رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست و نه

باشه و تو به خاطر عدم آمادگی روحی قبولش نکنی . وقتی این خطر رو به سلامت رد کردم با خودم گفتم خرسند ها دور و برت کم نیستن و باید دست به کار بشم که زد علیل شدم . ولی به روح مادرم قسم تا قبل از طلاق مینو یه بارم نشده بود که به چشمی غیر از همکار نگات کنم . ولی بعد از جدایی ، شدي همه ي وجودم .
جمله ي آخرش خون رو به صورتم دووند .

دوباره زمزمه کرد : -من براي داشتنت خیلی هیجان دارم مهتابم .

هم خوشم اومد و هم ترسیدم . مهتابمش بهم حس ارامش داد ولی اینکه واسه داشتنم اینقدر مشتاق و پر
هیجان بود منو می ترسوند . باید مطمئن می شدم که همه چیز رو می دونه . با بدبختی گفتم :
-شما … شما مشکل منو می دونید ؟
یه لحظه ساکت شد . حس کردم این سکوت آزار دهندست . ولی منتظر جوابش موندم .
خش دار گفت :
-از من می ترسی ؟ از هیجان و اشتیاقم می ترسی نه ؟
هیچی نداشتم بگم خودش فهمیده بود دردم چیه .
دوباره آروم گفت :
-مهتابم ؟ اونجایی ؟
زمزمه کردم : -بله هستم.
گفت :
-اگه من مشتاقم ، اگه من پر از انرژیم نه به خاطر اون چیزیه که تو فکرش رو می کنی . داشتن تعلق
خاطر به تویی که برام تندیس آرامشی این جسارت رو بهم می ده که پر باشم از هیجان و انرژي . من می دونم چقدر بهت سخت گذشته . محدثه برام گفته . کنارتم مثل یه آدم . یه انسان که روحش قسم خوردنیه . من براي رسیدن تو به آرامش هر کاري می کنم . می دونی چرا ؟ چون تا به حال هر کار کوچیکی که براي تو کردم دنیا دنیا بهم آرامش داده . چیزي که من تو زندگیم گم کرده بودم . این بود که فهمیدم نزدیک شدن به
تو یعنی ملکوت. از من نترس خانومم.
یعنی امکان داشت من بتونم با این مرد به اسودگی خیال برسم ؟ آروم زمزمه کردم : من نمی ترسم .ولی از آینده اي که برام روشن نیست نگرانم. آروم گفت : -تا من کنارتم نترس. نمی خوام بیشتر از این مزاحمت بشم . فقط بدون براي فردا کلی بی قرارم. گفتم : -استراحت کنید و مواظب خودتون باشین. خندید و گفت : -الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی. ناخودآگاه غریدم : -هادیـــــ؟

آروم گفت : -جانِ هادي ؟

واي چیزي که گفتم و چیزي که شنیدم ، تا مغر استخونم رو از خجالت سوزوند

. من کی اینهمه بی حیا
شده بودم که مرد نامحرم رو با اسم کوچیک صدا می کردم . کارم درست نبود . اصلاً صحیح نبود . خجالت زده و نادم گفتم :
خدا نگهدار. با خنده گفت : -همینطور نگهدار تو مهتابم .
صورتم رو مومک انداختم و ابروهامو مرتب کردم و براي بار هزارم به ساعت نگاه کردم .دو تا پروپانول
خورده بودم ولی درست مثل دوشیزه ي کم رویی که اولین خواستگارش رو تجربه می کنه ، مضطرب بودم.
عمه لبخند زنان کنارم نشست و گفت : -نگران چی هستی ؟
بی پرده گفتم : -اینکه کارم درسته یانه ؟ لبخند اطمینان بخشی زد و گفت : -درسته عزیزم. انشاالله خیره . درسته که می گن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ، ولی من بعد از
نماز صبح استخاره کردم عمه جان . خیلی خوب بود . توکل بکن به اون بالایی و خیالت راحت باشه. از لحن معنویش آروم گرفتم و گفتم :
-ممنون که کنارمی عمه جان !
با لبخند بلند شد و گفت :
دیگه کم کم می یان . بلند شو اون بچه رو بیدارش کن تا آماده بشه .
گفتم : -از عکس العمل مهلا هم می ترسم.
عمه متعجب گفت :
-چرا ؟ بچم که مهندسو دوست داره ؟
گفتم : -به عنوان عمو هادي دوسش داره ولی اگه بگم می خواد بشه بابا هادي ، نمی دونم چه عکس العملی
ازش می بینم. عمه گفت :
– فقط بهش دروغ نگو. اگه خواستی ازدواج کنی بهش بگو که باباش دیگه برنمی گرده. زیر لب گفتم : -همینه که کارم رو سخت کرده . توضیح یه همچین مسئله اي واسه یه بچه ي چهار ساله کار راحتی
نیست. رفتم سراغ مهلا و با آرامش بیدارش کردم . چشماي خواب آلودش رو باز کرد و تا منو دید رو لباي سرخ
کوچولوش لبخند نشست. پیشونیشو بوسیدم و گفتم : -بلند نمی شی مامان ؟ عمو هادي داره می یاد اینجا گلم . بلندشو تا لباس خوشگلاتو تنت کنم.
خوشحال از تخت پرید پایین و خودشو انداخت تو بغلم و گفتم :
-واي زود باش مامان الان می یاد. شاد از خوشحالی کودکانه اش ، بغلش کردم و بردمش سمت دستشویی. ساعت پنج عصر بود و ما هر سه آماده و منتظر نشسته بودیم . بوي چاي دارچین عمه فضاي خونه رو پر کرده بود و با گذشت هر دقیقه استرس من زیاد می شد. یه
مانتوي سنتی یاسمنی با شال همرنگش رو پوشیده بودم و فقط تو چشمام مداد زده بودم که وحشتم رو کمتر نشون بده .
پنج و ده دقیقه بود که صداي آیفون بلند شد. سراسمیه شالم رو مرتب کردم و با گفتن ، بفرمایید، در رو باز کردم . محدثه اول وارد حیاط شد و مرد قد
بلند لاغري که عینک داشت و درست شکل دکتراي بچه مثبت بود که توي مراسم مادر تجدد جلوي در دیده بودمش و الان حدس زدم که احتمالاً همسر محدثه باشه بود پشت سرش، در حالی که صندلی چرخدار تجدد رو هدایت می کرد وارد حیاط شدند و درو پشت سرشون بستن .
تو آستانه ي درِ خونه ایستادیم و براي ورود به داخل تعارفشون کردیم . محدثه صورتم رو بوسید و کنار گوشم گفت : -چه خوشگل شدي عروس خانوم ! با لبخند تشکر کردم و گفتم: -خوشگل می بینید و خوش اومدین. عمه هم باهاش سلام علیک کرد و محدثه داخل شد . شوهرش موقر و آروم سلام کرد. منم تشکر کردم . مهلا بی قرار کنارم ایستاده بود که بپره بغل تجدد .تجدد سبد گلی رو که رو پاش گذاشته بود به طرفم
گرفت و گفت : -سلام . شرمنده براي تاخیر.
خجل سبد رو گرفتم و گفتم :
-خواهش می کنم . خوش اومدین . بفرمایین .
از نگاه به صورتش خجالت می کشیدم . ولی اون خیلی راحت و بدون خجالت زل زده بود به صورتم .
داشتم پیش چشم شوهر محدثه از خجالت آب می شدم. مهلا جو رو درست کرد و مثل گنجیشک پرید و نشست روپاي بنده خدا . حالا خوبه رونش سالم بود واالله داغون می شد .
شوهر محدثه خم شد و دستمالی رو چرخاي صندلی کشید و به داخل خونه هدایتش کرد. درو بستم و پشت سرشون رفتم تو . عمه داشت با محدثه خوش و بش می کرد که من اتفاقی روي مبل مقابل تجدد نشستم . مهلا هم روي
پاي تجدد نشسته بود و حسابی داشت خودشو لوس می کرد. محدثه رو کرد به من و گفت:
-خوب عزیزم، خوب می دونی که امروز براي چی مزاحم شدیم . این داداش ما دلش بدجور پیشت گیر
کرده . جوري که با دوپاي گچ گرفته اومده خواستگاري . می بینی که خواستگار اینقدر عجول نوبره واالله . خودش خندید و ادامه داد:
-حاشیه نمی رم. اگه حاج خانم اجازه بدن حرفهاي اولیه رو با هم بزنین که اگه خدا بخواد این داداشمون
رو سرو سامون بدیم .
عمه گفت : -خواهش می کنم دخترم. اختیار ما هم دست آقاي مهندسه. تجدد با لبخند گفت : -اختیار دارین حاج خانم . خجالتم ندیدن و یه ورق از دستمال کاغذي روي میز رو کشید بیرون و
عرقهاي پیشونیش رو باهاش گرفت . منتظر اشاره ي عمه بودم که وقتی گفت ، مهتاب جان برین دخترم . برین حرفاتون رو با هم بزنین ، بلند
شدم و به مهلا گفتم : -مامان جان پیش خاله و عمه می مونی گلم ؟
مهلا با لباي آویزون از بغل تجدد پایین اومد و رفت سمت عمه . دسته هاي صندلی چرخدار رو گرفتم و
هدایتش کردم سمت اتاق . درِ اتاق که بسته شد انگار هوا هم تو اتاق کم اومد . نمی دونم براي چی اینطوري نفس کشیدن برام
سخت شده بود . انگار مشکلم داشت نمود پیدا می کرد . از تصور تنها بودن با یه مرد و صحبت در مورد اینکه
زنش بشم یه جوري می شدم . نمی دونم چرا در مورد خرسند اینجوري نبودم. شاید چون می دونستم این صحبتها به جایی ختم نمی شه راحتتر بودم باهاش ولی تجدد ؟
وقتی سکون و سکوتم رو دید گفت : -نمی خوي این چرخ رو به جلو ببري و از پشت سرم بیایی بیرون ؟ چرخ رو حرکت دادم و نزدیک تخت نگهش داشتم . خودم هم روي تخت نشستم . نفس پرصدایی کشید و گفت : -چرا سرت پایینه مهتاب ؟ نکنه می خواي جوابم کنی ؟ سرم رو بالا بردم و گفتم : -نه . نگران گفت : -نه چی ؟ نه جوابت مثبته یا نه جوابت منفیه ؟ از زرنگیش لبخند زدم و آروم گفتم : -حرف نزده می خوایین جواب بگیرین ؟ خندید و گفت : -خوب آدمو می ترسونی وگرنه من که از حرف زدن نمی ترسم که . اینطوري تازه بهتر هم هست . اصلاً
اول خودم شروع می کنم .می دونی مهتاب اگه الان اینجام و اگه الان دارم راحت باهات حرف می زنم براي اینکه می دونم اونقدر فهیم و باهوش هستی که بدونی هدف من چیه . من براي خودت ، وجودت و شخصیتت اونقدر ارزش قائلم که اگه همین الان بهم نه بگی ، به خاطر آسایشت ابداً اصرار بی خود نکنم ولی به شرطیه که بدونم براي جواب کردنم یه دلیل ، فقط یه دلیل محکمه پسند و خوب داري. در غیر اونصورت عشقم اونقدر قویه که مطمئنم می تونم روحت رو مال خودم کنم . می دونی من دنبال چیم ؟ می دونی چیِ تو اینقدر منو تو پا گذاشتن تو این راه مصمم کرده ؟… پاکی و بکارت روح بی نظیرته مهتاب …. تو دروغ گو نیستی . اصلاً تظاهر نمی کنی . رك و راستی ، وقتی با یه مرد حرف می زنی انگار که زنه ، بی غرضی.. این خیلی برام ارزش داره . انگار که منو مطمئن می کنه که اگه تا اون سر دنیا هم بري و بیاي همون مهتابی. من اینا رو عاشقانه می پرستم . من درستی و راستی تو رو از ته دل دوست دارم . می دونی چرا عاشق خصلتهاي خوبتم ؟ چون اگه پیر بشی ، زشت بشی ، کمرت خم بشه و دور چشات یه عالمه خط بیفیته اینا عوض بشو نیستن . من تونستم
زیبایی هاي روحت ببینم و بیشتر از زیبایی و جذابیت و زن بودنهاي ظاهریت به زن بودنهاي درونی تو پی ببرم .
در مورد مشکلت هم همه چی رو می دونم . من اصلاً برده ي جسمم نیستم . تسلطم به نفسم از یه
امتحان بیست نمره اي حداقل هجده رو می گیره پس مطمئن باش این همه عز و جز من براي تصاحب جسم زیباي تو نیست . جسم تو رو داشتن لیاقت می خواد که اگه لایقش شدم ، خدا با بهبود وضعیت روحیت این
اجازه رو بهم می ده . پس خیالت تخت . حرفاش که تموم شد گفت :
-حالا می شه نیگام کنی و تو هم حرف بزنی ؟
سرم رو بلند کردم و گفتم : همه ي گفتنی ها رو شما گفتین . من هیچ حرفی ندارم . ولی نمی دونم این آدمی که شما توصیف
، واقعاً منم ؟ اگه منم چرا تا به حال کسی نگفته روحم زیباست ؟ آروم و محجوب گفت : -در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی گفتم : -ممنونم که منو با گوهر یکی می دونید . گفت : -هستی مهتاب . باور کن هستی . بعد ریز خندید و گفت : – می تونم یه کم راحتتر باشم ؟ البته براي خودمم حضوري سخته و پشت تلفن بیشتر شیر بودم تا الان با تردید و دلهره گفتم : -بفرمایید! سرش رو یه کم جلوتر آورد و زمزمه وار گفت :
کردین
-خیلی دوست دارم مهتاب عزیزم. گلگون از حرفش سرم رو زیر انداختم . خش دار گفت : -مهتاب ؟ نگام نمی کنی ؟ یه کم چرخش رو به طرفم حرکت داد و گفت : -کنارم می مونی نه ؟ سرم رو بلند کردم که نگاهم افتاد به نی نی مرطوب چشماش و آروم و سر به زیرگفتم : -می مونم چرخش رو به طرف پذیرایی هدایت کردم و کنار دست همسر محدثه متوقفش کردم و خودم سرجاي
قبلیم نشستم . محدثه گفت :
-دهنمونو شیرین بکنیم عروس خانوم ؟ سربه زیر گفتم : -بفرمایید . محدثه رو به همسرش گفت : -محمد جان کاور شیرینی رو باز می کنی ؟ آقامحمد چشمی گفت و نایلون شیرینی تزئین شده رو باز کرد . مهلا خندون گفت : -من از این شیرینها خیلی دوست دارم . آقا محمد هم اول گرفت سمت مهلا و گفت : -پس خانوم کوچولو اول شما بفرمایید. منم بلند شدم که برم چایی بیارم . فکرم بد جور درگیر بود و قلبم بی وقفه به سینم می کوبید . یعنی براي بار دوم می خواستم یه مرد رو
وارد زندگیم بکنم ؟ من تو اون اتاق ، به تجدد بله دادم ؟ قرار بود شوهرم بشه ؟ نگران بودم و ذهنم پر از تشویش. یعنی من توانش رو داشتم ؟ لرزون چایی رو بردم پذیرایی.
همه شیرینی برداشته بودن وآقا محمد سرپا منتظر من بود. به همه چاي تعارف کردم و خودم یه شیرینی برداشتم . اونم بقیه رو گذاشت رو میز و نشست.
محدثه گفت : – خوب کار من تا اینجا بود . بعدش سر مهریه و بقیه ي مسائل من هیچ نظري ندارم . هر چی خودتون
صلاح می دونید . بعد رو کرد به من و گفت : – -مهتاب جان چی می گی عزیزم ؟
خیلی راجع به این مسائل فکر کرده بودم . درست بود که گفتنش تو این لحظه کار صحیحی به نظر نمی
رسید ولی منِ مارگزیده ترسیده بودم . واسه همن سر به زیر و آروم گفتم : -من مهریه نمی خوام ولی … ولی با توجه به ترسی که تو وجودم افتاده ، حق طلاق می خوام. حرفم رو زدم و ناخودآگاه سرم رو بلند کردم و نگاهم تلاقی کرد با ابروهاي گره کرده ي تجدد و صورت
ناراحت محدثه . حق داشتن ناراحت باشن . زدن حرف طلاق اونم روز خواستگاري کار شایسته اي نبود . ولی منم حق داشتم . نداشتم ؟
تجدد گفت : -درك می کنم . می فهمم چرا یه همچین تصمیمی گرفتین ولی می تونم یه پیشنهاد بدم ؟ عمه گفت : -بفرما پسرم ! تجدد رو کرد به من و گفت : -به جاي نوشتن حق طلاق توي سند ازدواج که به نظر من اصلاً شگون نداره ، یه کار دیگه می کنیم .
ثبت می کنیم که اگه در اثر خطایی از طرف من خواستی منو ترك کنی ، همه ي مهریه ات قابل پرداخت باشه و من هیچ حقی نداشته باشم . چطوره ؟
این جمله بندیهایی که کرد ، یعنی همون حق طلاق با زبان بهتر . بنابراین گفتم : -باشه.منقبولمیکنم. تجدد گفت : -براي مهریه ات هم سیصد سکه بهار آزدي رو قبول داري ؟ چون من توان پرداخت همین مقدار رو در
حاضر دارم .
براي یه زن مطلقه خیلی زیاد بود . بنابراین گفتم : -فقط صدتا سکه . بیشتر نه . اونم خیلی ریلکس گفت : -خیلی هم خوبه . عمه با لبخند گفت : -پس مبارك هردوتون باشه . ایشاالله به پاي هم پیر بشین. محدثه از کیفش یه جعبه انگشتر در آورد و رو کرد به عمه و گفت : -با اجازتون حاج خانوم. -عمه با لبخند گفت : -مبارکه ایشاالله محدثه انگشترو دستم کرد و صورتمو بوسید و گفت : -خوشبخت باشین . همون لحظه مهلا اومد سمتم و گفت : -مامان تو داري عروس می شی؟ یعنی یه لحظه همه ي دنیا آوار شد رو سرم . چرا باید به این روز بیفتم که بچم ازم این سوالو بکنه . همه
ي آب دهنم خشک شد و قادر نبودم لبامو باز کنم . همون موقع تجدد گفت :
-مهلا عمو می یاي بریم تو اتاقت نقاشی هاتو نشونم بدي و با عمو هادي حرف بزنی ؟ مهلا شادمان سوالش رو فراموش کرد و رفت سمت تجدد . اونم بغلش کرد و چرخش رو به سمت اتاق
هدایت کرد . در اتاق که بسته شد ، اشک چشم منم سرازیر شد. محدثه از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و گفت :
-براي چی گریه می کنی عزیزم ؟ بلاخره این بچه هم حق داره بفهمه اینجا چه خبره یا نه ؟
با بغض گفتم : -پرسیدن این سوال توسط بچه ي آدم خیلی دردناکه . اینکه بچت با نگرانی از عروس شدنت بپرسه
خیلی سنگینه . خیلی !

٢٧٠
م

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن