رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت نودونه

 

بجای عصبی شدن.. بجای از خود بیخود شدن فقط بغض کردم…
بعداز اینکه یک دل سیر بوسیدم ازم جدا شد و گفت:
_دلم میخواد قبل رفتن باهات باشم… اما اینم میدونم اونقدر خوردم که فردا چیزی یادم نمیاد… حتی همین الانشم نمیدونم چی دارم میگم!

باگریه گفتم:
_برو بیرون اهورا.. من تاوان باتو بودن رو به بدترین شکل ممکن پس دادم.. هرگز این اتفاق نمیوفته…
نگاهم کرد.. انگار واقعا توی حال خودش نبود و چشماش به زور بلند میشد…

_چرا گریه میکنی؟ اونقدر ازم متنفری؟
_اگه بری بیرون و تنهام بذاری گریه نمیکنم…
دستشو به سمت دکمه های پیرهنم برد و اولین دکمه رو باز کرد وهمونطور پچ پچ مانند گفت:

_اما من امشب تورو میخوام.. زنمی.. کارخطایی میکنم؟
دستم روی دستش گذاشتم و گفتم:
_داری چیکار میکنی؟؟ من زن تو نیستم ونمیخوام باتو باشم..

دستم رو پس زد ورفت سراغ دکمه دوم…
_شب آخره دختر.. هنوزم میخوای لج کنی؟ بذار باخاطره خوب ازم جدابشیم!
_من خاطره خوبی باتو ندارم.. بهت میگم نکن اهورا داری اذیتم میکنی…

حرفم تموم نشده بود که شروع کرد وحشیانه بوسیدن لب هام…
اونقدر اداد که نتونستم خودمو کنترل کنم و ….

روی دست هاش بلندم کرد و بردم توی اتاق خودش…
روی تخت گذاشتم و پیراهشو درآورد..
روم خیمه زدو اومد دوباره لب هامو ببوسه که دستمو روی لبش گذاشتم وگفتم:

_اهورا نکن.. خواهش میکنم.. توالان مستی.. بخداقسم که اگه توی حال خودت بودی حتی حاضر نبودی به صورتم نگاه کنی.. مثل تموم این یک ماه…

دستم رو پس زد و بدون حرف لب هامو به بازی گرفت…
از جداشدم و بابغض گفتم؛
_به نفس فکر کن.. به کسی که قراره زنت بشه و روی این تخت باتو همخواب بشه…

عصبی دست هامو بالای سرم محکم نگهداشت وگفت:
_من الان میخوام فقط باتو باشم.. میفهمی؟ میخوام با زنم باشم گناه نمیکنم که!

_اهورا…..
سرشو زیر گردنم برد و کنار گوشم رو بوسه زد وآهسته گفت:
_هیس… دلتو به من بده.. باقیشو بسپربه خودم…

درمقابل اون همه نیاز.. اون همه خواستن و حرارت زبونم قاصر بود و بدنم سست…
دستمو دور گردنش انداختن وخیلی آروم یه جوری که نشنوه گفتم:

_لعنتی با این کار خاطره ای رو به یادگار واسم میذاری که تا آخر عمرم تصورش داغ دلم رو تازه کنه…

صبح زود قبل ازاینکه اهورا بیدار بشه فورا به اتاقم برگشتم و لباسم هامو آماده کردم

و ازاونجایی که جمعه بود واهوراهم بخاطر زیاده روی توی نوشیدن الکل حالا حالا ها بیدار نمیشد تصمیم گرفتم قبل از بیدار شدنش خونه رو ترک کنم

تا اگر چیزی هم از شب گذشته یادش مونده باشه رو فراموش کنه…
چمدون به دست به طرف در خروجی میرفتم که صدای نرگس مانعم شد!

_بدون خداحافظی میری بی معرفت؟
برگشتم بهش نگاه کردم..
چشم هاش اشکی بود و صورتش پر از غم…
_صبح بخیر.. فکر کردم خوابی نرگس جان.. نخواستم بیدارت کنم!

بابغض گفت:
_ازدیشب که آقا گفتن قراره برای همیشه ازاینجا بری خواب به چشمم نیومد.. تنها که بودم با رفتنت تنها ترشدم!

رفتم بغلش کردم و من هم زدم زیر گریه..
دل کندن از اون خونه واسه من اصلا آسون نبود..

یه روزی آرزو داشتم خانوم اون خونه بشم و فکرمیکردم که اهورا عاشقم میشه و با خوشی درکنار هم زندگی میکنیم اما نشد..

آرزوهای من هیچوقت برآورده نشد و هیچوقت نشد که دلم بی قرار نباشه ..
اهورا اولین عشق زندگیم بود و تنها مرد زندگیم که تموم اولین های زندگیم رو با اون تجربه کرده بودم..

بخدا دل کندن ازش واسم حکم مرگ رو داشت اما باید میرفتم تا به زندگیش برسه وخوشبخت بشه..
باید قانون سختی که آقاجونم برای اموالش گذاشته بود رو میکشتم و

اجازه میدادم که اهورا هم به عشقش برسه و زندگیشو بکنه!
با موندنم فقط عذابش میدادم و باعث جدایی دو تا دل ازهم میشدم…

من این خودخواهی رو هرگز نخواستم ونمیخوام!
بااینکه خودم گریه میکردم با دست هام اشک های صورت نرگس رو پاک کردم وگفتم:

_گریه نکن عزیزدلم.. توی این مدت واسم خواهری کردی و مثل خواهر توی قلبم جاگرفتی…

مگه میشه خواهر به خواهرش سر نزنه؟ من هنوز آدرس خونه ی جدیدم رو نمیدونم اما شک نکن که تا برسم واست لوکیشن میفرستم که خونه آبجیتو یاد بگیری…

_کاش میشد مانعنت بشم ونذارم بری.. من به بودنت توی این خونه عادت کرده بودم و بعداز این میدونم که تنهایی خفقان آوری به سراغم میاد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن