رمان آنلاینرمان من بر میگردم

رمان من برمیگردم پارت بیست و هشت


یه جوري بودم .

اصلاً نفهمیدم تا خونه چطوري رانندگی کردم .

خواهر تجدد واضح و روشن ازم براي برادرش خواستگاري کرده بود . برام مهم بود بدونم که تجدد خودش این موضوع رو پیش کشیده یا خواهرش بهش پیشنهاد داده . یه حسی بهم می گفت ، خودش بی میل نبوده . اینو از رفتارهاي اخیرش می شد استنباط
کرد . سردرگم بودم . جریان خرسند یه جور دیگه بود .

انگار جوابم از اول تو آستینم حاضر بود بی هیچ تردیدي
. ولی در مرود تجدد ، تکلیفم با خودم معلوم نبود . چیزایی که من از این مرد دیده بودم اون رو چه در نظرِ من و چه در نظرِ هر کسی که می شنید ، یه آدم با کمالات جلوه می داد . کسی که می شه به عنوان یه مرد روش حساب کرد . شاید اگه قبل از علی باهاش آشنا می شدم و این گذشته ي نکبت وجود نداشت از خدامم بود که زن همچین کسی بشم . البته الان هم خوشحال بودم که یه همچین آدمی که خیلی از من بالاتره می خواد باهام ازدواج کنه ولی همه چی که ظاهر نبود . من از بابت مهلا می ترسیدم . درسته که مهلا رابطه اش با تجدد خیلی خوبه . ولی آیا من این اجازه رو داشتم که براي مهلا ناپدري بیارم ؟ یا برعکس . اگه مثلاً تصمیم می گرفتم هرگز ازدواج نکنم و سایه ي مرد خوبی رو به عنوان پدر از سر مهلا با اجازه ي خودم کم کنم ، کار
درستی می کردم .؟ تردید مثل خوره افتاده به جونم . واقعاً انتخاب سخت بود . براي من مردد هم ، سخت تر . چون من با
اصل قضیه ي ازدواج مجدد داشتم . اینکه خواستار کیه ، در مرحله ي بعدي قرار داشت . رسیدم خونه . عمه و مهلا خونه نبودن . حتماً باز ختم قرآنی ، جاي رفته بودن .
لباسام رو عوض کردم و رفتم سراغ کتري . یه چاي غلیظ می تونست سردرد کشنده ام رو تسکین بده .
تا هفت که عمه اینا برگردن ، خودمو بستم به چایی . هی فکر کردم ، هی چایی خوردم . فکر کردم ،
چایی خوردم . ولی از حق نگذریم ، وقتی با خودم رواست بودم و بی رودربایستی و بدون در نظر گرفتن موقعیت هاي بالا و پایین خودم و تجدد ، به جریان مزدوج شدن باهاش فکر می کردم . حس خوبی زیر پوستم تزریق می شد . این مرد بی صدا و آرام ، بدون اینکه خیلی تلاش کنه ، تونسته بود لایه هاي درونی قلبم رو یه
جورایی تسخیر کنه . درنظر من ، داشتن حس خوب بهش ، یعنی اینکه اون فاتح بوده . من آدمی نبودم که راحت دل ببندم .
جنگی که این آدم با من راه انداخته بود ، یه جنگ سرد و آروم بود . ولی وقتی واقعیتهایی رو که تو ازدواج باید در نظر می گرفتم رو به یاد می آوردم از اون احساس زیر پوستی خبري نبود .
بلاخره عمه اینا اومدن . خیلی به مشورتش نیاز داشتم . بخصوص الان که روانشناسمم که خیلی بهش
ایمان داشتم ، تو جبهه ي برادرش بود و من تنها شده بودم .
تا ده شب به بازي با مهلا مشغول شدم و یه جورایی خواستم با افزایش کیفت حضورم ، کمبود کمیت
حضورم رو پوشش بدم . وقتی خسته از بازي ، روي مبل خوابش برد ، بغلش کردم و بردم تو اتاق و با خیالی آسوده واسه صحبت با عمه به پذیرایی برگشتم .
همه ي ماجراي امروز رو بی کم و کاست واسه عمه تعریف کردم . متفکرانه گوش می داد . وقتی حرفام
تموم شد گفتم :
-چیکار کنم عمه ؟ عمه گفت : -من قبلاً هم بهت گفتم . تو خیلی واسه تنها زندگی کردن جوونی . درضمن دختر دار هم هستی .
مواظبت از خودت یه طرف ، به دندون کشیدن دخترت یه طرف . تو واقعاً به یه حامی نیاز داري . نه اینکه بگم اگه مردي نباشه نمی تونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی ها ، نه منظورم اینکه اگه یه مرد کنارت باشه کمتر اذیت می شی و صدمه می بینی. اگه اون پدر از خدا بی خبرت حمایتت می کرد ، خیلی هم موافق آوردن ناپدري به زندگی بچت نمی شدم مگه اینکه اون آدم واقعاً آدم لایق و خوبی باشه . اما حالا به دو دلیل با ازدواج تو با این آدم موافقم . اول و مهم اینکه واقعاً جوون لایقیه . هم با خداست و هم چشم پاکه . چیزي که الان کم پیدا می شه . سن و سالش بهت می خوره و بچه نیست که وقتی تبش فرو کش کرد تازه یادش بیاد دختر باکره نگرفته و فیلش یاد هندوستون کنه و پاشو کج بذاره . معلومه همه ي فکراشو کرده . دوم اینکه تو چون جوون و خوشگلی و دختر زیر پر و بالته باید به یه مرد خودتو بند کنی که آسوده تر زندگی کنی . شاید از این حرفم خوشت نیاد ولی درست یا غلط ، آدماي اطراف ما اینطوري فکر می کنن . ما هم سواي این آدما نیستیم ، پس نباید خلاف جریان آب شنا کنیم . و یه چیز دیگه ، بودن با یه مرد خوب سواي همه ي اینایی که گفتم برات آرامش داره . چیزي که تو بهش نیاز داري . شاید دستاي آرامش گر این مرد بتونه زخماي دلت رو تسکین
بده . به همین دلیل من می گم راجع بهش خوب فکر کن و اگه دیدي خودش به دلت می چسبه ، بهش بله
بگو . عجله هم که نداري ، برو باهاش حرف بزن . شرط بذار . قول بگیر . تو مار گزدیده اي اینبار کارت رو محکم بگیر .
عمه بعد از کلی حرف و نصیحت ، ساعت یک شب رضایت داد که برم تو تخت . ولی تا خود صبح عین
جغد بیدار موندم و به حرفاش فکر کردم . همزمان هم چهره ي تجدد مدام جلوي چشمم رژه می رفت . هیچ فکرش رو نمی کردم که روزي برسه که شب تا صبح به خاطر فکر کردن بهش بیدار بمونم .
هر چی بیشتر به ازدواج و روابط بعدش فکر می کردم ، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که چه تجدد و
چه پیغمبر خدا ، نمی تونن روح یخ زده ي منو آب کنن. داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم زخمی که مهین و علی به روح و جسم من زدن ، کاري تر از این حرفاست . کشف این حقیقت جدید در مورد خودم ، بدجور منو به هم ریخته بود . وقتی عمیقاً به همه ي ابعاد زندگی زیر یه سقف ، با یه مرد ، به عنوان زن و شوهر نگاه می کردم ، بیشتر پی به این حقیقت تلخ می بردم که اون مهتاب پرشور در وراي زندگی تلخ گذشته گم شده . حالا می فهمیدم که چرا ابداً شور زن بودن و خروش غرایز تو این یه سال و اندي کوچکترین نمودي در من پیدا نکرده . به خیال خودم فکر می کردم چون موردي وجود نداره راحتم . نگو حتی اگه موردي هم پیش بیاد ، من
نمی تونم . من مریض شده بودم . من همه ي زن بودنم رو تو خونه ي اون نامرد جا گذاشته بودم و می دونستم دیگه نمی تونم با هیچ
مردي وارد اون روابط بشم . دو روز بعد از پیشنهاد محدثه ، با خرسند به بنگاه رفتیم و من خونه رو به تجدد اجاره دادم . دلم نمی
خواست به هیچ وجه باهاش رو به رو بشم . اینبار مشکلم هم جوري نبود که بتونم به راحتی بهش توضیح بدم . ظاهراً خواهر و برادر هم ، به خیال اینکه به زمان نیاز دارم ، دور و برم نمی اومدن . چاره ي کار صحبت
با محدثه بود. همونطور که اون خواستگاري کرده بود ، باید جواب رو هم به اون می دادم.
دقیقاً یه هفته بعد از جریان خواستگاري ، محدثه باهام تماس گرفت . بعد از حال و احوال و بقیه ي
تعارفات گفت : -خانومی یه بارکی رفتی و پشت سرت رو هم نیگا نکردیا! نمی گی این داداش من دق می کنه تو این
فاصله ؟
ما خونه رو مرتب کردیم و از دیشب هادي و پرستارش اونجا مستقر شدن . ولی از شما خبري نبود .
فکراتو کردي عزیزم ؟ من چی به این داداشم بگم که ما رو ذله کرده ؟
مونده بودم چی بگم . مردد گفتم : -می تونم بیام مرکز مشاوره ؟ باید حضوري ببینمتون . گفت : -چرا نمی یاي خونه ؟ گفتم : -نه نه ! باید با خودتون حرف بزنم . تنها ! از صداش مشخص بود که یه بوهایی برده واسه همین اروم گفت : باشه . امروز ساعت پنج چطوره ؟ باشه اي گفتم و قطع کردم . خوشبختانه از امروز هم کاراي حسابدار تجدد رو که از مرخصی زایمان برگشته بود ، به خودش تحویل
می دادم و خلاص . واسه همین یه نیم ساعت زودتر از کارخونه زدم بیرون که تا ساعت پنج همه ي حساب کتابها رو تحویل داده باشم و برم دیدم محدثه .
****** وارد اتاقش که شدم ، طبق معمول جلوي پام بلند شد و مثل همیشه شرمندم کرد . با تشکر ازش نشستم . واقعاً نمی دونستم صحبت رو چطور شروع کنم تا به اون مسئله برسم . محدثه گفت : -مشکلی پیش اومده ؟ از قیافت معلومه جواب خوشایندي براي داداشم نداري و می خواي جمله هاتو تو
ذهنت پیدا کنی تا علت رو بگی درسته ؟ واي که چقدر این بشر ماه بود . نفسی کشیدم و گفتم :
-همینطوره !
محدثه سکوت کرد و تا بتونم جمله هامو راست و ریس کنم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم 
-بعد از اون اتفاق ، اعتماد به نفسم خیلی خدشه دار شده بود و حس می کردم جذابیتی براي مردا ندارم که شوهرم تردم کرد که با این جریان حس می کنم دوباره دارم بدستش می یارم . لابد اونقدري جذاب هستم که پسر مجردي که می تونه هر دختري رو که بخواد مال خودش بکنه ، ازم تقاضاي ازدواج کرده .
اینو می گم که بدونید احساسم به این اتفاق مثبته و اینو خوب می فهمم که براي مهندس تجدد خیلی
ها بهتر از من صف کشیدن .
در ضمن علت جواب منفیم ، دخترم مهلا هم نیست . چون حس می کردم مهندس احتمالاً براش خیلی
بهتر از پدر خودش پدري کنه .
مشکل اصلی شخص خود منم. منی که بقدري از اون ماجرا صدمه دیدم که دیگه نمی تونم با هیچ
مردي رابطه ي سالمی داشتم .
برادر شما دنبال آرامشه . دنبال یه زندگی بی دغدغه . من توان دادن این زندگی آروم رو بهش ندارم . محدثه گفت : -دقیقاً بگو چی آزارت می ده ؟ مشکل همینجا بود که گفتن حسم خیلی سخت بود ولی بلاخره که چی؟ باید یه جوري عنوان می کردم
یا نه ؟ سر به زیر گفتم :
-تصور بودن مردي غیر شوهر سابقم . برام آزاردهنده و غیر قابل تحمله . حس می کنم دارم به جسمم
خیانت می کنم که هر روز مرد جدیدي رو روش آزمایش می کنم. اما مشکل فقط این نیست .واقعیت اینکه این گوشه اي مشکلمه . من حس می کنم دیگه توان زن بودن رو ندارم . از اون روابط به شدت منزجرم . من نمی
تونم هیجانات شوهرم رو کنترل کنم . من مریض شدم . من تمایلی ندارم . حسی ندارم . محدثه غمگین نگام کرد وگفت :
-می فهمم چی می گی . تقصیر من شد . هادي مدام بهم می گفت ، زوده محدثه من می دونم اون
امادگیش رو نداره . بنده ي خدا برادرم از من روانشناس تره . مدام تکرار می کرد تازمانی که شوهر سابق لعنتیش هنوز هم تنها مردیه که می تونه اونو داشته باشه ، مهتاب تن به ازدواج نمی ده . ولی من به درمانم بیشتر از یافته هاي برادرم ایمان داشتم و فکر می کردم کاملاً گذشته رو کنار گذاشتی. هر چند خرده اي به تو وارد نیست و می شه گفت زوده که بتونی کاملاً گذشته رو پاك کنی . اما نگران نباش . این مشکل تو هم
درمانی داره . شاید حل مشکلاتی از این دست که براي اقایوون بروز می کنه خیلی ساده تر از درمان یه زن باشه ولی زن هم درمانپذیره . به شرطی که واقعاً خودش بخواد .
تو غیر از این مشکل ، مشکلی رو در ارتباط با برادر من که نمی بینی ؟ می بینی ؟ منظورم اینه که اگه
این به قول تو بیماري روحیت برطرف بشه ، هادي ما رو می پذیري ؟
گفتم : -یعنی امکانش هست من کاملاً درمان بشم و بشم همون مهتاب پر شور؟ گشاده رو جواب داد: – البته که هست .فقط در مورد خانوما زمانبره و به صبر هر دو طرف نیاز داره . در مورد تو هم چون به
قول خودت قبلاً کوچکترین نشانی از این بیماري نداشتی ، کاملاً باید خوش بین بود. با تردید پرسیدم :
-هر دو طرف ؟ گفت : -بله . انتظار نداري که بشه این کمبود و مشکل عاطفی و روحی رو بدون حضور یه مرد در زندگیت
درمان کرد ؟ گنگ نگاهش کردم و اون وقتی قیافه ي هپل منو دید با لبخند گفت :
-ما وقتی می تونیم پی ببریم که داري یه زن عادي با همه تمایلات و خواسته ي روحی و جسمی عادي
می شی که یه مرد بتونه روت آزمایش کنه . یعنی باید بتونی کم کم به محرك ها پاسخ مثبت بدي . مثل این می مونه که یه دختري که تا به حال ازدواج نکرده ، می خواد مطمئن بشه حتماً بچه دار می شه
. میشه تا حدي از بعضی جهات مطمئنش کرد ولی نتیجه ي نهایی وقتی مشخص می شه که اون با مرد
سالمی رابطه داشته باشه . بدون اون چجوري می شه تضمین کرد این دختر حتماً مادر می شه ؟ مشکلات قبلی اي که باهاش دست به گریبان بودي یه جورایی فردي بودن و بدون کس دیگه اي
خودت تونستی از پس حلشون بربیاي واین مورد اینطوري نیست . اگه با ازدواج با هادي غیر از این مورد مشکلی نداري ،می شه با کمک اون یه جورایی این مسئله رو
خیلی راحت حل کرد. من اطمینان دارم . خجالت زده پرسیدم :
-چرا شما به عنوان خواهر اقاي مهندس با وجود این همه مشکلاتی که من دارم ، با این ازدواج مخالف
نیستین ؟ اون می تونه گزینه هاي بهتري داشته باشه !
با لبخند اطمینان بخشی گفت : -انتخاب اول هادي درست ترین انتخاب بود که با حماقت خانواده اش اونو از دست داد و و بهترین
دورانش رو با تجرد و سر و کله کردن با یه مادر بیمار سپري کرد . بعد هم که مینو وارد زندگیش شد شاید در نظر دیگران انتخاب خوبی بود ولی دیدي که نشد . من از انتخاب خود هادي مطمئنم . ما نذاشتیم اون تو زندگیش خودش باشه . حالا وقتشه جبران کنیم . اگه می گفت ، می خواد دختر ملکه ي انگلیس رو هم بگیره همینطور حمایتگرانه کنارش می موندم که حالا با گفتن اینکه تو رو می خواد ، کنارشم. در ضمن اعتماد بنفست
رو ببر بالا . این شازده ي ما هم همچین تحفه اي نیست . تو خودت خیلی باارزشی اینو یادت باشه . نفس عمقی کشید و ادامه داد : -مهتاب جان یه هفته به من و هادي و مهمتر از همه به خودت فرصت بده . در صورت اینکه هردوتون
بخوایین وارد این راه پر از مشکل بشین من خواهرانه کنارتون هستم .
خجالت می کشیدم با عمه راجع به مشکلم حرف بزنم و مطمئن بودم نه تنها نمی تونه کمکم کنه بلکه
بیشتر نگرانم می شه . همه ي جوانب کار رو هزار و هزار بار سنجیدم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که اگه تجدد با این شرایط منو بپذیره ، منم پا توي میدون بذارم . واسه همین منتظر تماس از طرف محدثه بودم . به
قول خودش این یه هفته فرصتی بود واسه فکر کردن همه ي ما . سرِ یه هفته محدثه بهم زنگ زد . تازه از کارخونه اومده بودم و خسته نشسته بودم به چایی خوردن که
دیدن اسمش رو صفحه ي موبایل باعث شد لبخند گل و گشادي بزنم و جواب بدم . طبق معمول کلی تعارف و حال و احوال کرد و وقتی از سلامت جد و آبادم مطمئن شد گفت :
-چی شد عروس خانوم ؟ ما جواب این آقادومادو چی بدیم ؟
خجالت زده گفتم :
-شما مطمئنید من درمان می شم ؟
خندید و گفت :
-آره . مطمئنم . خودمم از پسش برنیام کلی استاد دارم که می تونم با کمک اونا مشکلت رو حل کنم .
حالا چی می گی ؟ بیایم واسه شیرینی خورن ؟
گفتم : -هنوز چهل مادرتون نشده ! صداش رنگ غم گرفت و آروم زمزمه کرد . می دونم . ولی برادر زنده ي من بیشتر به توجه نیاز داره تا
اون خدابیامرز. شاید روح اونم با سرو سامون گرفتن هادي به آرامش برسه . می دونم با این کار کلی تو فامیل حرف پشت سرم ردیف می شه ولی می ارزه به آرامش هادي .
زمزمه کردم کامل مشکل منو می دونن دیگه نه ؟ گفت : -بیشتر از اون چیزي که تو توضیح دادي براش شرح دادم . آروم گفتم : -حالا که تصمیمتون اینه من حرفی ندارم . با صداي نسبتاً شادي گفت : -پس ما پس فردا مزاحم می شیم . زمزمه کردم . خواهش می کنم . مراحمین. محدثه گفت : -گوشیو می دم هادي . یه ساعت اینجا بال بال زد هلاك شد داداشم . واي داشتم پشت تلفن از خجالت پس می افتادم . انگار نه انگار که با این آدم قبلاً کلی مراوده داشتم
.خوبه حالا پشت تلفن بودم . با صداي گرم و مردونه اش گفت :
-سلام . خسته نباشی .
لرزون گفتم :
-س..لام . مرسی. خوبین ؟ پاتون بهتره ؟
آروم زمزمه کرد :
– ممنون . خوبم . الانم خیلی بهترم . ممنونم که با وجود اینهمه فشار قبولم کردي .
حرف زدن باهاش خیلی سخت بود . یعنی سخت شده بود . چرا تا دیروز اینطوري نبودم ؟ حالا که
فهمیده بودم حسش بهم چیه به معناي واقعی کلمه ، ازش خجالت می کشیدم .
به زحمت لباي خشکیدم رو تر کردم و گفتم : -منم ممنونم که با وجود انواع و اقسام مشکلاتی که با خودم یدك می کشم بازم خواستین کنارم
بمونین. با صداي خش داري خیلی آروم گفت :
-مهتاب ؟ چقدر شنیدن اسمم از زبونش خوش آهنگ بود . ولی خداییش خجالتم رو بیشتر کرد . می دونستم
صورتم قرمز شده . آروم زمزمه کردم :
-بله ؟ -ممنون که هستی . من کامل از انتخابم مطمئنم . تو همونی هستی که سالها دربه در دنبالش می گشتم
. تو با وجود اینکه قبلاً ازدواج رو تجربه کردي ، آفتاب مهتاب ندیده تر از دخترایی هستی که بکارت روحشون توسط خیلی از مرداي دوروبرشون خدشه دار شده . روح پاك تو ، دنیا دنیا برام ارزش داره . من از خودم مطمئنم امیدوارم تو هم کم کم به این اطمینان خاطر برسی. من … من … دوست دارم . من نمی ذارم دیگه اذیت بشی.
تو و مهلا لایق بهترینهایین . هنوز تو خلسه ي آرامش کلامش بودم که یه دفعه مهلا گوشه ي تونیکم رو کشید و گفت :
-مامان برام نقاشی می کشی ؟
تجدد صداي اون شنید و گفت :
-گوشیو می دي باهاش حرف بزنم ؟ دلم براش یه ذره شده !
بی حرف گوشی رو گرفتم سمت مهلا و گفتم :
-با عمو هادي حرف می زنی ؟
مهلا گوشی رو از دستم کشد و شروع کرد به دلبري کردن واسه مردي که چند صباح دیگه می شد
باباش.
تازه رسیده بودم کارخونه که اسم تجدد رو گوشیم چشمک زد. یکی نبود بگه کله ي سحر واسه چی
بیداري اخه ؟
در اتاق رو پشت سرم بستم و دکمه ي تماس رو فشردم. با صداي گرم سلام کرد . منم آروم جوابش رو دادم . نفس عمیقی کشید و گفت : -خوبی ؟ کارخونه اي ؟ گفتم : -ممنونم . بله . شما خوبین ؟ چرا بیدارین ؟ خندد و گفت : -دلم واسه وقتایی که تو کارخونه همکار بودیم تنگ شده . نشستم پشت میزم و سیستم رو روشن کردم و گفتم : – یه سوال بپرسم ؟ جدي گفت : -البته ! گفتم : -وقتی با هم اینجا همکار بودیم احساستون به من چی بود ؟ آروم گفت : -مــــهتاب ؟ من اون موقع زن داشتم ! حسم بهت فقط یه دوست بود و بس . درسته برات احترام
زیادي قائل بودم ولی به خدا به ازدواج باهات فکر هم نمی کردم اصلاً . تو منو چطور شناختی؟ من آدم فرصت طلبی نیستم . صبرمم زیاده . من دوست داشتم وقتی این پیشنهاد رو بهت می دم که
کامل با گذشتت خداحافظی کرده باشی ولی خواستگاري خرسند همه چی رو خراب کرد . منو ترسوند . ترس از دست دادن عروسکی که می دونستم براي من ساخته شده ولی هنوز پشت ویترینه و نمی شه داشته باشمش . من از همون پشت ویترین به جدال خرسند و تو با نگرانی نگاه می کردم و خدا خدا می کردم تشخیصم درست

٢٦٠

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن