رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت بیست و دو

 

-بهشون نگفتم . به پلیسا دروغ گفتم .نمی خواستین که یه ساعت دیگه بیان به جرم خونه ي فساد
دستبند به دست ببرنمون ؟
خجالت کشیدم .این مرد پر از ناشناخته ها بود . بعضی وقتها شیطون و بعضی وقتها رسمی و نفوذ ناپذیر . تا خواستم حرف بزنم گفت : -می شه خواهش کنم بازجویی منو بذارین صبح انجام بدین ؟ من فقط یه بالش می خوام که همینجا کنار این مبل بی هوش بشم. با تعجب گفتم : -اینجا می مونید ؟ گفت : -ساعت چهار صبح کجا برم ؟ -مادرم نمی دونه که من تبریزم . برم خونه پوست کلمو می کنه . دارم غش می کنم . من چهار روزه یه
لحظه هم نخوابیدم خانوم مهدوي .من کل این چهار روز رو تو ماشین بودم . به معناي واقعی خستم . از خودم به خاطر برخوردم شرمنده شدم . من به این مرد بیشتر از همه ي دین هاي دنیا مدیون بودم .
بی حرف بالش و پتویی براش آوردم و به ثانیه نکشید که چشماش بسته شد .
مهلا رو با خودم به اتاق بردم و ناخودآگاه درِ اتاق رو قفل کردم .
ساعت هفت صبح بود که آلارم گوشیم زنگ زد و منی که همش نیم ساعت بود چشمام گرم شده بود رو
مثل فنر از جا جهوند. سریع خاموشش کردم و بلند شدم .قرار بود که صبح برم کلانتري واسه طرح شکایت . اما با وجود مهلاي غرق خواب و یه مهمون عزیز و ناخونده نمی دونستم چیکار کنم . بی صدا وارد هال شدم . تجدد مثل یه جنین با همون لباسهاي بیرون ، بی هوش شده بود .
صبحانه رو با کمترین سر و صدا حاضر کردم که دیدم مهلا با موهاي آشفته و چشماي خواب آلود اومد
تو آشپزخونه و گفت :
-مامان من تشنمه . بهش آب دادم و گفتم : -دختر گلم یه ساعت پیش عمو هادي می خوابی من برم بیرون و بیام ؟ با تعجب نگام کرد و گفت :
-مگه عمو هادي اینجاست ؟ گفتم : -مگه ندیدي تو هال خوابیده ؟ سرش رو به علامت نه تکون داد و من ادامه دادم : -تو هم خوابت می یاد . عمو هادي هم خستس و خوابیده . برو تو تختت بخواب تا مامانی بیاد .باشه
خانومی ؟ گفت :
-نمی شه پیش عمو بخوابم ؟ سرش رو بوسیدم و گفتم : -نه بیدار می شه گناه داره طفلک . برو تو تختت من زودي میام. پتوي مهلا رو که کشیدم روش ، سریع از خونه زدم بیرون . اولین بار بود پام به همچین جایی باز می شد . تو دلم براي هزارمین بار باعث و بانی هاي این ماجرا و
لعن و نفرین کردم و وارد کلانتري شدم . کاش می مردم و اونجا نمی رفتم . اونقدر خجالبت می کشیدم که حد نداشت .حس می کردم کل تبریز دارن می بینن که من دارم می رم تو کلانتري .
پیش افسر نگهبان رفتم . همون مرد دیشبی بود. تا منو دید شناخت و گفت : -شکایتتون سرجاشه ؟ گفتم : -بله ! این ماجرا باید یه جایی تموم بشه . بسیار خوبی گفت و یه برگ داد تا پر کنم . در حین اینکه من شکایت نامه رو پر می کردم گفت : دیشب از همسر سابقتون مقدار قابل توجهی هم ماده بی هوشی ضبط کردیم . ظاهراً برخلاف اعتراف
احساسی دیشبشون ، خیلی هم دوستانه وارد خونه ي شما نشدهبودن . خودش تو اعترافات نوشته که در صورت مقاومت شما ، می خواست بی هوشتون کنه و ببرتتون .
تو بهت حرفهاي افسر نگهبان بودم و مثل مشنگا نگاش می کردم . حیف اسم آدم که بخوام بذارم رو
علی. آخه یکی نیست بگه ، دیوونه ي هوس باز تو که منو مفت و مسلم تو خرابه ي خودت داشتی ، چرا این
معامله رو با خوت و من کردي که حالا بخواي از سر پشیمونی منو بدزدي ؟ علی واقعاً دیوونه شده بود .مطمئنم زندگی با مهین ملعون باعث شده بود تو یه سال مشاعرش رو از دست بده و دست به یه همچین حماقتی بزنه .
هنوز امضاي برگه اي که پر کرده بودم مونده بود که صداي جیغ و داد و فحش دادن زنی رو از بیرون
اتاق شنیدم .در حالی که شکایت نامه رو براي الصاق به پرونده امضا می کردم و انگشت می زدم ، تو دلم گفتم :
-عجب زناي بی حیایی پیدا می شن . چرا فحش رکیک می دي؟ مردي گفتن ، زنی گفتن! هنوز از مذمت حرکت ناشایست زن ، تو دلم فارغ نشده بودم که با صداي باز شدن ناهنجار در ، ترسان به
سمت در برگشتم و از دیدن آدمهایی که تو آستانه ي در بودن ، به وحشت افتادم . مهین با یه شکم برآمده و پدر و مادرم با صورتهایی به مراتب تکیده تر از یه سال پیش ، جلوي روم بودن
.
تو دلم هی می گفتم ، مهتاب قوي باش . مهتاب خودت رو نباز . برنده ي بازي تویی . ولی همه ي اینا
با یورش وحشیانه ي مهین به سمتم دود شد رفت هوا .
اگه پلیس زنی که با عجله بعد از ورود بی اجازه ي اینا به اتاق ،دنبالشون خودش رو سریع رسوند تو اتاق
، نگرفته بودتش ، همه ي سرو صورت منو چنگ می انداخت .
افسر نگهبان با فریادي رعد آسا گفت : -خفو شو و برو بیرون . از صدا و هیبت سروان ، مهین دریده ، کمی عقب نشست و سناریوي دومش رو اجرا کرد و شروع کرد به
گریه و آه و ناله که من …. دارم زندگی عاشقانه ي اون و شوهرش رو تباه می کنم و شوهرش به ناحق اینجا بازداشت شده و از این خزعبلات
افسر نگهبان اینبار رو به مادرم که مثل چوب خشکیده ي زشت یه گوشه وایساده بود گفت : -جلوشو بگیر وگرنه همه تون رو بیرون می کنم .نظم کل کلانتري رو ریختین به هم . مادرم تکونی به خودش داد و رفت سمت مهین . فریاد سروان هرچند ترسناك بود ولی آرامش از دست رفته ي منو بهم برگردوند . با همون رمق کم رو
به افسر نگهبان گفتم : -من می تونم برم ؟
گفت : -بله ! به طرف خروجی که راه افتادم ، مهین با غیظ گفت : -بلاخره زهرت رو ریختی حسود ؟ چشم نداشتی ببینی علی منو به تو ترجیح داده ؟ چه بلایی سرش
آوردي که سر از اینجا درآورده ؟ با وجودي که دست و پام می لرزید و سرم به شدت درد می کرد ، آرامشی نامرئی رو براي حرص دادنش
ریختم تو صورت و لحنم و گفتم : -واقعاً فکر می کنی اون تو رو به من ترجیح داده ؟ پس بهتره وقتی کَت بسته می یارنش تو اتاق ،
بپرسی ساعت سه شب با یه شیشه داروي بی هوشی تو خونه ي من چه غلطی می کرده ! خودش که دیشب بدجور از زندگی کوفتی که بعد از ازدواج با تو گرفتارش شده ناله می کرد و می خواست اگه التماسش کارساز نبود به زور منو با خودش ببره.البته منم بودم از دستت در می رفتم . این بی حیایی که تو الان راه انداختی هر مردي رو فراري می ده . واي به روزي که یه زن هیچ چی واسه از دست دادن نداشته باشه . تو همه چیزت رو
حراج کردي . حق داري اینطوري وقیح بشی. به طرف در راه افتادم و دستم به دستگیره نرسیده برگشتم سمتش و گفتم :
-بهتره شوهرت رو روشن کنی که وسواس دارم و برخلاف تو ، تفاله خور نیستم . یه بار دیگه دور برِ منو
دخترم پیداش بشه از تو هم شکایت می کنم . هر چند با گندي که دیشب زده و با شکایت امروز من حالا حالا باید از پشت میله ها ملاقتش کنی .
اشاره به شکم برآمدش کردم و گفتم : -حیف لحظه ي زایمان کنارت نیست تا برات کلید ویلا کادو بیاره و سریع از در بیرون رفتم . توي محوطه ي کلانتري نفس عمیقی کشیدم . با اینکه لحظات پر اضطرابی رو پشت سر گذاشته بودم
،عجیب آروم بودم . شاید چون تونسته بودم حرفهایی که رو دلم سنگینی می کرد رو به مهین بزنم اونم جلوي پدر و مادرم که مثل مترسک بی جون نگام می کردن ، اینقدر احساس راحتی می کردم . هر علتی که داشت ، خوب بود . احساسم خیلی خوب.
باید به فکر یه وکیل خوب می بودم . دیگه نمی خواستم حتی یه لحظه هم چشمم به هیچکدومشون
بیفته .
سوار ماشینم شدم و سریع به سمت خونه حرکت کردم .
همین که رسیدم خونه ، با صحنه ي غم انگیزي مواجه شدم .مهلاي نازنیم رفته بود بین بازوهاي تجدد خودش رو جا کرده بود و دوتایی درست مثل یه پدر و دختر واقعی خوابیده بودن . دلم گرفت . بدجور گرفت. همه ي سرخوشی که از جواب دندان شکنم به مهین بهم منتقل شده بود ، به یکباره پرید . تو دلم براي این کمبود محبت و این خلا بزرگی که به خاطر هوس بازي مهین و علی تو دل کوچیک مهلام ایجاد شده بود. براي هزارمین بار نفرینشون کردم و از ته دل آرزو کردم بچش روز خوش نبینه و چشمهاي مهین همیشه
گریون بچش باشه. مونده بودم با این مصیبت چطور برخورد کنم. این وابستگی بی سرانجام براي مهلام مثل یه سم بود .
نابود می کرد اون احساسات قشنگ کودکانش رو . باید از این مرد دورش می کردم . یاد دیروز عصر افتادم . دیروز هم همچین تصمیمی گرفتم و برخلاف تصمیم امروز دخترم با آرامشی وصف ناشدنی تو بغل این غریبه آروم خوابیده .
باز دست به دامن تنها پناهم شدم و از ته دل نالیدم که خدایا خودت بهم راهی نشون بده . به طرف اتاق رفتم و بعد از تعویض لباس نشستم رو سجاده. کاش ماهیانه نبودم تا بتونم نماز بخونم و از
چشمه ي زلال آرامش الهی سیراب بشم . چادرم رو رو سرم انداختم و مفاتیح رو باز کردم . سرم تو سجده بود و از ته دل گریه می کردم و از خدا براي اینکه حق بچم رو از این قوم الظالمین بگیره
کمک می خواستم که مهلا طبق عادت نشست رو کمرم. اولش ترسیدم اما بعد آروم بلند شدم و بغلش کردم . چشماي قشنگش به چشماي خیسم که افتاد با ناراحتی گفت : -چرا گریه می کنی مامان ؟ هنوز دلت درد می کنه ؟ چقدر این فرشته خوب بود و چقدر من عاشقش
بودم . محکم به خودم فشردمش و ناله وار گفتم :
-همه ي سعیم رو می کنم تا خوشبخت بشی . جاي دو نفر که هیچ جاي ده نفر بهت محبت می کنم
که نفهمی فقط یه نفر رو داري. مهلا بهت قول می دم . صدایی از پشت سرم اومد که گفت :
-فعلاً آغوشتون رو یه کم شل بگیرین تا عجالتا خفه نشه بچه ، بعد می تونید سر فرصت بعد از دادن
صبحانه به مهمونتون ، بهش محبت کنید .
طنز کلامش لبخند به لبم آورد و گفتم: -شرمنده. الان می یام . از بودنش به معناي واقعی معذب بودم و واقعاً هم رفتارش برام جاي تعجب داشت . جوري راحت برخورد
می کرد که انگار سالهاست اهل این خونست. بودنش تو خونه ي من هیچ توجیحی نداشت و این موضوع اذیتم میکرد.
صبحانه رو که خوردیم تو جمع کردن میز کمکم کرد و همزمان گفت : -کلانتري بودین ؟ گفتم : بله ! شکایت کردم و می خوام بقیه ي کارها رو بسپرم به یه وکیل خوب. نمی خوام با هیچکدومشون رو
به رو بشم . راجع به دیدن اونا و حرفاي خودم توضیحی ندادم . لزومی هم نمی دیدم.
گفت: -اگه مایل باشین ، با آقاي خرسند صحبت کنم . وکیل شخص من و همینطور مشاور حقوقی شرکت
هستن . گفتم :
-خیلی هم خوبه . من که کَس خاصی مد نظر نداشتم . اصلاً وکیلی نمی شناسم. به طرف پذیرایی راه افتاد و ساعت مچیش رو از رو عسلی برداشت و گفت : -مرسی از پذیراییتون . بنده رفع زحمت می کنم ! گفتم : -قرار بود امروز بهم توضحیاتی بدین ! لبخند زد و گفت : -ماشاالله هیچی رو هم که فراموش نمی کنید. همونجا نشست رو نزدیکترین مبل و گفت :
-خلاصه می کنم . از اون روزي که فهمیدم دنبالمون اومده و عکس گرفته و بخصوص بعد از اون شبی
که پلیس اومده بود اینجا ، بیست و چهار ساعته براش مراقب گذاشته بودم . بهم برخورده بود که از آدمی مثل اون رودست بخورم . وقتی فهمیدم داروي بیهوشی تهیه کرده ، مطمئن شدم خبرایی هست . به دو دلیل مراقبی رو که براش گذاشته بودم ، مرخص کردم . اولاً می خواستم مطمئن بشه من نیستم و شما تنهایین و اون می
تونه بهتون نزدیک بشه و هم اینکه نزدیکتون باشم تا بتونم بموقع وارد عمل بشم. چهار روز کشیکش رو دادم تا بلاخره اومد. درست وقتی داشت به زحمت از وسط نرده هاي ناقص رد می
شد ، زنگ زدم به پلیس . وقتی هم رسیدن ، سرسري توضیح دادم که جریان چیه. همه ي ماجرا همین بود. قدرشناسانه نگاهش کردم و گفتم :
-چوب خط دینم به شما خیلی وقته پر شده . نمی دونم چطور تشکر کردم . برادري و در حقم تموم
کردین . امیدوارم بتونم جبران کنم. اگه تیز بینی شما نبود ، معلوم نبود الان من و مهلا کجا بودیم . لبخندي رو مهمون چهره ي جذاب و مردونش کرد و گفت :
-حرفشم نزنید . این ماجرا بیشتر به نفع من شد . خوشم نمی یاد از یه بچه پرو رو دست بخورم و برام
شاخ بشه. باید دستش می اومد کی زرنگتره. لبخندي زدم و اون رو تا دم در همراهی کردم.
تو آخرین لحظه مهلا آستین پیرهنش رو کشید و گفت :
-عمو هادي ناهار هم می یاي اینجا ؟
مهلا رو از رو زمین بلند کرد و گفت :
-یه کاري نکن مامانت دیگه نگامم نکنه ها . ناهار رو نمی یام ولی قول می دم بازم بیام.
در رو که بستم ، نفس عمیقی کشیدم وبا خودم گفتم :
-بعد از این همه لطف ، خیلی بی ادبی و نمک نشناسی بود بگم کمتر دور و بر مهلا باش. ولی بعداً حتماً
باید راجع به این موضوع باهاش حرف بزنم.
یه دو هفته اي از جریان اون شب می گذشت و آقاي خرسند با وجود مشغله ي زیاد قبول کرده بود که
وکیل من بشه و مجدانه رو پرونده کار می کرد . از فرداي اون روز مهلا رو دوباره به مهد کودك فرستادم .
اینطوري هم کمتر تو دست و پام بود و هم با تجدد کمتر برخورد می کرد. خیلی بهانه گیر و بداخلاق شده بود ولی به نظر خودم که می ارزید به اینکه از تجدد دور بشه و کمتر صدمه ببینه .
جلسه ي آخر مشاوره بود و به تشخیص خانم تجدد من توانایی بازسازي روحیه و مبارزه با مشکلات رو
به دست آورده بودم . اون روز بعد از صحبتهاي معمول ، خانم تجدد گفت :
-مهتاب جان یه کسی هست که من خیلی دلم می خواد ببینیش. گفتم : -روانشناسه ؟ گفت : -نه! اون یه نفر از جنس خودته. رنج کشیده و ظلم دیده ولی اون مثل تو قوي نبود . مثل تو یه حامی
مثل عمه ات نداشت . اون …خیلی بدبخت تر از خیلی از آدمهاي دور و برماست . الان من دارم به عنوان یه زن باهات حرف می زنم و به عنوان یه دوست دارم بهت پیشنهاد می دم که با من به دیدنش بیاي. داستان زندگی پردردي داره شاید بازگو کردنش براي اون سودي نداشته باشه اما حداقل براي من و تو می تونه درس خوبی
باشه. با تردید گفتم :
-اگه نظر شما اینه که دیدنش برام خوبه ، حتماً باهاتون می یام . گفت : -خوبه پس فردا ساعت دو همینجا منتظرتم . قبول کردمو بعد از خداحافظی راهی مهد کودك شدم. اون شب فکرم بدجور درگیر زنی بود که قرار بود با خانم تجدد به دیدنش برم . از فیلیمی هم که مثلاً
براي پرت کردن حواسم مشغول تماشاش بودم هیچی نفهمیدم . صبح از کارخونه به تجدد زنگ زدم و اجازه گرفتم که بعد از ظهر به شرکت نرم و اون در کمال ادب
پذیرفت. با کلی استرس وارد دفتر خانم تجدد شدم. بیرون تو سالن آماده ایستاده بود . تا منو دید با خوشرویی
گفت : -همیشه سر وقت و مرتب!
لبخندي زدم و گفتم : -زندگی کارمندیه دیگه. عادت کردیم. از منشیش خداحافظی کرد و گفت : -با ماشین من می ریم . دوباره می یارمتون اینجا. بسیار خوبی گفتم و پشت سرش راه افتادم . تو راه پرسیدم : -می ریم خونشون ؟ گفت : -نه! اون مشکل روحی روانی داره. تو بیمارستان رازي بستریه. می دونستم که بیمارستان رازي ، محل بستري بیماران رواینه. یه جورایی از ورود به اونجا می ترسیدم .تا
بیمارستان دیگه هیچی نپرسیدم. می ترسیدم جوابا اونی نباشه که من دوست دارم و ترسم بیشتر بشه. تو وردي بیمارستان خانم تجدد گفت :
-اون توانایی تکلم نداره . من و تو به عنوان دو تا دوست درست وقت ملاقات می ریم پیشش و در پایان
وقت ملاقات بیرون می یام . وقتی کامل دیدیش ، داستان زندگیش رو برات تعریف می کنم . من هرزگاهی به دیدنش می یام تا یادم نره چیا دارم و یادم بمونه چه راحت امکان داره با یه طوفان همه چیز رو از دست بدم .
آب دهنم خشک شده بود. یعنی این زن کی بود ؟
از ماشین که پیاده شدیم ، خانم تجدد دسته گلی رو که قبل از قرار تهیه کرده بود از صندلی عقب ماشین
برداشت و با هم راهی شدیم .
راهروي بیمارستان شلوغ و پر تردد بود. فضاي بیمارستان عادي به نظر می رسید. خبري از غل و زنجیر
و خون رو دیوار یا صداي ناله هاي وحشتناك نبود . درست مثل یه بمارستان عادي . نمی دونم چطوري این افکار مسخره تو ذهنم رسوخ کرده بود که بیمارستان روانی جاي خوفناکیه .
جلوي اتاق ۳۱۲ توقف کردیم و خانم تجدد با تقه اي به در ، دستگیره رو پایین داد ولی با اتاق خالی رو
به رو شدیم . برگشتیم سمت پذیرش و خانم تجدد از پرستار پرسید :
-ببخشید بیمار اتاق ۳۱۲ ، خانم ادیانی ، جاي دیگه اي منتقل شدن ؟
پرستار سرش رو بالا آورد و با تردید پرسید : -نسبتی باهاش دارین ؟ خانم تجدد گفت : -از دوستانش هستم . قبلاً مشاورش بودم . پرستار پرونده رو بست و غمگین گفت : -متاسفانه ایشون پنج روزه که خودکشی کردن و چون کسی حاضر یه دریافت جسد نشد ، از طرف
خیریه اومدن و بردنش وادي رحمت . حالم خراب شد . خانم تجدد هم بدتر از من .
با لکنت پرسید چرا ؟ اون که داشت بهتر می شد ؟
پرستار سرش رو تکون داد و گفت :
-اون یه آدم خاص بود . خوب و بد بودنش اصلاً معلوم نبود . خدا از سر تقصیراتش بگذره .
خانم تجدد براي حفظ تعادلش به دیوار تکیه داد و من با وجود اینکه از شنیدن کلمه ي خودکشی خیلی
ناراحت و عصبی بودم ،سریع از آب سرد کن تو سالن براش یه لیوان آب بردم . آب رو که خورد ، تکیه اش رو از دیوار کند و گل رو گذاشت رو پیشخوان پذیرش و سلانه سلانه به طرف خروجی راه افتاد . منم دنبالش راه افتادم . هم ناراحت بودم از پایان تلخ زنی که فرصت نشد از نزدیک ببینمش و هم کنجکاو بودم بدونم اون کیه
اما نمی دونستم الان موقعیت مناسبی واسه پرسیدنش هست یا نه ؟! سوار ماشین که شدیم خانم تجدد سرش رو گذاشت رو فرمون ماشین و همونطور که سرش پایین بود
گفت : -اسمش اعظم بود . اعظم ادیانی . ۴۲ ساله . مادر پنج تا بچه ي قد و نیم قد که کوچکترینش پنج سال
پیش وقتی که دو ساله بود بر اساس ذات الریه می میره . سرنوشت این آدم شبیه سرنوشت توه مهتاب . با این تفاوت که تو قدرتمندي و تونستی خودت و بچه ات رو نجات بدي.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : -واضح حرف بزنین خانم تجدد.کجاي سرنوشت این زن مفلوك شبیه منه ؟ من کجا و این فضا کجا ؟ سرش رو از رو فرمون بلند کرد و چشماي سرخش رو بهم دوخت و گفت : -خواهر این زن هم بهش خیانت کرد . شوهر این زن هم بهش خیانت کرد . با وضعیتی به مراتب بدتر.

٢٠٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن