رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست و شش


اتاقش به حیاطشون پنجره داشت . پنجره هاش هم بزرگ بودن و نور زیادي رو به حیاط هدایت می
کردن . پرده هاي کرم و قهوه اي و با فرش سه در چهار ابریشمی وسط اتاق همرنگ و هماهنگ بود . سمت چپ در ورودي و درست رو به روي تختش ، یه کم دیواري بزرگ ، سراسر دیوار شش متري اتاق رو پر کرده
بود که وسطش کتابخونه قرار داشت و طرفینش کمد بود . اتاقش ساده و شیک بود . برخلاف سایر قسمتهاي پر تجملات خونه ، اتاقش ساده و بدون تجملات بود .
از دید زدن خونه که فارغ شدم ، از سر بیکاري ، شروع کردم به دید زدن خودش . یه تیشرت آزاد سفید پوشیده بود و هر دو پاش از زانو به پایین تو گچ بودن . موهاي پرپشتش رو مرتب شونه زده بود و خبري از ژل و روغن و هزار تا دنگ و فنگ دیده نبود . موهاش تمیز و دونه دونه وایساده بود .جوري که هوس کنی توشون دست
بکشی. سنگینی نگاهم رو که حس کرد ، سرش رو بلند کرد و زل توچشام . نمی دونم تو نگاهش چی بود که
خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین . اونم نفس عمیقی کشید و دوباره زوم کرد رو کاغذا . کارمون که تموم شد ، جلوي محدثه ازم قول گرفت که دفعه ي بعد مهلا رو با خودم ببرم دیدنش . از
اینکه خواهرش ممکن بود در رابطه با ارتباط نزدیک و صمیمی ما دچار سوء تفاهم بشه ، یه کم نگران بودم ولی خوب اتفاقی بود که افتاده بود و من نمی تونستم زمان رو به عقب برگردونم و مانع از بیان این درخواست تجدد بشم . وقتی اینو گفت ، ناخودآگاه به چشمهاي محدثه نگاه کردم . حس کردم برق خاصی داره ولی سعی
کردم نادیده بگیرمشون و سریع از هردوشون خداحافظی کردم و به طرف در خروجی رفتم . محدثه تا دم ماشین همراهیم کرد و همونجا گفت :
-بازم اینجا بیا . نه به خاطر کار . به خاطر برادرم . از دو روز پیش که جریان مرگ مادر ور براش گفتیم ،
با هیشکی حرف نزده بود . حضور تو براش خوبه . دستپاچه از اداي مستقیم این درخواست توسط محدثه ، گفتم : -آقاي مهندس شرایط بحرانی رو پشت سر گذاشتن و هنوز هم از نظر روحی و جسمی شرایط مناسبی
ندارن . دو روز حرف نزدن واسه مرگ مادر شاید براشون طبیعی بوده .البته شما روانشناسید و من نباید تو این مسائل اظهار نظر کنم .به هر حال من کاره اي نیستم . تازه همکارمون آقاي خرسند دو بار تلفنی باهاشون حرف زدن . پس این حرف زدن ها مختص حضور من نیست . ولی، چشم ، حتماً براي اینکه جویاي حالشون
بشم بازم می یام و سریع سوار ماشین شدم .
دادگاه تجدید نظر پرونده ي علی برگزار شد و چون داروي بی هوش همراهش بود و این دارو دقیقاً حکم
سلاح رو داشت ، وکیلش نتونست کاري بکنه و راي دادگاه تکرار شد.
واقعاً از زندانی شدنش خوشحال بودم . از اینکه درست زمان زایمان کنار مهین نیست بی نهایت راضی
بودم . موقع تولد مهلا علی برام کلید یه ویلا تو هروي به عنوان کادو آورد .البته به اسم من نبود ولی خوب مال زندگیمون بود دیگه چون من اون منطقه رو خیلی دوست داشتم و علی از این موضوع با خبر بود . مهین هم لابد این همه هوس بچه آوردن واسه علی رو داشت لابد انتظار داشت واسه اونم هواپیماي بوئینگ بخره . واقعاض از تنها بودن مهین موقع زایمان خرسند بودم ولی با خبري که توسط روشنک بهم رسید ، خوشیم زایل
شد . من بدبختی مهین رو می خواستم ولی با اون بچه ي بی گناهی که تو شکمش بود کاري نداشتم . دقیقاً یه هفته از روزي که خرسند بهم خبر داد دادگاه به نفع ما تموم شده ، می گذشت که روشنک باهام
تماس گرفت. بعد از چاق سلامتی و کلی گله و شکایت که تو همه ي ما رو با یه چوب روندي و سر به ماها نمی زنی و
این حرفا ، گفت : -یه خبري برات دارم مهتاب ! لحنش شاد نبود . لحن نسبتاً غم دارش منو ترسوند.
مردد گفتم :
-چی شده روشنک ؟ خبر بدیه ؟
گفت:
-واالله خودمم نمی دونم .یعنی اول فکر می کردم خوبه ولی حالا …
گفتم : دقمداديدختر!چیشده؟
گفت :
-بچه ي مهین بیست روز زودتر از موعد ، یعنی سه روز پیش به دنیا اومده .
بی تفاوت گفتم :
-خوب این چه ربطی به من داره ؟
گفت : -دنیا اومدنش رو از همه مخفی کردن . خواهر شوهر من که پرستاره ، تو بیمارستان دیدتش و فهمیده
که زایمان کرده . گفتم :
-چرا پنهان کردن ؟ نقشه ي جدیده ؟ بعد از چند لحظه سکوت گفت : -دختر دار شده . ولی … ولی داد زدم روشنک خفم کردي یعنی چی قسطی حرف می زنی . حرفتو بزن دیگه . من من کردنت دیگه
چیه ؟ سریع گفت :
-دخترش نابیناست . پاهام سست شد ودستم سر شد و کم مونده بود گوشی از دستم ول بشه .با تکیه به دیوار سر خوردمو
نشستم رو زمین. زمزمه کردم نابیناست ؟
روشنک گفت : -مهین بعضی وقتا بدجور دلِ منو سوزونده بود ولی ..ولی به ولاي علی قسم من اینطوري نفرینش نکرده
بودم مهتاب . همه تو فامیل می گن آه بچه ي مهتابه که مهین صاحب این بچه شده . نالیدم بچه ي من آه نمی کشه روشنک . مهین تقاص گناهاي خودش رو داره پس می ده . گرفتن خونه
و زندگی من و پدر بچم در برابر زِنایی که اون انجام داده به اندازه ي پشه هم نیست. اگه تقاصی هست ، اگه
تاوانی هم هست ، به خاطر من نیست ، تقاص گناه خودشه . روشنک گفت :
-مهتاب می تونی ازش بگذري ؟ گفتم :
-نه روشنک با وجود بلایی که سرش اومده ، بازم نمی تونم از کاري که در حقم کرد بگذرم . من نمی
خواستم بچه ش تقاص بده . مهین باید خودش زجر بکشه . باید خودش درد بکشه .من راضی به بدبختی یه بچه ي بی گناه نبودم و نیستم ولی ازش نمی گذرم .
بعد از اینکه با روشنک خدا حافظی کردم . حس می کردم تو همه ي سلولهاي بدنم زهر ریختن . اصلاً
نمی تونستم حرکت کنم . خوبیش این بود که مهلا و عمه خونه نبودن . دلم نمی خواست عمه چیزي بدونه . دل نازکتر از این حرفها بود و می دونستم واسه سرنوشت بچه اي که داشت به آتیش گناه پدر و مادرش می
سوخت ، ساعتها گریه و ناله می کرد . در ضمن من همیشه از حامل خبر بد بودن بدم می اومد . به زحمت خودم رو از رو زمین کندم و به طرف روشویی حرکت کردم تا بلکه چند مشت آب بتونه وجود
سرشار از آتیشم رو آروم کنه . اگه تو بازي زندگی با سرنوشتت یار نشی بدجور باهات بازي می کنه . مهین تو
بازي با سرنوشت عجیب بازي خورده بود . عجیب. واقعاً هر کی عدل خدا رو باور نداره . بیاد بشینه پاي زندگی مهین . خدا جوري فیتیله پیچیش کرده بود
که به نفرین مهتاب رو سیاه نیازي نبود . یه لحظه از وجود خدایی به این قهاري به خودم لرزیدم . خدایا خودت مواظبم باش که پامو کج نذارم تا به همچین قهري از طرفت دچار نشم . مشت مشت آب به صورتم زدم و دوباره زمزمه کردم ، مواظبم باش . منو به حال خودم وانذار .خدایا این بنده ي حقیرت رو نگاه کن و تقاص همه ي کج روي هامو از خودم بگیر و مهلا رو توش سهیم نکن . مهینو نمی دونم . ولی من بدجور از اون بالاسري
ترسیده بودم و حساب کار دستم اومده . یه ساعتی از تماس روشنک گذشته بود و واسه آروم شدن روح ترسیده ام دو رکعت نماز خونده بودم و
واقعاً آروم شده بودم .که صداي تلفنم بلند شد . تجدد بود . مثل بچه هاي کم سال که از دیدن همبازیشون ذوق می کنن. با ذوق جواب دادم.
مثل همیشه متین و موقر . احوالپرسی کرد و از کاراي شرکت پرسید . بهش گزارش کامل دادم و
درضمن خبر دادم که حسابدار سابقش تا دوهفته بعد ، از مرخصی زایمان بر می گرده سر کارش. صحبتام که تموم شد ، حس کردم می خواد چیزي بگه ولی تردید داره . کارو براش ساده تر کردم و
گفتم : -چیزي می خوایین بگین که تو گفتنش مرددین ؟
خندید و گفت :
-راستش حوصله ام سر رفته بود گفتم اگه وقت داشتین اون وروجک رو بیارین ببینمش. از وقتی عمه
تون برگشتن از دیدنش محروم شدم . الانم که خونه نشین شدم دارم دق می کنم .
لبخندي نشست رو لبم و گفتم : -چشم تو همین چند روز آینده می یارمش . الانم خونه نیست وگرنه می دادم باهاش حرف بزنین . خوشحال از قبول درخواستش باهام خداحافظی کرد . منم دلم یه جوري بود . حس یه کسی رو داشتم که
بعد از یه ورزش طولانی و خسته کننده بهش اجازه می دن بخوابه . هنوزم از بابت بچه ي مهین ناراحت بودم ولی نمی تونستم شعفم رو از صحبت با این غریبه ي آشنا پنهون کنم .
عصر فرداي اون روز به همراه عمه و مهلا راهی خونه ي تجدد شدیم و از شانس من همشون بودن. برادرا و خواهراي تجدد به همراه بچه هاشون . کار از کار گذشته بود و نمی تونستم برگردم. می دونستم برخورد مهلا و تجدد ، همینطور حضور عمه براشون خیلی سوالهاي انحرافی ایجاد می کنه که احتمالا ً جواباي
خوشاندي براي این سوالها تو ذهنشون نخواهند ساخت . همونطور که حدس می زدم ، مهلا تا چشمش به عمو هادیش افتاد جیغ زنان خودش رو انداخت تو
بغلش و همین که پاهاي گچ گرفته ي تجدد رو دید در حالی که با چشماي خوشگلش از ته دل اشک می ریخت پاهاشو ناز کرد. یعنی داشتم از خجالت آب می شدم . طرز نگاه همشون یه جوري بود . حس می کردم با نگاهشون می گن پس تو بودي نشستی زیر پاي این پسره زنش رو طلاق بده نگو واسه بچه ات دنبال بابا بودي . اونقدر معذب بودم که خدا می دونه . عمه هم باهاش احوالپرسی کرد و فوت مادرش رو تسلیت گفت
ولی می دیدم که اونم در حضور خانوادش معذبه. تنهاي کسایی که این ملاقات واقعاً براشون خوشایند بود و اصلاً تو باغ طرز نگاه وحشتناك جمع نبودن
مهلا و تجدد بودن . اونقدر با هم مشغول بودن که اصلاً توجهی به اطراف نداشتن . بچه هاي ستاره و دختر کوچیک هیوا مشتاق بودن این عروسک کوچولو از بغل دایی و عموشون بیاد پایین تا باهاش همبازي بشن ولی مگه مهلا از تجدد جدا می شد ؟
ملاقات خوبی نبود . نمی دونم چرا حس می کردم تو ذوقم خورده . دوست داشتم تنها باشه . از خانوادش
خجالت می کشیدم ولی خوب قسمت نبود . بعد از اینکه یه ساعتی با مهلا بازي کرد ،به زور مهلا رو ازش جدا کردم و عزم رفتن کردیم .
دم در ستاره بلاخره به حرف اومد و گفت : -ظاهراً آشنایی شما با هادي ، خیلی هم تو چهار چوب ِ اداري نبوده نه ؟ خوب با دخترتون ایاق شده این
داداش ما ! می دونستم اون نگاهها حرفهاي خصمانه اي پشتشون دارن . همیشه نگاه به یه بیوه اینطور بیرحمانه
ست . بیوه که شدي یعنی تموم شدي. می مردي ارزشت بیشتر بود . این آدما روح آدم جوري می کشن که انگار از ازل نبوده . بیوه که شدي فقط باید مثل یه گیاه تنفس کنی و بس . حتی حیوون هم نیستی که بتونی ازدواج کنی و بچه بیاري و عاشق بشی . دیگه آدم بودن که جاي خود داره . این آدما تو رو اونجوري می بینن که ماهیگیري هستی با یه تور ریز که همش دنبل شکاري . واقعیت اینه که همیشه هم از این خبرا نیست .
ولی اونا فکر می کنن هست و همه همینطورین . نگاه خیره اي به عسلی خوشرنگ چشماش انداختم و گفتم:
-بله . مهندس تجدد زمانی که من دخترم رو با خودم شرکت می بردم ،خیلی به مهلا علاقمند شدن . به
خاطر این علاقه ، من مدتی رو ممنوع الملاقاتشون کرده بودم که رو بچه تاثیر منفی نذاره این دوست داشتن ها. ولی دیروز اصرار کردن که تنهان و می خوان مهلا رو ببینن . نمی دونم چرا برادرتون با حضور شماها و بچه هاتون احساس بی حوصلگی می کنن. بهتره بیشتر هواشون رو داشته باشین و بی خداحافظی از پله ها پایین
رفتم . فقط از پشت سر صداي آروم محدثه رو شنیدم که گفت : -خوردي ؟ تا تو باشی جلوي اون زبون درازت رو بگیري..
خوشحال از جواب مودبانه و در عین حال تندم ، درحیاط رو محکم بستم. چند روزي از اون ملاقات می گذشت و من خبري از تجدد نداشتم . سرم تو کارخونه و شرکت بدجور
گرم بود و وقت واسه سرخاروندن نداشتم. ساعت دوازده ظهر بود و کم کم آماده می شدم برم شرکت که محدثه بهم زنگ زد . صداي گریونش
موجی از نگرانی رو به همه یوجودم فرستاد و واقعاً نتونستم سرپا باهاش حرف بزنم و نشستم رو صندلی. محدثه با گریه گفت :
مهتاب جان می تونم ببینمیت ؟ گفتم : -چی شده خانم تجدد ؟ مهندس خوبه ؟

با فین فین گفت : -آره خوبه . باید ببیمنت . بیا مهتاب . بیا خونه ي مادرم .

گفتم : -می یام ولی تو رو خدا بگین چی شده . دارم سکته می کنم . گفت : هادي دیوونه شده . همه رو از خونه انداخته بیرون . به حرف هیچ بزرگتري تو فامیل هم گوش نمی ده .
من …من فکر می کنم به حرف تو گوش بده . تو رو خدا فقط بیا .
خدا می دونست تو اون بارون تند پاییزي چطوري رانندگی کردم و واقعاً خودش بود که هوامو داشت . جوري تو جاده عین دیوونه ها میروندم که چند باري نزدیک ماشین رو چپ کنم . یعنی چی شده بود که محدثه که خودش روا نشناسه و بلده چطوري حرف بزنه از پس تجدد برنیومده بود و به من ، به منی که معلوم نبود کجاي زندگی این آدمم متوسل شده بود . صداي گریون و ناراحت محدثه ، مدام تو گوشم زنگ می زد و بیش از پیش اضطراب و نگرانیم رو بالا می برد . بلاخره با هر جون کندنی بود خودم رو رسوندم به در خونشون .محدثه جلوي در تو ماشینش نشسته بود . ماشین رو قفل کردم و سریع سوار ماشینش شدم . چشماش دو کاسه
خون بود . با استرس پرسیدم :
-چی شده ؟ به خدا نمی دونین تا اینجا چجوري اومدم! محدثه نگاهی به ساعت ماشینش کرد و با صداي گرفته اي گفت : -چه زود رسیدي؟ گفتم : -واالله اونجوري که شما گریه می کردي نفهمیدم چجوري خودم رو برسونم . جریان چیه ؟ مهندس
چشونه ؟ یعنی سکته نکردم خوبه . محدثه لبخند محزونی زد و سر به زیر قطره اشکش رو گونه اش رو با دستمال پاك کرد و گفت :
-جالبه . اینجاست که می گن گذر پوست به دباغخونه می افته . عمري واسه ملت نسخه پیچیدیم حالا
تو کار خودمون موندیم . دیشب یه موضوعی پیش اومده که باعث شد هادي قاطی کنه و همه رو از خونه بندازه
بیرون . کلیداي خونه رو امروز صبح زود داده عوض کردن . خیلی نگرانشم مهتاب . معلوم نیست الان داره چیکار می کنه .
کلافه از پراکنده گویی محدثه گفتم : -می شه جوري ماجرا رو تعریف کنید منم بفهمم چی به چیه ؟ گفت : -خجالت آوره ولی چاره اي نیست می گم . دیشب من و هامون و ستاره اینجا بودیم . یعنی فقط من بودم اونا واسه روشن کردن یه آتیش اومده
بودن و بلاخره کارِ خودشون رو کردن . به تصور خواب بودن هادي ، هامون شروع کرد به حرف زدن راجع به انحصار وراثت و تقسیم مال و
اموال مامان . ستاره هم دنباله ي داستان رو گرفت که باید براي هادي یه پرستار بگیریم . چون دیگه ي صداي شوهرش دراومده و بچش درس داره.
گفتم ستاره مگه خودت نگفتی پرستار نگیریم . هادي بینوا که از همون بیمارستان هی می گفت که
براش پرستار بگیریم . این تو بودي که گیر داده بودي ما خودمون مواظبش باشیم مگه نه ؟
ستاره من و من کرد و بلاخره حرف دلش رو زد و گفت : -خوب اون موقع برنامه ي تقسیم اموال نبود . بلاخره تنها بودن هادي تو خونه اي که کلی وسایل عتیقه
و قیمتی وجود داره که متعلق به همه ي ماست درست نبود . باید می رفتیم و می اومدیم و مراقب می بودیم دیگه . حالا اگه بخوایم همه چی رو تقسیم کنیم . دیگه هر کی به سهم خودش می رسه و خودش مراقب اموال خودش هست . دیگه نیازي به اینهمه برو بیا نیست .
همیشه فکر می کردم این فقره که آدمها رو بد می کنه و به گناه می ندازه ولی دیشب فهمیدم بلایی که
ثروت سر آدما و دلشون می یاره خیلی وحشتناکتر و جبران ناپذیر تر از فقره . به خاطر داشتن چنین برادر و خواهري از خودم خجالت می کشم .خیلی ازشون ناراحت شدم و رو به هامون گفتم :
-هادي الان وضعیت مناسبی نداره . هم روحی و هم جسمی . بذار گچ پاش باز بشه که بتونه براي
خودش خونه بخره و وسایلش رو جابه جا کنه . تو این اوضاع بلبشور و زمین گیر شدن برادرمون ، مگه خیلی واجبه این خونه رو زود تقسیم کنیم . شکر خدا همگی وضعمون خوبه . هادي بهتر بشه، اینکار رو می کنیم
دیگه . فرض کنید مامان زندست. و داره اینجا زندگی می کنه . بعد رو کردم به ستاره و گفتم :
-می خواي یه صورت از کل وسایل خونه تهیه کن و بده همگی امضا کنیم یه وقت از وسایل چیزي رو ندزدیم بعد هم برو به سلامت . خودم هواي هادي رو دارم .اصلاً می برمش خونه ي خودم . شما هم به زندگی اشرافیتون برسین .
ولی دیدم هامون عصبی شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن و اینکه از هادي دل خوشی نداره و چه می
دونم یه زمانی هادي به وضعیت حجاب و ظاهر زن عزیزش توهین کرده و حالا اون می خواد سهمش رو بگیره و بزنه به کار جدید و نمی تونه به خاطر کسی که به خانومش توهین کرده ، بذاره پولش حروم بشه . خلاصه
پافشاري که باید زود تکلیف اینجا مشخص کنیم . من بینوا هم مثلاً داشتم تلاش می کردم که آرومشون کنم که هادي با چشماي سرخ درِ اتاقش رو باز
کرد و در حالی که صندلی چرخدارش رو به زور رو فرش جابه جا می کرد رو به روي هامون ایستاد و …. با ترس گفتم :
-ایستاد و چی ؟ ایستاد و … تف کرد جلوي پاي هامون و گفت : -از این خونه برو گمشو و هر غلطی می خواي بکن . همین فردا بروانحصار وراثت بکن و سهمت ور
بگیر و گمشو. بدبختا هنوز چهل مادرتون نشده . زالوها هنوز خاکش خشک نشده . چقدر یه آدم می تونه پست وبیارزشباشه.
بعد رو کرد به ستاره و با داد گفت : -چی می خواي ؟ طلاهاي مامان ؟ نقره هاش ؟ جواهراتش ؟ جاشو که بلدي ؟ برو ورشون دار و بنداز گردنت . برو دیگه . من کی به این چیزا اهمیت دادم که حالا
بدم . کی این حلبیها برام مهم بودم که حالا با این پاي علیلم دوره بیفتم تو خونه و از اموال مادرم بدزدم ؟ هان ؟ د جواب لعنتی . تو که خوب بلد بودي حرف بزنی ؟ چی شد لال شدي ؟
در حالی که داد می زد همتون گم شید رو کرد به هامون و گفت : -برو خونه ببین زنت خونه ست ؟ اصلاً خبر داري کل روز کدوم گوري می ره ؟ من به آدم سالم حرف
نامربوط نمی زنم . بدبخت تو براش فقط کارت بانکی هستی . گم شو از این خراب شده . من تو همین چند روز آینده از این خراب شده می رم . ولی تا اون موقع نمی خوام ریخت هیچکدومتون ببینم .
منم فقط براي اینکه بیشتر از این عصبانی نشه . بی حرف دنبال اونا راه افتادم .

۲۴۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن