رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودو هفت

 

برگشتم توی اتاقم.. نیایش از دعوای ما شوکه شده بود.. اما نرگس، دوست داستنش انگار واقعی بود.. بخاطر پول نبود.. انگار دلتنگی هاش از دلش بود و هیچ فیلم و ریایی توش نبود..

داشتم بیصدا گریه میکردم که نیایش اومد توی اتاقم و کنار تختم نشست..
_یه کم حرف بزنیم؟
اشک هامو پاک کردو گفتم:
_اگه شما حرفی دارید بزنید.. من حرفی برای گفتن ندارم!

قبل ازاینکه سوال پیچم کنه بهش فهموندم که قصد حرف زدن ندارم..
از دست نیایش هم دلخور بودم.. سکوتش در مقابل زن گرفتن یک دفعه ای پسرش رو به مهربونی تعبیر کرده بودم

بدون اینکه بفهمم همه ی این مهربونی ها بوی اسکناس تا نخورده میده!
پوف کلافه ای کشید و گفت:
_من مادرم.. خوب میفهمم مهربچه به دل زن که میوفته، چه تغییراتی توی احساس و قلبش ایجاد میشه..

برای همین درکت میکنم که حالت خوب نباشه و برای بچه ی ازدست رفته ات غصه بخوری اما….
اما دختر قشنگم، اهورا که تقصیری نداره.. پسرم مثل تو دلش غم داره اما به راحتی تو نمیتونه گریه کنه

به صورتش نگاه کردم.. بابغض حرف میزد ونگاهش رنگ غم داشت اما گریه نمیکرد .
ای خدا… چه بازیگرهای ماهری رو سر راهم قرار دادی، خداییتو قربون!

نتونستم جلوی دهنمو بگیرم و یه چیزایی رو نامحسوس بیان کردم
_نیایش جون من خیلی چیزا رو میدونم.. لازم به این همه نمایش نیست.. من برای بچه اصلا ناراحت نیستم..

وبرعکس.. خداروشکر میکنم که به خواست خدا ازبین رفت و پاشو به این دنیای کثیف نذاشت و شاهد یه زندگی نکبت بار مثل زندگی مادرش نشد.. شما غصه نخور.. اهوراهم برای بچه ناراحت نیست.. من این رو تضمین میکنم که خیالتونو راحت کنم

نیایش موشکافانه نگاهم کرد و گفت:
_ازچی حرف میزنی شیرین جان؟
_قصدم آروم کردن شما بود..
_چقدر عوض شدی دختر.. چی شده که اینقدر سرد شدی؟ کی این همه تغییر رو در تو ایجاد کرده؟

_هیچکس.. من عوض نشدم نیایش جون.. من فقط یه سری حقیقت رو فهمیدم که نباید میفهمیدم..
_چه حقیقتی مادر؟ من هم توی این حقیقت ها شریک هستم؟

اومدم باهاش جدی تر حرف بزنم تا دست از نقش بازی کردن بکشه که اهورا اومد تواتاق و به مادرش گفت؛
_مامان جان میشه چند دقیقه من رو با شیرین تنها بذاری؟

نمیدونم چرا خودم رو درمقابل اهورا خیلی بی پناه می دیدم..
بی اراده دست نیایش گرفتم تا ازاتاق بیرون نره..
نیایش که با این کارم پراز تعجب شده بود روبه اهورا گفت:

_وا پسرم داشتیم حرف میزدیما.. یه کم احترام قائل باش..
اهورا که چشمش به دست من و مادرش بود کلافه چشم هاشو بست وگفت:

_بله داشتم میشنیدم.. شیرین دست مامانو ول کن فکرنمیکنم اونقدر ترسناک باشم که بخوای ازم بترسی!
خجالت رو کنار گذاشتم و جلوی مادرش با لحنی آروم گفتم:

_من نیاز دارم که تنها باشم.. لطفا حرف هاتونو بذارید واسه بعد..
نیایش_ اهورا جان برو مادر… ما یه کم درد ودل میکنیم زود میایم بیرون باهم یه غذایی بخوریم، دلمون ضعف رفت!

اهورا اما بی منطق تر وروانی تر ازاین حرف ها بود..
یه دفعه هاریش زد بالا و پاچه جفتمونو گرفت!
_چه خبرتونه؟ لولو هستم مگه؟ مامان جان میشه دو دقیقه مارو تنها بذاری؟ میخوام با زنم حرف بزنم!

نیایش که دیگه اوضاع رو قمر درعقرب دید ازجاش بلند شد وگفت:
_باشه میرم.. اما حق نداری اذیت کنی.. شیرین تو موقعیت روحی خوبی نیست..

نیایش که رفت اوهورا بالحنی عصبی و به شدت دلخور گفت:
_اونی که داری با کنایه و متلک باهاش حرف میزنی مادر منه و ازهمه مهم تر چیزی نمیدونه..

وقتی بهت میگم چیزی نمیدونه منظورم از سیرتا پیاط ماجراست..
حتی تا امروز اطلاع نداشت با دختری که آقاجونم به زور گریبان گیر پسرش کرد رابطه داشته وخبر باردار شدنت حسابی شوک زده اش کرد.

پس لازم نکرده با نیش وکنایه حرف بزنی و بخوای به خیال خودت مادر ساده ی من رو تحقییر کنی.. برای آخرین باره که دارم بهت میگم.. مادر من ازهیچی خبرنداره.. دفعه آخرت بود با اون لحن تمسخر آمیز در مقابل دلسوزی کردن و مهربونی هاش حرف زدی!

_من همه ی اون چیزایی که به نامن خورده رو بهت برمیگردونم.. بجز خونه خودم که قبلا توش زندگی میکردم.. اما واسه پس دادن اموالتون یه شرط دارم!

اهورا متعجب و موشکافانه باتن صدای بالا رفته گفت:
_چیییییی؟
منظورش رو از کلمه (چی* اشتباه برداشت کردم و گفتم:

_اینکه هم شناسنامه ام رو تمیز و مرتب، بدون وجود هیچ اسمی بهم تحویل بدی و بعداز ادن تو زندگیم دخالت نکنی.. من راه خودم شماهم راه خودتون! چطوره؟ پیشنهاد خوبی بود مکه نه؟

عصبی صداشو بالا برد و گفت:
_چی داری میگی واسه خودت؟ چی به نام توشده؟ اموال چی؟ آش چی؟ کشک چی؟ مثل اینکه حسابی توهم زدیا!! واسه من رمزی حرف نزن اعصاب ندرم

یه دفعه دیدی با کمک دست وپا ازت حرف کشیدم شیرینننن!! د بنال ببینم چه مرگته؟؟؟؟؟؟؟
بافریادی که زد یک دفعه نیایش هراسون وارد اتاق شد

_چه خبرته اهورا؟ مگه بهت نگفتم حق نداری این دخترو اذیت کنی؟ هان؟ بیا برو بیرون تا یه چیزی بهت نگفتم.. یالا!!
اهورا کلافه چنگی به موهاش زد وگفت:

_مادر جان.. معذرت میخوام.. شما ببخش.. اما خواهش میکنم چند دقیقه مارو تنها بذار.. لطفا..
این دفعه نوبت نیایش بود که صداشو بالا ببره…

دستشو به طرف درخروجی دراز کرد و باصدای بلندی گفت:
_اهورا بهت گفتم برو بیرون… همین الانننننن! حرفمو دوبار تکرار نمیکنم.. یک بار دیگه هم رو حرفم حرف بزنی شیرین رو می برم ومیرم!

 

اهورا که انگار از مادرش حساب می برد دستشو به نشونه ی تهدید سمت من دراز کرد وگفت:
_همین جا تموم نمیشه.. توی بد شرایطی خون به دلم کردی

توبد شرایطی گیر میندازمت.. اینو فراموش نکن!
بی خیال به نشونه هر غلطی دلت میخواد بکن، شونه ای بالا انداختم و نگاهمو ازش گرفتم..

اهورا که رفت نیایش در اتاقو قفل کرد وگفت:
_شیرین جان.. میتونم بپرسم تواین مدت چه اتفاقی افتاده؟

منم جای مادرت هستم.. میتونی روی کمک وهم فکری من حساب کنی!
یا اصلا تو حرف بزن، من تموم مدت سکوت میکنم.. اما به ما بگو که چی شده..

_چیزی نشده نیایش جون.. من واقعا حرفی برای گفتن ندارم چون حرفی نیست که بخوام بزنم…
اگه قصد دارید به من کمک کنید، پس ازتون خواهش میکنم، التماس میکنم

کمک کنید ازاین خونه برم و به خونه خودم برگردم…
به من گفتن این ازدواج به درخواست آقاجون صوریه تا اسم یه مرد روی من باشه اما بعداز یه مدت شناسنامه ان رو با اسم همسر تحویلم دادن…

من خواستار این ازدواج و این اجبار ها نیستم.. من دلم میخواد اگه اینجا میمونم به خواست خودم باشه و عذاب نکشم..
_یعنی اینطور نیست؟؟

_نیست! بخدا نیست.. خواهش میکنم کمکم کنید
نیایش که انگار بهش برخورده باشه با دلخوری گفت:
_من با اهورا حرف میزنم.. هیچ اجباری برای موندن نیست

_من هم از شما ممنون میشم کمکم کنید از اینجا برم و خونه ی سابق خودم رو بهم برگردونید..
فکر میکنیم همه بدونید که اونجا حق منه..

دستشو روی پام گذاشت و با آرامش اما خیلی دلخور گفت:
_من امشب دارم برمیگردم شیراز و قول میدم قبل از رفتنم باهر ترفندی.. هرطور که شده اهورا رو راضی کنم..

ازجاش بلند شد وهمچنان باهمون اخم اهورایی ودلخوری..
پوفی کشید و ادامه داد:
_البته نمیدونم که قبول میکنه یانه.. اما قول میدم تلاش خودم رو بکنم!

دلم از سنگ شده بود.. ازوقتی فهمیده بودم کی هستم و چطوری سر از این خونه درآوردم تموم وجودم پر شده بود از نفرت و کینه!

بعضی وقت ها دلم میخواست هرچی که آقاجون به نام من زده بود رو بردارم و خودمو گم و گور کنم اما چون برای این کار شرط گذاشته بود هرگز دلم راضی به این کار نمیشد!

رفتم سراغ کمد لباس ها و داشتم برای حموم رفتن آماده میشدم که اهورا اومد داخل…
فورا لباس زیر هامو زیر لباس توخونه ای هام قایم کردم و سوالی نگاهش کردم!

_داشتی چیکار میکردی؟
به حوله و لباس ها اشاره کردم و گفتم:
_فکرمیکنم نشون دهنده این باشه که یه نفر قصد داره حموم بره..

_خوبه.. علاوه بر عوضی شدن، بانمکم شدی.. لازم نکرده حموم بری، دکترت گفت تا سه روز نمیتونی!
_دکترم واسه خودش گفت.. من حالم خوبه.. اگه ممکنه برو بیرون من هم به کارم برسم!

_شیرین این کارها یعنی چی؟ چه مرگته؟ گناه من چیه که بابای لندهورت چه خری بوده؟ مگه من خواستم بچه بیارن؟

مگه من خواستم بچه شونو توی خیابون ول کنن؟؟ این اداها رو واسه چی داری واسه من در میاری؟
مامانم چی داره میگه؟ واسه چی ازش کمک خواستی؟

_من فقط دلم میخواد به زندگی قبلم برگردم.. من هیچی نمیخوام.. نه پدر نه مادر ونه شوهر.. منو به اجبار وارد یه زندگی کردین که همه چیزی رو میدونستن بجز خودم که حقم بود..

درخواست زیادی دارم؟ پس دادن گذشته ام درخواست غیرقابل فهمیه؟

اهوارا_ معلومه که نه.. گذشته ات رو باکمال میل دو دستی تقدیمت میکنم.. اما یه روزی این کار رو میکنم که حقیقت های واقعی رو فهمیده باشی ودروغ های اون مرتیکه عیاش پول پرست رو بهت ثابت کرده باشم!

_چه دروغی؟ میخوای بگی بخاطر وصیت آقاجون که اگر با من ازدواج نکنی مال واموالش به نام من میشه به من نزدیک نشدی؟

_میخوای بگی آقاجون پدر بزرگ واقعی من نیست؟
میخوای بگی اگه بخاطر پول و ثروت مسخره آقاجون نبود من الان تو کدوم خراب شده ای بودم؟

کدوم حقیقت رو میخوای حقیقی تر بهم بگی اهورا؟
من بدبخت که خبر نداشتم آقاجون کی بوده وچه وصیت هایی کرده..

بخدا اگر همون روز اول میومدی به من حقیقت رو میگفتی هیچوقت وارد زندگی اون دختر نمیشدم و هیچوقت بخاطر پول شناسنامه ام رو سیاه نمیکردم!

اهورا من پول پرست نبودم و هرگز بخاطر پول به این خونه نیومدم.. من دنبال سرپناه بودم و چون آقاجون به گردنم حق داشت قبول کردم که وصیت هاشو عملی کنم..

اما توچیکار کردی؟ گولم زدی.. بهم گفتی عاقد وعقد صوری میاریم.. گفتی همه چیز فرمالیته اس که فقط وکیل آقاجون ببینه و باور کنه که صیغه محرمیت خوندیم!

چی تحویل من دادی؟ هان؟؟؟؟ چی؟؟ شناسنامه ای که اسم اهورا خان به طور واضح و خیلی هم رسمی داخلش ثبت شده!
میخوای بگی اونم فرمالیته بود؟ یا اگه این کار رو نمیکردی مال وثروت پر؟؟؟؟؟؟

 

اهورا_ کدوم مال وثروت؟ آقاجون وصیت کرده بود که بعداز اون من قیم تو باشم و من هم طبق وصیتش این کار رو کردم و هرچی که بعدش اتفاق افتاده هیچ ربطی به آقاجون و وصیتش نداره!

هرچی که بوده دو طرفه بوده و کاملا بی هدف و منظوری!
آره روزهای اول از اون وصیت به شدت عصبی بودم اما همه چیز رفته رفته تغییر کرد!

میون حرفش پریدم وگفتم:
_بسه.. بازم دروغ.. نمیخوام چیزی بشنوم! خواهش میکنم تنهام بذار!
_خیلی بدبختی شیرین!

من به اینکه اون مرتیکه پدر واقعیت باشه شک داشتم..
اما الان کاملا متوجه اشتباهم شدم.. تو دختر خودشی! باهمون خصوصیات وهمونقدر بدبخت!

من مثل شماها نیستم.. به زور کسی رو تصاحب نمیکنم.. روز اول هم بهت گفتم اون شناسنامه با یک تلفن زدن تمیز و مرتب تحویلت داده میشه!
میتونی بعدشم هرکجا که خواست بری!

اومد از اتاق بره بیرون که گفتم:
_خرت از پل گذشت و گور بای شیرین؟ من هم موندگار نیستم اما یه چیزی رو بهم بگو..
باهمون تلفن زدن میتونی دخترونگیمم بهم برگردونی؟

فرصت مادر شدنم چی؟ میتونی عذاب قلبی که از کار انداختیم رو از قلبم پاک کنی؟
باعصبانیت نعره کشید:
_تاوان اون قلب رو اون حرومزاده باید پس بده نه من!

از وقتی پاتو توی زندگیم گذاشتی سایه ی نحس اون عیاش بی….. افتاد روی زندگیم و گه زده به زندگیم.. طلبکارم هستی؟ نکنه تاوان کتک خوردنت از بابای بی همه چیزتم از من میخوای؟ هان؟؟؟؟

مثل خودش صدامو بلند کردم وگفتم:
_نه نه نه.. اما اگه قبلش بهم میگفتی اون عوضی که ازش پنهانم میکردی جه خریه من میتونستم با زبون آدمیزاد

بهش بفهمونم اون الدنگ بی همه چیز هیچ صنمی بامن نداره.. نه الان و نه صدسال دیگه… اما نگفتی.. اینقدر مخفی کردی تا این بلا سرم اومد..

هنوزم طلبکاری و هنوزم مدعی هستی که حق باتوئه و هنوزم دلیل مخفی کردنتو بهم نمیگی!!
اگه هربلایی هم سرم اومده میگی خب به جهنم باباش این بلاهارو سرش آورره و به من مربوط نیست!

_خب آخه احمقی و نمک نشناسی.. من اگه اون همه عذاب کشیدم تا ازت این موضوع رو مخفی کنم واسه این بود که روحیه ات خراب نشه.

واسه این بود که مبادا تموم باورهات توی ذهنت بهم بریزه و با شناختن اون عوضی پول پرست دچار افسردگی و یا دوشخصیتی بشی..

من همون روز آخر چند میلیارد باج بهش دادم تا بیخیالت بشه وقرار بود وقتی برگشتم همه چی رو بهت بگم اما تو چیکار کردی؟ پیچوندی عاقبتمون شد این!!

کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم:
_آره.. من بی لیاقت و نمک نشناسم.. هرچقدرم به قول شما با اون عیاش زندگی نکرده باشم بازهم خون اون توی رگ هامه..

پس بذار خیالتو راحت کنم.. این نمک نشناس به زودی ازاینجا میره و ازدستش خلاص میشی.. بیخودی نمیخواد تحملم کنی و نقش بازی کنی!

عصبی صداشو بلندتر کرد وداد زد:
_به جهنم.. لیاقت تو همون آپارتمان ۳۰ ۴۰ متریه.. من جلوتو نمیگیرم.. همین الان هم میتونی بری.. راه باز و جاده دراز!

باقدم های بلند ازاتاق رفت بیرون و در اتاقو محکم روی هم کوبوند…
به محض اینکه ازاتاق رفت بیرون بغضم شکست وباصدای بلند زدم زیر گریه…

آره میرم.. میرم که توهم به عشقت برسی و ازشر همتون راحت بشم.. انشالله هیچوقت نتونی جواب منو بدی اهورا خان.. من حلالت نمیکنم! هرگز!

داشتم گریه میکردم که نیایش اومد داخل و باتعجب و چشم هایی که از شدت تعجب داشت در میومد گفت:
_چه خبره اینجا؟ خواهش میکنم یکی برای من توضیح بده تا دیونه نشدم!

اونی که تورو دزدیده بود بابای واقعیت بوده؟ چطور ممکنه؟ چطور تونسته با بچه خودش این کار رو بکنه؟ چی از جون خودت و طفل معصومت میخواسته؟ چه خبره اینجا؟؟؟؟

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. پس پارت جدید چی شد.بابا دیوونمون کردید.پیامارم که نمیزارید.واقعا چقدر احترام میزارید به خواننده های رمانتون.خسته شدیم بسکه چک کردیم خبری نبود

  2. Howdy are using WordPress for your blog platform?

    I’m new to the blog world but I’m trying to get started and set up my own. Do you
    need any html coding expertise to make your own blog?

    Any help would be really appreciated!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن