رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من بر میگردم پارت اول

خلاصه :

قصه‌ی ما، قصه‌ی تقاص، قصه‌ی انتقام. داستان ماجرای واقعی زندگی زنی به اسم مهتاب که خواهر و همسرش بهش خیانت می‌کنن و با هم روهم میریزن، جوری که مهتاب با داشتن یه بچه ناگزیر به طلاق می‌شه چون خواهر هجده سالش، از همسرش بارداره! و دو تا خواهر نمی‌تونن همزمان زن یه نفر باشن. اون میره، ولی به خودش قول میده بیاد و انتقام خودش و دخترش مهلا رو از اونا بگیره. تو این راه، خدا و بعضی آدمای دور و برش، کمکش می‌کنن و…

 – چرا علی؟…
– فقط به این سوالم جوابم بده ، بی سر و صدا می رم . جوري که انگار از اول نبودم . فقط بگو چرا ؟ پیر
بودم؟ نا زابودم ؟ خوشگل نبودم ؟ مال یه خونواده ي سطح پایین بودم ؟ چرا؟… مثل وزغ داشت نیگام می کرد . دلم می خواست چشماي کثیفش رو از کاسه دربیارم . نکبت بی وجدان
کثیف. دادزدم :
-د جواب بده لعنتی ! چرا با مهین ؟ اگه دلت کثافت کاري می خواست ، چرا نرفتی دنبال یکی دیگه ؟
چرا هردومون رو بدبخت کردي عوضی ؟
نمی خواستم گریه کنم .اشکام مال تنهاییام بود نه حالا . من احمق رو بگو که چقدر این دورو رو دوست
داشتم . من خر رو بگو چقدر هواشو داشتم . نمی دونستم بایه دیو طرفم . با یه لجن بی همه چیز . با یه خر نفهم که هم از تبره می خوره و هم از آخور.
گفتم : -د لب باز کن عوضی ! عین همون وقتا که مخ خواهرم رو می زدي . عین همون وقتا که جمله هایی رو
که صبح واسه اون می گفتی ، شبم واسه من ردیف می کردي . -بگو ! حرفهاي تو دلت رو که شب وقتی پشتت به من بود و زیر لحاف پشت گوشی بهش می زدي و از
نامهربونیام واسش گله می کردي ، بگو دیگه ! بگو چیا گفتی که دل خواهرم به جاي اینکه واسه من بسوزه واسه تو سوخت . بگو چیکارا کردي که دلش یه مرد دیگه نخواست و با خودش گفت که لابد تو آخرین مرد دنیایی و من نباید داشته باشمت . بگو ! بگو چرا خواهرم ؟
دست مهلا رو گرفتم و بردم سمت اتاق . باید از این خراب شده می رفتم . دست مهلا رو کشید و گفت : – هر جا می خواي بري برو . ولی بی مهلا!!! پوزخندي به روش زدم و گفتم : -واي چه باباي خوبی !!! می خواي مامانش رو بندازي بیرون و خالش رو بیاري جاي مامانش ؟ گمشو از
جلوي چشام . از هردوتون متنفرم . هم از توي لجن و هم از خواهر کثیفم که با شوهر خواهرش روهم ریخته .

من برمی گردم – سمیه.ف.ح کاربر انجمن نودهشتیا
کتابخانه نودهشتیا
چطور تونستی علی ؟ چطور روت می شه تو روم نیگا کنی هان ؟ روت می شه به مهلا بگی چیکار کردي ؟ روت می شه وقتی خوب و بد رو فهمید و ازت پرسید چرا ، جوابش رو بدي ؟
– مهین یه بچه به خوشگلی مهلا تو شیکمش واست داره که شیش ماه دیگه هم دنیا می یاد . وقت
نمی کنی به این برسی. ولش کن لااقل من براش مادر بمونم . اینجا بمونه ، هم بی پدر می شه و هم بی مادر بی وجدان !
سرش و انداخت پایین و چیزي نگفت . چیزي نداشت که بگه . وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم قفل کردم .پشت در همونجا ولو شدم . مهلاي کوچیکم با بغض داشت
به داد و هوار من نگاه می کرد . سرخوردن اشک از گونم انگار به اون هم مجوز گریه داد . دختر کوچیک سه سالم در حالی با گریه اشک
روي گونم رو پاك می کرد ، گفت : -من بابایی رو دوست ندارم مامان!!!
به حرف تلخش میون گریه لبخند زدم . تو دلم گفتم :” منم دوسش ندارم . یعنی حالا دیگه ندارم .”چرا
سرنوشت من و مهلام اینطوري شد ؟ چرا خواهرم به من و این بچه رحم نکرد ؟ چرا شوهرم زندگی خوبمون رو ارزون فروخت ؟ این چراها ي تلخ و بی جواب ، آتیش می زد به همه ي جونم .
ناي حرکت نداشتم . غرورم صدپاره شده بود . کاش اگه هرز می پرید ، با غریبه بود ! کاش با خواهر
یکی یه دونه ي من …..آي خدا چیکار کنم با این همه بغض و غم سر دلم ؟
کجا رو دارم برم ؟ برم خونه ي پدرم ؟ از کی شکایت کنم ؟ از خواهرم ؟ خواهري که مثل دخترم دوسش
داشتم . خواهري براش مادري کرده بودم . اونم به بهترین شکل جوابم رو داد . نشست زیر پاي شوهرم و….
هواي خونم ، خونه ي بزرگ و اشرافیم برام خیلی سنگین بود . خونه ایی که با هزار امید آرزو توش عشق
کاشته بودم و حالا داشتم تنفر درو می کردم. خونه اي که بارها و بارها از خواهرم وصف زیباییش رو شنیده بودم و می ذاشتم به حساب تعریفش از سلیقم . نمی دونستم چشم طمع داره به درو دیوارش . به مردش. شروع کردم به جمع کردن وسایلم . مهلا ساکت داشت با عروسکش بازي می کرد . بچم همیشه ساکت بود و حالا
ساکت تر! مدام به این موضوع فکر می کردم که از در این خونه که رفتم بیرون ، کجا پناه ببرم .

براي پدر و مادرم هم شرایط سختی بود . همه مقصر بودن . همه . منی که به شوهر و خواهرم بیش از
ظرفیتشون میدون داده بودم و دائم اونا رو تنها می ذاشتم که مثلاً درس بخونن و خونم رو کرده بودم پاتوق اطراق خواهرم . مادرم که به پاکی خواهرم و شوهرم خیلی ایمان داشت و هرگز وقتی تنها بودن ، بهشون شک نمی کرد و هیچ وقت از خطراتی که ممکن بود پیش بیاد آگاهم نکرده بود . پدرم که با وجود رو شدن ماجرا باز از ته تغارییش حمایت می کرد و گند بالا اومده رو فقط تقصیر شوهر از خدا بی خبرم می دونست و وانمود می کرد این بوي تعفن که همه جا پیچیده فقط زاییده ي هوس شوهرمه و مهین ، مریم مقدسیه که بهش تجاوز شده و شوهر هوسبازم که با وجود شباهت زیاد من و مهین به هم ، چیزهاي متفاوتی تو اون دیده بود که لابد
من نداشتم و خودش این مجوز رو صادر کرده بود که حقشه با هردومون باشه . اونجا نمی تونستم برم . مهین خونه بود و من قسم خورده بودم تا آخر عمرم هرگز چشم تو چشمش نشم
.
اگه قرار بود تقصیرا رو درصد بندي کنم ، نود درصدش رو می دادم به خواهرم که حیفه اسم خواهر رو
یدك بکشه . اگه از غریبه ضربه خورده بودم ، اینقدر داغون نمی شدم . حداقلش این بود که می رفتم پیش همین ناخواهر و براش درددل می کردم . ولی چه سود که اونی که خنجر از پشت زد و قلبم شکافت خواهرم
بود . یادم می یاد که چه عشوه ها که نمی ریخت و من همه رو به حساب این می ذاشتم که جوونه و زمانه
عوض شده . یادمه وقتی داغون از کار خونه و نگهداري از مهلا و کار تو شرکت ، با آشفتگی براي اون و شوهرم که باهم مثلاً واسه کنکور درس می خوندن آشپزي می کردم ، هی بهم تذکر می داد که مثل اون شیک باشم و بوي ادکلنم از یه فرسخی داد بزنه که من دارم می یام و یه سشوار ناقابل به موهام بزنم و من همه ي اینا رو می ذاشتم پاي عواطف و احساسات نوظهورش که زاییده ي سن و سالش بود و نمی فهمیدم
داره به من اعلان جنگ می ده . یاد حرفاش که می افتم آتیش می گیرم
-“مهتاب علی آقا خیلی ماهه. قدرش رو بدون . کاش منم یه شوهر عین اون گیرم بیاد ”
حتماً الان خیلی خوشحاله که یه شوهر عین علی گیر آورده .
منم همیشه به این تعریفش می خندیدم و می گفتم :

-” نه بابا اینجوریم که تو می گی نیست خواهري . اخلاق سگیش رو موقع عصبانیت ندیدي ! اونوقت
باید فقط دنبال سوراخ موش بگردي . ایشاالله تو بهترش رو گیر می یاري که همین یه عیب رو هم نداشته باشه . آخه تو خیلی قشنگتر از منی ”
و اون همیشه به این جملم می خندید و می گفت اینو راس می گی . لابد راس می گفتم که اینطوري شد ! ولی خواهرم به کم قانع بود و دلش می خواست شوهرش همین یه عیب رو هم داشته باشه !!! دیگه خرت و پرتاي خودم و مهلا جمع شده بود . تصمیم آخرم این شد که برم خونه ي عمه صدف . می دونستم این ماجرا مثل بمب تو فامیل منفجر می
شه . بیچاره پدر و مادرم . مجبور بودن واسه حفظ آبرو البته اگه تا به حال نریخته باشه ، دخترکوچیکشون رو هم عروس دامادشون کنن . حیوونی ها دو دختر داشتن و فقط یه داماد . چقدر این ماجرا مسخره بود .
داشتم از حرص دیوانه می شدم . آره حتماً دیوونه شده بودم که به جاي گریه خندم می گرفت . هر چقدر
بیشتر چشمه ي اشکم خشک می شد ، لبام بیشتر کش می اومد .
کلید رو چرخوندم و در حالی که تو یه دستم ، دست کوچیک مهلا بود و تو یکیش چمدون سایز متوسطی
که موقع خرید عروسی برام گرفته بودن ، از اتاق زدم بیرون .
مادرشوهرم خیلی ازم خوشش نمی اومد . چون حس می کرد قاپ پسرش رو دزدیدم و می تونست یکی
بهتر ازمن رو بگیره . بیچاره چه حالی می شه اگه بدونه قاپ دزدي تو خونه ي ما موروثیه و از بزرگتر به کوچیکتر ارث می رسه و تازه به خودمون هم رحم نمی کنیم !
بی توجه بهش راهم رو به طرف خروجی خونه پیش گرفتم . بلند شد و دنبالم اومد . دم در گفت : -من متاسفم مهتاب! پوزخندي زدم و گفتم : -نباش ! من و دخترم نیازي به تآسف تو نداریم . فقط یادت باشه ، خونه اي که رو خرابه هاي یه زندگی
ساخته شده باشه ، خیلی متزلزله ! مواظب باش رو سر تو و معشوقت خراب نشه !

با وجود اینکه از درون آتیش می گرفتم و ناخودآگاه اشک هجوم می آورد به چشمم ، قیافه ي بی تفاوتی
به خودم گرفتم و گفتم :
-امیدوارم تو عشقبازیهات اسم منو با معشوقت اشتباه نگیري چون خیلی شبیه هم هستیم و بعد سریع از
در آپارتمان خارج شدم و اجازه ندادم با مهلا خداحافظی کنه .
سوار آژانس شدم و آدرس خونه ي عمه صدف رو دادم . کی فکرش رو می کرد زندگی من و علی که
زبانزد خاص و عام بود اینطوري و به این زودي تموم بشه ؟
براي اولین بار تو زندگی چهار سالم ، دلم واسه مادر شوهرم سوخت . شنیدن کاري که پسرش کرده
خیلی باید براش ثقیل باشه . سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم . ولی مگه میشد؟
مهلا عادت داشت هر وقت سوار ماشین می شد بخوابه . سرش رو گذاشتم رو پام و صورت کوچیک و
سفیدش رو نوازش کردم .
چه سرنوشتی در انتظار مهلاي کوچیک و بی گناهم بود ؟ بچه اي که می تونست در کنار یه خونواده ي
خوب بزرگ بشه و زندگی شادي داشته باشه ، به خاطر هوسبازي دو نفر از نزدیکترین کسانش اینطوري در به در شده بود.
باید خودم رو براي انواع و اقسام سوال و جوابها حاضر می کردم .سوال هایی که جواباش خیلی تلخ و
زهرآگین بود.
عمه صدف تا چشمش به چمدونم افتاد ، نگران نگاهم کرد . فهمیدن اینکه چرا چمدون به دست اومدم
اونجا ، براش خیلی سخت نبود ، اما توضیح چراي این اومدن ، براي من یکی خیلی سخت بود .
غرورم بدجور لگد مال شده بود و بازگو کردن ماجرایی که به سرم اومده بیشتر لهم می کرد . با خودم می
گفتم :” کاش هیشکی ازم نپرسه چرا می خواي جدا شی ! چجوري بگم چون خواهرم از شوهرم بارداره و علی می خواد پدر اون بچه باشه ، من و بچم محکوم به رفتنیم ؟ هر چند اگه اونم اینو نمی خواست ، من دیگه نمی
تونستم باهاش ادامه بدم .” بلاخره با هر جون کندنی بود ، هر چیو که سرم اومده بود ، بی کم و کاست براش گفتم . حس می کردم
خیلی راحت تر شدم . دلم سبک شده بود . هر چند هنوز چشام واسه اشک ریختن جا داشت .
خوب بود مهلا خواب بود . چون نمی خواستم منو تو این وضعیت رقت انگیز ببینه . دل کوچیکش تحمل
گریه هام رو نداشت . این چند وقت اخیر به اندازه ي کافی درگیر شده بود.
عمه صدف برام گل گاو زبون آورد و گفت : -غصه نخور مادر ! حتماً یه حکمتی تو این کار بوده . تو خودت ماشاالله یه پا مردي . می تونی زندگی
خودت و دخترت رو اداره کنی .رو کمک منم حساب کن دخترم . اینجا خونه ي خودته . می بینی که تنهام و واسه داشتن یه مونس له له می زنم. خدا از مهین نگذره ! اگه از زبون خودت نمی شنیدم محال بود باور کنم بچه ي برادرم اینقدر ناخلف بار اومده که زندگی یه دونه خواهرش رو به آتیش بکشه . اونقدر برو رو داشت که
بهترین ها براش صف بکشن اما ببین با زندگی خودش و خواهرش چه معامله اي کرد . بلند شد و در حالی که مهلا رو بغل می کرد ادامه داد :
– تو هم جوشوندت رو بخور و یه آب به صورتت بزن که حالت رو جا بیاره . بعدم یه کم بخواب . واسه
اعصابت خیلی خوبه ! آروم می شی مادر. ******
یه ماه بعد
در حالی که نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت ، از پله هاي محضر پایین اومدم .
هم دلم گرفته بودم و هم یه حس سبکی ، داشتم . سخت بود برام که تو این سن و اونم به بدترین شکل
بیوه بشم و این خوابی بود که سرنوشت برام دیده بود و هیچ جوره نمی تونستم تا خود سرنوشت تصمیم نگیره
،از این خواب بیدار بشم. مهین خواهري رو در حقم تمام کرده بود و در جواب درخواست والدینم براي سقط اون بچه و کنار
کشیدن از زندگی نابود شده ي من ، گفته بود : ” این بچه و اون مرد حق منه و حاضر نیستم به خاطر هیچ کس ازشون دست بردارم و همون روز خونه رو به قصد خونه ي سابق من ترك می کنه و اونجا منتظر طلاق من مونده بود که بعدش به عقد علی دربیاد .”
حس می کردم این مضحک ترین و شاید دردناکترین طلاق عالم باشه . خواهرت بره بست بشینه تو
خونت تا تو طلاق بگیري و اون بشه خانوم اون خونه . عین یه لاشخور که منتظر می شه تا حیوون بمیره و اون بره سروقت لاشش.
موقع جاري شدن صیغه ي طلاق ، چشام بی اجازه از من ، بارونی شد . علی که ظاهراً حواسش به من بود ، با ظاهري که مثلاً نگران بود ، نگاهم می کرد . پوزخندي بهش زدم و چشام رو بستم تا هم عشق سابقم رو نبینم و هم اون از دیدن اشکام محروم بشه .
دنبالم تا سر خیابون اومد . نفس نفس می زد . گفت: – مهتاب بیا برسونمت . می خوام باهات حرف بزنم . به تندي برگشتم سمتش و گفتم : – حرف؟ حرف بزنی ؟ حرفی هم مونده ؟ – ولم کن آقاي سعادت . از امروز به بعد من و تو هیچ نسبتی باهم نداریم .من از همه ي حق و حقوقم و
همینطور از کشوندن تو و اون هرزه به منکرات واسه کاري که کردین ، گذشتم و مهلام رو برداشتم . من و تو هیچ صنمی باهم نداریم که حرف مشترکی باهم داشته باشیم . حتی دیگه فامیل هم نیستیم چون من خواهري ندارم که تو شوهرش باشی . آخرین بارت باشه جلوي راهم رو می گیري . چون اینبار کوتاه نمی یام و ازت به
خاطر مزاحمت شکایت می کنم .بعد با یه نیشخند گفتم : برو خونت زنت بارداره . ممکنه حالش بد بشه . از آستین مانتوم آویزون شد و گفت :
-نکن اینکار رو مهتاب . من به خدا گیجم . من قبول دارم کارم شایسته نبود اما… !
غریدم :
-فقط شایسته نبود ؟ هان ؟ فقط شایسته نبود…تو و مهین بزرگترین کثافتاي عالم تو نظر منین . اینو می
تونی بفهمی ؟ این حس من به خودت رو درك می کنی ؟ حالا که طلاق گرفتیم ، تازه یادت اومده چه غلطی کردین ؟ این اظهار ندامت باید وقتی به سراغت می اومد که رو تخت خواب من که با هزار امید و آرزو خریده بودم ، داشتی نرد عشق می باختی .
تا هنوز گیج و سر به زیر بود ، سوار یه تاکسی دربستی شدم و اونو با سرنوشتی که خودش براي خودش
رقم زده بود تنها گذاشتم و رفتم دنبال سرنوشت خودم .
حضانت مهلا رو در ازاي گذشتن از مهریه و قبول طلاق توافقی و به نوعی خالی کردن سریع میدون براي ازدواج اون دو تا خائن ، بدست آوردم و این برام دنیا دنیا ارزش داشت.

تو یه کارخونه ي ساخت لوله و سایر وسایل و تجهیزات آب و فاضلاب تو شهرك صنعتی شهید سلیمی تبریز کار می کردم و حالا از اینکه به حرفهاي صدمن یه غاز مهین و علی الخصوص علی ، واسه کنار گذاشتن کارم عمل نکرده بودم ، هزار مرتبه خدا رو شکر می کردم.
یه چند باري مهین زیر گوشم خونده بود که از کارم استعفا بدم و بشینم سر زندگیم . اما من چون
بازاریابی خونده بودم و تو کارم موفق بودم و مهمتر از همه دوسش داشتم ، مخالفت کردم .
علی هم یکی دو مرتبه دنبال پیشنهاد مهین رو گرفت و ازم خواست سر کار نرم و داشتن امکانات مالی
خوب خودش رو بهونه قرار داد . اما من سفت و سخت وایسادم و گفتم ، که تو خونه موندن ازم برنمی یاد و یه زن اجتماعی هستم که نمی تونم تمام روز عاطل و باطل تو خونه بگردم و فقط فکر آرایش و قر و فر باشم .
حالا خیلی از این موضوع خوشحالم . اگه این کار رو نداشتم ، نمی دونستم با این طلاق اجباري ، چی
سرم می اومد . هر چی فکر می کنم ، نمی تونم دلیل مهین رو براي اینکه می خواست کار نداشته باشم ، درك کنم . اون که یه همچین نقشه اي واسه شوهر و زندگی من ریخته بود ، واقعاً می خواست با بی کار کردنم ، به
چی برسه ؟ نابودي مطلقم ؟ چرا ؟ چرا اینقدر ازم بدش اومده بود که باهام اینجوري تا کرد ؟ غرق افکار ناخوشایندم بودم که تلفنم زنگ خورد .
اوف … مامان بود .
دلم نمی خواست با هیشکی حرف بزنم . پدر و مادرم هم پشتم رو خالی کردن . دیگه حسم بهشون مثل
سابق نبود. با بی میلی دکمه ي برقراي تماس رو زدم .
-بله ؟
مامان با صدایی که توش می شد رگه هاي نگرانی رو به وضوح دید ، گفت :
-سلام مادر… خوبی دخترم ؟
پوزخندي زدم و گفتم :
-باید خوب باشم ؟ اگه اینطور باشه که خیلی سگ جونم !
-تو رو خدا نگو اینجوري مادر. اینجوري نکن با خودت . مهین خونه نیست . بیا اینجا . دلم واسه تو و
مهلام تنگ شده قربونت برم . نفسم رو با صدا بیرون دادم و کرایه ي تاکسیو حساب کردم و پیاده شدم .

۱۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن