
ناخوشایند دیشب رو براش تداعی می کرد . محدثه گونم رو بوشید و زیر گوشم گفت : -مدیونتم مهتاب . می دونستم کشیدن این مادر اخمو از تو لونش فقط کار توه و آروم به سمت برادرش
رفت . احساس زیادي بودن بهم دست داد . دیگه وقت رفتن بود. کیفم رو که برداشتم تجدد گفت :
-شماهم باشین خانم مهدوي. ..خواهش می کنم . قول دادین باهم فکر کنیم . اینطور نیست ؟
محدثه لبخند زیبایی به لب نشوند و گفت :
-بیا بشین مهتاب جان . ما که تا اینجا بهت زحمت دادیم . بیا که این داداش ما شما رو بیشتر از همه
دورو بریهاش قبول داره . اگه بري معلوم نیست منم نگه داره ها . تجدد رو به محدثه غرید :
-محدثه ؟!
روي نزدیکترین مبل به صندلی چرخدار تجدد نشستم و گفتم : -مرسی که منو محرم می دونید . فکرکردم شاید خواهر و برادر حرفهاي خودمونی داشته باشین و وجود
من اضافی باشه وگرنه قصد بی ادبی نداشتم . محدثه گفت :
-دیگه همه ي جیک و پوکمون رو می دونی عزیزم و رو کرد به بردارش و گفت :
-از بابت دیشب متاسفم هادي جان . من نمی دونم اونا چطور روشون شد اینطوري برخورد کنن ولی تو
رو خدا منو با اونا یکی نکن . من اصلاً تو این فازا نیستم . حالا هم خودم همه ي وسایل شخصیت رو جمع می
کنم و می برمت خونه ي خودم . خودم در خدمتت هستم تا کامل خوب شی. تجدد گفت :
-من هیچ وقت تو رو با اونا یکی نکردم اما دیشب بد جور دلم شکست . از رفتار صبحم معذرت می خوام
. ولی واقعاً حوصله ي هیشکی رو نداشتم . محدثه نگاه شیطونی به من کرد و گفت :
-هیشکی ِ هیشکی هم نه . هستن کسایی که همیشه حوصله شون رو داري مگه نه ؟ تجدد گفت : محدثه داري اذیت می کنی ها . منم از اشارات محدثه خجالت می کشیدم . هم از محدثه و هم از خود تجدد . تجدد گفت : -من خونه ي کسی نمی یام . با وکیلم تماس گرفتم و قرار شد سریعاً یه خونه واسم پیدا کنه . خونه که
آماده شد از اینجا می رم . تا اون موقع هم یه پرستار می گیرم که کارامو بکنه . محدثه ناراحت گفت :
-یعنی تا این حد برات ارزش ندارم که حرفم رو گوش کنی باهام بیاي خونه ي من ؟ من نمی تونم تو رو
تنها بذارم . می خوام خودم هواتو داشته باشم .
تجدد گفت : -چون برام عزیزي نمی خوام بیام . وقتی با یه خونه ي جدید و یه پرستار مشکل من حل می شه چرا تو
رو از کار و زندگی بندازم ؟
چون قرار بود به تجدد کمک کنم ، با وجود اینکه به محدثه هم حق می دادم نگران برادرش باشه ولی
رو به محدثه گفتم :
-مهندس درست می گن محدثه خانوم . بهتره که مستقل باشن اینطوري خودشون هم احساس راحتی
بیشتري می کنن . خونه ي شما شاید از لحاظ امکانات و حضور شما خیلی به نفعشون باشه ولی هرگز نمی تونه احساس استقلالی رو که تو خونه ي خودشون دارن بهشون منتقل کنه .
محدثه گفت : -حالا این وکیلت کی می خواد خونه رو پیدا کنه ؟ واسه خرید می خواي یا رهن ؟ تجدد گفت : -بهش سپردم واسه امروز فردا جورش کنه . حالا هرچی . چه خرید چه رهن . فعلاً می خوام هر چه
زودتر از این خراب شده برم بیرون . یه دفعه فکري به ذهنم رسید . رو کردم به تجدد و گفتم :
-والا راستش من نمی دونم دقیقاً دنبال چجور جایی هستین ولی من یه آپاراتمان پیش خریده کرده بودم
که الان حدود یک ماهه کاملاً آماده شده و خالیه . اگه با یه آپارتمان ۷۰ متري کارتون راه می افته ، می تونید رو اون هم حساب کنید .
تجدد گفت : -می خوایین اجاره بدین ؟ جاش کجاست ؟ گفتم : -بله . قصدش رو داشتم ولی وقت نداشتم برم بنگاه . شهرك شهید باکري . کابینت و کمد دیواري و چه
می دونم پکیج و رادیات و اینا رو هم دادم براش نصب کردن آماده ست . محدثه گفت :
– درسته نقلیه و لی واسه الان هادي خیلی هم خوبه . تو این فاصله هم وکیلیت می تونه یکی بزرگتر با
موقعیت بهتر واسه خرید پیدا کنه چطوره ؟
تجدد گفت : -اگه شما مشکلی نداشته باشین به خاطر کمبود وقت همونجا رو ازتون اجاره کنم . اخم کردم و گفتم :
-دیگه چی ؟ من از شما اجاره بگیرم ؟ شما همینطوري می رید اونجا و وقتی خونه ا ي در خورِ خودتون
پیدا کردین ، به خونه ي خودتون نقل مکان می کنید .
تجدد محکم گفت : -اصلاً امکان نداره تا پول رهنش رو ندم ، پامو اونجا نمی ذارم . پس اگه می خوایین تو این زمان کم
،کمکی به ما بکنید بهتره با گرفتن پول موافقت کنید . دیدم سفت و سخت وایساده رو حرفش واسه همین قبول کردم و قرار شد با خرسند برم بنگاه و قولنامه
رو بنویسم . هر چند از اخم تجدد معلوم بود از بودن من با خرسند اصلاً راضی نیست .
تو دلم از اینکه تونستم تنشِ بینشون رو از بین ببرم خوشحال بودم . فقط معنی نگاههاي گاه و بیگاه
محدثه به خودم و برادرش همنطور بعضی تیکه هاي شیطنت آمیزش رو نمی فهمیدم یعنی می فهمیدم ولی نمی تونستم به رفتارهاي سنگینی که از تجدد دیده بودم ، ربط بدم .
عصر اون روز با محدثه رفتیم و خونه رو نشونش دادم . خیلی خوشش اومده بود و معتقد بود واسه شرایط
الان هادي بهترین گزینه ست .
پنجره ي پذیرایی نقلی خونه رو باز کردو گفت : -اگه یه سوالی ازت بپرسم راستشو بهم می گی ؟ دلم یه جوري شد . حدس می زدم راجع به برادرشه. آروم گفتم : -تو زندگیم از هیچ چی بیشتر از دورغ بدم نمی یاد! بفرمایید . گفت : -هادي تا حالا ازت خواستگاري کرده ؟ واي خدا این چی می گفت ؟ قرمز شدم و گفتم : -معلومه که نه محدثه خانم. من و ایشون ارتباطمون مثل دو تا همکار و دو تا دوسته . اصلاً تا حالا تو
این فازا نبودیم. تو رو خدا اینطوري راجع به من فکر نکنید . اگه ناراحتین و دوست ندارین دور و بر برادتون
باشم . می رم ولی راجع به من فکراي بد نکنید . دوست ندارم حالا که مطلقه هستم کسی راجع بهم تصور غلطی داشته باشه . من شخصیتم جوري نیست که آویزون کسی باشم .
کاملاً کنترلم رو از دست داده بودم . حس می کردم تحقیر شدم . حس می کردم این تصور رو داره که
من می خوام با نزدیک شدن به برادرش یه چیزهایی رو بدست بیارم .
محدثه بازوهامو گرفت وگفت : -خیلی خوب ! خیلی خوي ! آروم باش . براي چی خودت رو اذیت می کنی ؟ مگه من حرفی زدم ؟ اصلاً
هدف من اون چیزي نیست که تو فکر می کنی . من می خواستم بدونم این برادر بی عرضه ي من تا کجا تونسته پیش بره . من نگاههاي مشتاقش رو می بینم ولی اونطور که معلومه هنوزم تو این مسائل بی دست و پاست . داره چهل سالش می شه ولی نمی دونه دل کسی رو به دلش نشسته رو چجوري باید بدست بیاره .
متعجب از حرفهایی که ازش شنیدم ، گفتم : -منظورتون چیه ؟ لبخندي زد و گفت : -منظورم همونیه که شنیدي . من مطمئنم هادي دلش پیشت گیر کرده ولی حالا یا جوري رفتار کردي
که جرات نداره بهت بگه یا اینکه خودش تو این تصمیم مردده . می خوام بدونم اگه فرض کنیم اون این کار رو بکنه ، تصمصم تو چی می تونه باشه ؟
خجالت زده از موضوعی که پیش کشیده بود گفتم :
-من … من نمی دونم . اصلاً به این موضوع فکر نکردم . شما که همه ي زندگی منو می دونید . من
تنها نیستم و یه بچه دارم .ولی آقاي مهندس شرایطشون فرق می کنه . من اصلاً به ازدواج مجدد فکر هم نمی کنم . چطور می تونم به خاطر خودم ، رو زندگی دخترم ریسک کنم ؟
معلوم نیست تو این یکی دو ساعتی که من اونجا رو ترك کردم چی بین این دو تا گذشته . محدثه دست منو گرفت و گفت : -چرا ریسک ؟ مگه نمی بینی هادي چقدر دخترت رو دوست داره؟ اونم همینطور . مهتاب اگه جواب تو
مثبت باشه . من می تونم به هردوتون کمک کنم . می بینی زندگی برادرمو ؟ می بینی بی سر و همسري داره چجوري پیش بقیه تحقیرش می کنه ؟
ببین زندگی خودتو . داري می بینی که تا یکی یه حرفی بهت می زنه می ریزي بهم چون الان شوهري
بالاسرت نیست. چون خیلی ها بی ملاحظه هستن و دوست دارن بقیه رو آزار بدن . ولی اگه مردي بالا سرت بود ؟ کسی می تونست بهت بگه بالا چشمت ابروئه ؟
به زندگی تلخ گذشته نگاه نکن مهتاب. همه مثل هم نیستن . نمی دونم چقدر از زندگی هادي می دونی
و هادي دختري به اسم ثمین رو دوست داشت که بهش نرسید . مادرم مینو رو که با ثمین مثل سیبی بودن که از وسط به دو نیم شده ، براش پیدا کرد . ولی نتیجه چی شد ؟ نشد مهتاب . نشد که با هم زندگی کنن . اونا اینهمه شبیه هم بودن ولی ذاتشون خیلی با هم فرق داشت . هادي ما با شوهر سابقت خیلی فرق داره . هادي به نامزد خودش دست نزده بود . براي یه مرد داشتن اینهمه خودداري یعنی یه موهب الهی . تو از بابت خودار نبودن شوهر سابقت ضربه خوردي . هادي یه سال به نامزد خودش دست نزد چون هنوز زیر یه سقف نرفته
بودن . این یعنی بزرگترین تفاوت هادي با اون مرد . به این موضوع خوب فکر کن . من هادي رو می شناسم . سی و هشت ساله خواهرشم. اون با هیشکی
اینطوري خوب و راحت برخورد نمی کنه . اون تو اعماق وجودش به تو و دخترت تعلق خاطر داره ولی حس می کنه موانع زیاده ، واسه همینه که به حالت حمایتگر وارد زندگی تو شده که از خودت نرونیش. بذار همه جوره حمایتگرت باشه .
با تردید گفتم : -خودش باهاتون حرف زده ؟ لبخند زد و گفت : -تو فرض کن آره . من اگه داداشم رو نشناسم بهتره برم درِ اون دکونم رو تخته کنم دختر خوب . بعدشم به طرف در راه افتاد و گفت : بریم که خیلی کار داریم . جلوي خونه ، هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم . تا خواستم استارت بزنم . ضربه اي به شیشه خورد .
محدثه بود . شیشه رو پایین دادم . با لبخند گفت :
-به حرفام خوب فکر کن . خیلی زود ازت جواب می خوام .
۲۵۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن